قطره

الحمدلله علی کل حال...

خدایا ما خیلی روی تو حساب کردیم....

امشب چهارمین شبیه که مادرم بیمارستان بستری شدن. و سیزده شب از شبی که حالشون بد شد میگذره. 

چند روز قبل عید غدیر بود که پدرم سرفه هاشون شروع شد. اما فقط سرفه بود. و چون ب خاطر فشاری ک موقع روضه و سخنرانی به حنجره شون میاوردن این سرفه ها سابقه داشت اونقد روی موضوع حساس نشده بودن. اما از عید غدیر بدن درد و تب شروع شد. پنج شش روز بعد پدرم علایم من بروز کرد و دو سه روز بعدش علایم مادرم...من فقط با دو سه تا امپول تقویتی و دو روز خوردن قرص مسکن و ی شربت دیفن هیدرامین روزهای کرونا رو طی میکردم و بابام با چند تا داروی گیاهی. مادرم هم همینطور. ... ما تمام سعیمونو میکردیم ک توصیه هایی که در مورد بایدها و‌نبایدهای تغذیه ای و...کرونا گفته بودن انجام بدیم.. و غیر از تب و بدن درد خفیف علامت خاصی نداشتیم ک اون هم با مسکن خوب میشد... اما هشتمین روز ابتلای مادرم، سرفه ها شدید شد. اما خورده بود به جمعه و ما صبر کردیم تا شنبه که مادرمو ببریم دکتر... اما خدا میدونه ک چی ب مامانم گذشت... وقتی رفتیم دکتر، اکسیژن خون مامان خیلی پایین بود و به پنجاه رسیده بود... من اطلاعات پزشکیم نزدیک صفره و واقعا تو ‌اون لحظه نفهمیدم اکسیژن پنجاه یعنی چی. فقط دکتر گفت فوری سی تی اسکن بگیرین. اما گرفتن همین سی تی اسکن تا یک دوی بعدازظهر طول کشید. بعدازظهرش مامانو با اورژانس بردن بیمارستان. اما شرایط نامساعد اونجا باعث شده بود مامان نخواد اونجا بمونه. به غیر این، دکترا گفته بودن به خاطر شرایط کلیه مامان، نمیتونن بهش رمدسیور بزنن. پس عملا با موندن تو بیمارستان اتفاق خاصی نمیفته....

کپسول اکسیژن تهیه کردیم تا تو خونه ازشون مراقبت کنیم. من تمام دستورالعملهای طب سنتی، از شبکه افق و اشناها و...، همه رو روی کاغذ نوشته بودم تا مو ب موش رو انجام بدم و واقعا امید داشتم ک موثر خواهد بود... اما هر روز اکسیژن خون مامان بیشتر افت میکرد...طوری که جمعه دیگه حتی مایعات و غذا رو هم نمیتونستن بخورن. صورتشون سرد شده بود و با ماسک اکسیژن و بدون اون، احساس خفگی داشتن...فشار خونشون بالا رفته بود و هر کاری کردیم پایین نیومد...مجبور شدیم دوباره زنگ زدیم اورژانس و باز مامان رو بردن بیمارستان....

ی عده بهمون میگن چرا تو خونه نگهشون نداشتین و با یه اطمینان خاصی میگن قطعا با طب سنتی خوب میشد... 

یه عده میگن چرا زودتر نبردینشون بیمارستان

خودم هم مدام توی مغزم هزار تا شاید و اما و اگر و ای کاش و حسرته...

از جمله حسرتام اینه ک چرا هر روز نبردمشون دکتر تا وضعیتشونو چک کنم...چرا با این تصور که تب تو ایام کرونا طبیعیه و با مسکن خوب میشه، هر روز که تب میکردن فقط بهشون مسکن میدادم و احساس خطر نمیکردم که ممکنه ریه ها عفونت کرده باشه... 

 

واقعیت اینه که این ویروس منحوس هیچیش مشخص نیست. هیچ قطعیتی در موردش وجود نداره و نمیشه گفت اگه یکی با فلان شربت یا بخور یا ماساژ یا دستور طب سنتی یا فلان امپول و دارو و... خوب شده همه با همون خوب میشن. انگار از این ویروس برا بدن هر نفر، یه نوع خاصی وجود داره که با بقیه فرق میکنه... ما فکر میکردیم چون همه مون یک نوع ویروس گرفتیم و حال من و پدرم زیاد بد نشده پس مادرم هم شرایطشون مساعده و‌ وخیم نمیشه! در حالی که اشتباه کردیم...😢 

الان سه روزه که مامانمو ندیدم. هیچ اطلاع دقیقی هم از وضعیتشون ندارم... فقط اومدم اینجا تا ازتون بخوام لطفا برای مادرم دعا کنید..‌.

  • نظرات [ ۲ ]
آبی غم‌رنگ
۰۲ شهریور ۰۰ , ۰۱:۴۸

ان‌شاءالله که حالشون خیلی زود خوب بشه و سلامتی کامل‌شون رو به دست بیارن؛

 

* سخته ولی خودتون رو سرزنش نکنین، شما تمام کارهایی که در اون موقعیت از دستتون بر میومده رو انجام دادین...

پاسخ :

سلام
ممنونم از جملات دلداری دهنده تون...
خواست خدا این بود ک مامانم رو‌ ببره پیش خودش...
با وجود همه تلاشهای مادی ما و نذر و نیازها و دعاها...
مهر نویس
۰۴ شهریور ۰۰ , ۰۱:۴۱

خوب میشن حتما عزیزم

توکل به خدا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan