قطره

الحمدلله علی کل حال...

ما اگر گمگشته راهیم عیب از جاده نیست، جاده ها جا می‌گذارند آن که را آماده نیست...

آن روزهای اول، همان روزهای اول ِ بعد ِ حاج قاسم، همان جمعه ای که از خانه زدیم بیرون و در خیابان ها مشتهایمان را گره کردیم و از عمق وجودمان میگفتیم: «میکشم میکشم آن که برادرم کشت» و با عقیده ای محکمتر از قبل فریاد میزدیم :«مرگ بر آمریکا»، وقتی در خیابان راه می‌رفتم...واقعیتش این است که حتی نمی توانستم راه بروم، نمیتوانستیم راه برویم، هر چند قدم باید مینشستیم. فکرش را هم نمیکردم روزی برسد که به خاطر فقدان عزیزی، احساس کنم کمرم شکسته! اما واقعا همینطور بود..‌وقتی در خیابان راه می رفتم انگار به سختی خودم را می کشاندم...که باشم، که نفس بکشم که زنده بمانم! که زنده بمانم؟ بارها و بارها با خودم گفتم: چطور زنده بمانم در دنیایی که حاج قاسم در آن نفس نمیکشد؟ و مدام یادم می‌آمد از آن لحظه ای که ارباب بر پیکر حضرت علی اکبر فرمودند: بعد از تو خاک بر سر دنیا! انگار تا آن لحظه معنای این جمله را نفهمیده بودم! 

آن روز بعد اینکه جمعیت پراکنده شد، همینطوری نشستیم گوشه میدان شهدا. هوا سرد بود. مغز استخوانمان میسوخت. اما به هم نگاه میکردیم و میگفتیم: ما پای رفتن به خانه را نداریم! همانجا نشستیم. روضه حضرت مادر گوش دادیم. ارام اشک ریختیم...ما نمیخواستیم برگردیم خانه. برمیگشتیم خانه که چه کنیم؟ روز تشییع حاج قاسم هم...همینطور میرفتیم و‌ میرفتیم. بیشتر از پنج شش ساعت بود که مسیر یک ساعته میدان پانزده خرداد تا حرم را میرفتیم اما نمیرسیدیم...میخواستیم بمانیم در خیابان اصلا. در همان هوای سرد استخوان سوز. یا نه! حداقل گوشه صحن جامع، کنار پیکر حاج قاسم. آنجا باید میماندیم...تا کی؟ اقای پناهیان گفته بود: «بمونید تا آقاتون بیاد!» 

 

سال ۹۸ سال پرماجرایی بود، سال اتفاقات عجیب و غریب. ابتلائات پشت سر هم و بی فاصله رخ میدادند. درست مانند غواصی ک در یک دریای مواج شناور است و فقط فرصت پیدا میکند یک لحظه سرش را بیرون بیاورد یک نفسی تازه کند و دویاره برود زیر آب.

اما این سال همانقدر که ناراحتی داشت، جلوه های زیبا هم داشت و اصلا مگر «ان مع العسر یسرا» معنایش جز این است؟! در دل سختی ها زیبایی هم هست اسانی هم هست گشایش و فرصت هم هست. و اصلا زندگی یعنی همین! که :«و لقد خلقنا الانسان فی کبد»...

 

بچه که بودیم هر سال مدرسه مانور زلزله داشت برای تمرین، که مثلا یاد بگیریم اگر زلزله آمد چه کنیم. این اواخر انگار خدا هم برای بچه های انقلاب مانور برپا کرده بود. مانور خدمت، مانور جهاد، مانور دل کندن از خانه و زندگی و راحتی و اسایش...

بماند که خیلی از مسائل یه خاطر سوء تدبیرها و بی توجهی های مسئولین بوده و هست اما بالاخره «و لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط...» هم هست دیگر! 

 

آن شب...آن شب جمعه همین ساعتها، وقتی سردار دلها...خبر را که شنیدیم به دلمان افتاد، به دل همه مان، که : انگار دارد اتفاقات عجیبی رقم میخورد...انگار قرار است ...انگار خدا برنامه هایش را پیش میبرد...و فقط ما باید سعی کنیم که در این ماجرا، در نقطه تکلیف باشیم. و جا نمانیم و...

خلاصه! همه اتفاقات تلخ و شیرین سال ۹۸ به جای خود، اما داغ سردار، کمرمان را شکست! و البته حادثه ای بود که خبر میداد، خبری در راه است! همان خبری که پیر خمین وعده داده بود:

«از هیاهوی قدرتمندان نهراسید که این قرن به خواست خداوند قادر، قرن غلبه مستضعفان بر مستکبران و حق بر باطل است»

 امام خمینی(ره) | ۱۵ شهریور ۱۳۶۰

همین! 

امشب، اخرین شب سال ۹۸ خیلی بغضها در دلم هست؛ مثل یک ساله شدن رفتن پدربزرگم... اما آن بغضی که گلویم را می‌فشارد فقط داغ حاج قاسم است...امشب روضه امام موسی کاظم علیه السلام را که می خواندند؛ یعنی کلا این اواخر هر روضه ای ک میشنوم تنها سوالی که در ذهنم تکرار میشود همین است که: چرا؟! 

چرا این همه غربت؟ سختی؟ زجر؟ شکنجه؟ اسارت؟! شهادت؟ میدانید انگار از معلول میشود به علت رسید. از مخلوق میشود به خالق رسید. آن هدف والایی که دردانه های عالم خلقت به پای آن قربانی میشوند، آن هدفی که حاج قاسم...میدانید؟ امثال ماها که در عصر غیبت، امام روح الله را ندیدیم، شهدایی مثل خرازی و باکری و همت و چمران را هم ندیدیم. فقط یک سرباز روح الله و خامنه ای دیدیم که چگونه برای آن هدف والا قربانی شد. ما فقط عاشق او بودیم، عاشق حاج قاسم. و عشقمان به او، می‌تواند ما را به عشق به هدفش و معشوقش برساند! ما خداپرست بودیم، مسلمان بودیم، اهل بیت را دوست داشتیم، امام خامنه ای مان را دوست داشتیم اما با شهادت حاج قاسم انگار یک بار دیگر ایمان آوردیم! یک بار دیگر عاشق شدیم...

+ ببخشید اگر متن کمی پراکنده شده...اصلا وقتی امدم اینجا همان جمله اول در ذهنم بود و بقیه ...این یک بار هر چه به ذهنم امد نوشتم. 

++ امسال سال ۱۳۹۹ آخرین سال این قرن است. چه کسی فکرش را میکرد قرنی ک اغازش با ظهور سلطنت پهلوی بوده، در میانه اش به فروپاشی نظام ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی برسد و در پایانش... . پایان این قرن چه خواهد بود و ب کجا خواهد رسید؟! 

 

بعد نوشت:

امثال من

خاک پای خدمتگزاران و سربازان و عاشقان حاج قاسم هم نیستیم...

ففط میشود قدری امید داشت که فطرتی ک خدا درون ما ب ودیعه نهاده، هنوز کاملا با هواهای نفسانی و مادیات پوشیده نشده، که در برابر حاج قاسم نشکند و فرو نریزد و احساس محبت نکند...

  • نظرات [ ۴ ]

حتی خیال بی تو شدن می کشد مرا /کارم به روزهای جدایی نمی رسد!

حاج اقا جاودان میگفتن، بودن افرادی ک سال های عمرشونو با محبت حضرت امیر گذروندن، بارها تو زندانای ساواک شکنجه شدن، حتی اخرش شهید شدن، اما فقط همون شب شهادتشون مهمان حضرت امیر بودن...

چی به سر ما اومده

که اینقد بی خیالیم؟؟


بی چاره اونکه حرم رو ندیده...

بی چاره تر اون که دید کربلاتو...


چقد بعد کربلا رفتن، سخته روزای دوری از کربلا؟؟

چقد روزا رو می شمریم و حسرت می خوریم و التماس میکنیم در خونه خدا، ک هر چ زودتر اجازه بده، هر چ زودتر ارباب بطلبه بریم کربلا؟؟


حالا فکر کنین، این دنیا لااقل دلمون خوشه ک ی بار دیگه شاید بطلبن...بریم نجف، کربلا، کاظمین...، اون دنیا دیگه هیچی عوض نمیشه! فقط خودمونیم و اعمالی ک اگه لیاقت پیدا نکرده باشیم پای سفره حضرت ارباب و پای درس حضرت امیر بشینیم...دیگه هیچ وقت نمیشه...هیچ وقت!

چطوری می تونیم دوری شونو تحمل کنیم؟؟!!


حدیثه ک گریه کنان اباعبدالله، روز قیامت سر سفره اباعبدالله نشستن و اونقد مشغولن ک هر چی از طرف بهترین نعمت های بهشت، براشون پیام میارن ک بیاین، حتی سرشونو بلند نمی کنن اونا رو نگاه کنن...

همینه ک بهشتیا رو هم ب زور می برن بهشت...

اخرش هم میرن ...اونجا مهمانند فقط! مهمان...اونا بهشتشون ی جای دیگه ست...


پی نوشت: 

- پاراگراف اخر مضمون حدیثی بود ک تو کتاب «دعوا سر اولویت است» ذکر شده، نویسنده کتاب ذیل حدیث ذکر میکنه ک: اگه گریه کنان اباعبدالله، روز قیامت ب زیباترین نعمتای بهشتی بی توجهن برا اینه ک تو دنیا هم سبک زندگی شون همین بوده، فقط حسین...اولیت و اولیت حسین...همه چیز فدای حسین...


- حاج اقا جاودان، بعد اینکه اون ماجرایی ک گفتم رو نقل کردند، بعد گفتن: احمق اون کسیه ک فکر کنه با دو رکعت نمازش باید معجزه براش نازل بشه...

  • نظرات [ ۰ ]

پشت در خانه تو نشستن مرا بس است...

 

 

می گفت
تازه دو ماه شده بود
که در قنوت هایم
«اللهم ارزقنا زیاره الحسین»
را می خواندم
فکرش را هم نمیکردم
به این زودی ها دعایم مستجاب شود...

گفتم
چند وقت بود که شب های جمعه برای خودم 
«هوای حسین هوای حرم
هوای شب جمعه زد به سرم...»
را می خواندم
و وقتی چند ماه بعدش 
شب جمعه
وسط بین الحرمین
ناحیه مقدسه میخواندم
یادم امد 
که چقدر زود
«بده صدقه به راه خدا..بده شب جمعه تو کرب و بلا»
را مستجاب کرده اند...
 
 
فقط باید خواست
فقط باید گدا بود...
باید سمج بود
و نشست بر در خانه شان...
 
 
قبل ترها
عزیزی می گفت
«بگو چند بار رفتی دخیل بستی به ضریح امام رضا و خواستی که آدمت کنن و نکردن؟بگو...بگو گفتی و اجابت نکردن تا به کرم این خاندان شک کنم...»
آن زمان از این همه قاطعیتش بهت زده میشدم فقط!
 
و حالا به این نتیجه رسیده ام
که این همه سال
این من بوده ام
که کاهل بوده ام
و هزاران بیراهه را 
برای رسیدن به مقصد 
طی کرده  ام...
 
اصلا حالا که اینطور است
چه میشود اگر 
ادم از این خاندان بخواهد که
ادمش کنند که لایق زیارت شود؟
بخواهد که«اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد»؟؟
اصلا چه میشود اگر بخواهد که لایقش کنند که بر سر سفره کرامتشان در بهشت مهمان باشد؟؟
 
 
  • نظرات [ ۵ ]
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan