قطره

الحمدلله علی کل حال...

الحمدلله علی کل حال...

قطره

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)

بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۲۱۳ مطلب توسط «سین میم» ثبت شده است

۲۰:۱۴۰۸
اسفند

از وقتی خانم تارا رو در برنامه محفل دیدم حالم بده... دلم گرفته.. یا شاید هم ناامید و سرخورده شدم 

احساس میکنم در مقایسه با اینجور آدمها خیلی زندگی پوچ و بیهوده ای دارم .... 

چقد از کوچیک بودن دنیای خودم ناراحتم...دنیایی که در موفقیت های شغلی و ارتباط با اعضای خانواده خلاصه میشه و بعد هم در آرزوهای مادی مثل پس انداز و برنامه ریزی برای خونه دار شدن... 

تا به حال شش بار رفتم کربلا ولی هیچ وقت زیارتی که تارا تجربه کرده بود رو تجربه نکردم ... 

چقدر این آدم در بلاد کفر دستش برای نصرت دین خدا بازه و چقدر یکی مثل من در بلاد اسلامی دستم برای این قضیه بسته ست... چطوری او میتونسته از اون سر دنیا برای مستضعفین اقصی نقاط عالم از بحرین گرفته تا غزه و ....کار کنه و ما که همین بغل گوشمون بوده فقط به شنیدن اخبار بسنده کردیم؟ 

احساس اون سه نفری رو دارم که تو قرآن ازشون یاد شده... اونایی که حتی از خودشون هم به تنگ اومده بودن....

 

آیا داستان آن سه نفر را نخوانده اید؟

(که در همراهی رسول خدا و یارانش کوتاهی کردند

و پیامبر دیگر با آنان سخن نگفت،

و مؤمنین و حتی کودکان از آنان روی برگرداندند)

تا اینکه زمین با همه ی فراخی اش بر آنان تنگ آمد

( و از دلتنگی و ندامت سر به کوه و بیابان گذاشتند 

تا آنجا که خودشان نیز با هم سخن نگفتند و یکدیگر را ترک کردند.)

اما از خودشان نیز به تنگ امدند

اما از خودشان نیز به تنگ امدند

اما از خودشان نیز به تنگ امدند

و دریافتند 

که گریزی از خدا نیست مگر پناه به آغوش خود او...

پس خداوند آغوش رحمتش را به سویشان باز کرد تا آنها

به سوی او برگردند

 

آری خدا بسیار توبه پذیر است و بسیار مهربان...(از کانال تلک_الایام)

 

 وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا

 حَتَّی إِذا ضاقَتْ عَلَیهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ

 وَ ضاقَتْ عَلَیهِمْ أَنْفُسُهُمْ 

وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیهِ

 ثُمَّ تابَ عَلَیهِمْ

 لِیتُوبُوا

 إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ 

 

توبه/118

 

سین میم
۱۹:۵۵۰۷
اسفند

دو روز پیش معاون مدرسه منو احضار کرد دفتر و با داد و فریاد فراوان گفت چرا اینقد تعداد خیلی خوب های کلاس کمه؟ گفتم من دانش آموزانی رو خیلی خوب دادم ک هم املا هم روانخوانی شون عالی بوده و اگه یک کدوم اینا هنوز جای پیشرفت داشته خوب دادم ... شروع کرد با فریاد های بلندتر گفت عجب...پس اینا کم کاری شما رو می‌رسونه که همه دانش آموزات در حد خیلی خوب نیستند ! و من شکستم... نتونستم در برابر اون حجم فریاد خودمو کنترل کنم و اشکم دراومد. خصوصا اینکه کلا این چند وقت دل شکسته بودم ب خاطر تنهایی های دم افطار به خاطر سر کار بودن همسرم و این غربت و هزاران مشکل دیگه... و اینکه چقد با عشق برای این بچه ها وقت میذارم ولی واقعا از ی جایی بعد دیگه دست من نیست! دست اراده خودشونه...

معاون مدرسه حرفاشو مستند کرده بود ب حرف مادر یکی از دانش آموزان ک گفته چرا خانم نمره بچه مو خوب داده در حالی که همیشه می‌گفته ازش راضیم؟ همونجا هم تعجب کردم ...چون این حرف با اون شناختی ک من از مادر این دانش آموز داشتم فرق داشت... من از اول سال همه والدین رو حداقل هفتگی در جریان پیشرفت یا پسرفت بچه شون قرار میدادم ... و تو دفتر املا و مشق و کتاب نگارش یا برگه های ارزشیابی ریز جزییات پیشرفت و پسرفت شون رو می‌نوشتم ... اون وقت چرا باید مادر دانش آموز چنین حرفی زده باشه؟ ضمن اینکه نمره خوب، خوبه، و واقعا مشکلی نداره و بر فرض گفته باشم ازش راضیم، حتما ب این معنا بوده ک خیلی خوب باید باشه؟ 

امروز تو مدرسه حالم بد بود تنها مادری ک بهم پیام داد و احوالمو پرسید دقیقا همون مادری بود ک معاون ازش حرف میزد ... و در آخر هم گفت با وجود معلم دلسوزی مثل شما درس دختر من خیلی پیشرفت کرده و سلامتی شما آرزوی همه ما مادراست... شوکه شدم! حرف معاونو باور کنم یا پیام این مادرو؟ 

من از همون ابتدای معلمی یاد گرفتم ک کارهامو مستند کنم تا برای نمره ای که میدم سند داشته باشم و زیر بار حرف زور هیچ والدی نرم که نمره بچه رو به ناحق تغییر بدم! اما این چند روز اونقدر که از برخورد بد معاون داغون شده بودم تصمیم گرفته بودم برای نوبت بعد هر جور شده قبولی همه رو بدم بره تا دیگه لازم نباشه برای دانش آموزان نیاز ب تلاش دوباره گذرم ب این مدرسه بیفته و با این آدم چشم تو چشم بشم یا بخوام خودمو بهش اثبات کنم! ... خدا می‌دونه ک تو همین چند روز چقد بهم فشار اومد تو کلاس و چقد از انرژی ای که همیشه برای بچه ها میذاشتم گرفته شد چون مدام حرفها و جملاتش مثه پتک تو سرم کوبیده میشد... 

علت اصلیش هم این بود که همکار دیگه پایه اول که ظاهراً بیشتر ب اصول پیشرفت در ساختارها واقفه و می‌دونه باید فقط ظاهر رو حفظ کنه حتی اگه در باطن چیزی وجود نداشته باشه با من مقایسه شد و عملکردش توی سرم کوبیده شد! در حالی که امکاناتی که او برای کلاسش داشته من نداشتم ...مثل پروژکتور ...مثل کتاب کار... که ایشون تونست برای بچه هایش بگیره چون بلد بود زیرزیرکی کاراشو‌ انجام بده و من همه چیم رو و آشکار بود ...و معاون ب راحتی ب من امر و نهی کرد که حق نداری کتاب کار برای دانش آموزات داشته باشی چون ممنوعه ولی ب اون همکار هیچی نگفت چون اون لاشو بالا نیاورده بود که کتاب کار گرفته برا بچه هاش... 

من با زدن از وقت زندگی شخصیم برای بچه ها کاربرگ اماده کردم و با هزار منت کشی تونستم تو مدرسه چاپ کنم و ب بچه ها بدم و وقتایی هم که کارشکنی میکردن بیشتر از خودم مایه میذاشتم تا بچه ها تمرین های بیشتری رو حل کنن... ولی واقعا از ی جایی به بعد دیگه در توان من نبود ... چون بعضی بچه ها نیمخوان تلاش کنند و بعضی خانواده ها این موضوع براشون اهمیتی نداره... 

وقتی داشتم همین قضیه رو تو دفتر برا همکارای دیگه تعریف میکردم همون همکار پایه اول برداشت گفت خب مشکل از خودته ! میخواستی از زندگیت نزنی ! 

برادرم میگه دست از این همه صداقت و صمیمیت با آدما بردار ! جلوی آدم متکبر مثه خودشون رفتار کن... و من از اون روزی ک چنین برخوردی رو از معاون و این همکار دیدم سعی کردم رفتارمو تغییر بدم...

ولی یک لحظه با خودم فکر کردم کار درست چیه؟ به همین زودی به خاطر محیط رفتارمو تغییر دادم؟ برای در امان موندن از حرفای معاون تصمیمو برای بچه ها عوض کردم؟ ... 

کاش ساختارها جوری درست نمی‌شدن که افرادی که بیشتر از همه می‌دونن چه چیزایی اونا رو بالا می‌بره ولو ذره ای بهش اعتقاد نداشته باشن بالاتر برن... کاش ساختارها صداقت و تلاش واقعی آدمها رو می‌دیدن... نه کاغذها رو ! 

ناگفته نماند که همین همکار با سابقه مشابه من الان استخدام رسمی آموزش پرورشه در حالی که امثال من حالا حالا ها پیمانی هستیم ... همین همکار با سابقه مشابه امتیازش تو سازماندهی از من بالاتر بود..‌ چرا ؟ چون بیشتر و بهتر بلدن مدرک برا خودشون جمع کنند... و من بلد نبودم و در واقع برام مهم نبود...اگه تو خونه زمان اضافه داشته باشم برای گوش دادن ب ویس های روخوانی بچه ها و بازخورد دادن بهشون میگذرونم نه برای شرکت تو وبینارهایی که بعدا امتیازمو ببره بالا... 

با همه این اوصاف من تصمیم خودمو گرفتم... کارمو انجام میدم ...صد خودمو میذارم... ولی حاضر نیستم به خاطر امتیاز بالاتر یا به خاطر خوب جلوه دادن خودم حق بچه ها رو ناحق کنم ! وقتمو برای رابطه خودم با خدا و خانواده و دانش آموزام و رسیدن به آرزوهای شخصی زندگیم میذارم به جای اینکه به این بروکراسی حاکم به آموزش پرورش تن بدم ! ... 

سین میم
۱۷:۲۹۰۶
اسفند

آشنایی من با وبلاگ به واسطه دوستی بود که به شدت شخصیت اثرگذاری بود برای من در سنین نوجوانی... میرفتم بلاگفا که مطالبش رو بخونم .... بعد از مدتی خودم هم به این جمع پیوستم ...سوم دبیرستان بودم :) 

تقریبا یک سال بعدش بلاگفا پرید و اینجا رو پیدا کردم ... اول همه مطالب بلاگفا رو به اینجا منتقل کردم اما تقریبا دو سال بعدش همه مطالبم رو پاک کردم ... چون فکر میکردم هیچ کدوم برای خدا نبوده و... 

و باز سال ۹۷ برگشتم ... طی این سالها نه وبلاگ های زیادی رو دنبال کردم نه دنبال کننده های زیادی داشتم (همون طور که در فضای واقعی هم با افراد محدودی ارتباط دارم ؛) )... بیشتر برای دل خودم می‌نوشتم...برای ثبت حرفهایی که هیچ جای دیگه جایی برای بیانش نبود...و برای اینکه روند تغییراتم دستم بیاد... از دوستای وبلاگ نویس قدیمی م هیچ کس اینجا نمونده و بیشتر تو ایتا هستند ... اما چند وقت اخیر دوستان خوبی اینجا پیدا کردم ... 

 

از ته دلم امیدوارم این اتفاق ناگوار نیفته و بیان بمونه ....من هم پیج اینستا دارم هم کانال ایتا هم سروش هم تلگرام ...ولی هیچ جا برای من اینجا نمیشه... 

هیچ جایگزینی هم براش ندارم ... 

 

+کاش به جای پذیرش این سرنوشت تلخ برای بیان، یه مطالبه و اعتراض راه مینداختیم ... شایدم مسئولین بیان دارن امتحانمون میکنن ببینن واکنش ما چیه به این قضیه... :)

سین میم
۲۱:۳۹۰۳
اسفند

دستمو بگیر نذار اشتباه برم 

جز در خونت تو بگو کجا برم؟

 

بی قرارتم ای همه قرار من

تو بی کسی هام عشق تو تبار من

 

عشق اول و آخر من سایه ی تو رو سر من

ای همه ی باور من ای کس و کارم

 

به تو مدیونم به نگات

به همه عاشق کشی هات

می ذاره دل سر به هوات

تا تو رو دارم

 

جای تو توی دل شکسته است

اسمت کلید همه ی درای بسته است

 

وقتی دلم از زندگی سیره

یاد تو مرهم واسه ی دلای خسته ست

 

من سرگردون و ببین

اشکای پنهون و ببین

غربت مهمون و ببین

تو پناهم باش

 

دستای خالیم و ببین

بی پر و بالیم وببین

گرفته حالیم و ببین

تکیه گاهم باش.....

 

+ تیتراژ برنامه ماه عسل خیلی سال پیش...

مناجات منه موقع همه دل شکستگی هام... 

وقتی که دیگه نمی‌دونم چجوری باید حرف دلمو ب خدا بگم....

 

++ خیلی وقته نمیتونم چیزی رو توی بیان آپلود کنم... شما خودتون بزنید تو نت و گوش کنید ...

سین میم
۰۱:۰۷۰۱
اسفند

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی....

 

#رمضان_ماه_مهمانی_خدا

سین میم
۱۴:۳۶۲۹
بهمن

 

از سرو قامت پسران

از ساقه‌های نازک اندام دختران

غسال‌خانه‌ها شده مالامال،

باید پی کدام‌یک از پاره‌های تن

مبهوت و لال

با قامتی خمیده بگردم؟

با چشم کور خویش چگونه

دنبال نور دیده بگردم؟

نام یکی از این‌همه فرزندان

چون در شناسنامه‌ی من نیست،

پنداشتی که خاطرم آسوده‌ست؟

پنداشتی که یک سر سوزن توان و تاب

باقی است در تنم؟

نام مرا

در صدر کشته‌ها بگذارید

صاحب‌عزا منم!

 

‌از سردخانه آمده‌ام بیرون

با پای ردشده از خون

از خون پایمال

باید کسی به داد رسد، اما

جلادم آمده‌ست به استقبال!

تیغش در آستین

این درد را کجا ببرم؟

وقتی که دست یخ‌زده‌ام را

دستی نجس گرفته به دلداری

دست پلید فرقه‌ی خونخوار "اپستین"

با ادعای همدلی و یاری

این درد را کجا ببرم؟

وقتی سپاه مغول

اطراف صاحبان عزا را گرفته‌اند

با تاج‌های گل

آیا درست می‌شنوم؟

این همنوایی شوم

آیا برای غربت ایران است؟

یا این هجوم

این ناله‌های گنگ و شبیخون سایه‌ها

کابوس سهمناک شب صاحبان سوگ

هذیان تلخ شام غریبان است؟

اینها چه می‌کنند

در مجلس عزای جوانان میهنم؟

صاحب‌عزا منم!

 

از باختر

اکوان دیو،

نزدیک‌تر

کفتار طفل‌خوار تل‌آویو،

با پوزه‌های هرزه‌ی خون‌آشام

در سوگ پاره‌های تنم ضجه می‌زنند!

اینان که‌اند؟!

من با وجود شِکوه ز حکام

در کنج خانه، خون جگر می‌خورم ولی

دل خوش نمی‌کنم به تسلای دشمنم

صاحب‌عزا منم!

 

عفریت قرن، مادر داعش

تور عزا فکنده به سر

توری دگر در آب گل‌آلود 

مانند آرواره‌‌ی تمساح

- ماهی مگر بگیرد از این رود -

با خیلی از ندیمه و نوکر

زاری‌کنان مقابل رویم نشسته است!

این شوخی سخیف

جز وهن صاحبان عزا چیست؟

شیطان‌پرست فاسد کودک‌خوار

هرگز پی رهایی ما نیست!

زنهار از این سراب دروغین التیام

باید که در جواب

آب دهان به پوزه‌ی چرکش بیفکنم

ای جغد شوم! گم شو از این بام

صاحب‌عزا منم!

 

نوکیسه‌گان تازه به دوران رسیده‌ای

صاحب‌عزا شدند که عمری

بر سفره‌ی گشاده‌ی بیت‌المال

زالوصفت ز خون وطن باد کرده‌اند

حالا ولی

در برج‌های عاج

مشغول انتشار فراخوانند 

تا کشته‌های تازه بگیرند

از مردمی که زخمی تاراج

دل خوش به این جماعت شیاد کرده‌اند

بی‌اعتنا به ناله‌ و هشدار و شیونم

صاحب‌عزا منم!

 

صاحب‌عزا منم که جوانان سینه‌چاک

وقتی زوال میهن خود را

فریاد می‌زنند

هورا نمی‌کشم

یا کف نمی‌زنم

زیرا ز هر طرف که فتد کشته‌ای به خاک

صاحب‌عزا منم!

 

هرچند زین درخت

هم خارهای هرز به دستم خلیده است

هم شاخه‌های منحرف خشک

پای مرا و پیرهنم را دریده‌ است،

هرگز به دام تیشه نمی‌افتم

دارد اگرچه آفت بسیار

هرگز به جان ریشه نمی‌افتم

با زخم استخوان هرسش می‌کنم ولی

از بن نمی‌کنم

صاحب‌عزا منم!

 

صاحب‌عزا منم که نمی‌خواهم

پژواک ضجه‌های جگرهای ریش را

با شیونی دوباره بیامیزم

یا در پی مطالبه‌ای موهوم

فرزند خویش را

از ریسمان پاره بیاویزم

تا کورسوی شعله‌ی امّید

بار دگر زبانه کشد اما

در های و هوی وهم رود بر باد

خود، آتشم ولی

تا عرش اگر زبانه کشد فریاد

هیزم در این تنور نمی‌ریزم

چون دود آن به چشم تو خواهد رفت

ای نور دیدگان!

بگذار سر به جای خیابان به دامنم

صاحب‌عزا منم...

 

✍افشین علا

 

+ امروز هم حضرت آقا فرمودند ما عزادار و داغدار همه خون های ریخته شده هستیم... به غیر از مزدوران و سردسته هایی ک با دشمن همکاری کردند حتی کسانی ک در این فتنه همراهی داشتند و فریب خوردند رو فرزندان خودشون خطاب کردن ک داغدارشون هستند... و رهگذرانی ک در فتنه دشمن ب شهادت رسیدند .... چقدر آقا دقیق حرف میزنند ... 

کاش کسانی ک بدگویی ایشون رو میکنند یک بار پای حرفهاشون می‌نشستند تا متوجه می‌شدند ایشون واقعا پدر همه مردم ایرانه... همونقد دلسوز و مهربان و کسی ک مثل کوه ایستاده تا دشمن نتونه این خاک رو ببلعه ....

سین میم
۱۴:۰۳۲۵
بهمن

شما وقتی می روید پیش مادرتان چه کار میکنید؟ حتما اول محکم در آغوشش میگیرید رویش را می‌بوسید، دستش را و بعد هم می افتید ب پاهایش و پاهایش را می‌بوسید... بعد می‌نشینید یک دل سیر حرف میزنید ، یک دل سیر نگاهش میکنید و بعد هم سرتان را می‌گذارید روی پاهایش تا موهایتان را نوازش کند و برایتان حرف بزند و ... خوشا به حالتان...

اما من وقتی میروم پیش مادرم دستم را میگذارم روی سنگ مزارش ... اول یک فاتحه می‌خوانم بعد می‌نشینم آن پایین درد دل هایم را میگویم ... سرم را میگذارم روی سنگ میبوسمش.. بعد هم با اشک هایم سنگ مزارش را شستشو میدهم... من در مواجهه با مادرم دستم خیلی بسته است....


اگر مثل خیلی ها از گرانی، مشکلات معیشتی و... حرف نمی‌زنم یا کمتر صحبت میکنم به این معنا نیست که نفسم از جای گرم در می آید ... ما هم زمانی زندگی مان را آغاز کردیم که وضعیت اقتصادی مثل قبل نبود... با حداقل ترین ها آمدیم سر خانه زندگی مان.. مستاجریم و اگر بتوانیم در ماه مبلغی را پس انداز کنیم یک جا میرود برای رهن خانه یا خرج های ضروری دیگری ک پیش می آید... با همسرم هم قرار گذاشتیم که با آنکه به خاطر زندگی دو نفره مان خرجمان کم است و می‌توانیم راحت تر خرج کنیم اما این کار را نکنیم... هر چیزی ک اکثریت مردم نمی‌توانند تهیه کنند ما هم تهیه نکنیم...چون استاد قنبریان میگفتند هر کس تعلق خاطری ب تفکر انقلاب اسلامی دارد و دلبسته امام و آقاست باید زندگی اش را مثل کف جامعه قرار دهد... 


همه سختی ها هست اما هیچ سختی و رنجی بالاتر از از دست دادن مادر نیست... برای همین است که فشارهای اقتصادی اگر چه گاهی مستأصل مان میکند اما آنقدری تکان مان نمی‌دهد ... و سعی میکنیم امید و آرامش مان را از دست ندهیم... ب قول برادرم رنج ها انگار درمان نمی‌شوند مگر با رنجی بزرگتر ... رنج بزرگ تر را که تجربه کنی آن قبلی دیگر به چشمت نمی آید... وضعیت امثال ما ک یکی از والدین مان را از دست داده ایم هم همین است... 


اما همه این حرف ها به این معنا نیست که نسبت ب رنج های هم وطنانمان بی تفاوت باشیم... تلاشمان را میکنیم ...در حد توان ...هر کاری ک از دستمان بربیاید... استاد همیشه دغدغه هایم و غر زدن هایم را که میدید می‌گفت حتما برو مشغول شو به یک کاری... وقتی وارد کار بشوی پیچیدگی ها و سختی های کار دستت می آید.. آن وقت کمتر غر میزنی بیشتر کار می‌کنی... آرزویم این است ک چنین باشم... 

 

+ عنوان ، انگار شرح حال ماست... حس و حالمان نسبت ب وطن ... 

این عقل این مردد بی حوصله مرا ، تکلیف کرده است به دیوانه زیستن...

سین میم
۱۰:۲۴۲۵
بهمن

بهش گفتم با خدا شرط گذاشتم که فقط در یک صورت راضی ب شهادت تو هستم ...اونم اینکه یا اول من شهید بشم یا با هم شهید بشیم...

فوری گفت آخه چه حرفاییه میزنی؟ من کجا شهادت کجا؟ گفتم: ناامید نباش... نباید به عمل خودمون نگاه کنیم...نباید ب ضعف و ناتوانی مون نگاه کنیم... فقط باید به فضل خدا طمع داشته باشیم... فقط باید بهش خوشبین و امیدوار باشیم ... چرا فکر میکنی فقط اگه تو سپاه می‌بودی کاری برای جمهوری اسلامی انجام میدادی؟ ما از شهید امیرعبداللهیان یاد گرفتیم که هر کجای جمهوری اسلامی باشی اگر اخلاص داشته باشی عاقبت ب خیر میشی ... پس از این ب بعد هر وقت میریم سر کار فقط به نیت خدمت ب جمهوری اسلامی کار کنیم و خوشحال باشیم ک خدا چنین توفیقی رو ب ما داده... انشالله ک خدا هم خلاف گمان ما ب خودش عمل نمیکنه ... 

بعضی وقتا شک میومد سراغم ک نکنه این فکری ک دارم و میگم مهم اینه ک ب خدا خوشبین باشیم ، اشتباه باشه... ولی الان تو مناجات شعبانیه دیدم ک این دقیقا همون چیزیه ک ائمه ما بهمون یاد دادن....

إِلَهِی إِنْ کَانَ صَغُرَ فِی جَنْبِ طَاعَتِکَ عَمَلِی فَقَدْ کَبُرَ فِی جَنْبِ رَجَائِکَ أَمَلِی 

خدایا اگر عملم در برابر طاعتت کوچک بوده، همانا از سر امید به تو، آرزویم بزرگ است...

.إِلَهِی کَیْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَهِ مَحْرُوماً وَ قَدْ کَانَ حُسْنُ ظَنِّی بِجُودِکَ أَنْ تَقْلِبَنِی بِالنَّجَاهِ مَرْحُوماً 

خدایا چگونه از بارگاهت با نومیدی و محرومیت بازگردم، درحالی که خوش گمانی ام به بخشش وجودت این بوده که مرا نجات یافته و بخشیده باز می گردانی

،إِلَهِی لَمْ أُسَلِّطْ عَلَی حُسْنِ ظَنِّی قُنُوطَ الاَْیَاسِ وَ لاَ انْقَطَعَ رَجَائِی مِنْ جَمِیلِ کَرَمِکَ 

خدایا بر خوش بینی ام ناامیدی و یأس را چیره نسازم، و امیدم از زیبایی کرمت قطع نشود...

.إِلَهِی إِنْ کَانَتِ الْخَطَایَا قَدْ أَسْقَطَتْنِی لَدَیْکَ فَاصْفَحْ عَنِّی بِحُسْنِ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ 

خدایا اگر خطاهایم مرا از نظرت انداخته، به خاطر حسن اعتمادم بر تو از من چشم پوشی کن...

 

سین میم
۰۷:۰۳۲۵
بهمن

دیشب در حالی ک اشک توی چشمام جمع شده بود و قلبم فشرده و شکسته شده بود اومدم اینجا ک ی پستی بذارم اما تا نیمه رها شد ... وقتی رسیدم پیش بابا چند لحظه بیشتر توی آغوشش موندم... بعد ظاهراً حواسم به سینمایی طوفان شن ک خانواده داشتند می‌دیدند پرت شد اما ناخوداگاهم همچنان شکسته بود چون تا صبح توی خوابم در حال زدن حرف هایی بودم ک تو بیداری نتونسته بودم بگم...

کلا تعریف کردن رنج های زندگی برای دیگران خوب نیست ... چون هم ترحم دیگران رو برمی انگیزه و هم شکایت از خالق محسوب میشه... اما خب یه جاهایی دیگه آدم کم میاره... و منفجر میشه... 

دلم میخواست تو این دنیا فقط خودم بودم و همسرم و بابا و و برادرم و خاله هام و مادربزرگم ... تنها آدمای امن زندگیم ... که قلبمو نمی‌شکنند و فقط حال خوبم براشون مهمه ... 

دیروز سالگرد شهید عماد مغنیه بود ... امروز صبح در حالی ک هنوز قلبم از حرفهایی ک دیشب شنیده بودم شکسته بود کلیپ صحبت های حاج قاسم رو در مورد عماد باز کردم... اینکه عماد خاکی نبود...و آرزوهای خاکی نداشت... اگر آدم آرزوهای خاکی داشته باشه در خاک باقی میمونه و اگر میخواد رها بشه باید آرزو و اراده ش تغییر کنه... 

آره شاید تکه و کنایه های بقیه یه امتحانه برای آدم... با وجود همه کنایه ها و دل شکستن ها، بازم حاضری جنس ارزوهاتو تغییر بدی؟ بازم حاضری دیگه برای آرزوهای مادیت دعا نکنی و وقتی میری حرم امام رضا چیزهای دیگه ای ازشون بخوای؟ 

کاش پر پرواز میداشتم تا میرفتم قم سر مزار حاج رمضان ... حرفهایی داشتم ک فقط میشه ب حاج رمضان گفت... 

سین میم
۰۰:۱۰۲۴
بهمن

فکر کنم هیچ وقت در طول زندگی م اینقدر از سیمرغ گرفتن یک نفر خوشحال نشده بودم... من عاشق شخصیت خاله ضحی شدم خصوصا اینکه دیدم در دنیای واقعی هم همونقدر محکمه و پای اعتقاداتش ایستاده... 

قدر این سیمرغ های با ارزش رو فقط همین سلاف فواخرجی میدونست نه بازیگرای ایرانی... شجاعت و جسارت داشتن خیلی سخته... شکستن مارپیچ سکوت خیلی سخته....اینکه وقتی همه یک نظرو دارن تو نظر متفاوت داشته باشی خیلی سخته و باید بابتش هزینه بدی ! 

دیدم بعضی سایتها نوشتن ک سلاف رو ب ایران آوردن تا بهره برداری سیاسی بکنن و ب غیر اینکه بگن اگر الناز و امثالهم نیامدن عوضش سلاف ک بازیگر مطرح جهان عربه اومد، خصوصا اینکه در فتنه داعش در سوریه هم سلاف طرف حکومت سوریه رو گرفته بوده و از همونجا هم بعضیا ب خونش تشنه شدن ... و حالا هم در این فتنه ای ک در ایران ما اتفاق افتاد باز هم او اومد و کنار فیلم ایرانیش ایستاد... تو فتنه‌ای ک همه چیز غبارآلوده تشخیص دادن خیلی سخته! اما اگه طرف وطن و مردم و پرچمت باشی هیچ وقت راه گم نمیشه.... 

حرف های بابک خواجه پاشا کارگردان فیلم هم عجیب ب دلم نشست ... درود به شرفش و مطمئنا اگه اینقدر حق طلب و عدالت‌خواه نبود اصلا سراغ چنین سوژه ای نمیرفت.... 

کاش تو شرایطی ک همه دنیا از سئول گرفته تا خود واشنگتن همه در حمایت از مردم غزه شعار سر میدن و حتی بابتش دارن هزینه میدن چهره های سرشناس ما هم می‌تونستن طرف حق رو بگیرن و تو قفس مجازی ای ک دشمن براشون ایجاد کرده گرفتار نشن....

سین میم
۱۳:۳۵۲۳
بهمن

روزهای سه شنبه روز سنگینی است هم برای من هم بچه ها. چون هم باید درس جدید فارسی و ریاضی را بدهم هم املای آموزشی از دو نشانه قبل و بعد هم املا و نگارش... دیروز زنگ آخر را یک فورجه دادم که بچه های که کتاب نگارش را کامل کرده باشند می‌توانند کاربرگ دهه فجر را رنگ کنند :) سرود ۲۲ بهمن ، روز از خود گذشتن را هم پلی کردم برایشان... واقعا رنگ پرچم ایران خیلی قشنگ است... آن هم وقتی ببینی بچه ها خودشان رنگ پرچم را میدانند و خودجوش رنگ میکنند... من بیشتر از بچه ها ذوق دارم که مثلاً می‌توانند کلمه «آزادی» و «استقلال» را بخوانند و بنویسند، «اسلام» و «انقلاب» را هم ، و همچنین کلمه« فجر »...مانده نشانه« ه» را هم یاد بگیرند تا بتوانند جمهوری اسلامی را هم بخوانند و بنویسند :) 

کلاس اول حجم مطالب خیلی زیاد است اما تقریبا دی و بهمن یک مقداری بار درسی سبک تر میشود و آن گوشه و کنار میشود کارهای دیگر هم انجام داد... من با بچه ها خیلی مکالمه دارم...راجع به همه چیز حرف می‌زنیم... سعی میکنم به هیچ کدام حرف های بین خودشان هم بی تفاوت نباشم ... مثلاً وقتی راجع به عروسک آنابل حرف میزنند... یا وقتی میخواهند بین لبوبو و کرومی یکی را انتخاب کنند... وقتی از دست هم ناراحت میشوند یا به هم چیزی قرض میدهند... قبل از معلمی شاید اگر کسی می‌گفت تو باید بتوانی همزمان به سی تا بچه توجه داشته باشی هم مواظب باشی بلایی سر خودشان نیاورند هم درس یاد بگیرند هم با هم مهربان باشند و... واقعا زیر بارش نمی‌رفتم و میگفتم نمیتوانم! به قول یکی از همکاران که ما قبل از معلمی بیشتر دغدغه تدریس درست را داشتیم و حالا ک افتادیم توش میبینیم بخش اصلی مدیریت کلاس است نه تدریس! 

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم بچه ها حرف هایم را می‌فهمند یا نه؟ ضمن اینکه باید مواظب باشم ذهن‌شان اشباع نشود ولی سعی میکنم از چیزهایی بگویم که لااقل به گوششان خورده باشد ... مثلا اینکه گل نرگس ما را یاد امام زمان می اندازد ... یا بعضی حب و بغض ها را با آنها به اشتراک میگذارم... مثل محبت امام خمینی و آقا ... مثل نفرت به آمریکا ... برای اینها راهی جز سرود و نقاشی و حرف زدن های معمولی و البته داستان خوانی ندارم :) ... راستی از روزی که از اهمیت قلب با بچه ها حرف زدم احساس میکنم بیشتر به ارزش این هدیه الهی حساس شده اند ... وقتی نشانه «ج» را یاد گرفتیم بهشان گفتم بچه ها حضرت علی میگویند همه ما آدم ها درون خودمان یک گنج داریم... اگر گفتید چیست و کجاست؟ یسنای بلبل زبان گفت: خانم حتما گنج ما تو قلبمونه! 


زندگی مشترک بالا پایین زیاد دارد. حتی اگر دو نفر بیشترین تفاهم را با هم داشته باشند باز بروند زیر یک سقف بی چالش نخواهند بود... علت اصلی اش هم همین است که باید همدیگر را درست بشناسند قلق هم را به دست بیاورند و... و همه اینها واقعا هیچ شباهتی به هیچ کدام آن چیزهایی که مشاورها میگویند ندارد! من به شخصه اگر خالی الذهن میبودم و هیچ ذهنیتی در مورد دنیای بعد از ازدواج نمی‌داشتم شاید خیلی از چالش ها هم کمتر بروز میکرد یا بهتر حل میشد ... رسما بعد ازدواج فهمیدم که آن حرفهای مشاورها به در خودشان میخورد فقط... هر کس خودش میداند و زندگی خودش! 

ما چون از دو شهر مختلف بودیم که با هم ازدواج کردیم خیلی برای مدیریت رفت آمد با خانواده هایمان چالش داشتیم... خصوصا تفاوت های فرهنگی زیادی ک بین خانواده ها بود... خیلی روش ها را امتحان کردیم... رفت آمد زود ب زود اما کوتاه، رفت آمد دیر ب دیر اما طولانی ... هر بار با چالش های عجیب غریب رو ب رو می‌شدیم ... نقطه عطف این قضیه وقتی بود که من رفتم سر کار... با سر کار رفتن من خیلی از مشکلات خود ب خود حل شد چون سطح انتظار و توقع ها پایین آمد... اما بعدش مسأله این بود که من در جو خانواده همسر کلا خیلی راحت نبودم... بیشتر بخاطر خاطرات منفی ابتدای ازدواج ... خلاصه بعد از بالا پایین های بسیار به این نقطه رسیدیم که من یک زمان نصف روزه مهمان شهرشان باشم و بعد بروم پیش خانواده خودم و او بماند پیش خانواده اش... و چون من شاغل هستم و خیلی فرصت رفت آمد ب شهر خودمان را ندارم در چنین موقعیتی برای خانواده همسر هم سوء تفاهم نمیشود ک چرا؟ ... 

این یک نقطه ایده آل است برای من.. الحمدلله:) 

باید برای نگه داشتن زندگی مشترک با چنگ و دندان جنگید... باید مبارزه کرد ! با خیلی چیزها... رسم و رسومات و تکه و کنایه بعضی ها و ... زن و مرد باید برای کنار هم ماندنشان و حال خوب همدیگر تلاش کنند... از خیلی چیزها دست بکشند و این چیزی است ک من در زندگی با همسرم یاد گرفتم..‌ و مدیون صبوری او هستم ... وگرنه شاید عمر زندگی مشترکم خیلی وقت پیش ب پایان می‌رسید... آن هم فقط ب خاطر اینکه من تجربه مواجهه با هیچ کدام این چالش ها را نداشتم و فکر میکردم بسیار ناتوانم و نمیتوانم این مسأله ها را حل کنم... 

سین میم
۲۰:۲۰۱۷
بهمن

اولین باری ک کمی با دنیای مردمان فلسطین آشنا شدم وقتی بود که رمان «زخم داوود» را خواندم ... 

ولی چیزی که امشب در «سرزمین فرشته ها» دیدم خیلی فراتر از زخم داوود بود ... 

بعد از فیلم از همسرم پرسیدم یعنی چنین روزهایی برای ما هم اتفاق می افتد؟ جواب داد : نه... ما چنان ظرفیتی نداریم ک چنین امتحانی ازمان گرفته شود....

نمیدانم تقدیر ما چیست! اما اگر چنین روزی را تجربه کنم در خودم نمی‌بینم که مثل شخصیت اول این فیلم رفتار کنم... مگر آنکه خدا خودش یاری ام کند....

+ واقعا درود بر انسانیت و هنر کارگردان و تهیه کنندگان این فیلم .... در دوره ای که همه باشرف های عالم طرفدار مردم فلسطین هستند و دارند برایش هزینه می‌دهند در کشور ما هنوز هم این جو هست ک گفتن از درد های مردم غزه یعنی کار سفارشی و حکومتی ... و اینکه در چنین جوی به خاطر انسانیت و شرف سراغ چنین سوژه ای بروی و به این خوبی روایت کنی واقعا ایمان و جسارت میخواهد ! دعای همه کودکان شهید غزه پشت سر دست اندرکاران این فیلم..‌ 

+کاش فیلم اکران بی المللی شود...

بعد نوشت: دیروز از سینما که آمدیم بیرون، خاله که تمام طول فیلم صورتش خیس اشک بود بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد... اما من حتی در طول فیلم اشک هایم فقط توی چشمم جمع شده بود در حالی ک بلیط توی دستم را فشار میدادم ... و الان ک بیشتر از دوازده ساعت از دیدن این فیلم می‌گذرد هنوز روحم در آن خرابه ها جا مانده ...واکنش من ب اتفاقات همیشه همین بوده... کم، تدریجی، تاخیری اما طولانی و عمیق!

سین میم
۱۴:۵۱۱۵
بهمن

میدونید یکی از دلایل اینکه آدم به برنامه هاش نمی‌رسه چیه؟ کمال گرایی ... چون میخوای همه کاراتو صد درصد درست و بی نقص انجام بدی وقتی میبینی زمانت کمه و نمیشه اونطوری ک باید و شاید کارا رو انجام داد کلا قید انجام دادنشو میزنی و بعد خودت میمونی و ی عالمه اضطراب ... 

دیشب چون مجبور بودم هر طور شده کارامو انجام دادم فقط نه مثه همیشه بلکه ی مقدار مختصر و اتفاق خاصی هم نیفتاد! مثلاً ماشین لباسشویی رو به جای اینکه روی یک ساعت و نیم تنظیم کنم روی نیم ساعت تنظیم کردم و ب جای اینکه غذا رو زود آماده کنم تا دوازده شب طول کشید... دیر شد دیر خوابیدم ولی عیب نداشت... مهم اینه ک در نهایت ب همه کارام رسیدم... 


اهالی خراسان رسم دارن سیزدهم چهاردهم پانزدهم شعبان رو به عنوان روز برات میرن به دیدار اموات و خیرات میدن.... حالا برای ما تو مشهد بیشتر اینطوریه ک قرآن ختم کنیم ب نیتشون و یه خیراتی هم بدیم ولی اینجا تو بیرجند خیلی سفت و سخت تاکید دارن ک حتما روز چهاردهم ماه شعبان باید سر مزار باشن و خیرات بدن... اون هم معمولا نونی که دست پخت خودشون هست... این شد ک امروز مدرسه ما کلا رو هوا بود چون بیشتر از نصف دانش آموزان مدرسه ب علاوه مدیر و معاونین و چند تا از معلم ها رفته بودن روستاهاشون برای مراسم برات... 

البته کلاس من ۲۲ نفر اومدن بودن و من تا حدی رسیدم کارامو انجام بدم که البته بیشتر تمرین و مرور درس ها بود 


زنگ آخر هم چند تا از مامان ها به مناسبت نیمه شعبان برای بچه ها پذیرایی آورده بودن... چشمم ک به نوشته روی ساندویچ ها افتاد بغض عجیبی گلومو گرفت... «تو‌را من چشم در راهم... عید نیمه شعبان مبارک ، از طرف سه شنبه های مهدوی...» به بچه ها گفتم بچه ها فردا تولد امام زمانه خیلی دعا کنید امام زمان بیان... خدا شما رو دوست داره و ب دعاتون توجه می‌کنه ... بعد گفتم به نظرتون ما چه کار کنیم تا امام زمان بیان؟ گفتن : خانم باید اسرائیل رو بکشیم و آمریکا رو خفه کنیم ! 😅 ... این سطح درک بچه ها فقط بعد از طوفان الاقصی و جنگ دوازده روزه و هجدهم و نوزدهم دی ماه ۱۴۰۴ ایجاد شده... وگرنه تو دهه هشتاد ک ما می‌رفتیم مدرسه اوج فهممون این بود ک باید آدم خوبی باشیم تا امام زمان بیاد و نمیدونستیم دقیقا آدم خوب بودن یعنی چی؟ ولی اینا الان می‌دونن ک باید ظلمو نابود کنند چون امام زمان هم وقتی بیان با ظلم مبارزه میکنن... بهشون گفتم: آفرین ! ما باید ب خدا ثابت کنیم امام زمان رو تنها نمی‌گذاریم و از همین الان داریم با ظلم مبارزه میکنیم.... 

سین میم
۲۳:۰۰۱۴
بهمن

امان از این دل گرفتن های یکهویی که هیچ دلیل مشخصی برایش پیدا نمیکنم

کلی کار روی سرم ریخته ولی انگار فقط دلم میخواهد بنشینم یک گوشه ای و فقط گریه کنم... 

هر چقدر فکر میکنم که آدم های بزرگی مثل امام و آقا چطور زندگی شان را مدیریت میکنند که این همه کار را انجام میدهند و امثال من در مدیریت برنامه های شخصی زندگی هم عاجزیم واقعا به جواب درستی نمی‌رسم... یا مثلاً چطور امام می‌فرمودند که من در تمام عمرم نترسیدم؟! چرا من میترسم؟ از چیزهای بی اهمیتی مثل صدای بلند! چه برسد به چیزهای دیگر...

در حالی که تمام سه چهار هفته گذشته حتما مقید بودم اخبار را چک کنم اما الان ب درجه ای از انفجار درونی رسیدم که باز میخواهم همه چیز را رها کنم... احساس میکنم زیر بار این همه فشار اطلاعات دارم له میشوم!

نعمت های زندگی کم نیستند ... عوامل آرامش بخش در زندگی ام... اما چرا باز هم چنین حالت هایی پیش می آید ؟! 

باید کلی صوت روخوانی بچه ها را گوش کنم و بازخورد بفرستم باید برای ناهار فردا غذا درست کنم ظرف هارا بشورم برای کلاس فردا شبم آماده شوم ... یک دیوارکوب نصفه نیمه دارم که میخواستم برای تولد دخترخاله حتما آماده باشد و نشد.. با همه اینها الان نشستم اینجا و دارم می‌نویسم ... 


نشانه ل را امروز تدریس کردم ... زنگ آخر یک کاربرگ بهشان دادم که توش یک قلب بزرگ داشت و بالاش نوشته بودم :«قلب راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است» آخرش هم اسم نادر ابراهیمی را نوشتم تا اگر یک زمانی در بزرگسالی چشمشان به این کاربرگ افتاد بروند کتابهای نادر را پیدا کنند و بخوانند

و بعد از کلی گفتگو در مورد قلب از بچه ها خواستم نقاشی یا اسم افراد یا چیزهایی که توی قلبشان جا دارند را توی این قلب بکشند و بنویسند ... یک زمانهایی احساس میکنم شاید اصلا بچه ها حرفهایم را نفهمند اما من نمیتوانم نگویم ...باید با آنها از چیزهایی حرف بزنم که فکر میکنم در آینده شأن مهم است ... 


شرشره ها و بادکنک هایی که بچه ها آورده بودند تا برای دهه فجر و نیمه شعبان کلاس را تزیین کنیم توسط دانش آموزان شیفت مخالف به فنا رفته بود! اول میخواستم بی تفاوت از قضیه عبور کنم چون این کار بسیار پر تکرار است اما دیدم نمیشود...این همه به بچه ها گفتم از حق خودتان دفاع کنید زیر بار زور نروید و...حالا باید عملی بهشان نشان میدادم. زنگ آخر صبر کردم تا دانش آموزان آن شیفت بیایند و از زیر زبانشان بکشم کار چه کسی بوده؟ و بعد هم رفتم با معاون آن شیفت و سرایدارشان کلی حرف زدم ... احساس میکنم همه دارند به سمت یک بی تفاوتی میروند! بی تفاوتی که بی مسئولیتی می آورد! ... کاش بتوانم حداقل همین شرشره ها و بادکنک های بچه ها را پس بگیرم... 

 

+ عنوان، بیتی است که الان با صدای علیرضا قربانی در ذهنم تکرار میشود و هیچ ربطی خاصی به متن ندارد ...شاید هم ربطی دارد ولی خودم نمیدانم!

 

سین میم
۱۱:۵۰۱۱
بهمن

چندین پست رو تا ب حال نوشتم ولی ب سرانجام نرسید تا منتشر کنم ...

تنها چیزی ک الان می‌خوام بگم فقط اینه ک : آره زندگی سخت شده، گرونیه، وضع جوریه ک نمی‌تونیم پیش بینی کنیم چی میشه، ولی باید باور کنیم ک ما هیچ فرقی با بقیه مردم دنیا یا گذشتگانمون نداریم! خدا میگه شما هم امتحان میشید تا معلوم بشه صدق ادعاهاتون... امت های گذشته اونقدر دچار رنج و سختی شدن ک حتی پیامبر خدا می‌گفت پس یاری خدا کی میرسه؟ (یاری خدا درست اون وقتی میرسه که اونقدر مومنین و کافرین در نبرد رو در روی هم بشن که هر لحظه احساس کنند نابودی شون همین الان فرا میرسه...مثه اتفاقی که برای بنی اسرائیل افتاد ... فلما تراءت الجمعان قال اصحاب موسی انا لمدرکون... قال کلا! ان معی ربی! ....) 

اون همه آیات جهاد تو قرآن الکی نیومده...دلیل داشته و بالاخره ی روز هم باید نوبت ما برسه...شهید آوینی می‌گفت: ای دل! تو را نیز عاشورایی هست و کربلایی هست که تشنه خون توست...

اون موقع معلوم میشه ک‌ما حاضریم رنج و سختی دفاع از دین خدا رو حتی ب قیمت دل کندن از دنیامون چه مال باشه چه عزیزانمون چه خودمون تحمل کنیم یا نه؟! 

دوستان! دیگه وقت تعارف و محافظه کاری و ملاحظه نیست... نبرد حق و باطل داره ب مراحل پایانی خودش میرسه... جنگ وجودی یعنی همین! دیگه یکی باید پیروز بشه یا کفر یا اسلام ! و خدا نکنه ک ب خاطر تعلل ما یا تشخیص اشتباه مون یا دیرفهمیدنمون دوباره حسین بن علی ها به مسلخ فرستاده بشن!! اون وقت دیگه تواب شدن هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه... چون این دفعه دشمن کمر به نابودی اساس اسلام ناب بسته... چون تمام این سالها به اندازه کافی از این تفکر ضربه خورده...

فقط نباید بترسیم! باید به وعده یاری خدا ایمان داشته باشیم... و بتونیم استقامت کنیم.... 

باور کنیم که خیمه فرماندهی اسلام ناب کشور ماست ... باور کنیم که ولی فقیه ما نایب امام زمانمونه... باور کنیم که اگر در حق نایبش کوتاهی کنیم چه بسا که امام زمان رو هم تنها خواهیم گذاشت! 


آیت الله حائری شیرازی یک عارف و حکیم بودن...چیزهایی رو می‌دیدن که ما در آینه هم نمیتونیم ببینیم ... من خیلی ب ایشون اعتقاد دارم و ب نظرم چیزی ک ایشون تصویر میکردن از آینده خیلی ب واقعیت نزدیکه ... 

این حرفاشون‌ رو بخونید و ببینید که چقدر ظهور به ما نزدیکه....

🔥 کسانی به امام سجاد (ع) اصرار می‌کردند که بیایید مثل پدرتان، قیام کنید. ظاهراً تنور آتشی در منزل امام بوده است. امام باقر (ع) نقل می‌کنند که: پدرم به اینهایی که اصرار می‌کردند، فرمود: «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟»: کدامتان حاضر است یک تکه از این آتش‌ها را در دست بگیرد و آن قدر نگه دارد تا خاموش شود؟! دیدم اصلاً هیچکس نمی‌آید؛ من گفتم: «پدر، من حاضرم». پدرم گفت: «منظورم شما نیستی». دوباره فرمود: «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟». دوباره دیدم هیچکس نمی‌آید و من گفتم. باز پدرم گفت منظورم شما نیست. بار سوم هم به همین ترتیب. من دیدم این اصحاب آنقدر خجالت‌زده و شرمنده شدند که دوست دارند زمین بشکافد و بروند داخلش. پدرم هم دلش به حال آن‌ها سوخت و رهایشان کرد.

 

🔥 ببینید! این صحبت امام سجاد (ع)، حرف خداوند خطاب به همۀ ماست. این سؤال امام سجاد (ع)، در واقع نسل‌به‌نسل تکرار می‌شده؛ اما هیچ نسلی حاضر نشد این «جَمَره» (حبۀ آتش) را بردارد. امام راحل نگاهی به مردم کرد و در مردم #وفا احساس کرد؛ چون مردم‌شناس بود؛ لذا در پاسخ به ندای «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟» گفت: «ما بر می‌داریم!». بنابراین به او مأموریت دادند که آتش را بگیرد. 

 

🔥 اولین آتشی که امام (ره) گرفت، آتش شاه و ساواک بود. به امام(ره) گفتند اینها را اینقدر بگیر تا سرد بشود. مردم هم گفتند: هرچه امام در دست گرفت، ما در دست می‌گیریم. شاه و ساواک، آتشِ سرخ بودند. گرفتن آتش یعنی بدنت بسوزد، تاول بزند، تکه‌تکه گوشتت بریزد؛ اما آتش را زمین نگذاری تا سرد و زغال بشود. این شهیدها، جانبازها، شلاق‌هایی که در زندان می‌خوردند، تعقیب‌ها، هجوم به خانه‌ها و ...، همۀ اینها تکه‌تکه‌های گوشت بود که می‌ریخت، همه اینها به خاطر گرفتنِ آتش در دست بود. ولی امام تا آخر کوتاه نیامد. به مدت 15 سال از نیمۀ خرداد 42 تا 22 بهمن 57، «امام» و «امت» این آتش را گرفتند تا سرد شد. بعد هم آتش صدام و حکومت بعثی را گرفتند تا سرد شد.

 

🔥 سپس به امام گفتند آتش بعدی را بگیر؛ امام گفت: بعد از شاه، نوبت آمریکاست. هرچه که با شاه پیش آمد، باید با آمریکا هم پیش بیاید. آمریکا و اسرائیل، عین آتش هستند؛ باید در دست گرفته بشوند تا سرد بشوند.  

#مقاومت به معنای گرفتن این آتش است. این آتش دارد سرد می‌شود. آمریکای سال 58 کجا، آمریکای اکنون کجا! این راهپیمایی‌هایی که در عالَم واقع میشود، جرأت‌هایی که مردم دنیا پیدا کرده‌اند و پرچم آمریکا را مرتباً آتش میزنند، علامتِ سرد شدنِ آتش است. وقتی در کل جهان، همان حالتی ایجاد شود که در کشور ما پیدا شد، آن آقا می‌آید. ما باید دعا کنیم که امت‌ها، در این راهی که آمده‌اند تا آخر بروند. 

در فلسطین، این آتش را بدست گرفته‌اند. هرکس بگوید: «فلسطین به ما چه ربطی دارد، آنها خودشان یک ملت هستند و ما هم برای خودمان ملت دیگری هستیم»، این آتش را زمین گذاشته است. اگر کسی در این زمان، این آتش 40 ساله را زمین بگذارد، گناه چهل نسل قبلی را باید جواب بدهد. چرا؟! چون امام زمان (ع) می‌گوید: چهل نسل که این آتش را بر نداشتند، حالا شما هم که برداشته‌اید، بعد از چند سال می‌خواهید آن را زمین بگذارید؟! 

 

🔥 این همه #شهید، سوختگی‌های دست امت است که #آتش_استکبار را نگه داشته و تاکنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نیاورده است. این آتش بالاخره سرد خواهد شد، همان طور که شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتشِ شاه، به میان ما برگشت و آن امام منتظر نیز با سرد شدن #آتشِ_استکبار است که زیارتش خواهیم کرد. مساله، مسالۀ گرفتن آتش در دست است. این رسالت امروز ما است.


هر وقت به این همه خیانت نفوذی ها فکر میکنم ، هر وقت به این همه جنایت و شیوه شهادت نیروهای حافظان امنیت و مردم عادی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ فکر میکنم ، هر وقت به این فکر میکنم که چقدر جمهوری اسلامی مظلومه که کسایی ک هیچ اعتقادی ب قانون اساسیش ندارن طی سالهای مختلف مسئولیت گرفتن و وضع مملکت رو ب این شرایط رسوندن و خیانت خیلی هاشون بعدها مشخص شد و خیلی هاشون هم هنوز رسوا نشدن اما کاری کردن که مردم به حکومت بدبین بشن و اعتقاداتشون از دست بره، با خودم میگم کاش چنین روزهایی رو نمی‌دیدم کاش تو این دوره زندگی نمیکردم... اما دیشب همسرم بهم گفت اگه ظهور اتفاق بیفته چی؟ اگر بتونی ظهور امام زمان رو درک کنی چی ؟ باز هم میگی کاش تو این دوره نبودی؟! ...


به غیر از ایام دانشجوییم که تو کارای تشکیلاتی از هم کلاسی ها و اعضای تشکل دانشجویان نواندیش تکه کنایه و فحش می‌شنیدیم واقعیت در طول زندگی هیچ وقت ب خاطر اعتقاداتم هزینه ندادم... و همیشه از این ترسیدم که اگر در موقعیتی مثل موقعیت که آرمان علی وردی توش قرار داشت قرار میداشتم چه کار میکردم؟ 

من همیشه سعی میکردم تو گفتگوها رو اشتراک ها دست بذارم و کمتر اعتقادات شخصی مو بروز بدم ...ولی الان دیگه جای این چیزا نیست ...به قول استاد قنبریان دیگه باید با صدای بلند بگیم که الان دیگه خامنه ای فقط نماد اسلام ضد آمریکایی نیست بلکه نماد تمامیت ارضی ایرانه... که دشمن فکر می‌کنه با ترور ایشون می‌تونه برای همیشه از دست ایران و تفکر مبارزه با ظلم و آمریکا خلاص بشه! 

می‌دونم که خیلیا اصلا این حرفا رو متوجه نمیشن... می‌دونم که وضع اقتصادی اونقدر سخته که اصلا حرف زدن از اعتقادات مسخره به نظر میاد ... ولی وقتی تنها راه حفظ آینده کشورت و تنها راه باقی موندن دینت فقط همین فریاد زدن اعتقادات با صدای بلند باشه ، چاره چیه؟ 

اگر کسایی هستن که تو این فاز نیستن و این اعتقاد رو ندارن هیچ ایرادی نداره... همون عده قلیل هم اگر پای اعتقادشون بمونن و استقامت کنن بالاخره فتح و گشایش فرا میرسه ... مثه وقتی مسلمونا تو شعب ابی طالب با شکم گرسنه پای دینشون موندن و استقامت کردن، مثه وقتی یاسر و سمیه در صدر اسلام زیر شکنجه های کفار اونقدر شهادتین گفتن تا شهید شدن ... اما نتیجه ش این بود که مکه فتح شد و حالا بعد از ۱۴۰۰ سال مسلمونای دنیا از اون عده انگشت شمار شدن نزدیک دو میلیارد نفر .... 

پس باز هم استقامت نتیجه میده... حتی اگه به قیمت خونمون و از دست دادن همه چی مون تموم بشه....

سین میم