شما وقتی می روید پیش مادرتان چه کار میکنید؟ حتما اول محکم در آغوشش میگیرید رویش را میبوسید، دستش را و بعد هم می افتید ب پاهایش و پاهایش را میبوسید... بعد مینشینید یک دل سیر حرف میزنید ، یک دل سیر نگاهش میکنید و بعد هم سرتان را میگذارید روی پاهایش تا موهایتان را نوازش کند و برایتان حرف بزند و ... خوشا به حالتان...
اما من وقتی میروم پیش مادرم دستم را میگذارم روی سنگ مزارش ... اول یک فاتحه میخوانم بعد مینشینم آن پایین درد دل هایم را میگویم ... سرم را میگذارم روی سنگ میبوسمش.. بعد هم با اشک هایم سنگ مزارش را شستشو میدهم... من در مواجهه با مادرم دستم خیلی بسته است....
اگر مثل خیلی ها از گرانی، مشکلات معیشتی و... حرف نمیزنم یا کمتر صحبت میکنم به این معنا نیست که نفسم از جای گرم در می آید ... ما هم زمانی زندگی مان را آغاز کردیم که وضعیت اقتصادی مثل قبل نبود... با حداقل ترین ها آمدیم سر خانه زندگی مان.. مستاجریم و اگر بتوانیم در ماه مبلغی را پس انداز کنیم یک جا میرود برای رهن خانه یا خرج های ضروری دیگری ک پیش می آید... با همسرم هم قرار گذاشتیم که با آنکه به خاطر زندگی دو نفره مان خرجمان کم است و میتوانیم راحت تر خرج کنیم اما این کار را نکنیم... هر چیزی ک اکثریت مردم نمیتوانند تهیه کنند ما هم تهیه نکنیم...چون استاد قنبریان میگفتند هر کس تعلق خاطری ب تفکر انقلاب اسلامی دارد و دلبسته امام و آقاست باید زندگی اش را مثل کف جامعه قرار دهد...
همه سختی ها هست اما هیچ سختی و رنجی بالاتر از از دست دادن مادر نیست... برای همین است که فشارهای اقتصادی اگر چه گاهی مستأصل مان میکند اما آنقدری تکان مان نمیدهد ... و سعی میکنیم امید و آرامش مان را از دست ندهیم... ب قول برادرم رنج ها انگار درمان نمیشوند مگر با رنجی بزرگتر ... رنج بزرگ تر را که تجربه کنی آن قبلی دیگر به چشمت نمی آید... وضعیت امثال ما ک یکی از والدین مان را از دست داده ایم هم همین است...
اما همه این حرف ها به این معنا نیست که نسبت ب رنج های هم وطنانمان بی تفاوت باشیم... تلاشمان را میکنیم ...در حد توان ...هر کاری ک از دستمان بربیاید... استاد همیشه دغدغه هایم و غر زدن هایم را که میدید میگفت حتما برو مشغول شو به یک کاری... وقتی وارد کار بشوی پیچیدگی ها و سختی های کار دستت می آید.. آن وقت کمتر غر میزنی بیشتر کار میکنی... آرزویم این است ک چنین باشم...
+ عنوان ، انگار شرح حال ماست... حس و حالمان نسبت ب وطن ...
این عقل این مردد بی حوصله مرا ، تکلیف کرده است به دیوانه زیستن...
