قطره

الحمدلله علی کل حال...

در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمیشود...

به مامان که فکر میکنم 

احساس آرامش میکنم

و از ته دلم معتقدم آنجا خیلی حالش بهتر است از اینجا

اما به خودمان و دنیای بدون مامان که فکر میکنم

پر میشوم از وحشت و ناامیدی و حتی خشم 

و مغزم پر از نشخوارهای ذهنی میشود که اگر فلان دکتر میبردی اگر فلان مراقبت را میکردی اگر اگر اگر...

 

 

  • نظرات [ ۱ ]

دختربچه بیست و چهار ساله

اگر مسابقات قرآن بود

اگر طرح ولایت بود

اگر راهیان نور بود

اگر کربلا بود

هیچ کدام بیشتر از دو هفته طول نمیکشید...

 

من هیچ وقت بیشتر از دو هفته از مادرم دور نبودم

بیست و چهار سالم شده

اما مثل یک دختربچه سه چهارساله

دلم هوای نوازش های مادرم را میکند

هوای قربان صدقه رفتن هایش را

 

وقتی دستم را میبرم منتظرم بیاید و با حرفهای مادرانه اش ارامم کند

وقتی کارهای خانه را انجام میدهم منتظرم بیاید و بگوید دستت درد نکنه مامان

وقتی صبح چشم باز میکنم منتظرم سلامم را جواب دهد

وقتی وارد خانه میشوم چشمم دنبالش میگردد

وقتی ظرفهای غذا را آماده میکنم میخواهم چهار تا بشقاب بگذارم

وقتی لباس هایم را میپوشم تا بروم بیرون دنبالش میگردم که بهش بگویم خوب شدم مامان؟! چادرم چروک نیست؟ روسریم درسته؟!

وقتی توی جمع حرفی میزنم که بعدش استرس میگیرم که آیا درست بوده یا غلط دنبالش میکردم که ازش بپرسم مامان به نظرت حرفم بد یود؟!

و...

مامان در لحظه لحظه من در همه زندگی ام، در همه افکارم، در همه اعمالم، در گوشه گوشه خانه هست...حضور دارد...

 

همه حرفهایی که وقتی بابابزرگ رفته یود به مامان میگفتم، حالا یکی باید به خودم بگوید...

 

 

  • نظرات [ ۱ ]

سالهای ۹۳-۹۷

ما نمیدانستیم

همان سالهایی که درگیر غمهای دم دستی و کوچک بودیم

بعدها 

بهترین سالهای زندگی مان خواهند بود

 

سالهایی که جمع خانواده ۲۲ نفره ما

۲۲ نفر بود

نه ۲۰ نفر

 

سالهایی که مامان

با تمام وجودش 

و عشقش

برای دختردایی کوچکمان 

عروسک میبافت

با او میخندید

بازی میکرد

 

سالهایی که هر هفته خانه مادربزرگ جمع میشدیم 

و همه حضور داشتیم

هم بابابزرگ بود

هم مامان

 

در تولدهایمان 

از ته دل میخندیدیم

 

و هم مادر داشتیم تا بر دستانش بوسه بزنیم

هم پدر...

 

 

  • نظرات [ ۲ ]

انا بکم لاحقون...

از کجا معلوم؟

شاید قرار باشد من هم 

به همین زودی ها

ب تو ملحق شوم 

 

پس

بس است این توقف و بهت و حیرت...

 

تو رفته ای مادر

و این تلخ ترین واقعیت زندگی من است

 

اما 

حالا این منم

که باید برای رسیدن به تو

شتاب کنم...

 

  • نظرات [ ۰ ]

بیداری

وقتی حاج قاسم رفت

من خواب بودم

و خبر رفتنش مثل سیلی ای بر صورتم نواخته شد تا بیدار شوم

 

وقتی مادرم رفت هم

من خواب بودم

گرد غفلت مدتها بود بر قلبم نشسته بود

و رفتنش 

بیدارم کرد

 

ای کاش بهای بیدار شدن ما 

اینقدر سنگین نبود...

 

ای کاش وقتی بود 

بیدار میشدم...

  • نظرات [ ۰ ]

عکس هایت...

هر چقدر عکس هایت را نگاه کنم

هیچ کدامشان

نه آغوش تو میشود

نه دستان گرمت

نه نوازش های مادرانه ات

نه نگاه های پر از محبتت

نه لبخندت

نه دست هایی که به دعا برمیداشتی هر گاه گره به کارم می افتاد

 

حتی وقتی خوابت را میبینم

دیدنت در خواب هم این دل پریشانم را آرام نمیکند...

  • نظرات [ ۰ ]

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت، اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم....

شش روز از رفتن مامان میگذره

رفتن بدون خداحافظیش

رفتنش با لب های خشک 

با صورت خون آلود

و دست و پای کبود و ورم کرده

 

 

مامانم عروس حضرت زهرا بود و همه زندگی شو، تحمل سختی هاشو، همه رو با حضرت زهرا معامله کرده بود....

برای همین اینقد شبیه حضرت مادر رفت...

 

حضرت مادر اولین نفری بود که بعد پیامبر رفت پیشش، و مامان منم اولین نفری ک به بابابزرگم پیوست...

فاطمه بنت محمد

 

همیشه از بچگیم یکی از دعاهای توی قنوتم این بود که حتی یک روز بدون مامان و بابام نفس نکشم

بزرگتر که شدم این دعا هم به دعاهام اضافه شد که بعد از حضرت اقا رو‌ نبینم...

همیشه فکر میکردم خدا این دعامو ‌مستجاب میکنه

خصوصا امسال 

فکر میکردم اخرین سال زندگی مه

همه شواهد اینو‌ نشون میداد

اما نشد

من از کرونا جون سالم ب در بردم

و اونی که رفت مامانم بود...

 

من هنوز رفتنشو باور نکردم

هنوز فکر میکنم برمیگرده

 

من هنوز به مامانم نیاز داشتم

اونی که مثه کوه پشتم بود و همه خستگی هام، ناامیدی هام همه رو رفع و‌رجوع میکرد. دلمو قرص میکرد به اینده. 

و میگفت من شما رو به خدا سپردم و خیالم راحته...

 

این روزا گیجم..

گاهی ارومم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

گاهی به شدت دچار وحشت و استرس میشم

گاهی از دلتنگی داد میزنم و گریه میکنم

گاهی فقط انکار میکنم

گاهی هم همش درگیر اینم که کاش فلان کارو میکردم کاش کاش کاش...

 

بهم میگن پاشو

بلند شو

نذار جای خالی مامان احساس بشه

میگن مامانت راحت شد

از این همه سال درد و مریضی کشیدن

از این قرصای اعصاب لعنتی

 

اما من حاضر بودم تا اخر عمرم خدمتشو بکنم

نوکری شو بکنم

ولی باشه

ولی نفس بکشه

 

فقط بهم نگاه کنه

 

 

من چجوری بقیه عمرمو بدون مامانم بگذرونم؟ چجوری این سختی های زندگی رو بدون نگاهای گرمش و حرفای دلگرم کننده ش تحمل کنم؟ 

 

 

همیشه غر میزدم که چرا خانواده ما چار نفره؟ چرا بیشتر نیستیم؟ نمیدونستم میشه از این هم کمتر شد!!

 

خدایا

ما چطوری میتونیم دوباره بلند بشیم؟ چطوری میتونیم بدون مامانم زندگی کنیم؟! خدایا...

  • نظرات [ ۰ ]

خدایا ما خیلی روی تو حساب کردیم....

امشب چهارمین شبیه که مادرم بیمارستان بستری شدن. و سیزده شب از شبی که حالشون بد شد میگذره. 

چند روز قبل عید غدیر بود که پدرم سرفه هاشون شروع شد. اما فقط سرفه بود. و چون ب خاطر فشاری ک موقع روضه و سخنرانی به حنجره شون میاوردن این سرفه ها سابقه داشت اونقد روی موضوع حساس نشده بودن. اما از عید غدیر بدن درد و تب شروع شد. پنج شش روز بعد پدرم علایم من بروز کرد و دو سه روز بعدش علایم مادرم...من فقط با دو سه تا امپول تقویتی و دو روز خوردن قرص مسکن و ی شربت دیفن هیدرامین روزهای کرونا رو طی میکردم و بابام با چند تا داروی گیاهی. مادرم هم همینطور. ... ما تمام سعیمونو میکردیم ک توصیه هایی که در مورد بایدها و‌نبایدهای تغذیه ای و...کرونا گفته بودن انجام بدیم.. و غیر از تب و بدن درد خفیف علامت خاصی نداشتیم ک اون هم با مسکن خوب میشد... اما هشتمین روز ابتلای مادرم، سرفه ها شدید شد. اما خورده بود به جمعه و ما صبر کردیم تا شنبه که مادرمو ببریم دکتر... اما خدا میدونه ک چی ب مامانم گذشت... وقتی رفتیم دکتر، اکسیژن خون مامان خیلی پایین بود و به پنجاه رسیده بود... من اطلاعات پزشکیم نزدیک صفره و واقعا تو ‌اون لحظه نفهمیدم اکسیژن پنجاه یعنی چی. فقط دکتر گفت فوری سی تی اسکن بگیرین. اما گرفتن همین سی تی اسکن تا یک دوی بعدازظهر طول کشید. بعدازظهرش مامانو با اورژانس بردن بیمارستان. اما شرایط نامساعد اونجا باعث شده بود مامان نخواد اونجا بمونه. به غیر این، دکترا گفته بودن به خاطر شرایط کلیه مامان، نمیتونن بهش رمدسیور بزنن. پس عملا با موندن تو بیمارستان اتفاق خاصی نمیفته....

کپسول اکسیژن تهیه کردیم تا تو خونه ازشون مراقبت کنیم. من تمام دستورالعملهای طب سنتی، از شبکه افق و اشناها و...، همه رو روی کاغذ نوشته بودم تا مو ب موش رو انجام بدم و واقعا امید داشتم ک موثر خواهد بود... اما هر روز اکسیژن خون مامان بیشتر افت میکرد...طوری که جمعه دیگه حتی مایعات و غذا رو هم نمیتونستن بخورن. صورتشون سرد شده بود و با ماسک اکسیژن و بدون اون، احساس خفگی داشتن...فشار خونشون بالا رفته بود و هر کاری کردیم پایین نیومد...مجبور شدیم دوباره زنگ زدیم اورژانس و باز مامان رو بردن بیمارستان....

ی عده بهمون میگن چرا تو خونه نگهشون نداشتین و با یه اطمینان خاصی میگن قطعا با طب سنتی خوب میشد... 

یه عده میگن چرا زودتر نبردینشون بیمارستان

خودم هم مدام توی مغزم هزار تا شاید و اما و اگر و ای کاش و حسرته...

از جمله حسرتام اینه ک چرا هر روز نبردمشون دکتر تا وضعیتشونو چک کنم...چرا با این تصور که تب تو ایام کرونا طبیعیه و با مسکن خوب میشه، هر روز که تب میکردن فقط بهشون مسکن میدادم و احساس خطر نمیکردم که ممکنه ریه ها عفونت کرده باشه... 

 

واقعیت اینه که این ویروس منحوس هیچیش مشخص نیست. هیچ قطعیتی در موردش وجود نداره و نمیشه گفت اگه یکی با فلان شربت یا بخور یا ماساژ یا دستور طب سنتی یا فلان امپول و دارو و... خوب شده همه با همون خوب میشن. انگار از این ویروس برا بدن هر نفر، یه نوع خاصی وجود داره که با بقیه فرق میکنه... ما فکر میکردیم چون همه مون یک نوع ویروس گرفتیم و حال من و پدرم زیاد بد نشده پس مادرم هم شرایطشون مساعده و‌ وخیم نمیشه! در حالی که اشتباه کردیم...😢 

الان سه روزه که مامانمو ندیدم. هیچ اطلاع دقیقی هم از وضعیتشون ندارم... فقط اومدم اینجا تا ازتون بخوام لطفا برای مادرم دعا کنید..‌.

  • نظرات [ ۲ ]
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan