قطره

الحمدلله علی کل حال...

راستی، دردهایم کو؟!

آخه چطور ممکنه؟! : /

«حرکت جوهره ی اصلی انسان است و گناه زنجیر,  من سکون را دوست ندارم.  عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است, سکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده,  انسان کر میشود,  کور میشود, نفهم میشود, گنگ میشود و باز هم زندگی میکند .بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم. درد را, انسان بی هوش نمیکشد,  انسان خواب نمیفهمد,  درد را, انسان با هوش و بیدار میفهمد.  راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شده ام؟ نکند بی هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم.  قلب چند نفرمان به درد آمد ؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟

خدایا تو هوشیارمان کن,  تو مرا بیدار کن, صدای العطش میشنوم صدای حرم می آید گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد.  مرضی بالاتر از این چرا درمانی برایش جستجو نمیکنیم, روحمان از بین رفته سرگرم بازیچه دنیاییم.

الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ ما هستیم, مرده ام تو مرا دوباره حیات ببخش, خوابم تو بیدارم کن.  خدایا! به حرمت پای خسته ی رقیه (س) به حرمت نگاه خسته ی زینب (س) به حرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر(عج) به ما حرکت بده.»

بخشی از وصیتنامه شهید عباس دانشگر

پ.ن:

خدا نکنه چند روز دیگه خبر شهادت شیخ زکزاکی و همسرش رو بشنویم، اگه اینطور بشه مسئولین جمهوری اسلامی تو ریخته شدن خونش شریک نیستن؟! 

ما چی؟! 

نقش ما چیه؟! 

 

 

  • نظرات [ ۱ ]

ما هر چه می‌کشیم، از این بی‌تو بودن است

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‌‏رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‌‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏‌خورد
پروانه‌‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى‌ست
در مى‌‏زنیم و خانۀ گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏‌دادم عشق را
حتّى زبان سادۀ اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد بى‌‏تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‌‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر: شاعرى ز جهان بار بسته است

نجمه زارع

  • نظرات [ ۰ ]

ای زندگی، بردار دست از امتحانم/ چیزی نه می دانم نه میخواهم بدانم!

 

ای کاش میشد طوری زندگی کنیم که هیچ «تابو»یی برا خودمون نسازیم، که هیچ ادعایی نداشته باشیم.
چون انگار امتحانات الهی و مسیر زندگی مون دقیقا بر اساس همین ترس ها و ادعاها پیش میره! 
شاید واقعا گله کردن از تقدیر و قسمت و غر زدن ب درگاه خدا، اشتباه باشه! خدا یه سری قوانین و سنت هایی رو تو این دنیا قرار داده؛ اما این ما هستیم ک با عملمون تعیین میکنیم کدوم قانون و چطوری سرنوشتمون رو تغییر بده.  قوانینی مثه اینکه :
«اگه کسی رو ب خاطر اشتباهی سرزنش کنی، حتما خودت هم ب اون اشتباه گرفتار میشی»
 یا «اگه تو هر زمینه ای ادعایی رو بیان کنی، حتما امتحان میشی تا اثبات بشه چقد پای ادعات هستی»
 ‏ یا اینکه«هر عملی تو این دنیا اثری به جا میگذاره که اون اثر، زندگی خودت رو هم تحت تاثیر قرار میده» و...
 ‏
 ‏این قوانین هستن، چه بخوایم چه نخوایم. اما واقعا امتحانای زندگی مون بر اساس حرف‌ها، قضاوتها، ادعاها، ترس‌ها و تعلقاتمون چیده میشن! پس بهتره اینقد همه چیز رو به گردن تقدیر نندازیم! عامل خیلی از امتحانای سخت زندگی، اول از همه خود ما هستیم! وقتی که راحت راجع به ادما صحبت و قضاوت میکنیم، وقتی سرمونو میگیریم بالا و میگیم: من و فلان اشتباه؟! من و فلان خطا؟!! وقتی که خیلی آسوده خاطر، میگیم ما مرد فلان کار هستیم! [ یادم میاد از «لبیک یا حسین» ها و «جانم فدای رهبر»هایی که خیلی راحت لقلقه زبونم بوده یه زمانی...و به خاطر اثبات درستیش به سختی امتحان شدم!] وقتی یه سری تابو تو ذهنمون میسازیم و بدون اینکه حلشون کنیم و منطقی و واقعی باهاشون رو به رو بشیم و کنار بیایم فقط سعی میکنیم نبینیمشون و ازشون فرار کنیم! وقتی به یه سری چیزا اونقدر وابسته میشیم که میشن همه زندگی مون و امتحانای زندگی هم طوری برنامه ریزی میشن تا گلدون این تعلقات شکسته بشه و بتونیم ازاد بشیم! (بماند که برای ازاد شدن از دست این تعلقات، چقد ممکنه زمین بخوریم و بشکنیم واقعا)
خلاصه که دوستان! حساب کتاب این دنیا هم دقیقتر از اون چیزیه ک فکرشو میکنیم! 
ای کاش بتونیم اونقدر خوداگاهی پیدا کنیم که در هر لحظه واقف باشیم به همه احساسات و افکار و عادت هامون! و مراقب ترس‌ها و تعلقات و تمایلات و ادعاهامون باشیم....

راستی، جنبه منفی ماجرا رو گفتم، مثبتش رو هم بگم: ارزوهامون هم خیلی مهمن و اثرگذار تو برنامه زندگی مون! خدا حواسش به همه ارزوهای ما، به همه آه های حسرتمون هست. اگه یاد بگیریم ارزوهامون رو، حتی ارزوهای کوچیک رو برا خودمون بنویسیم و هر چند وقت یک بار مرورشون کنیم، متوجه این میشیم که خدا دقیقا برنامه زندگی مون رو طوری چیده که این ارزوها محقق بشن! حالا اگه ارزوهامون کوچولو باشه، به همونا میرسیم فقط اما اگه ارزوهای بزرگ بزرگ داشته باشیم...

  • نظرات [ ۵ ]
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan