قطره

الحمدلله علی کل حال...

امام واقعا گفت جمهوری اسلامی!!

سلام

کم کم انتخابات داره نزدیک میشه و طبق معمول همه کسایی که تا حالا هیچ خبری ازشون نبود، کم کم داره سر و کله شون پیدا میشه

یه روشی هست که اکثریت افرادی که در عرصه سیاست تریبونی دارند و قادر به جریان سازی هستند ازش استفاده میکنن؛ روش «میگن...» 

فرقی هم نداره که این حضرات از چه جناح و تفکری باشن، در این یک مورد حداقل، با هم اشتراک دارن. که مبنای فکری این روش هم این هست که : مردم نمیفهمن، نمیتونن تشخیص بدن، فقط ماییم که درست تشخیص میدیم و مصالحو متوجه میشیم. پس بهتره مردم رو وابسته به خودمون بار بیاریم. طوری که تو تمام وقایع چشمشون به دهان ما باشه و هر چی ما گفتیم بگن چشم! 

حالا اون چیزی که ما میگیم چیه؟ همین میگن میگن ها... 

«فلانی رشته ش علوم سیاسیه، ظریف استادشون بوده، میگه این ادم خیلی تو کار دیپلماسی وارده ...» 

زمان مذاکرات این جمله و مشابهشو از چند نفر شنیدین؟ 

حالا هم این میگن ها در مورد یه بنده خدایی هست که اصلا معلوم نیست کاندید بشه یا نه. 

مساله، اصل این روش مبتذل و کثیفه! 

اصل این خودبرترپنداری و احمق فرض کردن مردم... و یا تحمیق مردم... اصل اینکه اقایان عادت کردن اسون ترین روش رو در مسائل سیاسی کشور استفاده کنن. 

تهدید به اینکه اگه به ما رای ندین فلانی ها میان ها!!! 

یا اینکه میگن فلانی خیلی ادم کادرستیه ها...!!

 

هر کی کوچکترین اشنایی با سیره امامین انقلاب داشته باشه میدونه که چقدر روی تفکر، تحقیق و بصیرت تاکید داشته و دارند... 

اون وقت حضراتی که بعضا خودشون رو داعیه دار انقلاب و سینه چاک ولایت میدونن هم باز از همین روش تهدید و تطمیع و وابسته سازی استفاده میکنن...

در حالی که انتخابات، یه عرصه مهمه برای افزایش قدرت تحلیل و بررسی و افزایش بصیرت مردم... 

اما مشکل اینه که به قول اقا وحید جلیلی، اینا فکر میکنن امام از سر تعارف و رودرواسی گفتن مردم سالاری دینی، و جمهوریت چیزی جز تعارف نیست!(نقل به مضمون کردم ... دوست داشتین اخرین صحبتهاشونو بخونید) 

استادمون میگفتن امام به فلسفه صدرایی معتقد بودن، فلسفه ای که به سیر من الخلق الی الحق معتقده... امام حقیقتا به مردم اعتماد داشتن. مردمی که فطرت الهی دارن، اگر بهشون کمک بشه برای از بین بردن زنگارها، میتونن در بزنگاه ها درست تشخیص بدن، کما اینکه تو مبارزات قبل و بعد انقلاب همینو دیدیم...

 

 

خلاصه که دوستان اگر شما هم به چنین مواردی برخوردید، نذارید و  نذاریم قدرت تفکر و تحلیل و اینکه خود ما اونی باشیم که تشخیص میدیم و انتخاب میکنیم رو به بهانه های واهی ازمون بگیرن و با زر و زور و تزویرشون، تحمیقمون کنن...

 

+ واقعا ادم چطوری میتونه بره با اونی ک پدرشو کشته صحبت کنه و بگه: ببین، درسته بابامونو کشتی ولی چون ما کارمون گیر توئه، فعلا چشم پوشی میکنیم؟! 

++ اصل اینکه طرف امریکایی و اروپایی میگه ما باید مانع خرابکاری های ایران در منطقه بشیم و به این بهانه میخواد بیاد پای میز مذاکره، واقعا خیلی مسخره و خودزنی نیست که ما هم قبول کنیم و بریم؟ 

خود این یعنی همینکه اره راست میگین ما واقعا امنیت منطقه و جهانو تهدید میکنیم، اگه قول بدین تحریما رو بردارین ما هم تسلیم میشیم و دیگه قول میدیم بچه های خرابکار و بدی نباشیم...

+++ واقعا این سیاست با همه چی زندگی ما عجین شده... منم که فعلا جز ابراز موضع در همین وبلاگ کار دیگه ازم برنمیاد :)

 

* خیلی حرف دارم که بزنم، خیلی کتاب هست که خوندم و معرفی نکردم، خیلی خاطره هست که در موردشون صحبت نکردم، اما نمیدونم کی فرصت میکنم بالاخره...این حرفا هم اونقد که تو ذهنم تکرار میشد دیگه مجبور شدم بیام بنویسم...

 

** در مورد نقش مردم در حکومت اسلامی، یه سری کتاب و سخنرانی رو استادمون معرفی کرده بودن، برای شما هم میذارم... انشاالله که مورد استفاده واقع بشه:

ولایت فقیه امام خمینی
شش گفتار در ولایت، حضرت اقا
شذرات المعارف
ولایت فقاهت عدالت ایت الله جوادی املی
پیام قطعنامه امام ***
بیانات اقا ۲۰/۷/۹۰

  • نظرات [ ۰ ]

این غزل‌ها همگی گوشه‌ای از درد من است/ آنقدر شعر برای نسرودن دارم...

چند ماه قبل، شعبه سوم کتابخونه، شعبه قرقی، تعطیل شد و حالا شعبه دوم، شهرک شهید رجایی. وقتی داشتیم کتابا رو جمع میکردیم، اعضا میومدن و ناباورانه بهمون نگاه میکردن. شوکه شده بودن. میگفتن یعنی کجا میرین؟! شما برین ما دیگه کتابخونه نداریم...

کتابخونه ک باز شده بود، سال ۹۵، یکی از اولین اعضا، یه دختر ۳-۴ساله بود...امسال رفته بود کلاس اول و بعد ۴ سال، تازه دیروز تونسته بود پول توجیبی شو بیاره و به کتابخونه کمک کنه. چقدر؟ پونصد تومن. پونصدتا تک تومن. اگه بدونین با چه حالتی نشسته بود و پول تو جیی شو برا کمک میداد...با غرور، افتخار...

روز قبلش یکی دیگه از اعضا ک موقع باز شدن کتابخونه کلاس ششمی بود میگفت:« اگه میدونستم ی روز کتابخونه جمع میشه، بیشتر قدرشو میدونستم، از همه وقتام استفاده میکردم و فقط کتاب میخوندم»...اخه کتابخونه برا بچه ها شده بود مثه یه پاتوق. تابستونا ساعت ۱۰ صبح میومدن و تا یک کنار هم با دوستاشون هم حرف میزدن هم بازی میکردن هم کتابا رو مرتب میکردن و کتابخونه رو گردگیری میکردن و هم کتاب میخوندن... ایام مدرسه هم که زنگ تفریحا و بعد مدرسه میومدن کتابخونه. 

کتابا رو ک جمع میکردم به ۹۰۰ تا عضو کتابخونه فکر میکردم... به شور و شوقشون وقتی راجع به کتابی که خونده بودن صحبت میکردن، به زمانایی که دوستای مدرسه، فامیل و...رو میاوردن عضو کتابخونه کنن و با افتخار به عنوان معرف اسمشونو پای فرم عضویت مینوشتن، به این فکر میکردم که وقتی تو مدرسه به عنوان کتابخوان برتر ازشون تقدیر میشده چه حسی داشتن، به وقتایی که دور هم مینشستن و برا کارا و برنامه‌ها همفکری میکردن...من تفاوت اعضای کتابخونه رو با بقیه هم سن و سالای هم محله ای و غیرهم محله‌ای شون به چشم دیده بودم. اونا به مدیران فرهنگی کوچک تبدیل شده بودن! قول میدم خیلی از مدیرای فرهنگی به اندازه بچه های کتابخونه ما کتاب نخوندن! به اندازه اونا با واقعیتای یک کار فرهنگی اشنا نشدن، توانایی دیدن موانع و فرصتها رو پیدا نکردن و مثه اعضای کتابخونه، اهل عمل نبوده و نیستن!

من مطمئنم سرنوشت اعضای کتابخونه تو این چهار سال تغییر کرده. چون اونا فرصت مانوس شدن با کتاب رو پیدا کردن... اونقدر که هیچ وقت نتونن جای خالی شو با هیچ‌چیز دیگه ای پر کنن. 

 

من فقط یک سال با این اعضای دوست داشتنی بودم، و حالا دور شدن ازشون اینقد برام سخته...مسئولان این چهار سال کتابخونه چی میکشن؟! 


دیروز اولین جلسه بچه‌های مسجد برگزار شد، در حالی که من کنارشون نبودم...و دیگه نخواهم بود! دل کندن از بچه ها خیلی سخت بود! تو‌ روزای سختی که این یک سال بر‌ من گذشت، فقط امید دیدن خنده‌ها و انرژی بچه‌های‌ مسجد بود که منو سرپا نگه‌ میداشت...اما حیف که نشد من اونی باشم که باید، اونی باشم که شایسته‌ بودن در کنارشون باشه...

 

+ ای کاش فرصتها اینقد زودگذر نبودن...

  • نظرات [ ۳ ]

بچه مهندس، هسته مقاومت در رسانه ملی

استاد عزیزمان در اغلب کلاسهایشان، مثال معروفی داشتند که همیشه مطرحش میکردند، اصل مثال برای تبیین نوع حرکت حضرت امام در جریان انقلاب اسلامی بود(به زبان خودم بیان میکنم وگرنه خود استاد فقط با یک طرح روی تخته کلاس این مثال را به واضحترین و ساده ترین شکل ممکن بیان میکردند) : 

حضرت امام در شرایطی نهضت را آغاز کردند که هیچ امیدی هیچ امیدی وجود نداشت برای تغییر و نجات. هیچ کس حتی به ذهنش خطور نمیکرد که بشود خدشه‌ای به نظام ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی وارد کرد. به عبارتی کل فضا با یک تاریکی و سیاهی مطلق پر شده بود. امام در چنین شرایطی چه کردند؟! نور کوچکی ایجاد کردند که فقط تفاوت تاریکی و روشنایی مشخص شود. اما این یک نقطه روشن، کم کم تبدیل شد به نقاط نورانی متعدد که میتوانستند به هم پیوند بخورند و هسته‌های مقاومت را شکل دهند. هسته‌های مقاومت در برابر تاریکی، اول فقط آن را با چالش مواجه می‌کردند اما به مرور، دیگر اثری از آن تاریکی باقی نمی‌ماند!! 

 

استاد این مدل را، مدل و فرمول تغییر در تمام موارد مشابه می‌دانستند. همه مواردی که اصلاح و تغییر، امری محال به نظر می‌رسد؛ نظیر تغییر در آموزش و پرورش، دانشگاه، صدا و سیما و... . در همه اینها، راه اصلاح ، ایجاد هسته های مقاومت است. 

این توضیحات را دادم که بگویم: دوستان، اگر صدا و سیما را نقد میکنیم، خوب است اما مبادا از دیدن این هسته‌های مقاومتی ک خدا را شکر شکل گرفته در صدا و سیما، غافل بشویم. ببینیمشان، تشویقشان کنیم و در جاهایی که باید، مطرحشان کنیم تا مسئولینی که گوششان را فقط با حرفهای عده‌ای خاص پر میکنند، ببینند و بشنوند و تغییر رویه بدهند. مثلا همین تغییرات واضح و ملموسی که در شبکه پویا ایجاد شده. یا بعضی برنامه‌ها در شبکه سه ( مثلا اخیرا برنامه‌ای را دیدم با عنوان: «جلسه غیرعلنی» که با نماینده‌های مجلس مصاحبه می‌کند تا برنامه‌ها و مواضعشان را شفاف بیان کنند. مواضع که بیان شود امکان مطالبه گری هم فراهم میشود.) و همینطور فیلم‌ها و سریالهای خوبی که ساخته میشود؛ مثلا چند وقت قبل، سریالی با نام سرگذشت از شبکه یک پخش میشد که اگرچه مسائل و مشکلات را به واسطه یک مشاور شاغل در دادگاه، بیان میکرد اما نکات خوبی برای خانواده‌ها داشت و راه حل محور هم بود. ضمن اینکه اول و‌ اخر برنامه یکی از بهترین اساتید روانشناسی داستان را مورد نقد و بررسی قرار میدادند. 

مثال ملموس دیگر، همین سریال بچه مهندس است؛) شاید شما هم نقدهایی که جناب وحید جلیلی در مورد کلیت سینمای ایران بیان کرده‌اند شنیده باشید. یکی از مهمترین نکاتشان همین بود که سینما، اگر سینمای ایران است، باید نسبت درستی در توزیع موضوع فیلمها داشته باشد. یعنی درصد زیادی از مردم که اهل مسجد و نماز جمعه و راهپیمایی ۲۲ بهمن هستند، دانشمندان ایرانی، مردم ساده و بی‌الایش پایین شهر و روستا و شهرستانها، جوانهایی که عمرشان را صرف خدمت به مردمشان میکنند مثل جهادی‌ها و...را هم ببیند و به تصویر بکشد. نه اینکه صرفا سینمای تهران شمالی باشد و دغدغه‌ها و زندگی مردم این مناطق را مطرح کند و باقی‌اش را هم با عنوان فیلم اجتماعی، به اعتیاد و طلاق و خیانت بپردازد و بعد بگوید اینها واقعیتهای جامعه است. 

در حالی که همین نخبگان مملکت ما ( که بیشترشان سوپر حزب‌اللهی هم هستند) که با خون دل و تلاش بسیار، به موفقیتهای چشمگیر دست پیدا کرده‌اند هم بخش مهمی از واقعیت جامعه اند. 

شاید بتوان گفت سریال بچه مهندس اولین سریالی است که این نخبه‌ها و‌ موفقیتهایشان را برایمان به تصویر کشید، امید را زنده کرد و برای تقویت هویت و عزت نفس ملی اثرگذار بود. بخشی از مصاحبه کارگردان فیلم با خبرگزاری تسنیم را میدیدم که میگفتند: «پسربچه‌ای از یک روستا با کاغذ، کواد کوپتر درست کرده و گفته روزی من هم کواد کوپتر خواهم ساخت، مثل جواد جوادی» واقعا اگر تاثیر داستان فقط در همین یک مورد خلاصه میشد، باز هم برای عوامل فیلم، کافی بود. که خسته و متوقف نشوند و این راه را ادامه بدهند...

خانم حاجی وثوق، یادداشتی نوشته بودند برای این فیلم...

پیشنهاد میکنم بخوانید در ادامه مطلب

فردا مسافرم

سلام

قول داده بودم که کتاب هایی که به واسطه رفت و آمدم به کتابخانه استاد فردی می خوانم را اینجا معرفی کنم.

 این پست اولین معرفی کتاب باشد تا بعد ان شاالله.

در کتابخانه دو کتاب از خانم مریم راهی داریم: «یوما» و «فردا مسافرم»

«یوما» را هنوز فرصت نشده بخوانم(ولی همینقدر بگویم که بین اعضا خیلی طرفدار دارد) اما «فردا مسافرم» را چند وقت قبل مطالعه کردم

در این کتاب، نویسنده از قالب رمان و یک داستان عاشقانه استفاده کرده برای روایت عاشورا
شخصیت اول داستان دختر طرماح(نجوی) است ک سعی میکند جبران کند اشتباهات پدر و همسرش(سعید) را
و البته ب وظیفه خودش عمل کند 
و وارد کاروان اسرای کربلا میشود برای کنیزی. همه داستان از نگاه او روایت میشود
رباب و سکینه و فرزندان پیامبری ک او میبیند...
نجوی یک ادم معمولی است ک خواستگارش را دوست دارد گاهی میخواهد بزند زیر همه چیز و برگردد ب همان زندگی معمولی
 او سختی ها راسختی میبیند نه زیبایی اما در کنار خاندان پیامبر رشد میکند و بزرگ میشود ...
مخاطب با خواندن داستان اطلاعات خوبی در مورد اصل واقعه و خاندان پیامبر دریافت میکند، علت قیام را میفهمد، علت عهدشکنی کوفیان را میفهمد، و شاید این نگاه تند ک «همه انها ک ب یاری امام حسین علیه السلام نرفتند یا اهل دنیا بودند یا دشمن اهل بیت» را تعدیل میکند
خیلی از انهایی ک ب کربلا نرسیدند فقط یک اشتباه ب ظاهر کوچک کردند؛ فقط یک جابجایی اولویت؛
«طرماح» ک با خودش فکر میکند توشه را ب خاندانش میرساند و برمیگردد و «سعید» ک فکر میکند ک باید بنشیند هر وقت اباعبدالله ب کوفه رسید ب یاری ایشان برود!
و اما نقش کلیدی یک دختر را هم نشان میدهد
برخلاف داستان «نامیرا» ک اهمیت نقش مرد در سعادت یا شقاوت همسر را پررنگ میکند این داستان اهمیت نقش زن را برجسته میسازد. اینکه زن اگر بخواهد میتواند هم همسرش را و هم پدرش را بهشتی کند؛ فقط باید ب تکلیفش عمل کند، سختی ها را بچشد و جا نزند...
اگر چه انتهای کتاب معلوم میشود که نجوی و سعید واقعیت بیرونی نداشته اند اما خیلی هم توی ذوق مخاطب نمیخورد! چون پیامی که باید را از طریق این دو شخصیت دریافت کرده است.
داستان ریزه کاری ها و مسائل مهمی در بحث ولایت مداری مطرح میکند؛ چه قبل از عاشورا، چه بعد از ان و با پیروی از امام سجاد علیه السلام...

 

+خیلی دوست داشتم یک قسمت از کتاب را هم اینجا بگذارم اما متاسفانه کتاب را تحویل داده ام :(

 

  • نظرات [ ۲ ]

فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ...

سلام

اخرین پست این وبلاگ مربوط به چند روز قبل از شهادت حاج قاسم است. در این چهل پنجاه روز خیلی اتفاقات افتاد...خیلی دلم میخواست بیایم اینجا حرفی بزنم اما دریغ و افسوس که انچه در دل و ذهنم میگذشت اصلا در قالب کلمات قابل بیان نبود...

پنجاه روز از شهادت سردار دلها میگذرد ولی همچنان این داغ، تازه است و خیلی خیلی فقدان حاج قاسم به چشم میآید... خصوصا در این یکی دو هفته انتخابات. که بعضی ها به خاطر رسیدن به مجلس ...

 

در باب این لیستی رای دادن ها و لیست «هوالمطلوب» خیلی حرف هست و شاید شما هم شنیده باشید...شاید قبل انتخابات اگر می امدم اینجا خیلی مفصل تر در موردش حرف میزدم اما حالا نه

 

در تهران و مشهد و اکثر حوزه های انتخابیه همان لیستی رای اورد که آقایان مدام تاکید میکردند. اما آن چیزی که باعث حسرت میشود این است که کاندیداهای مستقل و انقلابی و عدالتخواه با وجود همه هجمه هایی که علیه شان وجود داشت، با اینکه برای تبلیغات هزینه های میلیونی و میلیاردی نکردند و... با فاصله نزدیک بعد از لیست ائتلاف و با فاصله زیاد قبل از نامزدهای اصلاح طلب قرار گرفتند؛ و این یعنی اگر حضراتی که تریبون دارند و مردم آنها را داعیه داران انقلاب می دانند به جای راضی شدن به حداقلها و به قول خودشان صالح ها به خاطر ترس از جناح مقابل برای معرفی اصلح ها تلاش میکردند، الان این جوانان انقلابی بودند که راهی مجلس شده بودند.

واقعا نمیدانم این اقایان در قیامت چه جوابی دارند در پیشگاه الهی بدهند؟ مگر تصمیم گیری برای چهار سال یک کشور شوخی است؟ مگر این حضرات نمی دیدند و نمیدانستند که کارد به استخوان این ملت رسیده و خسته است از این بازی های سیاسی؟ پس چرا باز به جای کارآمدی و تخصص و شجاعت و جسارت و انقلابی بودن، قبیله گرایی سیاسی بود که سرلوحه کاری شان قرار گرفت؟

 

از این دردنوشتها که بگذریم

تنها چیزی که با مشخص شدن نتایج انتخابات مدام در ذهنم تکرار میشود این است که تکلیف رای آن افرادی که با هزار امید و آرزو به جوانان عدالتخواه رای دادند چه میشود؟ آنهایی که خیلی هایشان اصلا نمی خواستند در انتخابات شرکت کنند و فقط به خاطر حضور یک جریان سوم در انتخابات حاضر به رای دادن شدند؟

اشتباه نشود!

منظور اعتراض خیابانی و...نیست؛ منظور این است که ای کاش انقدر مسئولین و چهره های سیاسی به فکر حل مسائل - فارغ از جناح و قبیله سیاسی شان - می بودند که حاضر میشدند لااقل طرح ها و حرفها و برنامه های نامزدهای دیگر را بشنوند و پیگیری کنند. اگر اینطور میشد مردمی که به کاندیداهای مستقل و متخصص رای داده اند هم دچار ناامیدی و احساس جدایی از مسئولین نمی شدند.

 

اما دریغ و افسوس...که اگر این ایده واقعا عملی می بود و حزب و جناح و...برای اقایان مطرح نبود، همین کاندیداهای متخصصص و مستقل مورد حمایت قرار میگرفتند نه فلانی هایی که خیلی هایشان کارنامه شان مشخص بوده و هست...

 

+چند روز قبل که داشت مغزم از شدت هجمه ها و تهمتها نسبت به کاندیداهای عدالتخواه سوت میکشید به یکی از انها پیام داده بودم که واقعا شما چه چاره ای اندیشیده اید برای مقابله با این حجم تخریب و تهمت و...؟

جوابی دادند از سر درد و تعهد:

«زور ما به این شبکه سازی گسترده و پیچیده اقایان نمی رسد

اگر راه ما حق است خدا از ما دفاع خواهد کرد!»

 

بله...در بلندمدت خیلی چیزها اثر خود را نشان میدهد اما اولینش همین بود که چند جوان یه لا قبا بی هیچ حمایتی از طرف صاحبان زر و زور در رده 31 - 35 تهران و در مشهد هم جزء 10 نفر اول قرار گرفتند...

 

+ با بعضی که صحبت میکردم می گفتند خب این جوانان متخصص و انقلابی هم می رفتند در لیست همان هوالمطلوب ها که رای بیاورند بعدش کار خودشان را میکردند. یادم امد از یک صحبت از حضرت اقا در مورد حضرت امیر، که در شورای شش نفره وقتی به حضرت گفتند به کتاب خدا، سنت پیامبر و سیره شیخین عمل کن تا شما را انتخاب کنیم، حضرت «می توانست با کوچکترین اغماضی از آنچه که صحیح و حق می دانست، می توانست حکومت را به دست بگیرد...امیرالمومنین به این فکر یک لحظه هم نیفتاد و حکومت را از دست داد. اینجا هم ایثار کرد. اینجا هم خود و منیت را مطلقا مطرح نکرد و زیر پا له کرد. (68/2/8)» 

عقب نشینی از خطوط قرمز و معیارها به بهانه رسیدن به نتیجه، عقب نشینی از حق است و طبیعتا اگر این افراد چنین کاری می کردند دیگر نمی توانستند داعیه دار حق و عدالت باشند.

 

+ حالا اگر چه عدالتخواهان به مجلس راه پیدا نکرده اند اما با بدنه اجتماعی و سیاسی که در این مدت کم پیدا کردند و همین معرفی ای که در موردشان بین مردم و شخصیتهای اثزگذار انجام گرفت، می توانند باقدرت تر از قبل در صف اول مطالبات مردم و پیگیری مسائل و مشکلات باشند. 

 

+ دوستان ای کاش هر جا که هستیم با خودمان عهد ببندیم در این چهار سال پیش رو نماینده های شهرمان را به حال خود رها نکنیم، پیگیر عملکردشان باشیم و آنها را وادار به پاسخگویی کنیم...

 

+ فرصت کردید این یادداشت حجت الاسلام نامخواه را هم بخوانید.

http://tabagheh3.ir/1398/12/03/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA

  • نظرات [ ۲ ]

راستی، دردهایم کو؟!

آخه چطور ممکنه؟! : /

«حرکت جوهره ی اصلی انسان است و گناه زنجیر,  من سکون را دوست ندارم.  عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است, سکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده,  انسان کر میشود,  کور میشود, نفهم میشود, گنگ میشود و باز هم زندگی میکند .بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم. درد را, انسان بی هوش نمیکشد,  انسان خواب نمیفهمد,  درد را, انسان با هوش و بیدار میفهمد.  راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شده ام؟ نکند بی هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم.  قلب چند نفرمان به درد آمد ؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟

خدایا تو هوشیارمان کن,  تو مرا بیدار کن, صدای العطش میشنوم صدای حرم می آید گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد.  مرضی بالاتر از این چرا درمانی برایش جستجو نمیکنیم, روحمان از بین رفته سرگرم بازیچه دنیاییم.

الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ ما هستیم, مرده ام تو مرا دوباره حیات ببخش, خوابم تو بیدارم کن.  خدایا! به حرمت پای خسته ی رقیه (س) به حرمت نگاه خسته ی زینب (س) به حرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر(عج) به ما حرکت بده.»

بخشی از وصیتنامه شهید عباس دانشگر

پ.ن:

خدا نکنه چند روز دیگه خبر شهادت شیخ زکزاکی و همسرش رو بشنویم، اگه اینطور بشه مسئولین جمهوری اسلامی تو ریخته شدن خونش شریک نیستن؟! 

ما چی؟! 

نقش ما چیه؟! 

 

 

  • نظرات [ ۱ ]

تا آخر خط ۵۷

 

تند تند قدم برمیداشتم
گذر از این بازار شلوغ مثل همیشه برایم سخت بود؛
من می‌روم درحالی که عده زیادی برمی‌گردند و باید خودم را از لابلای آدم‌ها عبور دهم... چشم در چشم شدن با این جمعیت نفسم را می‌برد! 

این اواخر آن قدر آدم‌های رنگ برنگ در این بازار رفت و آمد می‌کنند که فقط می‌توانم چشم‌هایم را بدوزم به زمین، طوری که فقط کفش ها را ببینم...

در حالی که نفس نفس زنان و به سرعت پیش میرفتم، یک لحظه چیزی دیدم که دلم میخواست همان وسط بازار، درست وسط همان جمعیت، بنشینم روی زمین و از عمق وجودم فقط فریااااد بزنم! 
چه دیدم؟!
پاهای خاکی درون کفش‌هایی پاره پاره....
نگاهم را از کفش‌ها آوردم بالا...تمامش خاکی بود...حتی لباس‌ها هم خاکی بود...موهایش هم...

میدانم که این خصوصیات، خصوصیات یک کارگر زحمت‌کش است که آن موقع شب دارد برمی‌گردد خانه... کارگری که پیامبر به دست‌هایش بوسه میزدند...همانی که همه زندگی ماها بر پایه زحمت‌ها و رنج‌های او استوار است...

نه نه! اشتباه نشود! دیدن این کارگر زحمت کش زمینم نزد...دیدن او کنار ماشین‌های انچنانی و ادم‌های انچنانی زمینم زد!
وقتی برایم تداعی شد خانه ۴۰ متری‌اش در کنار خانه های میلیاردی بعضی ها! وقتی پاهای خسته‌اش را گذاشتم کنار ماشین‌هایی که...

باورتان میشود؟اینجا، محله ما، در حاشیه شهر مشهد، برای خودش یک پا ایالات متحده امریکا شده؟!
یک درصدی ها در برابر ۹۹ درصدی‌ها...
یک درصدی‌هایی که واقعا خون ۹۹ درصد دیگر را در شیشه‌ کرده‌اند. یک درصدی‌هایی که ثروت‌هایشان، غالبا، نه حاصل رنج و زحمت، که حاصل بالاپایین شدن قیمت دلار و گرانی‌های اخیر بوده است!

 

اما اینجا هنوز هم حاشیه شهر است، اینجا هنوز هم محل زیستن پابرهنگانی است که حضرت روح‌الله میگفتند فقط انها با ما تا اخر خط خواهند ماند...تا اخر خط ۵۷!
اینجا هنوز هم اکثریت، هوا روشن نشده از خانه می‌زنند بیرون برای دراوردن یک لقمه حلال، آن هم از طریق کارگری ساختمان، خیاطی، پسته شکستن، دوختن کفش، دست‌فروشی و...اینجا حتی دست‌های بچه‌ها هم پینه دارد، چون از کودکی یاد گرفته‌اند فقط تلاششان است که آینده و حالشان را می‌سازد، عادت کرده‌اند بزرگ باشند، بی‌تفاوت نباشند، اینجا بچه ها حتی اگر بیرون کار نکنند، کارهای خانه را انجام میدهند اما همه اینها بی‌انکه ذره‌ای کودکی کردن را یادشان رفته باشد! بعدازظهرها همه در کوچه‌ها بازی می‌کنند. پسرها توپ بازی و هفت سنگ، دخترها طناب بازی و قایم باشک. 
اینجا هنوز هم صداقت و صفای مردمش به اندازه آسمان‌هاست...اما آن عده قلیل شده‌اند وصله ناجور محل ما! 

بعضی‌وقتها دلم میخواهد کنارشان بکشم یقه‌شان را جفت کنم و سرشان فریاد بزنم که : آهای! چه می‌خواهید از جان محله ما؟؟ چرا هی دلارهایتان را میاورید اینجا خانه میلیاردی می‌سازید؟! چرا هر روز با ماشین‌های چند صد میلیونی‌تان در خیابان‌های محله رژه می‌روید؟! چرا آن سبک زندگی غرب‌زده تان را برداشته‌اید اورده‌اید در بین ادم‌هایی که صفر تا صد زندگی‌شان بوی مسجد و قرآن و دعا می‌دهد؟! اصلا چرا حرمت خون شهدای مدافع حرم محل ما را نگه نمی‌دارید؟؟ شهدایی که خیلی‌هایشان از خانواده های خود شما هستند؟؟ 

ای کاش اینجا هم یک بخش منطقه، بالاشهرش بود و یک بخشش پایین شهر! نه اینکه بالاشهر و پایین‌شهرش در هر خیابان در هم تنیده شده باشد...آن طوری لااقل میشد به این فکر کرد که یک روز این وصله ناجور را میبُریم از محله مان میندازیم بیرون! اما حالا چه...
 

  • نظرات [ ۰ ]

قهرمان‌های خانه ما

سلام

چند وقتی هست که به لطف خدا دوره اموزشی ژورنالیسم مردم نگار یا به عبارتی همان تاریخ شفاهی در حسینیه هنر مشهد برگزار می‌شود


مبنای رسانه‌ مردم نگار، همان تفکر حضرت امام مبنی بر خوش‌بینی و اعتماد به مردم است.


انتخاب سوژه‌ها از بین مردم عادی

یافتن و دیدن قهرمان‌های معمولی...


رسانه مردم نگار یعنی هم روایت اتفاقات را از زبان مردم شنیدن و هم به دنبال مسائل مردم بودن...

مردم یعنی همان ادم‌های معمولی کف خیابان! 


شاهدان مهمترین اتفاقات معاصر ما، بیشترشان حالا پا به سن گذاشته‌اند...

پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما خودشان قهرمان‌هایی هستند که روایت خیلی از اتفاقات را در سینه دارند...


کاش فقط لحظه ای به این فکر کنیم که تاریخ ما هویت ماست و پدران و مادران و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان راویان این تاریخ، که بیشتر اوقات اصلا نمی‌بینمیشان و توجهی به انها نداریم! و اگر روزی برسد که انها نباشند، شاید دیگر هیچ وقت نتوانیم در مورد گذشته‌مان، تاریخمان، هویتمان اطلاعاتی به دست بیاوریم!


اگر با این دید نگاه کنیم خاطره ‌گویی های این عزیزان برایمان جزء فرصت‌های مغتنمی میشود که شیرینی‌اش را احساس خواهیم کرد! 


پی نوشت:

* چیزی که این چند وقت مدام حسرتش را می‌خورم، خاطراتی است که در سینه پدربزرگم بوده و حالا دیگر هیچ دسترسی به انها ندارم! 

پدربزرگی که خیلی از حوادث مهم تاریخ معاصر شهرمان را به چشم دیده بودند اما ادمهایی که سراغشان بروند و این خاطرات را ثبت کنند نبودند! و ما هم به اهمیت این مساله واقف نبودیم که خاطره‌گویی هایشان را قدر بدانیم و از عمق وجود گوش بدهیم و ثبت کنیم! 


** فرصت داشتید مستند «قهرمان‌های خانه ما» را در سایت عماریار ببینید! روایتی جذاب از ثبت خاطرات پدر و‌مادرها در یک مدرسه راهنمایی...


*** نگاهی که ژورنالیسم مردم نگار به انسان میدهد فقط به درد فعالین رسانه‌ای و...نمی‌خورد! بلکه برای همه ماها، مفید است...

شاید مهم‌ترین اثر این طور مباحث، دیدن مردم باشد! 

بیرون امدن از اخبار شبکه‌های مجازی و بی‌اهمیت شدن اخبار زرد و سوژه‌هایی که هر روز به ذهنمان تزریق میشود...ان وقت دیگر وقتی اخبار زندگی خصوصی فلان بازیگر و...سوژه داغ فضای مجازی میشود، فقط به انها می‌خندیم نه اینکه درگیرشان بشویم و بگذاریم هر روز در ذهن ما رژه بروند و برایمان دغدغه‌های این مدلی بسازند! 

  • نظرات [ ۰ ]

پسرت دیگر برنمی گردد!

بعد از نماز

یکهو دیدم یک نفری از پشت سر هی قرآن را می آورد جلوی نمازگزارها

هی قرآن را می بوسند و او رد می شود می رود سراغ نفر بعدی

داشتم با خودم فکر میکردم که قضیه چیست و این چه رسمی است در این مسجد؟؟

که آن نفر به من رسید!

من هم هول شدم

همان کاری را کردم که حاج خانم کناری ام کردند

من هم قرآن را بوسیدم و آن یک نفر رد شد

و در دلم آشوبی بود از اینکه کاری را کردم که نمیدانستم چرا!! (بوسیدن قران کار عجیبی نیست اما در آن شرایط واقعا فکر میکردم یک رسم و روال خاصی است در این مسجد)

بعد فهمیدم در این مسجد رسم است بعد از نماز ظهر یک صفحه قرآن میخوانند

آنهایی که نمیخواهند از روی قرآن خط ببرند، قرآن را می بوسند که یعنی ما نمیخوانیم!



چند دقیقه بعدش

همان حاج خانم کناری، دعایی را از روی کاغذ نشانم دادند که میتوانی بخوانی برایم؟؟

گفتم بله

خواندم...

یک حسی بهم میگفت از تمام این حاج خانم های کناری بپرسم شما مادر شهید نیستید؟؟

یکهو دیدم خود این حاج خانم، شروع کرد از پسرش صحبت کرد...

«آن پسری که آن بالاست

بالای عکسِ آن آقای عینکی

محمد هادی من است...

محمدهادی ۲۵ سالش بود

هنوز میخواستیم از سوریه که برگشت دامادش کنیم

اما همان دفعه اولی که رفت سوریه

سه ماه فقط گذشت که شهید شد

کاش لااقل یک بار می آمد و دفعه دوم شهید میشد! 

۴ سال گذشته...


ابوحامد که شهید شد...خیلی بی‌قرار شده بود


آخرین بار که زنگ زد میگفت: مادر اینجا هوا سرد است...لباس گرم باید بپوشیم...

چند وقت بعدش دیدم هی دوستانش زنگ میزنند خانه احوالش را می پرسند...

گفتم حتما یک خبری شده که همه زنگ میزنند

آمدند گفتند: مادر! محمدهادی، زخمی شده...خیلی خونریزی دارد! در تهران بستری است...

بعد آمدند گفتند: هی به هوش می آید هی از هوش میرود

من هم نذر کردم

نماز امام زمان خواندم

نماز حضرت زهرا خواندم

سر نماز بودم که دیدم خانه پر شده از فامیل...

گفتند: مادر! پسرت دیگر برنمی‌گردد!!!» 


پی نوشت:

مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها

مسجدی است که دو سه سال قبل به نام شهدای فاطمیون، در محله مان احداث شد...


بعد نوشت:

مزار این شهید عزیز رو پیدا کردم! 


  • نظرات [ ۲ ]

خدا هوامونو داره! اگر...


 

🍃 میگن همیشه تو اوج ناامیدی‌هاست که گره‌ها باز می‌شه! اما یه شرط داره...ناامید بشی از همه #به_غیر_خدا! و مطمئن باشی که تو همین شرایط سخت، که دیگه از دست هیچ کس کاری بر نمیاد، #خدا_هواتو_داره!

مهم اینه که تا لحظه اخر، پای عهدت بمونی... #پای_تکلیفت! 

 

🔹همونطور که تو زندگی شخصی‌مون، این موضوع صدق میکنه، تو زندگی اجتماعی هم همینطوره!

تو اوج سختی‌ها و تنهایی‌ها که یک ملت فقط خودش هست و #عقایدی که پاش واستاده و طرف مقابلش یه جبهه‌ای که فشار میارن تا این ملت اصولشو زیر پا بذاره، اگه این ملت ترسید و فکر کرد ضعیفه و باید تسلیم بشه، انگار میفته رو یه #دور_باطل، که مدام هی عقب‌نشینی می‌کنه اما باز مشکلاتش هم بیشتر میشه! 

 

🔹تجربه این پنج شش سال ما دقیقا همینو بهمون ثابت کرد...گفتیم امریکا کدخداست...جهان بینی مونو عوض کردیم! وعده های الهی رو فراموش کردیم و بر خلاف انتظارمون روز به روز همه چی بدتر شد! یه روزی دلار ۴ هزار تومنی برامون فاجعه بود...اما به دلار ۱۵، ۲۰ هزار تومنی رسیدیم....

اما اگه به جای ترسیدن، فقط وظیفه‌مونو انجام می‌دادیم؛ اشکالاتمون، نواقصمونو برطرف می‌کردیم، پشت هم وامیستادیم و با گرون‌فروشی و احتکار و...وضعو بدتر نمی‌کردیم، وعده‌های خدا هم برامون محقق میشد و از تنگناها عبور می‌کردیم! 

 

🔹قوانینی که تو جهان هست، ظهور اراده خداست و #خدا_می‌تونه_اراده‌شو_تغییر_بده!! همون‌طوری که دریا رو برای موسی شکافت، همونطوری که درهای بسته رو برای یوسف باز کرد، آتش رو بر ابراهیم سرد کرد...می‌تونه ما رو هم تو این #رویارویی_نابرابر بر طرف مقابلمون پیروز کنه!

 

🔹این روزها که دوباره یه عده‌ای حرف از مذاکره و تسلیم شدن دوباره میزنن، خوبه یه بار برگردیم و این تجربه مونو مرور کنیم! نذاریم طوری محاسباتمونو تغییر بدن که یه اشتباهو #دو_بار تکرار کنیم!

 

  • نظرات [ ۰ ]

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است/ بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم!

الشیطان یعدکم الفقر...و یامرکم بالفحشاء...(سوره بقره، ایه ۲۶۲)


شیطان ما رو از نداری، از ناتوان شدن می ترسونه! که چه کار نکنیم؟؟ که وارد میدان عمل نشیم! این آیه بعد از دستور انفاق اومده...دستور به انفاق از بهترین اموالمون، بهترین دارایی هامون! و انفاق یعنی بخششی که شکافی رو پر کنه*! یک شکاف اجتماعی! 

و انفاق یعنی یک اثرگذاری اجتماعی...

در راستای تحقق توحید!


به این فکر می کردم که در عرصه کار فرهنگی و اجتماعی هم شیطان دقیقا همین کارو میکنه! ما رو می ترسونه! از آینده...از اینکه شاید بعدا ناتوان بشی...شاید اگه بری وارد این کار فرهنگی و اجتماعی بشی، از زندگیت بیفتی...از درست...از زندگی خانوادگیت...بچه هات و...

شاید اگه بری وسط کار از پسش بر نیای! 

شاید بری و کمبود امکانات زمینت بزنه!

و هزاران شاید دیگه...


و وقتی کناره گیری می کنیم

وقتی کنج عافیت می طلبیم

اون وقت کارشو شروع میکنه!

وقتی آرزوهای ما، اهداف ما، آرمان هامون...کوچیک شد و از حد زندگی شخصی و خانوادگی فراتر نرفت...خود ما هم کوچیک می شیم و کم کم ب فساد کشیده میشیم...


*: حضرت آقا در کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، انفاق رو این طور معنا می کنند.


پی نوشت: این روزها به لطف خدا درگیر راه انداختن یک کار فرهنگی اجتماعی مهم هستیم...کاری که در نگاه اول، خیلی خیلی غیرممکن به نظر میاد! و سنگ های زیادی هم سر راهش هست یا ایجاد میشه! اما به قول استاد عزیزمون، در کار جهادی آدم خسته نمیشه، ناامید نمیشه، دست از تلاش برنمیداره...

خیلی سخته اما چشم امیدمون به خدایی هست که خودش ایده این کارو تو ذهنمون انداخته :)

برامون دعا کنید...


  • نظرات [ ۳ ]

کارگروه بررسی کتاب های شهدای مدافع حرم

سلام

چند وقتی هست که به لطف خدا و به همت دوستان کتابخانه مردمی امیرحسین فردی 

جلسه کارگروه نقد کتاب

در حسینیه هنر مشهد برگزار میشود

فعلا قرار بر این بوده که کتاب ها بر اساس موضوع مطالعه و نقد بشوند

اولین موضوع بررسی شده هم

کتاب های شهدای مدافع حرم بود

بعد از اینکه کتاب های مهم یا جریان ساز بررسی شد 

جلسه ای برای بیان نتایج این کارگروه برگزار می شود

رفقای مشهدی 

پیشنهاد می کنم جلسه را از دست ندهید: 

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت

کتابخانه استاد امیر حسین فردی

ساعت ۱۷

دریافت

  • نظرات [ ۰ ]

از «ماه عسل» تا «عصر جدید»...

بیشتر از ده سال بود که ساعات افطار، تلویزیون یک برنامه ثابت داشت: «ماه عسل» و امسال اولین سالی است که آن برنامه تعطیل شده و تهیه کنندگان ماه عسل از مدتی قبل برنامه «عصر جدید» را روی آنتن می برند.

زمانی که تازه برنامه «عصر جدید» از تلویزیون پخش می شد متنی نوشتم که صرفا در مورد عصر جدید نبود، نقدهای مختلفی ب صدا و سیما بود که پخش عصر جدید، داغ آن زخم های قبلی را تازه کرد!

می خواستم اینجا به اشتراک بگذارم اما نگذاشتم...

نمی دانستم چقدر تحلیلم درست است! و چقدر ممکن است اشتباه کرده باشم!

متن را که دوباره خواندم به این نتیجه رسیدم که متن، از همان زوایایی که به ماجرا نگاه کرده، درست دیده...

مشخص است که هر برنامه ای محاسنی هم دارد، مثل اینکه می تواند کمکی باشد در راستای اجرای عدالت! 

که البته این بی عدالتی ها هم نتیجه دوری و کم کاری در راستای اجرای عدالت واقعی است! و شاید این قبیل برنامه ها در واقع یک راه درمان نباشند...صرفا یک مسکّن باشند...که یادمان برود و به فکر نیفتیم باید چاره واقعی این مشکلات، این بی عدالتی فرهنگی و دیده نشدن استعدادهای مناطق مرزی و....را پیدا کنیم! و الکی دلمان خوش بشود که نخیر...راه برای این طور افراد هم باز می شود با این قبیل برنامه ها!

به منشأ ایده هم که نگاه می کنیم متوجه می شویم، برنامه هایی مثل برنده باش و عصر جدید از دل جامعه سرمایه داری بیرون آمده! جایی که بی عدالتی و اختلاف طبقاتی بی داد می کند! و این برنامه ها مهم ترین فایده شان این است که توده ها را ارام نگه می دارد...


راستی برنامه قبلی احسان علیخانی، ماه عسل هم اگر چه یکی از موفق ترین تجربه های صدا و سیماست هم در مفید بودن هم در جذب مخاطب و هم در نواوری و ایده پردازی و عمل به رسالت اصلی صدا و سیما یعنی تریبون مردم بودن و اجرای مردم سالاری، اما یک از مهم ترین نقدهایی که به ان برنامه وارد بود و در این برنامه هم می تواند وارد باشد، همین دیدن یک کفه ترازو و یک طرف ماجراست:

 نگاه صدقه ای و خیریه ای به اتفاقات جامعه

روایت کردن بی عدالتی ها، ظلم ها و افرادی که بیکار ننشسته اند بلکه وارد میدان شده اند و سعی می کنند این مشکلات را رفع کنند اما از آن طرف ماجرا و اینکه عامل اصلی این بی عدالتی ها چیست و مقصر چه کسانی هستند و با آنها باید چه کرد...حرفی به میان نمی آمد!


در ادامه مطلب، متنی که ذکر شد را اوردم

پیشاپیش از طولانی بودن و شاید منسجم نبودن متن عذرمیخواهم!

الان وقت استراحته؟!

کلا هیچ وقت نمیشه با خیال راحت زندگی کرد

نمیشه هیچ وقت فکر کرد همه چی تموم شده و وقت استراحته!

نمیشه فکر کرد ما ب ی جایی رسیدیم تو فلان مسیر، حالا بریم ب کارامون تو فلان مسیرای دیگه برسیم

باید با چشم باز حرکت کرد!!!

« مَن نامَ لمَ ینم عنه...»

مبارزه هیچ وقت تموم نمیشه

تا لحظه اخر اخر اخر


فقط ادم باید خودشو بسپره ب خدا

چی بگم...!!

اول و اخرش باید مواظب خودش باشه

از خدا بخواد ک مواظبش باشه

ک ی وقت گم نشه

ک ی وقت آدم اشتباهی نشه!!

چون اول و اخرش بصیرت آدما

و ب دست آوردن قدرت تصمیم گیری و شناخت درست تو لحظه های حساس 

چیزی نیس ک ب این آسونی ها ب دست بیاد...


پی نوشت یک: این روند تو جریان مبارزه همیشگی ادم با ی موجود، نیرو یا...چه میدونم؟ همون موجود به شدت بی اعصاب و خطرناک تو وجودمون، صادقه...

لحظه ای ک ادم فکر کنه از این کشاکش مبارزه با این موجود درونی فارغ شده، دقیقا نقطه شکسته...


پی نوشت دوی طولانی ;-) : 

این مساله تو زندگی سیاسی و اجتماعی ما هم صادقه

لحظه ای ک فکر کنیم ی عده پیدا شدن ک مسیول بشن و جامعه رو پیش میبرن و ما هم می تونیم بریم ب زندگی مون برسیم و بقیه مسایل هیچ!!! دقیقا اینجا هم نقطه شکست ماست یا حداقل شروع یک شکست...

ی جمله ای رو میخوندم از قول مهندس بازرگان، ک اوایل انقلاب میگفته:« مردم، انقلاب شد!! ب خانه هایتان بروید!» 

این حرف ینی همین!

البته منظورم اینه ک حرفم دقیقا خلاف حرف ایشونه :| 

اگه فکر کردیم بعد ایجاد یک حکومت اسلامی و ایجاد ساختارهاش همه چی گل و بلبل میشه و ما هم میتونیم بریم ب زندگی مون برسیم، خیلی اشتباهه

چون اگه اینطوری بود پس چرا اصل امر ب معروف و نهی از منکرو خدا جزء فروع دین قرار داده؟؟ 

عایا این ب این معنی نیست که «مردم، هر لحظه خطر انحراف هست!! حواستون به همدیگه باشه!»؟؟

همه اینا رو گفتم ک بگم اقایان نماینده مجلس(با اکثریت ظاهرا اصولگرا و با چهره های فول انقلابی :|| )  در حال تصویب طرح اصلاح قانون انتخابات هستن...البته اصلاح نه به اون معنایی که فکر میکنین، مثلا طرح «استانی کردن انتخابات مجلس» ب جای روند گذشته ک شهرستانی بوده و امکان شناخت کاندیداها و ارتباطشون با مردم بیشتر! 

و ب ی معنای دیگه از طریق این طرح، میخوان مردم رو وادار ب رای دادن ب لیست ها و جناح های خاص و ب قول خودشون تقویت تحزب بکنن!!! و ب معنای دقیق ترش یعنی همون حرف جناب بازرگان: «آهاااای مردم، اصلا به شما چه ک کی میخواد نماینده بشه کی نشه؟ مگه اصلا شما میفهمید این چیزا رو؟؟ شماها از سیاست و حزب و منافع و مصلحت ها چی می فهمید؟؟ هاااان؟؟! امام هم اگه گفت جمهوری اسلامی برا این بود ک دهن غربی ها رو ببنده و گرنه کدوم جمهور؟ کدوم مردم؟!»


ی طرح دیگه شون هم اینه: عدم اعتقاد ب اسلام و عدم التزام ب ولایت فقیه، فقط وقتی برا کاندیداها اثبات میشه ک ب زبون بیارن :-\ 

اونم تو زمونه ای ک خیلی ها ب زندگی منافقانه عادت کردن و کلا با استحاله موافق ترن تا تقابل مستقیم!! 


خلاصه که دوستان عزیز

انقلابی، غیر انقلابی، حزب اللهی و غیر حزب اللهی..غفلت کنیم یهو ب خودمون میایم می بینیم هیچی نمونده از ارزش های ملی و اسلامی مون!! از چیزایی ک ب خاطرش خون دادیم!! 


درسته ک شورای نگهبان هست

اما ما هم باید نشون بدیم ک هستیم...که «سرنوشت هر قومی ب دست خودشه فقط» و «عدالت، که ترجمه عملی توحیده فقط ب دست مردم عملی میشه»! 


پی نوشت سه: مستند خارج از دید ۱ شبا ساعت ۲۰:۱۵ از شبکه افق و مستند خارج از دید ۲ شبا ساعت ۲۲:۱۵ از شبکه سه پخش میشه. دیدنش ب اندازه ساعت ها مطالعه می ارزه. و البته پرده از چیزهایی برمیداره ک اصلا تو کتاب ها بهشون اشاره ای نمیشه! و ی جورایی داره نقشه ی عده ای رو، رو می کنه! از دیدنش پشیمون نمی شید! :)

  • نظرات [ ۰ ]

مردم، کتاب، پیشرفت!

می دانم که هفته کتاب و کتابخوانی تمام شده

اما نمایشگاه کتاب هنوز برقرار است!!

 به همین بهانه 

گفتم چند کلمه ای در مورد یکی از کتابخانه های مشهد بنویسم...

 

دو سال پیش سر کلاس صحیفه امام خمینی ، استاد از کتابخانه شان صحبت کردند!

کتابخانه امیرحسین فردی

 

فکر میکردم یک کتابخانه است مثل همه کتابخانه های دیگر

اما

به تدریج متوجه شدم که چقققدر متفاوت است...

 

شعارشان،«مردم، کتاب، پیشرفت» است 

به جای آنکه در نقاط مرکزی شهر و مناطق به اصطلاح بالای شهر، کتابخانه را راه اندازی کنند، آمده اند حاشیه شهر...(هر چند اصطلاح حاشیه شهر هم جای بحث دارد اما درحال حاضر چاره ای جز استفاده از همین واژه را نداشتم)

یک کار جهادی 

که جمعی از جوانان بادغدغه و عالم آن را شروع کرده و پیش می برند.

استاد میگفتند: همانطور که اقتصاد باید دانش بنیان باشد تا مقاومتی شود کار فرهنگی هم باید دانش بنیان شود...

 

نگاهشان این است که : کتابخانه باید ویترین داشته باشد(مثل فلافل فروشی)...یعنی در دسترس باشد

شروع کارهم با یک فضای 10 متری بوده اما حالا سه شعبه در مشهد دارد...

چه طور؟ با کمک های خود مردم!

 

گردش کتاب این کتابخانه انقدر بالاست که نهاد کتابخانه ها به عنوان بهترین کتابخانه مردمی در سطح کشور، از آن تقدیر کرده(در ماه اول افتتاح کتابخانه، به ازای هر یک نفر ماهانه 10 کتاب امانت داده میشد

طرح های فراوان و موفقی را هم تا به حال اجرا کرده اند...(انجمن کتاب، پاتوق بازی، تدریس جهادی و...)

 

استاد تاکید میکردند که رمز موفقیت هر کار فرهنگی از جمله این کتابخانه، دو چیز است: اول مساله شناس بودن یعنی از میان مردم برخاستن و از دماغ فیل نیفتادن(اینکه فکر نکنیم ما سپاهیان نوریم و امده ایم مردم حاشیه شهر رانجات دهیم!) 

دوم: جمع شدن (قیام لله...مثنی و فرادا)...و کار گروهی!

 

پی نوشت:

- واقعا نمی توانستم از این بیشتر توصیف کنم...چون حقیقتا یک سری چیزها را با نوشتن یک یادداشت کوتاه نمی شود حقشان را اداکرد. بهترین کار این است که سایت و کانالشان(در پیام رسان های تلگرام، سروش و ایتا به آدرس @ostadfardilib) را ببینید 

 

- خصوصا بخش خاطرات روزانه کتابخانه را بخوانید

- آدم هرچقدر فکر میکند می بیند هیچ کار فرهنگی دیگری بهتر از این کار نمیشد در حاشیه شهر انجام داد...حداقل فایده اش این است که به همه ثابت میکند تصویر ناخوشایندی که تا به حال از حاشیه شهر در ذهن ما وجود داشته فقط یک دلیل دارد آن هم عینکی است که رسانه ها به چشممان زده اند، نه واقعیت موجود!

تصویر و...هم از کتابخانه نمی گذارم :) بهتر است سایت و کانال کتابخانه را ببینید...

  • نظرات [ ۲ ]
۱ ۲
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan