قطره

الحمدلله علی کل حال...

الحمدلله علی کل حال...

قطره

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)

بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۲۰۷ مطلب توسط «سین میم» ثبت شده است

۱۴:۰۳۲۵
بهمن

شما وقتی می روید پیش مادرتان چه کار میکنید؟ حتما اول محکم در آغوشش میگیرید رویش را می‌بوسید، دستش را و بعد هم می افتید ب پاهایش و پاهایش را می‌بوسید... بعد می‌نشینید یک دل سیر حرف میزنید ، یک دل سیر نگاهش میکنید و بعد هم سرتان را می‌گذارید روی پاهایش تا موهایتان را نوازش کند و برایتان حرف بزند و ... خوشا به حالتان...

اما من وقتی میروم پیش مادرم دستم را میگذارم روی سنگ مزارش ... اول یک فاتحه می‌خوانم بعد می‌نشینم آن پایین درد دل هایم را میگویم ... سرم را میگذارم روی سنگ میبوسمش.. بعد هم با اشک هایم سنگ مزارش را شستشو میدهم... من در مواجهه با مادرم دستم خیلی بسته است....


اگر مثل خیلی ها از گرانی، مشکلات معیشتی و... حرف نمی‌زنم یا کمتر صحبت میکنم به این معنا نیست که نفسم از جای گرم در می آید ... ما هم زمانی زندگی مان را آغاز کردیم که وضعیت اقتصادی مثل قبل نبود... با حداقل ترین ها آمدیم سر خانه زندگی مان.. مستاجریم و اگر بتوانیم در ماه مبلغی را پس انداز کنیم یک جا میرود برای رهن خانه یا خرج های ضروری دیگری ک پیش می آید... با همسرم هم قرار گذاشتیم که با آنکه به خاطر زندگی دو نفره مان خرجمان کم است و می‌توانیم راحت تر خرج کنیم اما این کار را نکنیم... هر چیزی ک اکثریت مردم نمی‌توانند تهیه کنند ما هم تهیه نکنیم...چون استاد قنبریان میگفتند هر کس تعلق خاطری ب تفکر انقلاب اسلامی دارد و دلبسته امام و آقاست باید زندگی اش را مثل کف جامعه قرار دهد... 


همه سختی ها هست اما هیچ سختی و رنجی بالاتر از از دست دادن مادر نیست... برای همین است که فشارهای اقتصادی اگر چه گاهی مستأصل مان میکند اما آنقدری تکان مان نمی‌دهد ... و سعی میکنیم امید و آرامش مان را از دست ندهیم... ب قول برادرم رنج ها انگار درمان نمی‌شوند مگر با رنجی بزرگتر ... رنج بزرگ تر را که تجربه کنی آن قبلی دیگر به چشمت نمی آید... وضعیت امثال ما ک یکی از والدین مان را از دست داده ایم هم همین است... 


اما همه این حرف ها به این معنا نیست که نسبت ب رنج های هم وطنانمان بی تفاوت باشیم... تلاشمان را میکنیم ...در حد توان ...هر کاری ک از دستمان بربیاید... استاد همیشه دغدغه هایم و غر زدن هایم را که میدید می‌گفت حتما برو مشغول شو به یک کاری... وقتی وارد کار بشوی پیچیدگی ها و سختی های کار دستت می آید.. آن وقت کمتر غر میزنی بیشتر کار می‌کنی... آرزویم این است ک چنین باشم... 

 

+ عنوان ، انگار شرح حال ماست... حس و حالمان نسبت ب وطن ... 

این عقل این مردد بی حوصله مرا ، تکلیف کرده است به دیوانه زیستن...

سین میم
۱۰:۲۴۲۵
بهمن

بهش گفتم با خدا شرط گذاشتم که فقط در یک صورت راضی ب شهادت تو هستم ...اونم اینکه یا اول من شهید بشم یا با هم شهید بشیم...

فوری گفت آخه چه حرفاییه میزنی؟ من کجا شهادت کجا؟ گفتم: ناامید نباش... نباید به عمل خودمون نگاه کنیم...نباید ب ضعف و ناتوانی مون نگاه کنیم... فقط باید به فضل خدا طمع داشته باشیم... فقط باید بهش خوشبین و امیدوار باشیم ... چرا فکر میکنی فقط اگه تو سپاه می‌بودی کاری برای جمهوری اسلامی انجام میدادی؟ ما از شهید امیرعبداللهیان یاد گرفتیم که هر کجای جمهوری اسلامی باشی اگر اخلاص داشته باشی عاقبت ب خیر میشی ... پس از این ب بعد هر وقت میریم سر کار فقط به نیت خدمت ب جمهوری اسلامی کار کنیم و خوشحال باشیم ک خدا چنین توفیقی رو ب ما داده... انشالله ک خدا هم خلاف گمان ما ب خودش عمل نمیکنه ... 

بعضی وقتا شک میومد سراغم ک نکنه این فکری ک دارم و میگم مهم اینه ک ب خدا خوشبین باشیم ، اشتباه باشه... ولی الان تو مناجات شعبانیه دیدم ک این دقیقا همون چیزیه ک ائمه ما بهمون یاد دادن....

إِلَهِی إِنْ کَانَ صَغُرَ فِی جَنْبِ طَاعَتِکَ عَمَلِی فَقَدْ کَبُرَ فِی جَنْبِ رَجَائِکَ أَمَلِی 

خدایا اگر عملم در برابر طاعتت کوچک بوده، همانا از سر امید به تو، آرزویم بزرگ است...

.إِلَهِی کَیْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَهِ مَحْرُوماً وَ قَدْ کَانَ حُسْنُ ظَنِّی بِجُودِکَ أَنْ تَقْلِبَنِی بِالنَّجَاهِ مَرْحُوماً 

خدایا چگونه از بارگاهت با نومیدی و محرومیت بازگردم، درحالی که خوش گمانی ام به بخشش وجودت این بوده که مرا نجات یافته و بخشیده باز می گردانی

،إِلَهِی لَمْ أُسَلِّطْ عَلَی حُسْنِ ظَنِّی قُنُوطَ الاَْیَاسِ وَ لاَ انْقَطَعَ رَجَائِی مِنْ جَمِیلِ کَرَمِکَ 

خدایا بر خوش بینی ام ناامیدی و یأس را چیره نسازم، و امیدم از زیبایی کرمت قطع نشود...

.إِلَهِی إِنْ کَانَتِ الْخَطَایَا قَدْ أَسْقَطَتْنِی لَدَیْکَ فَاصْفَحْ عَنِّی بِحُسْنِ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ 

خدایا اگر خطاهایم مرا از نظرت انداخته، به خاطر حسن اعتمادم بر تو از من چشم پوشی کن...

 

سین میم
۰۷:۰۳۲۵
بهمن

دیشب در حالی ک اشک توی چشمام جمع شده بود و قلبم فشرده و شکسته شده بود اومدم اینجا ک ی پستی بذارم اما تا نیمه رها شد ... وقتی رسیدم پیش بابا چند لحظه بیشتر توی آغوشش موندم... بعد ظاهراً حواسم به سینمایی طوفان شن ک خانواده داشتند می‌دیدند پرت شد اما ناخوداگاهم همچنان شکسته بود چون تا صبح توی خوابم در حال زدن حرف هایی بودم ک تو بیداری نتونسته بودم بگم...

کلا تعریف کردن رنج های زندگی برای دیگران خوب نیست ... چون هم ترحم دیگران رو برمی انگیزه و هم شکایت از خالق محسوب میشه... اما خب یه جاهایی دیگه آدم کم میاره... و منفجر میشه... 

دلم میخواست تو این دنیا فقط خودم بودم و همسرم و بابا و و برادرم و خاله هام و مادربزرگم ... تنها آدمای امن زندگیم ... که قلبمو نمی‌شکنند و فقط حال خوبم براشون مهمه ... 

دیروز سالگرد شهید عماد مغنیه بود ... امروز صبح در حالی ک هنوز قلبم از حرفهایی ک دیشب شنیده بودم شکسته بود کلیپ صحبت های حاج قاسم رو در مورد عماد باز کردم... اینکه عماد خاکی نبود...و آرزوهای خاکی نداشت... اگر آدم آرزوهای خاکی داشته باشه در خاک باقی میمونه و اگر میخواد رها بشه باید آرزو و اراده ش تغییر کنه... 

آره شاید تکه و کنایه های بقیه یه امتحانه برای آدم... با وجود همه کنایه ها و دل شکستن ها، بازم حاضری جنس ارزوهاتو تغییر بدی؟ بازم حاضری دیگه برای آرزوهای مادیت دعا نکنی و وقتی میری حرم امام رضا چیزهای دیگه ای ازشون بخوای؟ 

کاش پر پرواز میداشتم تا میرفتم قم سر مزار حاج رمضان ... حرفهایی داشتم ک فقط میشه ب حاج رمضان گفت... 

سین میم
۰۰:۱۰۲۴
بهمن

فکر کنم هیچ وقت در طول زندگی م اینقدر از سیمرغ گرفتن یک نفر خوشحال نشده بودم... من عاشق شخصیت خاله ضحی شدم خصوصا اینکه دیدم در دنیای واقعی هم همونقدر محکمه و پای اعتقاداتش ایستاده... 

قدر این سیمرغ های با ارزش رو فقط همین سلاف فواخرجی میدونست نه بازیگرای ایرانی... شجاعت و جسارت داشتن خیلی سخته... شکستن مارپیچ سکوت خیلی سخته....اینکه وقتی همه یک نظرو دارن تو نظر متفاوت داشته باشی خیلی سخته و باید بابتش هزینه بدی ! 

دیدم بعضی سایتها نوشتن ک سلاف رو ب ایران آوردن تا بهره برداری سیاسی بکنن و ب غیر اینکه بگن اگر الناز و امثالهم نیامدن عوضش سلاف ک بازیگر مطرح جهان عربه اومد، خصوصا اینکه در فتنه داعش در سوریه هم سلاف طرف حکومت سوریه رو گرفته بوده و از همونجا هم بعضیا ب خونش تشنه شدن ... و حالا هم در این فتنه ای ک در ایران ما اتفاق افتاد باز هم او اومد و کنار فیلم ایرانیش ایستاد... تو فتنه‌ای ک همه چیز غبارآلوده تشخیص دادن خیلی سخته! اما اگه طرف وطن و مردم و پرچمت باشی هیچ وقت راه گم نمیشه.... 

حرف های بابک خواجه پاشا کارگردان فیلم هم عجیب ب دلم نشست ... درود به شرفش و مطمئنا اگه اینقدر حق طلب و عدالت‌خواه نبود اصلا سراغ چنین سوژه ای نمیرفت.... 

کاش تو شرایطی ک همه دنیا از سئول گرفته تا خود واشنگتن همه در حمایت از مردم غزه شعار سر میدن و حتی بابتش دارن هزینه میدن چهره های سرشناس ما هم می‌تونستن طرف حق رو بگیرن و تو قفس مجازی ای ک دشمن براشون ایجاد کرده گرفتار نشن....

سین میم
۱۳:۳۵۲۳
بهمن

روزهای سه شنبه روز سنگینی است هم برای من هم بچه ها. چون هم باید درس جدید فارسی و ریاضی را بدهم هم املای آموزشی از دو نشانه قبل و بعد هم املا و نگارش... دیروز زنگ آخر را یک فورجه دادم که بچه های که کتاب نگارش را کامل کرده باشند می‌توانند کاربرگ دهه فجر را رنگ کنند :) سرود ۲۲ بهمن ، روز از خود گذشتن را هم پلی کردم برایشان... واقعا رنگ پرچم ایران خیلی قشنگ است... آن هم وقتی ببینی بچه ها خودشان رنگ پرچم را میدانند و خودجوش رنگ میکنند... من بیشتر از بچه ها ذوق دارم که مثلاً می‌توانند کلمه «آزادی» و «استقلال» را بخوانند و بنویسند، «اسلام» و «انقلاب» را هم ، و همچنین کلمه« فجر »...مانده نشانه« ه» را هم یاد بگیرند تا بتوانند جمهوری اسلامی را هم بخوانند و بنویسند :) 

کلاس اول حجم مطالب خیلی زیاد است اما تقریبا دی و بهمن یک مقداری بار درسی سبک تر میشود و آن گوشه و کنار میشود کارهای دیگر هم انجام داد... من با بچه ها خیلی مکالمه دارم...راجع به همه چیز حرف می‌زنیم... سعی میکنم به هیچ کدام حرف های بین خودشان هم بی تفاوت نباشم ... مثلاً وقتی راجع به عروسک آنابل حرف میزنند... یا وقتی میخواهند بین لبوبو و کرومی یکی را انتخاب کنند... وقتی از دست هم ناراحت میشوند یا به هم چیزی قرض میدهند... قبل از معلمی شاید اگر کسی می‌گفت تو باید بتوانی همزمان به سی تا بچه توجه داشته باشی هم مواظب باشی بلایی سر خودشان نیاورند هم درس یاد بگیرند هم با هم مهربان باشند و... واقعا زیر بارش نمی‌رفتم و میگفتم نمیتوانم! به قول یکی از همکاران که ما قبل از معلمی بیشتر دغدغه تدریس درست را داشتیم و حالا ک افتادیم توش میبینیم بخش اصلی مدیریت کلاس است نه تدریس! 

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم بچه ها حرف هایم را می‌فهمند یا نه؟ ضمن اینکه باید مواظب باشم ذهن‌شان اشباع نشود ولی سعی میکنم از چیزهایی بگویم که لااقل به گوششان خورده باشد ... مثلا اینکه گل نرگس ما را یاد امام زمان می اندازد ... یا بعضی حب و بغض ها را با آنها به اشتراک میگذارم... مثل محبت امام خمینی و آقا ... مثل نفرت به آمریکا ... برای اینها راهی جز سرود و نقاشی و حرف زدن های معمولی و البته داستان خوانی ندارم :) ... راستی از روزی که از اهمیت قلب با بچه ها حرف زدم احساس میکنم بیشتر به ارزش این هدیه الهی حساس شده اند ... وقتی نشانه «ج» را یاد گرفتیم بهشان گفتم بچه ها حضرت علی میگویند همه ما آدم ها درون خودمان یک گنج داریم... اگر گفتید چیست و کجاست؟ یسنای بلبل زبان گفت: خانم حتما گنج ما تو قلبمونه! 


زندگی مشترک بالا پایین زیاد دارد. حتی اگر دو نفر بیشترین تفاهم را با هم داشته باشند باز بروند زیر یک سقف بی چالش نخواهند بود... علت اصلی اش هم همین است که باید همدیگر را درست بشناسند قلق هم را به دست بیاورند و... و همه اینها واقعا هیچ شباهتی به هیچ کدام آن چیزهایی که مشاورها میگویند ندارد! من به شخصه اگر خالی الذهن میبودم و هیچ ذهنیتی در مورد دنیای بعد از ازدواج نمی‌داشتم شاید خیلی از چالش ها هم کمتر بروز میکرد یا بهتر حل میشد ... رسما بعد ازدواج فهمیدم که آن حرفهای مشاورها به در خودشان میخورد فقط... هر کس خودش میداند و زندگی خودش! 

ما چون از دو شهر مختلف بودیم که با هم ازدواج کردیم خیلی برای مدیریت رفت آمد با خانواده هایمان چالش داشتیم... خصوصا تفاوت های فرهنگی زیادی ک بین خانواده ها بود... خیلی روش ها را امتحان کردیم... رفت آمد زود ب زود اما کوتاه، رفت آمد دیر ب دیر اما طولانی ... هر بار با چالش های عجیب غریب رو ب رو می‌شدیم ... نقطه عطف این قضیه وقتی بود که من رفتم سر کار... با سر کار رفتن من خیلی از مشکلات خود ب خود حل شد چون سطح انتظار و توقع ها پایین آمد... اما بعدش مسأله این بود که من در جو خانواده همسر کلا خیلی راحت نبودم... بیشتر بخاطر خاطرات منفی ابتدای ازدواج ... خلاصه بعد از بالا پایین های بسیار به این نقطه رسیدیم که من یک زمان نصف روزه مهمان شهرشان باشم و بعد بروم پیش خانواده خودم و او بماند پیش خانواده اش... و چون من شاغل هستم و خیلی فرصت رفت آمد ب شهر خودمان را ندارم در چنین موقعیتی برای خانواده همسر هم سوء تفاهم نمیشود ک چرا؟ ... 

این یک نقطه ایده آل است برای من.. الحمدلله:) 

باید برای نگه داشتن زندگی مشترک با چنگ و دندان جنگید... باید مبارزه کرد ! با خیلی چیزها... رسم و رسومات و تکه و کنایه بعضی ها و ... زن و مرد باید برای کنار هم ماندنشان و حال خوب همدیگر تلاش کنند... از خیلی چیزها دست بکشند و این چیزی است ک من در زندگی با همسرم یاد گرفتم..‌ و مدیون صبوری او هستم ... وگرنه شاید عمر زندگی مشترکم خیلی وقت پیش ب پایان می‌رسید... آن هم فقط ب خاطر اینکه من تجربه مواجهه با هیچ کدام این چالش ها را نداشتم و فکر میکردم بسیار ناتوانم و نمیتوانم این مسأله ها را حل کنم... 

سین میم
۲۰:۲۰۱۷
بهمن

اولین باری ک کمی با دنیای مردمان فلسطین آشنا شدم وقتی بود که رمان «زخم داوود» را خواندم ... 

ولی چیزی که امشب در «سرزمین فرشته ها» دیدم خیلی فراتر از زخم داوود بود ... 

بعد از فیلم از همسرم پرسیدم یعنی چنین روزهایی برای ما هم اتفاق می افتد؟ جواب داد : نه... ما چنان ظرفیتی نداریم ک چنین امتحانی ازمان گرفته شود....

نمیدانم تقدیر ما چیست! اما اگر چنین روزی را تجربه کنم در خودم نمی‌بینم که مثل شخصیت اول این فیلم رفتار کنم... مگر آنکه خدا خودش یاری ام کند....

+ واقعا درود بر انسانیت و هنر کارگردان و تهیه کنندگان این فیلم .... در دوره ای که همه باشرف های عالم طرفدار مردم فلسطین هستند و دارند برایش هزینه می‌دهند در کشور ما هنوز هم این جو هست ک گفتن از درد های مردم غزه یعنی کار سفارشی و حکومتی ... و اینکه در چنین جوی به خاطر انسانیت و شرف سراغ چنین سوژه ای بروی و به این خوبی روایت کنی واقعا ایمان و جسارت میخواهد ! دعای همه کودکان شهید غزه پشت سر دست اندرکاران این فیلم..‌ 

+کاش فیلم اکران بی المللی شود...

بعد نوشت: دیروز از سینما که آمدیم بیرون، خاله که تمام طول فیلم صورتش خیس اشک بود بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد... اما من حتی در طول فیلم اشک هایم فقط توی چشمم جمع شده بود در حالی ک بلیط توی دستم را فشار میدادم ... و الان ک بیشتر از دوازده ساعت از دیدن این فیلم می‌گذرد هنوز روحم در آن خرابه ها جا مانده ...واکنش من ب اتفاقات همیشه همین بوده... کم، تدریجی، تاخیری اما طولانی و عمیق!

سین میم
۱۴:۵۱۱۵
بهمن

میدونید یکی از دلایل اینکه آدم به برنامه هاش نمی‌رسه چیه؟ کمال گرایی ... چون میخوای همه کاراتو صد درصد درست و بی نقص انجام بدی وقتی میبینی زمانت کمه و نمیشه اونطوری ک باید و شاید کارا رو انجام داد کلا قید انجام دادنشو میزنی و بعد خودت میمونی و ی عالمه اضطراب ... 

دیشب چون مجبور بودم هر طور شده کارامو انجام دادم فقط نه مثه همیشه بلکه ی مقدار مختصر و اتفاق خاصی هم نیفتاد! مثلاً ماشین لباسشویی رو به جای اینکه روی یک ساعت و نیم تنظیم کنم روی نیم ساعت تنظیم کردم و ب جای اینکه غذا رو زود آماده کنم تا دوازده شب طول کشید... دیر شد دیر خوابیدم ولی عیب نداشت... مهم اینه ک در نهایت ب همه کارام رسیدم... 


اهالی خراسان رسم دارن سیزدهم چهاردهم پانزدهم شعبان رو به عنوان روز برات میرن به دیدار اموات و خیرات میدن.... حالا برای ما تو مشهد بیشتر اینطوریه ک قرآن ختم کنیم ب نیتشون و یه خیراتی هم بدیم ولی اینجا تو بیرجند خیلی سفت و سخت تاکید دارن ک حتما روز چهاردهم ماه شعبان باید سر مزار باشن و خیرات بدن... اون هم معمولا نونی که دست پخت خودشون هست... این شد ک امروز مدرسه ما کلا رو هوا بود چون بیشتر از نصف دانش آموزان مدرسه ب علاوه مدیر و معاونین و چند تا از معلم ها رفته بودن روستاهاشون برای مراسم برات... 

البته کلاس من ۲۲ نفر اومدن بودن و من تا حدی رسیدم کارامو انجام بدم که البته بیشتر تمرین و مرور درس ها بود 


زنگ آخر هم چند تا از مامان ها به مناسبت نیمه شعبان برای بچه ها پذیرایی آورده بودن... چشمم ک به نوشته روی ساندویچ ها افتاد بغض عجیبی گلومو گرفت... «تو‌را من چشم در راهم... عید نیمه شعبان مبارک ، از طرف سه شنبه های مهدوی...» به بچه ها گفتم بچه ها فردا تولد امام زمانه خیلی دعا کنید امام زمان بیان... خدا شما رو دوست داره و ب دعاتون توجه می‌کنه ... بعد گفتم به نظرتون ما چه کار کنیم تا امام زمان بیان؟ گفتن : خانم باید اسرائیل رو بکشیم و آمریکا رو خفه کنیم ! 😅 ... این سطح درک بچه ها فقط بعد از طوفان الاقصی و جنگ دوازده روزه و هجدهم و نوزدهم دی ماه ۱۴۰۴ ایجاد شده... وگرنه تو دهه هشتاد ک ما می‌رفتیم مدرسه اوج فهممون این بود ک باید آدم خوبی باشیم تا امام زمان بیاد و نمیدونستیم دقیقا آدم خوب بودن یعنی چی؟ ولی اینا الان می‌دونن ک باید ظلمو نابود کنند چون امام زمان هم وقتی بیان با ظلم مبارزه میکنن... بهشون گفتم: آفرین ! ما باید ب خدا ثابت کنیم امام زمان رو تنها نمی‌گذاریم و از همین الان داریم با ظلم مبارزه میکنیم.... 

سین میم
۲۳:۰۰۱۴
بهمن

امان از این دل گرفتن های یکهویی که هیچ دلیل مشخصی برایش پیدا نمیکنم

کلی کار روی سرم ریخته ولی انگار فقط دلم میخواهد بنشینم یک گوشه ای و فقط گریه کنم... 

هر چقدر فکر میکنم که آدم های بزرگی مثل امام و آقا چطور زندگی شان را مدیریت میکنند که این همه کار را انجام میدهند و امثال من در مدیریت برنامه های شخصی زندگی هم عاجزیم واقعا به جواب درستی نمی‌رسم... یا مثلاً چطور امام می‌فرمودند که من در تمام عمرم نترسیدم؟! چرا من میترسم؟ از چیزهای بی اهمیتی مثل صدای بلند! چه برسد به چیزهای دیگر...

در حالی که تمام سه چهار هفته گذشته حتما مقید بودم اخبار را چک کنم اما الان ب درجه ای از انفجار درونی رسیدم که باز میخواهم همه چیز را رها کنم... احساس میکنم زیر بار این همه فشار اطلاعات دارم له میشوم!

نعمت های زندگی کم نیستند ... عوامل آرامش بخش در زندگی ام... اما چرا باز هم چنین حالت هایی پیش می آید ؟! 

باید کلی صوت روخوانی بچه ها را گوش کنم و بازخورد بفرستم باید برای ناهار فردا غذا درست کنم ظرف هارا بشورم برای کلاس فردا شبم آماده شوم ... یک دیوارکوب نصفه نیمه دارم که میخواستم برای تولد دخترخاله حتما آماده باشد و نشد.. با همه اینها الان نشستم اینجا و دارم می‌نویسم ... 


نشانه ل را امروز تدریس کردم ... زنگ آخر یک کاربرگ بهشان دادم که توش یک قلب بزرگ داشت و بالاش نوشته بودم :«قلب راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است» آخرش هم اسم نادر ابراهیمی را نوشتم تا اگر یک زمانی در بزرگسالی چشمشان به این کاربرگ افتاد بروند کتابهای نادر را پیدا کنند و بخوانند

و بعد از کلی گفتگو در مورد قلب از بچه ها خواستم نقاشی یا اسم افراد یا چیزهایی که توی قلبشان جا دارند را توی این قلب بکشند و بنویسند ... یک زمانهایی احساس میکنم شاید اصلا بچه ها حرفهایم را نفهمند اما من نمیتوانم نگویم ...باید با آنها از چیزهایی حرف بزنم که فکر میکنم در آینده شأن مهم است ... 


شرشره ها و بادکنک هایی که بچه ها آورده بودند تا برای دهه فجر و نیمه شعبان کلاس را تزیین کنیم توسط دانش آموزان شیفت مخالف به فنا رفته بود! اول میخواستم بی تفاوت از قضیه عبور کنم چون این کار بسیار پر تکرار است اما دیدم نمیشود...این همه به بچه ها گفتم از حق خودتان دفاع کنید زیر بار زور نروید و...حالا باید عملی بهشان نشان میدادم. زنگ آخر صبر کردم تا دانش آموزان آن شیفت بیایند و از زیر زبانشان بکشم کار چه کسی بوده؟ و بعد هم رفتم با معاون آن شیفت و سرایدارشان کلی حرف زدم ... احساس میکنم همه دارند به سمت یک بی تفاوتی میروند! بی تفاوتی که بی مسئولیتی می آورد! ... کاش بتوانم حداقل همین شرشره ها و بادکنک های بچه ها را پس بگیرم... 

 

+ عنوان، بیتی است که الان با صدای علیرضا قربانی در ذهنم تکرار میشود و هیچ ربطی خاصی به متن ندارد ...شاید هم ربطی دارد ولی خودم نمیدانم!

 

سین میم
۱۱:۵۰۱۱
بهمن

چندین پست رو تا ب حال نوشتم ولی ب سرانجام نرسید تا منتشر کنم ...

تنها چیزی ک الان می‌خوام بگم فقط اینه ک : آره زندگی سخت شده، گرونیه، وضع جوریه ک نمی‌تونیم پیش بینی کنیم چی میشه، ولی باید باور کنیم ک ما هیچ فرقی با بقیه مردم دنیا یا گذشتگانمون نداریم! خدا میگه شما هم امتحان میشید تا معلوم بشه صدق ادعاهاتون... امت های گذشته اونقدر دچار رنج و سختی شدن ک حتی پیامبر خدا می‌گفت پس یاری خدا کی میرسه؟ (یاری خدا درست اون وقتی میرسه که اونقدر مومنین و کافرین در نبرد رو در روی هم بشن که هر لحظه احساس کنند نابودی شون همین الان فرا میرسه...مثه اتفاقی که برای بنی اسرائیل افتاد ... فلما تراءت الجمعان قال اصحاب موسی انا لمدرکون... قال کلا! ان معی ربی! ....) 

اون همه آیات جهاد تو قرآن الکی نیومده...دلیل داشته و بالاخره ی روز هم باید نوبت ما برسه...شهید آوینی می‌گفت: ای دل! تو را نیز عاشورایی هست و کربلایی هست که تشنه خون توست...

اون موقع معلوم میشه ک‌ما حاضریم رنج و سختی دفاع از دین خدا رو حتی ب قیمت دل کندن از دنیامون چه مال باشه چه عزیزانمون چه خودمون تحمل کنیم یا نه؟! 

دوستان! دیگه وقت تعارف و محافظه کاری و ملاحظه نیست... نبرد حق و باطل داره ب مراحل پایانی خودش میرسه... جنگ وجودی یعنی همین! دیگه یکی باید پیروز بشه یا کفر یا اسلام ! و خدا نکنه ک ب خاطر تعلل ما یا تشخیص اشتباه مون یا دیرفهمیدنمون دوباره حسین بن علی ها به مسلخ فرستاده بشن!! اون وقت دیگه تواب شدن هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه... چون این دفعه دشمن کمر به نابودی اساس اسلام ناب بسته... چون تمام این سالها به اندازه کافی از این تفکر ضربه خورده...

فقط نباید بترسیم! باید به وعده یاری خدا ایمان داشته باشیم... و بتونیم استقامت کنیم.... 

باور کنیم که خیمه فرماندهی اسلام ناب کشور ماست ... باور کنیم که ولی فقیه ما نایب امام زمانمونه... باور کنیم که اگر در حق نایبش کوتاهی کنیم چه بسا که امام زمان رو هم تنها خواهیم گذاشت! 


آیت الله حائری شیرازی یک عارف و حکیم بودن...چیزهایی رو می‌دیدن که ما در آینه هم نمیتونیم ببینیم ... من خیلی ب ایشون اعتقاد دارم و ب نظرم چیزی ک ایشون تصویر میکردن از آینده خیلی ب واقعیت نزدیکه ... 

این حرفاشون‌ رو بخونید و ببینید که چقدر ظهور به ما نزدیکه....

🔥 کسانی به امام سجاد (ع) اصرار می‌کردند که بیایید مثل پدرتان، قیام کنید. ظاهراً تنور آتشی در منزل امام بوده است. امام باقر (ع) نقل می‌کنند که: پدرم به اینهایی که اصرار می‌کردند، فرمود: «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟»: کدامتان حاضر است یک تکه از این آتش‌ها را در دست بگیرد و آن قدر نگه دارد تا خاموش شود؟! دیدم اصلاً هیچکس نمی‌آید؛ من گفتم: «پدر، من حاضرم». پدرم گفت: «منظورم شما نیستی». دوباره فرمود: «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟». دوباره دیدم هیچکس نمی‌آید و من گفتم. باز پدرم گفت منظورم شما نیست. بار سوم هم به همین ترتیب. من دیدم این اصحاب آنقدر خجالت‌زده و شرمنده شدند که دوست دارند زمین بشکافد و بروند داخلش. پدرم هم دلش به حال آن‌ها سوخت و رهایشان کرد.

 

🔥 ببینید! این صحبت امام سجاد (ع)، حرف خداوند خطاب به همۀ ماست. این سؤال امام سجاد (ع)، در واقع نسل‌به‌نسل تکرار می‌شده؛ اما هیچ نسلی حاضر نشد این «جَمَره» (حبۀ آتش) را بردارد. امام راحل نگاهی به مردم کرد و در مردم #وفا احساس کرد؛ چون مردم‌شناس بود؛ لذا در پاسخ به ندای «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟» گفت: «ما بر می‌داریم!». بنابراین به او مأموریت دادند که آتش را بگیرد. 

 

🔥 اولین آتشی که امام (ره) گرفت، آتش شاه و ساواک بود. به امام(ره) گفتند اینها را اینقدر بگیر تا سرد بشود. مردم هم گفتند: هرچه امام در دست گرفت، ما در دست می‌گیریم. شاه و ساواک، آتشِ سرخ بودند. گرفتن آتش یعنی بدنت بسوزد، تاول بزند، تکه‌تکه گوشتت بریزد؛ اما آتش را زمین نگذاری تا سرد و زغال بشود. این شهیدها، جانبازها، شلاق‌هایی که در زندان می‌خوردند، تعقیب‌ها، هجوم به خانه‌ها و ...، همۀ اینها تکه‌تکه‌های گوشت بود که می‌ریخت، همه اینها به خاطر گرفتنِ آتش در دست بود. ولی امام تا آخر کوتاه نیامد. به مدت 15 سال از نیمۀ خرداد 42 تا 22 بهمن 57، «امام» و «امت» این آتش را گرفتند تا سرد شد. بعد هم آتش صدام و حکومت بعثی را گرفتند تا سرد شد.

 

🔥 سپس به امام گفتند آتش بعدی را بگیر؛ امام گفت: بعد از شاه، نوبت آمریکاست. هرچه که با شاه پیش آمد، باید با آمریکا هم پیش بیاید. آمریکا و اسرائیل، عین آتش هستند؛ باید در دست گرفته بشوند تا سرد بشوند.  

#مقاومت به معنای گرفتن این آتش است. این آتش دارد سرد می‌شود. آمریکای سال 58 کجا، آمریکای اکنون کجا! این راهپیمایی‌هایی که در عالَم واقع میشود، جرأت‌هایی که مردم دنیا پیدا کرده‌اند و پرچم آمریکا را مرتباً آتش میزنند، علامتِ سرد شدنِ آتش است. وقتی در کل جهان، همان حالتی ایجاد شود که در کشور ما پیدا شد، آن آقا می‌آید. ما باید دعا کنیم که امت‌ها، در این راهی که آمده‌اند تا آخر بروند. 

در فلسطین، این آتش را بدست گرفته‌اند. هرکس بگوید: «فلسطین به ما چه ربطی دارد، آنها خودشان یک ملت هستند و ما هم برای خودمان ملت دیگری هستیم»، این آتش را زمین گذاشته است. اگر کسی در این زمان، این آتش 40 ساله را زمین بگذارد، گناه چهل نسل قبلی را باید جواب بدهد. چرا؟! چون امام زمان (ع) می‌گوید: چهل نسل که این آتش را بر نداشتند، حالا شما هم که برداشته‌اید، بعد از چند سال می‌خواهید آن را زمین بگذارید؟! 

 

🔥 این همه #شهید، سوختگی‌های دست امت است که #آتش_استکبار را نگه داشته و تاکنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نیاورده است. این آتش بالاخره سرد خواهد شد، همان طور که شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتشِ شاه، به میان ما برگشت و آن امام منتظر نیز با سرد شدن #آتشِ_استکبار است که زیارتش خواهیم کرد. مساله، مسالۀ گرفتن آتش در دست است. این رسالت امروز ما است.


هر وقت به این همه خیانت نفوذی ها فکر میکنم ، هر وقت به این همه جنایت و شیوه شهادت نیروهای حافظان امنیت و مردم عادی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ فکر میکنم ، هر وقت به این فکر میکنم که چقدر جمهوری اسلامی مظلومه که کسایی ک هیچ اعتقادی ب قانون اساسیش ندارن طی سالهای مختلف مسئولیت گرفتن و وضع مملکت رو ب این شرایط رسوندن و خیانت خیلی هاشون بعدها مشخص شد و خیلی هاشون هم هنوز رسوا نشدن اما کاری کردن که مردم به حکومت بدبین بشن و اعتقاداتشون از دست بره، با خودم میگم کاش چنین روزهایی رو نمی‌دیدم کاش تو این دوره زندگی نمیکردم... اما دیشب همسرم بهم گفت اگه ظهور اتفاق بیفته چی؟ اگر بتونی ظهور امام زمان رو درک کنی چی ؟ باز هم میگی کاش تو این دوره نبودی؟! ...


به غیر از ایام دانشجوییم که تو کارای تشکیلاتی از هم کلاسی ها و اعضای تشکل دانشجویان نواندیش تکه کنایه و فحش می‌شنیدیم واقعیت در طول زندگی هیچ وقت ب خاطر اعتقاداتم هزینه ندادم... و همیشه از این ترسیدم که اگر در موقعیتی مثل موقعیت که آرمان علی وردی توش قرار داشت قرار میداشتم چه کار میکردم؟ 

من همیشه سعی میکردم تو گفتگوها رو اشتراک ها دست بذارم و کمتر اعتقادات شخصی مو بروز بدم ...ولی الان دیگه جای این چیزا نیست ...به قول استاد قنبریان دیگه باید با صدای بلند بگیم که الان دیگه خامنه ای فقط نماد اسلام ضد آمریکایی نیست بلکه نماد تمامیت ارضی ایرانه... که دشمن فکر می‌کنه با ترور ایشون می‌تونه برای همیشه از دست ایران و تفکر مبارزه با ظلم و آمریکا خلاص بشه! 

می‌دونم که خیلیا اصلا این حرفا رو متوجه نمیشن... می‌دونم که وضع اقتصادی اونقدر سخته که اصلا حرف زدن از اعتقادات مسخره به نظر میاد ... ولی وقتی تنها راه حفظ آینده کشورت و تنها راه باقی موندن دینت فقط همین فریاد زدن اعتقادات با صدای بلند باشه ، چاره چیه؟ 

اگر کسایی هستن که تو این فاز نیستن و این اعتقاد رو ندارن هیچ ایرادی نداره... همون عده قلیل هم اگر پای اعتقادشون بمونن و استقامت کنن بالاخره فتح و گشایش فرا میرسه ... مثه وقتی مسلمونا تو شعب ابی طالب با شکم گرسنه پای دینشون موندن و استقامت کردن، مثه وقتی یاسر و سمیه در صدر اسلام زیر شکنجه های کفار اونقدر شهادتین گفتن تا شهید شدن ... اما نتیجه ش این بود که مکه فتح شد و حالا بعد از ۱۴۰۰ سال مسلمونای دنیا از اون عده انگشت شمار شدن نزدیک دو میلیارد نفر .... 

پس باز هم استقامت نتیجه میده... حتی اگه به قیمت خونمون و از دست دادن همه چی مون تموم بشه....

سین میم
۰۹:۴۴۲۸
دی

این چند روز خیلی ب نقش معلم ها فکر میکنم

اینکه اگر در مدرسه چه اتفاقی می افتاد و معلم ها چه کاری انجام میدادند الان بعضی از نوجوون ها و جوون ها فریب دشمن رو نمیخوردن؟! 

من معلم پایه اولم ...اینقدر از وضعیتی که تو شبکه های اجتماعی برای زبان فارسی پیش اومده نگرانم ک از اول سال همه هم و غمم رو گذاشتم ک بچه ها درسشون که همین خوندن و نوشتن باشه رو خیلی خوب یاد بگیرن...هر از گاهی باهاشون حرف میزنم ...هر از گاهی با ی داستان یا شعر یا ایجاد انگیزه نشانه ها یه کار فرهنگی هم سر کلاس انجام میدم ...اما همش احساس میکنم یه کم کاری ای دارم...

این چند وقت سعی میکردم بهشون منتقل کنم ک چقدر امام و آقا تاکیدشون روی ما می توانیم بوده و هست 

چقدر تاکید دارن که درس بخونیم و دکتر و مهندس و معلم بشیم چون علم قدرت میاره... 

ولی فردا ک برم مدرسه می‌خوام بهشون بگم بچه ها درسته باید درس بخونیم ، درسته ک علم قدرته ... خیلی خوبه ک در اینده شغل خوبی داشته باشیم و بتونیم ب کشورمون خدمت کنیم ولی از اون مهم تر اینه ک آدمای خوبی باشیم...انسان باشیم ...یک انسان هیچ وقت نمیتونه از کنار درد انسان های دیگه بی تفاوت عبور کنه... نمیتونه ب مادر خودش، که وطنشه، پشت کنه! ...

جمعیت کلاس ما سی نفره 

کنترل سی تا بچه هفت ساله خیلی سخته... خصوصا اینکه از ی جایی ب بعد دیگه روشون ب معلم باز میشه و همینجوری باهات رفتار میکنن ک با مامانشون...و معلم میمونه با یک عالمه درس ک باید تدریس کنه، یک عالمه انتظار و توقع ک مامانا و کادر مدرسه و اداره ازت دارن و باید همه شونو انجام بدی و یک عالمه توقع ک خودت از خودت داشتی و داری... 

همه اینا باعث میشه بعضی وقتا برای اینکه کلاس نظم داشته باشه، ساکت بودن و منظم بودنشون رو تشویق کنم شده با یک ستاره، و شلوغ کاری شون رو تنبیه کنم شده با محروم شدن از زنگ نقاشی ...

«ادب» خیلی مفهوم غریبیه برای بچه های این دوره ...شما باورتون نمیشه ک من حتی شیوه صحبت کردن با ماماناشون رو هم باید بهشون یاد بدم... منم خیلی حساسم رو این موضوع...ب خاطر جا انداختن مفهوم ادب خیلی بهشون سخت میگیرم 

ولی همه این وقتا ب این فکر میکنم ک این سخت گیریا این حرفا چ تاثیری رو ناخوداگاهشون می‌ذاره...

همش نگران اینم ک آینده این بچه ها چی میشه...

ب نظر شما ی معلم چه کاری باید انجام بده ک این بچه ها در اینده بچه های قوی ای باشن ک کسی نتونه از احساسات شون سوء استفاده کنه؟ چ کار کنیم ک آدمهای اهل تحقیق آزاده و با عزت بار بیان؟! 

 

سین میم
۲۳:۰۵۲۷
دی

وقتی مادرم از دنیا رفت عده ای مدام تو گوش ما میخوندن که اگه مادرتون ب خاطر کرونا رفت تقصیر اون کسیه که نذاشت واکسن فایزر وارد ایران بشه، وگرنه الان مادرتون زنده بود!! 

آدم داغ دیده حال خوبی نداره...مدام دنبال مقصر میگرده...دنبال کسی یا چیزی که بتونه همه چیزو بندازه گردنش...اون وقت تو همچین شرایطی خناسانی هستن که برن پیش خانواده های داغدار و مقصر پیدا کنن! 

همش دارم سعی میکنم خودمو بذارم جای خانواده هایی که تو این اتفاقات داغ دیدن... کسی از دل خانواده های نیروی انتظامی وبسیج خبر نداره ولی هر چی باشه همینکه می‌دونن اینا برای مردم فدا شدن شاید کمی قلبشون‌ آروم بگیره... ولی اون آدمای عادی چی؟ اون پسر کاسبی که رفته مغازه شو باز کرده و یهو یه تیر سرشو شکافته چی؟ اون خانم ۵۵ ساله ای که رفته بوده نونوایی نون بگیره چی؟ خانواده های اونا به چی فکر میکنن؟ باور میکنن که اونی که زده نیروی امنیتی نبوده؟ باور میکنن؟ حتی اگه باور کنن با خودشون نمی‌گن اونی که با گرونیا باعث این اغتشاشات شد مقصره؟ مقصر گرونیا کیه؟ 

میگن تو بهشت زهرا زیر تابوتا هم شعارمیدن...شعار بر علیه کی؟ بر علیه آقا شعار میدن؟! چرا همیشه هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار آقا نیست... 😔

ای کسایی که تو تهران و شهرهایی که شلوغ بوده هستین، شاید وظیفه شما الان این باشه که برین پیش خانواده های داغدار و باهاشون حرف بزنید...نذارید یه عده خناس برن بغض های خودشونو تو قلب های داغ دیده این عزیزان خالی کنن... برید براشون شفاف سازی کنید...اونا الان نیمتونن اخبار نگاه کنن...شاید از هیچی خبر نداشته باشن...شاید ندونن ک آمریکا و اسراییل چجوری نقشه کشیدن برای تکه تکه کردن ایران ما... شاید ندونن چ همه سلاح گرم و سرد وارد ایران کردن برا قتل عام کردن مردم... شاید ندونن نیروهای امنیتی خودشون بدون سلاح قربانی شدن جلوی این بی شرفا چون نمیتونستن مردم عادی رو از تروریست تشخیص بدن...

 

+ عید مبعثه...و اعیاد مختلف پیش رو ... درسته می‌خوایم بگیم زندگی عادی ب شهرا برگشته...ولی بیاین هر وقت هر کاری انجام میدیم حواسمون پیش دل این خانواده های داغدار هم باشه...

++ میگن ما رو کردن کره شمالی... مطمئنم اونایی که این حرفا رو میزنن حتی نمی‌دونن کره شمالی کجاست! فقط چیزایی که شنیدن تکرار میکنن... حتی نمی‌فهمن ک اگه ب خاطر همین حرفای پرت و پلا نبود دشمن نمیتونست این همه جوونا رو شستشوی مغزی بده و این همه ادمو ب تور مزدوری خودشو بندازه... همش دلم میخواد بهشون بگم کره شمالی شدن بهتر از سوریه شدنه! چون کره شمالی لااقل یک کشوره با تمامیت ارضی خودش که رو پای خودش واستاده ولی سوریه الان چیه؟ میشه اسمشو گذاشت کشور؟ چی براشون مونده؟! 

+++ وقتی سرعت اتفاقا زیاد میشه تو ذهنم همه چیز قاطی پاتی میشه همیشه بهترین راه تطبیق تاریخی بوده برام... باید بتونم تطبیق هاشو پیدا کنم تا مسأله برام حل بشه. 

بیاید فرض کنیم تو عصر حکومت امام علی زندگی میکنیم... یهو میان میریزن خونه هامون و آتیش میدن و مردامونو میکشن و خلخال پای زنا رو غارت میکنن ... اونایی که این کارا رو میکنن میگن مامورای علی هستن... واکنش ما اون موقع چی بود؟ 

اگه تشخیص اون موقع سخت بود الان هم سخته... ظاهرش اینه که الان رسانه هست...ولی اتفاقا ب خاطر قدرت رسانه تشخیص حق سخت تره... 

++++بیاید برای آرامش قلب خانواده های داغدار دعا کنیم... بیاید دعا کنیم تو این امتحان سخت ایمانشونو از دست ندن... 

++ای کاش تو این اوضاع قوه قضاییه چار تا از اونایی که ب خاطر فساد و رانتشون تصمیم گرفتن ارز ترجیحی رو حذف کنن و اونایی ک مسبب این وضع مملکت هستن و مدام گرای تحریم و فشار و حمله خارجی به دشمن میدن رو هم میاوردن جلو چشم مردم اعدام میکردن... تا ی کم قلب‌ها آروم بگیره... هر چند که آقای طباخیان می‌گفت حضرت امیر وقتی ب دست ابن ملجم ترور شدن فرمودند درسته منو یکی از خوارج ترور کرد ولی مبادا خشم مقدستون رو خرج خوارج کنید! دشمن اصلی معاویه ست!! شاید هم باید چشم فتنه رو کور کرد...شاید باید این دفعه دیگه یقه آمریکا و اسراییل رو رها نکنیم...

+++ حاج قاسم می‌گفت والله والله والله یکی از مهم ترین شئون عاقبت ب خیری ارتباط قلبی با ولی فقیه.. من اینو ب چشم خودم دیدم که هم تو فتنه مهسا و هم تو این فتنه اونایی که حتی دین رو قبول نداشتن ولی تو دلشون ب آقا احترام میذاشتن چشماشون رو غبار فتنه نگرفت و تونستن خون شهدا رو ببینن... ولی اونایی که بغض آقا تو دلشون بود باز هم نتونستن تشخیص بدن...بلکه ثم قسمت قلوبهم من بعد ذلک...فهی کالحجارة او اشد قسوة...

سین میم
۱۹:۴۳۲۷
دی

شب عید مبعث 

و در حالی که باید خوشحال باشم 

حالم بد است...

بغضی چنگ انداخته به گلویم ...

اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلة عددنا...

یا نبی! 

بعد از هزار و چهارصد و چهل و هفت سال 

این وضع امت توست...

اینقدر مظلوم ! 

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دلخسته دلسوخته ارباب ندارد؟! 

لا یوم کیومک یا اباعبدالله ...اما ...این همه سال روضه شنیدیم و حالا جلوی چشم ما در عصر ما یزیدیان زمان حسینیان را اینطور اربا اربا کردند ...کودکان را کشتند ... و بسیجی ها را دست بریدند و فرقشان را شکافتند... خدایا ! کجای دنیا نیروهای محافظ امنیت مردم اینطور سلاخی میشوند؟! 

میگوید وقتی داشتند یکی از پلیس ها را میکشتند، تلفنش زنگ خورده و همسرش پشت خط بوده گوشی را جواب دادند و گفتند بشنو که چطور همسرت را تکه تکه میکنیم! و آن زن صدای همسرش را تا لحظه آخر شهادتش شنیده در حالی که هفت ماهه باردار بوده... 

خدایا 

مگر نمی‌گویند حضرت صاحب، زمانی ظهور میکنند که دنیا پر از ظلم شده باشد ؟! ظلم از این بیشتر؟ 

یا صاحب الزمان کیست که جز شما یاری مان کند...؟! 

 

+ محرم نیست اما دل من رفته در حال و هوای محرم ...

در این حال فقط یاد این شعر حمیدرضا برقعی می‌افتم:

 

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی؛

برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر یک جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرک الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛

 

سین میم
۱۷:۰۴۲۳
دی

همیشه دوست داشتم تو راهپیمایی ها پلاکارد دستم بگیرم ...چیزی که خودم نوشته باشمش...ولی معمولا نمیشد. بیشتر به خاطر اینکه یادم میرفت و وقتی یادم میومد ک دیر شده بود و وقت نبود... 

امروز صبح ک وبلاگ دوست عزیزم خانم هومورو رو دیدم به ذهنم رسید تا وقت دارم یه چیزی بنویسم ...

رفتم سراغ کتاب شعر «دادخواست» که مجموعه اشعار اعتراضی پیرامون عدالت بود. کل کتابو ی تورقی کردم. آخرش با همفکری همسر به این بیت رسیدیم: « آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید، از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد» تو یه برگه دیگه هم نوشتم: « مگس روی زخم می‌نشیند، مسئولی که با سیاست های نئولیبرالی زمینه سوء استفاده دشمن را فراهم می‌کند را هم محاکمه کنید» 

شعرو من دستم گرفتم عکس آقا رو با اون جمله همسرم ....این اولین بار بود که با هم می‌رفتیم راهپیمایی! چون همیشه همسر سر کار بود و من خودم باید تنها میرفتم ...

واقعا این که توی دین ما میگن دست خدا با جماعته و اینقدر روی اجتماعات مسلمین تاکید میشه دلیل داره... دلیلش همون تواصی به حق و صبره! دلیلش اینه که بفهمی تنها نیستی و بیشتر بتونی صبر و مقاومت در راه خدا داشته باشی....

امیدوارم با حماسه امروز مردم این فتنه هم کم کم جمع بشه ...و دشمن نتونه به اهدافش برسه...

+ مثل همیشه این مردم نشون دادن که چقد بصیرن، کاش مسئولین هم یه مقدار خجالت بکشن و درست برای این مردم کار کنن...کیه که ندونه این ملت فقط به خاطر ولایته که همیشه پای کاره...

++ خون شهید ...شاید فقط خود خدا عظمت خون شهید رو بدونه و ما همه از درکش عاجز باشیم... فقط همین خون شهداست که خون غیرت رو در رگ های مردم به جوش میاره...حال و هوای مردم در شعار دادن های امروز مثه همیشه نبود، خیلی با اعتقاد تر و محکم تر از همیشه بود...شاید چیزی شبیه اول انقلاب ...

سین میم
۰۶:۵۷۲۳
دی

سال ۹۲ وقتی حسن روحانی با شعار« باید با کدخدا توافق کنیم تا مشکلات مون حل بشه» رای آورد ، هیچ کس فکرشو نمی‌کرد که دوازده سال بعدش این وضع مملکتمون باشه... همه فکر میکردن دلار سه هزار تومنی احمدی نژاد با روحانی میشه هزار تومان ! 

خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک.... ما اون موقع اگر قدری بیشتر مقاومت میکردیم ساختار تحریم ها فرو میپاشید... اما سازش رو و پذیرش کدخدا بودن آمریکا رو راه حل مشکلات مملکت دونستیم... 

قرآن شدید اللحن ترین آیه هاش رو در مورد کسانی میگه که کافران رو به جای مومنان به عنوان ولیّ انتخاب میکنن... «لا یتخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین، و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شئ الا ان تتقوا منهم تقاه و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر. قل ان تخفوا ما فی صدورکم او تبدوه یعلمه الله، و یعلم ما فی السموات و الارض...» سوره آل عمران . و آیات مشابه بسیار دیگه... 

کاش میشد ی جوری این مفهوم رو به مردم بگیم که این همه سختی و گرانی هزینه اعتماد ب کدخدا به جای خدا بود! هزینه انتخاب راه سازش به جای مقاومت .... 

سین میم
۰۱:۰۹۲۲
دی

خسته م ...شاید سرخورده ... حتی فکر میکنم کاری که دارم تو مدرسه انجام میدم بیهوده ست ...به این فکر میکنم که چی میشه نووجونای کشورم بیان تو خیابون و این کارا رو بکنن؟! ...

همه پیام رسان ها بسته ست . فقط از دیروز نرم افزار سلامت زنان که داشتم چتش باز شده ... تا امشب خبری نبود ...ولی یهو یه تاپیک باز شد با سه هزار چت ! استدلال ها حرف ها ...خیلی عجیبه برام! ما کی اینجوری شدیم؟! نوشته : نظام افراد آموزش دیده ای داره که هر وقت مردم اعتراض کنند می‌فرسته تو خیابون تا برن مردمو بکشن و مسجد و بانک آتیش بزنن تا باز ی عده رگ غیرتشون ب جوش بیاد و بعد اعتراضات خفه بشه! نوشته من به شاه کشورم افتخار میکنم...چرا آخوندا شاهو برداشتن ما رو به این خاری کشوندن؟! ...

اومدم یه پیام گذاشتم درباره بازار ازاد و اینطور چیزها توضیح دادم، درباره اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی، برام نوشتن کی حوصله داره حرفای طولانی تو رو بخونه؟! دیدم آره...انگار خیلی وقته شبکه های اجتماعی ما رو ب آدم های سطحی و کم حوصله تبدیل کرده! آدم های که اگه اینترنت شون قطع بشه از بیکاری کلافه میشن و نمی‌دونن باید چکار کنن!

طبیعیه که مایی که اهل خوندن کتاب و تاریخ نباشیم و حتی اهل دیدن فیلم مستند نباشیم ، این میشه وضعمون! در هیچ جای جهان سابقه نداشته ک مردم خواهان بازگشت حکومتی باشن که خودشون از بین بردنش!! بعد الان نقطه آرمانی ذهن مردم ما شده رضا شاه و محمدرضا!!! 

آقا تو دو دیدار اخیرشون از جنگ نرم گفتن...از اینکه حضرت امیر تو هیچ جنگ نظامی شکست نخورد ولی جنگ نرم با مردم عصر حضرت چنان کرد ک وقتی در محراب مسجد ب شهادت رسیدن کسی باورش نمیشد حضرت نماز می‌خوندن....

رفقا ما تو جنگ نرم شکست خوردیم....ما این زمینو دادیم رفته....

قرار بود جامعه ای بشیم که همه اهل تحلیل باشیم ... ولی الان انگار کسی حتی گوش نمیکنه ! همه فقط میگن! اونم با توهین! اونم با حرمت شکنی....

علیزاده موقع جنگ دوازده روزه می‌گفت کافیه بیان ی عکس درست کنن و بگن ی بسیجی ب ی دختر تجاوز کرده بعد ببینید چجوری جوونای مردمو تو کوچه ها سلاخی میکنن! راست می‌گفت...دشمن تو رسانه خیلی قویه...دشمن تو همه این سالها با فضای مجازی برا خودش لشکر جمع کرد و ما خواب بودیم ...خودمون با خودمون حرف زدیم و تایید کردیم و خوشحال بودیم! 

چقد ایران جان ما مظلومه... خائنین بهش میشن قهرمان و قهرمان‌هاش میشن خائن.... تاریخ درباره مردم عصر ما چه قضاوتی میکنه؟! همون ک قضاوتی که درباره مردم زمان حضرت امیر میکرد؟! 

صحبت های ۱۳ دی آقا دقیقا این نکته رو گفته بودن ک زمان حضرت امیر معاویه کسانی رو میفرستاد مردم رو بکشن و بعد می‌گفت اینا مامورای علی بودن! ...و چقدر تاریخ در حال تکرار شدنه....

ای خدا تو شاهد باش که این انقلاب با مردم پابرهنه ای پیروز شد که ب خاطر اسلامی که با خمینی و بهشتی و مطهری و خامنه ای شناخته بودن قیام کردن.... خدایا تو شاهد باش که اونقدر از یارای خمینی و خامنه ای شهید کردن که دیگه یاری نموند و یه مشت سرمایه دار زالوصفت اومدن دولتو ب دست گرفتن و بعد ب ریش این مردم خندیدن بعد هم خامنه ای رو سپر بلای خودشون کردن و گفتن هر کاری میکنیم تصمیم نظامه! 

+ حضرت امیر تو نهج البلاغه میگن: اگر با شمشیرم بر بینی مومن بزنم با من دشمن نخواهد شد و اگر تمام دنیا را به منافق بدهم مرا دوست نخواهد داشت... غربال خوبیه... ببینیم تو سختی تا کجا حاضریم پای چیزی واستیم ک خون این همه شهید براش ریخته شد! 

++ بهشتی می‌گفت: ما هرگز حکومتی را غیر از جمهوری اسلامی در این کشور نخواهیم دید زیرا ما تا آخرین قطره خون برای دفاع از جمهوری اسلامی مبارزه میکنیم ....خدایا نذار ما فردای بعد از جمهوری اسلامی زنده باشیم! 

+++ آوینی می‌گفت : اگر شیطان بخواهد ما را از ابهامی که چون مهی غلیظ راه فردای ما را در خود پوشانده است بترساند ما خود را به پناه قرآن می سپاریم و میگذریم... رفقا! ما غیر از قرآن و نهج البلاغه پناهی نداریم....نذاریم تو این فتنه ها ایمان مون از دست بره.... 

++++ آیات قرآن برا همه نازل میشه ، بعضیا باهاش هدایت میشن و بعضیا ب کفرشون افزوده میشه... پس این فتنه ها برا همه خوبه... برای بعضیا میشه لیزدادو ایمانا مع ایمانهم ...و برای بعضیا بشه برعکسش...خدایا ما رو از گروه اول قرار بده! خدایا نذار پیش حضرت رسول شرمنده بشیم! ... 

++ هر چی میگذره بیشتر میفهمم چرا اون رزمنده حزب الله تو رویاش امام زمان رو دیده بود که تو خرابه های غزه راه میرن و ازشون پرسیده بود اینجا کجاست؟ حضرت فرموده بود اینجا غزه ست، اینا همه یاران من هستند!! حقا و انصافا ک هیچ امتی مثل این فلسطینی های با ایمان شایسته بودن در رکاب صاحب الزمان نیست... با اون همه ابتلا که حتی یک صدمش هم هنوز سر ما نیومده چطور پای دین خدا موندن؟ چطور کافر نشدن؟ چطور وقتی ازشون می پرسیدن مردم غزه حماس رو قبول دارن یا نه؟ میگفتن بیموتو حماس!! اونا برا حماس می میرن!!! مقاومت حماس یه شمه کوچکی از انقلاب خمینی بود ... اون وقت ما در مهد انقلاب خمینی اینه وضعمون ....

خدایا خودت ب ما رحم کن!

-- ببخشید انگار خیلی شبیه روضه وداع و وصیت نامه شد این پست.... حالم اصلا خوب نیست!!! 

 

 

 

سین میم