قطره

الحمدلله علی کل حال...

ما لِابنِ آدم و الفخر؟

جمله ای از حضرت امیر در نهج البلاغه دیدم

که دلم میخواهد هیچ وقت هیچ وقت فراموشش نکنم

 

حضرت در حکمت ۴۵۴ می فرمایند:

ما لابن آدم و الفخر؟!

اوله نطفه

آخره جیفه

و لا یرزق نفسه

و لا یدفع حتفه

 

فرزند آدم را با فخر چه کار؟

او که در آغاز نطفه ای گندیده

و در پایان مرداری بدبوست

نه میتواند روزی خویشتن را فراهم کند

و نه مرگ را از خود دور نماید!

 

 

ای کاش این جمله همیشه در ذهنمان باشد و عمیقا به آن ایمان بیاوریم!

 

پی نوشت:

افرادی رو میشناسم که این حرفها رو کسی بهشون نزده و نشنیدن و هیچ وقت هم نفهمیدن تاااا زمانی که خود خدا بهشون فهمونده! 

و چقققدر بد زمین خوردن...

رفقا!

کاش تو حساب کتاب هامون بشینیم نقاط ضعفمون رو پیدا کنیم. خصوصا اگه یه چیزی مثه عجب و غرور باشه. این عجب و غرور بدجور آدمو زمین میزنه! یه طوری که زانوهات میبره! و معلوم نیست کی بتونی دوباره بلند شی...و شاید اصلا هیچ وقت دیگه فرصت بلند شدن و برگشتن و جبران نباشه! 

​​

 

  • نظرات [ ۰ ]

چه گم کرد آنکه تو را یافت؟!

چطوری باید خدا رو شکر کنیم

بابت اینکه 

خونه خودشو قرار داده تو کوچه پس کوچه‌های این شهر شلوغ؟

که وسط همه دلتنگی‌ها

همه خستگی‌ها

وقتایی که می‌بُری از همه کس و همه جا

وقتایی که نفس کم میاری

بری تو خونه‌ش نفس بکشی 

و ریه‌هاتو پر کنی از هوای خودش...

و بار سنگین قلبتو سبک کنی...

 

پا گذاشتن رو فرش مسجد

و نشستن کنار بنده‌های خوب خدا

و شنیدن صدای اذان

غل و زنجیرهای روح آدمو باز می‌کنه

و لحظه به لحظه آدمو به خدا نزدیک تر میکنه...

 

 

خدایا شکرت

شکرت که هستی

 که با ما حرف میزنی

که حرفامونو گوش میدی

که وقتای دل شکستگی و تنهایی

آغوشتو باااز میکنی برامون

و میذاری یه دل سیر تو بغلت گریه کنیم...

و نوازشمون میکنی...

نه خداجان!

شما همیشه آغوشت بازه برای ما...

ماییم که اشتباه میکنیم

ماییم که نمیبینمت!

 

ولی خدا...

ما هر جا بریم باز برمیگردیم

چون جایی رو نداریم

غیر خونه خودت

 

هَلْ یَرْجِعُ الْعَبْدُ الْآبِق 

اِلّا اِلی مَوْلاه؟

 

خدایا

واقعا«چه یافت آنکه تو را گم کرد و چه گم کرد آنکه تو را یافت؟!» 

  • نظرات [ ۰ ]

پای در راه نهیم!

دو هفته بود کلاس بچه‌های مسجد را تعطیل کرده بودم

گفتم اخر تعطیلات کمی استراحت کنند خصوصا اینکه تابستان کلاسمان هفته ای دو جلسه بود
امروز اولین جلسه بعد تعطیلات بود
وقتی رسیدم دم در مسجد دیدم قفل در مسجد عوض شده! با کسانی که میشناختم تماس گرفتم آنها هم خبر نداشتند. احتمالا خادم مسجد این کار را کرده بود و به هیچ کس هم اطلاعی نداده بود!
نیم ساعت بچه‌ها معطل شدند. دیدم همینطوری ک نمیشود کلاس را تعطیل کرد! به خاطر یک قفل! 
گفتم بیایید برویم خانه ما. انجا کلاس را تشکیل می‌دهیم.
با اینکه ۴۵ دقیقه گذشته بود اما خدا را شکر تا قبل از نماز اکثر مباحثی که قرار بود با بچه ها کار کنم و فعالیت‌هایی که قرار بود انجام بدهیم را انجام دادیم.
در این بین چیزی که خیلی برایم تلنگرآمیز بود این بود که یک بار دیگر به این نتیجه رسیدم در کار با بچه‌ها و نوجوانان و کلا در کارهای تربیتی، آدم هر کاری هم که بکند آخرش خود خود واقعی‌اش رو میشود جلوی بچه‌ها
و انها هم دقیقا همان چیزی می‌شوند که خود ما هستیم! 
هیچ چیزی را نمی‌شود ازشان مخفی کرد! همه خصوصیات مثبت و منفی ادم را میفهمند! 
اما امروز چه شد که دوباره این حرف‌ها برایم یادآوری شد؟
اینکه نحوه تعاملم با مادرم جلوی بچه‌ها آن ایده‌آلی که همیشه برای خودم در نظر دارم و دوست داشتم بچه ها هم همانطوری باشند نبود! 
خود فعلی‌ام بود
نه خود ارمانی‌ام
و از این اتفاق واقعا متاثر شدم! 
یاد حرف یکی از دوستان عزیزم افتادم؛ قبل اینکه وارد این کار بشوم و بهانه میکردم که من هنوز خیلی مشکل دارم و باید اول خودساخته بشوم بعد بیایم سراغ این کارها و...، ایشان به من گفتند که: بخواهی صبر کنی هیچ وقت نمیشوی آن چیزی که باید! و اتفاقا ورود به این فعالیتها تو را سریع تر و راحت تر به مقصد می‌رساند! چون بچه‌ها دقیقا میشوند عین خود تو. و برای همین تو مجبور میشوی به خودسازی، به رفع اشکالاتت. 

بله...واقعا باید پای در راه نهیم 
در گوشه‌گیری ها هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد 
البته شاید یک اتفاق بیفتد:
اینکه روز به روز فقط ارمانگراتر بشویم بدون اینکه ذره‌ای به آن آرمان‌ها نزدیک بشویم! 
اینطوری دور و دور و دورتر میشویم از مردم و دانسته‌هایمان فقط بار اضافه می‌شوند روی دوشمان و شاید روزی کمرمان را هم بشکنند! 

  • نظرات [ ۲ ]

از عشق باید گفت!

امروز که رفته بودم کتابخانه، چند کارتن بزرگ، کتاب‌های اهدایی رسیده بود.

قرار شد بنشینم و لیست کتابها را بنویسم
مجموعه شعر، داستان...
حتی کیهان بچه‌ها هم بود لابلای کتاب‌ها
حس کنجکاوی‌ام انگیزه‌ام را بیشتر می‌کرد برای دیدن کتاب‌ها و نوشتن مشخصاتشان
وسط همین نوشتن‌ها چشمم به دو کتاب خورد که خیلی خوشحال شدم از دیدنشان و پیدا کردنشان

مجموعه «از عشق باید گفت» مثل مجموعه کتاب «نیمه پنهان ماه» خاطرات همسران شهداست. چاپ اولش، سال ۸۲ بوده. خیلی تعجب کردم که چرا آنقدری که نیمه پنهان ماه در اکثر کتاب‌فروشی ها و کتابخانه ها هست، این مجموعه کتاب نیست.

آنقدر ذوق و شوق داشتم که شروع کردم به خواندنشان. یک نفس خواندم...


«حرف‌هایش به دلم می‌نشست» خاطرات همسر شهید فریدون بختیاری و «قرمز، رنگ خون بابام» خاطرات همسر شهید علی نیلچیان

 

خاطرات همسر شهید نیلچیان، دقیقا همان حس و حالی را برایم داشت که موقع خواندن خاطرات همسر شهید ناصر کاظمی تجربه کردم.

خیلی برایم جالب بود که کتابی با این حجم کم بتواند هم خیلی خوب و جذاب روایت کند خاطرات شهید را و هم سبک زندگی ارائه بدهد برای مخاطب. الگوی سبک زندگی هم برای مردان هم برای زنان. هم فعالیت اجتماعی و هم زندگی شخصی و خانوادگی. 

 

وقتی کتاب را می‌خواندم به این فکر میکردم که واقعا ما خاک پای شهدا و همسران شهدا هم نمی‌شویم! ای کاش آنقدر از شهدا و زندگی‌های مملو از ایمان و تلاش و اخلاصشان برایمان می‌گفتند که فکر نمیکردیم با کوچکترین کارهایمان شده‌ایم سرباز انقلاب و بسیجی  و لایق شهادت! ای کاش همه جا از این قله‌های ایمان و ایثار بگویند تا امثال من که به زور خودمان را به این دامنه‌ها رسانده‌ایم حتی به خودمان اجازه ندهیم که اسم خودمان را بگذاریم بسیجی! ای کاش آنقدر از این زندگی‌های عاشقانه شهدا و همسرانشان برایمان می‌گفتند تا رنگ می‌باختند همه این عشق‌های ظاهری پیش چشممان! تا می‌فهمیدیم که عشق و خوشبختی را در سادگی و قناعت و همراهی و تلاش برای ادای تکلیف می‌شود جستجو کرد و به دست آورد نه در ظواهر و آداب و رسوم دست و پاگیر! ای کاش ... ای کاش....

​​​

​اما با همه این افسوس‌ها و حسرت‌ها، راه بسته نیست و ما هم می‌توانیم در حد توان خودمان، قدم جای پای این شهدای عزیز و همسران بزرگوارشان بگذاریم. حداقلی ترین کار شاید همین تلاش برای ساده زیستن باشد. آن هم در شرایطی که همه چیز دست به دست هم می‌دهند تا ما را به سمت تجملگرایی و اسراف و دور شدن از سبک زندگی اسلامی ایرانی‌مان سوق دهند. 

 

خیلی دوست دارم این کتاب‌ها را پیدا کنم تا بخرم. همه کتاب‌های این مجموعه را. این کتاب‌ها را باید داشت و همیشه خواند. این روزها خیلی چیزها غبار و حجاب می‌شوند برای حرکت ما در مسیر. خیلی وقت‌ها ممکن است ارمان‌هایمان را فراموش کنیم، اصول زندگی انقلابی را، زندگی ای که حضرت روح الله یادمان داد. 

​​​​​​

راستی، چیزی که خیلی جالب توجه بود برایم در این کتاب‌ها این بود که مصاحبه کنندگان این مجموعه، دختران دانش‌اموز یا دانشجوهای سال اول و دومی بودند. 

 

وقتی که از کتاب خاطرات همسر شهید کاظمی نوشتم، دلم نیامد فقط بخشی از کتاب را بگذارم. همه قسمت‌هایی که دوستشان داشتم گذاشتم اینجا، یادتان هست؟! 
الان هم دلم نمی‌اید این قسمت‌ها را نگذارم!

 



هیچ وقت ابراز ناراحتی نکرد. هیچ وقت از درد ننالید. حتی نگذاشت در کارهایش کمکش کنم. همیشه از من می‌پرسید:« مشکلی نداری؟...سختت نیست؟» او که اینطور درد خودش را پنهان می‌کرد، او که همیشه رنج و سختی را برای خود می‌خواست، چگونه انتظار داشت که من مشکلات بی او بودن را به او بگویم؟ من هم باید سهم خودم را می‌پراختم. یک بار به او گفتم:«می‌دونی حضرت زهرا سلام الله علیها چرا وصیت کرد شبانه غسلش بدهند؟ به نظر من می‌خواست حضرت علی علیه السلام آثار رنج‌هایی که کشیده بود را کمتر ببیند». حال علی منقلب شد. گفتم:«الگوی من فاطمه سلام الله علیها است. اون این همه به فکر علی خودش بود، چطور من به فکر علی‌ام نباشم. اینقدر نگران ما نباش. بالاخره خدای ما هم بزرگه. وظیفه تو رفتنه، وظیفه من موندن. خیالت راحت باشه. من نه می‌ترسم و نه مشکلی دارم.» علی سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:«الحمدلله. همین زن را از خدا می‌خواستم. می‌خواستم چنین روحیه‌ای داشته باشه. زنی که بتونه با من کنار بیاد!» 


 

شب عقد کلی سنت‌شکنی کردیم! سفره نینداختیم. گفتند:«بی سفره که نمی‌شود!» گفتیم: به یک رسم عمل کردیم کافیه! یک سجاده انداختیم رو به قبله و یک جلد کلام الله هم مقابلش. همین!! مهریه را هم بر خلاف آن زمان اصلا سنگین نگرفتیم. بعد از کلی بحث با پدر و مادرم، به مهر السنه حضرت زهرا (س) راضی شان کردیم. مراسم شلوغی بود. تقریبا همه فامیل و دوستان و آشنایان را دعوت کرده بودیم. نه برای ریخت و پاش. گفته بودیم بیایند تا همه ببینند که با سادگی هم می‌شود زندگی کرد و خوشبخت هم بود. برعکس عقد، مراسم عروسی مان اصلا مراسم نبود! شب نیمه شعبان، خانواده علی آمدند خانه ما. شام را دور هم خوردیم و بعد من و علی رفتیم خانه بخت اجاره‌ای مان.


 

گفت:«جهاد اکبر از جهاد اصغر واجب تره...از اسم‌هاشون هم معلومه! اول باید این القاب و‌دکتر و‌مهندس ها رو از خودمون دور کنیم، بعد کلاش دست بگیریم و‌ضامنش رو آزاد کنیم. اول باید «من» رو بکشیم، بعد می‌تونیم به فکر شکست دشمن توی جبهه جنگ باشیم.» این حرفش خیلی به دلم نشست. همه حرف‌هایش همین طور بودند. یک جمله دیگر بود که آن را هم خیلی می‌گفت. نمی‌دانم از که شنیده بود، از شهید باهنر به گمانم که گفته بودند: «آدم دو بار زندگی نمی‌کند تا یک بار خودش را اصلاح کند و یک بار دیگران را.»

  • نظرات [ ۱ ]
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan