قطره

الحمدلله علی کل حال...

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است، یک صندلی برای نشستن کنار تو...

سلام

هر چند شاید ماها در گذر سالها و غرق شدن در این دنیای مادی، کم کم روی فطرتمان خاک پاشیده باشیم اما 

خداوند آنقدر رحیم است که باز هم با الهاماتی هدایتمان کند و انجام دادن یا ندادن کارهایی را به دلمان بیندازد که اگر به ندایش گوش کنیم فرداها کمتر حسرت میخوریم...

 

مثلا من مدتی بود که به دلم افتاده بود از مادرم در تمام حالات فیلم بگیرم؛ وقتی غذا میپزد، وقتی نماز میخواند و... اما این کار را نکردم! خجالت کشیدم... گفتم شاید به دلش بیاید و بگوید این دختر فکر میکند من به آخر خط رسیده ام که این کارها را میکند .

یا مثلا همان هفته آخری که مامان خانه بود و ازش مراقبت میکردیم، کسی توی دلم میگفت معصومه این روزها اخرین روزهایی است که میتوانی به مادرت خدمت کنی یک لحظه از کنارش تکان نخور، دست و پاهایش را ببوس، با او حرف بزن، قربان صدقه اش برو و تا میتوانی خدمتش کن! این آخرین فرصتی است که خدا به تو داده...فقط برای اینکه گذشته ات را جبران کنی...اما باز هم نتوانستم آنطور که باید و شایسته بود عمل کنم. میترسیدم باز همان فکرهای منفی سراغش بیاید و روحیه اش را از دست بدهد... من آخرین حرفهایم را به مامان نزدم ...تا لحظه آخر جوری برخورد میکردم که انگار مامان خوب میشود... میدیدم چشمهایش خیس اشک میشود در آن سکوت تلخش! اما فقط اشک هایش را پاک میکردم و نمیپرسیدم چرا گریه میکنی...چون نمیخواستم ...

البته حجم زیاد کارهایی که باید انجام میدادم هم مانع از این میشد که بیشتر کنارش بنشینم... 

 

خلاصه دوستان، به این الهامات قلبی توجه کنیم... شاید همینها راه و تکلیف زندگی مان را نشانمان بدهند... شاید با توجه به آنها در آینده کمتر حسرت بخوریم...

 

پ.ن: به لطف خدا روزهای خوش و خوشی های زندگی باز هم در زندگی ما ادامه دارد اما جای خالی مادرم، همه را ناگهان، تلخ میکند!! دیشب بالاخره توانستم قورمه سبزی را آنطور که همیشه میخواستم درست کنم؛ و همش منتظر مامان بودم که بیاید ببیند خوشحال شود ذوق کند و آن لبخندهای پر از محبتش را نثارم کند... 

با اینکه طبیعی ست دختر در خانه اشپزی کند و ...اما وقتهایی که مامان خانه نبود و غذا را حاضر میکردم و کارهای خانه را انجام میدادم وقتی می آمد با لبخند زیبایش، میگفت: چقدر خوبه که هستی! چقدر خوبه که خدا به من دختر داده تا اینجور وقتا خیالم راحت باشه... 

پ.ن ۲: میدونید رفقا، واقعا آدم هیچی تو زندگیش نداشته باشه اما عزیزانش کنارش باشن و بالا پایین های زندگی رو کنار اونا تجربه کنه... 

  • نظرات [ ۳ ]

افسردگی= سرماخوردگی

سلام

مدت زیادیه که قصد دارم اینجا در مورد تجربه اخیرم باهاتون صحبت کنم

تجربه افسردگی

 

اول اینکه افسردگی جزء رایج ترین اختلالات هست و گاهی ممکنه منشا جسمی هم داشته باشه. یعنی کمبود بعضی ویتامین ها و مواد معدنی مثل آهن، ویتامین D و یا کم کاری تیروئید میتونه باعث پایین اومدن خلق و افسردگی بشه. 

 

برای همین اگر خودتون یا اطرافیانتون احساس خلق پایین داشتید در قدم اول چکاپ بدید. 

 

اما خلق پایین یعنی چی؟

یعنی لذت نبردن از زندگی؛ از کارهایی که قبل از این از انجام دادنشون احساس خوبی پیدا میکردید اما الان نسبت بهشون بی تفاوت شدید یا حتی حالتون رو بد میکنند. 

این مهمترین علامته ب نظرم... یه سری علامت دیگه هم وجود داره که میتونید تو اینترنت جستجو کنید.

 

اما یه سری علائم هست که کمتر گفته شده. اما مهمه! مثلا در مردان، پرخاشگر شدن میتونه یکی از علائم افسردگی باشه...

 

نکته دوم اینکه: افسردگی هیچ ربطی به دین و ایمان فرد نداره. اینکه تصور کنیم افراد دیندار و مذهبی اصلا افسرده نمیشن یا اینکه اگر کسی افسرده شد بهش برچسب بی ایمانی بزنیم اصلا درست نیست. افسردگی یک بیماریه. بیماری روحی. چیزی که اختیارش دست خود فرد نیست... اما میشه ازش پیشگیری کرد...

 

زندگی همه ما بالا و پایینی های زیادی داره. شکست، موفقیت، تجربه های تلخ و... ممکنه در طول زندگی مون هیجانات به شدت منفی رو تجربه کنیم. و یا هیجانات به شدت مثبت. 

یک سری عادات، باورها و سبک زندگی بین اکثر یا بعضی از ماها وجود داره که میتونه تجربه های تلخ زندگی مون رو برامون تلخ تر از اونچه که هست بکنه و یا پیامدهاش رو برامون تشدید کنه. 

مثلا اینکه ممکنه در بعضی از فرهنگ ها، ابراز هیجان خصوصا هیجانات منفی خصوصا برای اقایون، تقبیح بشه. 

یا اینکه یک سری انتظارات غلط در مورد نقش ها وجود داشته باشه. مثلا اینکه زن باید کاملا خودش رو وقف زندگی اطرافیانش بکنه. باید ازخودش بگذره و به ارزوهای خودش فکر نکنه. کمال زن به رشد اعضای خانوادشه. این انتظارات اشتباه، میتونه ی خشم پنهان رو در زن ایجاد کنه که در بلند مدت به یک افسردگی شدید تبدیل میشه. 

 

اما خود شخص هم ممکنه در طول زندگی با توجه به تجربه هایی که داشته، بازخوردهایی که ازمحیط دریافت کرده و ... باورهایی در مورد خودش پیدا کرده باشه که در برداشتش از وقایع و اتفاقات زندگی اثرگذاره. 

در روانشناسی شناختی، مبحثی وجود داره تحت عنوان تحریف های شناختی. منظور، باورهای اشتباهی هست که در ذهن ما وجود داره. و به صورت یک الگو برامون دراومده.

مثلا تعمیم افراطی: اینکه یک اتفاق رو به سایر موارد هم تعمیم بدیم. مثلا اگر یک جا دل کسی رو بشکنم، با خودم بگم من همیشه همینم! همیشه خرابکاری میکنم! هیچ وقت نمیتونم درست صحبت کنم و...

یا ذهن خوانی: اینکه در روابطمون با دیگران علت رفتار اونها رو حدس بزنیم. یا حدس بزنیم که وقتی من این کارو انجام دادم فلانی در مورد من چه فکری کرده... 

این تحریف های شناختی یک ده موردی میشن... اینم میتونید تو اینترنت پیدا کنید :)

 

خواستم بگم این باورهای تحریف شده و یا باورهایی که در مورد جهان داریم که بهشون طرحواره گفته میشه و یا باورهایی که در مورد خودمون داریم که بهشون خودپنداره گفته میشه، نقش خیلی زیادی در نوع برخورد ما با اتفاقات زندگی مون داره. 

 

با اینکه والدین ما تمام تلاششون رو کردن که بهترین نوع فرزندپروری رو در حد توان خودشون داشته باشن، اما اونها هم انسان هستن و ممکن الخطا. قطعا سبک فرزندپروری والدینمون تاثیراتی در شخصیت ما، طرحواره های ما و خودپنداره مون داشته. 

نتیجه اینکه، اگر باورهای ناکارمد ما (زمینه درونی) در کنار وقایع منفی بیرونی (مثل شکست های متعدد، تجربیات تلخ و...) قرار بگیره، ممکنه منجر به اختلالات روانی مثل افسردگی، وسواس و... بشه. 

 

پس راه حل چیه؟ 

اینکه اینقد به خودمون فشار نیاریم که تنهایی مسائل زندگی مون رو حل کنیم. بگردیم یک روانشناس یا مشاور خوب پیدا کنیم و سعی کنیم اول این تحریف های شناختی احتمالی، مشکلات شخصیتی و... رو پیدا کنیم و بعد قدم به قدم برای اصلاحشون تلاش کنیم...

 

حتی اگر ما هیچ مشکلی در باورها و...مون نداشته باشیم باز هم با راهنمایی گرفتن از یک روانشناس بهتر میتونیم مسائل زندگی رو حل کنیم. مهارتهای زندگی رو یاد بگیریم و یاد بگیریم که چطور در مسیر رشدمون حرکت کنیم...

 

از مراجعه به روانشناس نترسیم، خجالت نکشیم... من الان بیشتر از 6 ماهه که میرم پیش رواندرمانگر و واقعا مطمئنم این ادم رو خدا برای من فرستاد وگرنه اگر میخواستم با همون روال قبل پیش برم دیر یا زود تو دور باطلی که گیر کرده بودم غرق میشدم.... اون هم با ماجراهایی که تو چند ماه اخیر برام پیش اومد...

 

فعلا در همین حد کافیه ب نظرم :) امیدوارم مفید بوده باشه براتون...

اگر باز هم نکته ای یادم اومد تو یه پست دیگه خدمتتون عرض میکنم.

فقط یه کتاب هم بهتون معرفی کنم: «زندگی خود رادوباره بیافرینید» از جفری یانگ

که درمورد طرحواره هایی هست که ممکنه هر کدوم ما داشته باشیم و از اونها با عنوان تله های زندگی نام میبره. و راه حل های عملی هم ارائه میده. 

  • نظرات [ ۵ ]

این مهم نیست که دنیا چه کند با دل ما/ این مهم است که ما با غم دنیا چه کنیم...

«دوست داشتن بی‌قید و‌ شرط» 

تا حالا این عبارت رو ‌شنیدید؟ 

برای ما سر کلاس‌های روانشناسی، یکی از موارد پرتکرار بود. اما حقیقتا تا همین چند وقت قبل درست درکش نکرده بودم. 

دوست داشتن بی‌قید و شرط یعنی جدا کردن آدم‌ها از اعمال و ‌افعالشون. یعنی اگر یک نفر فعل بدی انجام داد، تصور نکنیم اون شخص، آدم بدیه! یا برعکسش اگر فعل خوبی انجام داد نگیم آدم خوبیه! یعنی آدم‌های اطرافمون رو فارغ از اعمالشون، دوست داشته باشیم. هر چند کاربرد این موضوع بیشتر تو فرزندپروری هست، ولی من به تازگی متوجه شدم که تو رابطه ما با تک تک اعضای خانوادمون و دوستانمون اهمیت داره. اینکه اطرافیانمون رو همون طور که هستند بپذیریم، مدام سعی نکنیم تغییرشون بدیم، نگاه از بالا به پایین نداشته باشیم و‌فکر نکنیم ما مامور نجات و هدایت همه هستیم!(بماند که اصلا معلوم نیست خود ما هدایت یافته باشیم و واقعا در مسیر درست حرکت کنیم) اساسا آدمها با هم متفاوتن. و بهتره که قبل از اینکه دیر بشه این رو ‌بپذیریم! 

ادمها وقتی احساس کنن درک نمیشن، احساس کنن هیچکس حرفشون رو نمیفهمه و نمیخواد بفهمه و همه مدام سعی میکنن تغییرشون بدن، دچار احساس ناامیدی و پوچی میشن! چون به این نتیجه میرسن که قدرت هیچ اثرگذاری‌ای بر محیطشون ندارن! و از طرف هیچ‌کس مورد پذیرش واقع نمیشن... 

البته؛ این یه واقعیته که همیشه ما مورد پذیرش همه نیستیم و قطعا یه سری افرادی وجود دارن که ما رو درک نمیکنن و نمیپذیرن و حتی طرد میکنن، همونطور که ما نسبت به افرادی اینطور هستیم. اما مهم اینه که ما در روابطمون با اعضای خانواده، طوری رفتار نکنیم که این احساس رو ‌پیدا بکنن...


«به ارزش ها علایق و عقاید دیگران احترام بگذار حتی اگر از نظرت مزخرف ترین علایق و ارزش ها باشند! 
پذیرفتن تفاوت ادم ها و عدم تلاش برای یکسان کردنشان با هم و کنار امدن با این تفاوت ها و زندگی با ادم ها ب رغم همین تفاوت ها...یعنی زندگی!!!
فطرت همه یکی است اما این ب معنی این نیست ک همه دقیقا عین هم بیندیشند عین هم فکر کنند و برداشتشان از واقعیات انطوری باشد ک دیگران هستند...«ادم ها ماشین مسابقه ای نیستند!»ادم ها اصلا ماشین نیستند و نمی شود با ایشان مثل یک موجود بی فکر بی احساس رفتار کرد! انهایی ک رو ب رویشان ایستاده ایم ادم هستند! ادم!می فهمند تجربه میکنند و قرار نیست دقیقا همان طور ک فکر کنند ک ما فکر می کنیم!»

این یادداشت رو یکی دو سال قبل نوشتم وقتی برای اولین بار دیدم در رابطه با یکی از دوستام، تفاوت محیط و تجربه‌هامون باعث شده کم کم خودمون هم متفاوت بشیم، جهان‌هامون فرق کنه، دغدغه‌هامون و حتی مدل فکر کردنمون... اما هنوز هم مثل قبل همدیگرو دوست داشتیم، هنوز هم مثل قبل سعی میکردیم همدیگرو بفهمیم و از بودن کنار همدیگه لذت ببریم...و از اون طرف در رابطه با بعضی‌های دیگه دیدم متفاوت شدیم اما چون هر طرف فکر میکنه خودش درسته و طرف مقابلش غلط و‌نگاه از بالا به پایین داره، بودن در اون رابطه‌ها فقط احساس خفگی بهم میداد... اونجا این یادداشت رو نوشتم و سعی کردم واقعا بهش عمل کنم... سعی کردم، اما امسال تازه بیشتر به اهمیتش پی بردم...

 


+ خارها

           خوار نیستند

شاخه‌های خشک

         چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرمخورده نیز

         روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را

          زیر پای خویش 

                             سرزنش کنی

خش خشی به گوش می‌رسد:

برگ‌های بی‌گناه

با زبان ساده اعتراف می‌کنند

                         خشکی درخت

                               از کدام ریشه آب می‌خورد! 

قیصر امین پور

 

 

  • نظرات [ ۲ ]

گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم...

مدت خیلی کوتاهیه که دارم تمرین میکنم دیگه از حال بد و مشکلاتی که برام پیش میاد با کسی حرف نزنم، حتی تو‌ وبلاگ اما نمیدونم چقدر موفق میشم...

صحبت کردن از سختی‌ها و مسائل زندگی قطعا یه فوایدی داره؛ که کوچکترینش به نظرم از بین رفتن تصورات فانتزی و خیالی نسبت به هم‌دیگه ست و این هم باعث تقویت حس همدلی و ایجاد همزاد پنداری میشه.

 

حدیث داریم از امام صادق علیه السلام: « هر گاه یکی از شما به درد و اندوهی دچار شد برادر خود را آگاه سازد و بر خود سخت نگیرد»(وسایل الشیعه، ج۶، ص ۳۱۲) ؛ این رو واقعا قبول دارم، یعنی همیشه زمان‌هایی بوده که واقعا اگر با دوستی در مورد پیشامدها صحبت نمی‌کردم واقعا قلبم می‌ترکیده، اما فکر میکنم باید به نیتمون از این کار آگاه باشیم....

یادمه که حضرت امام یه جایی تو چهل حدیث نکته‌ای با این مضمون فرموده بودن که اگر عادت بکنی به گفتن مشکلاتت به دیگران، به نحوی داری از خدا شکایت می‌کنی و این کم کم باعث قساوت قلبت میشه.
به غیر این، درسته که این صحبتها باعث ارامش و حال خوب در اون لحظه میشه و احساس سبکی میکنیم، اما در اغلب موارد، مشکل ما به طور ریشه‌ای حل نمیشه. 

در واقع وقتی با نزدیکانمون در مورد مشکلات صحبت می‌کنیم طبیعیه که نتونیم صورت واقعی مساله رو بیان کنیم و بخش‌هایی رو سانسور کنیم. در کنار این موضوع، علقه‌های عاطفی دوستان و اطرافیانمون به ما، ممکنه باعث بشه که اونها هم نتونن به صورت منطقی به ماجرا نگاه کنن.

 

خلاصه؛ هدفم از مطرح کردن این موضوع این بود که بگم: در میون گذاشتن مشکلات زندگی با یک روانشناس و کارشناس مرتبط، نسبت به صحبت کردن با اطرافیانمون گزینه خیلی بهتریه و امتحان کردنش واقعا ضرر نداره. 

البته میدونم که قطعا یه سری تبعات میتونه داشته باشه؛ چون هنوز هم تو جامعه ما ذهنیت خوبی نسبت به روانشناس‌ها و مراجعه به مراکز مشاوره وجود نداره. ولی خب با یه سری تمهیدات میشه از این تبعات هم جلوگیری کرد :)

  • نظرات [ ۲ ]

به شیطان بگو ما از آن توییم...امید نبندد!

حالا که ماه مهمانی خدا به اتمام رسید، دوران راحتی ما هم تمام شد. راحت بودن از دست وسوسه‌ها...باز ما هستیم و هوای نفسی که شیطان تقویتش میکنه. ما هستیم و هزاران وسوسه‌ای که از هر طرف هجوم میارن و حتی لحظه‌ای امونمون نمیدن...

حاج اقای جاوادن میفرمودند که: اگر وسوسه آمد و زدی تو سینه‌ش مساله‌ای نیست، اما اگر موند اون وقت مشکل ایجاد میشه...(نقل به مضمون مثل همیشه ؛)) 

یه ذکری تو مفاتیح هست، برای مقابله با حدیث نفس؛ این ذکر، حقیقتا اثرگذاره دوستان! حتی برا وقتایی که این موجود درونی شروع میکنه، دونه دونه آرزوهای برآورده نشده و دعاهای مستجاب نشده رو برامون میشمره. برا زمانایی که میخواد زبانمونو به شکایت باز کنه، وقتایی که با حرفهای مداومش باعث میشه غم سنگینی بیاد تو قلبمون...

برا همه این وقتا این ذکر، که باعث یاد خدا و سپردن خودمون به خدا میشه، معجزه میکنه...

«تَوَکَّلْتُ عَلَی الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوت

وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فی الْمُلْک

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِن الذُّلِّ 

وَ کَبِّرْهُ تَکْبیراً»

 

+ می‌فرماید:« وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»
 و هرگاه وسوسهای از شیطان به تو رسد، به خدا پناه بر؛ که او شنونده و داناست
سوره مبارکه اعراف آیه 200

  • نظرات [ ۰ ]

فرق است بین «بیا» با «برو»!

دوران قبل از کرونا که جلسه هفتگی با بچه‌های مسجد برقرار بود، این اواخر بعضی از دخترها توانسته بودند خانواده‌هایشان را راضی کنند که بعد جلسه، نماز ظهرشان را در مسجد بخوانند و بعد برگردند منزل. 

نمیدانم از چه زمانی، اما چند وقتی میشد که تعدادشان زیاد شده بود، نمیرسیدم به حرف همه گوش کنم، سوالهای همه را جواب بدهم، حواسم به همه‌شان باشد و... .

یک روز از همان روزهای بعد شهادت حاج قاسم، چند عضو جدید آمده بودند که بپیوندند به بچه‌ها. دیر هم آمدند. یعنی آخر جلسه. آخر جلسه‌ی ما هم که برمیخورد به اذان ظهر. با خودم گفتم سریع کارشان را انجام میدهم و خودم را به نماز جماعت می‌رسانم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم چند تا از بچه‌ها همینطور منتظر ایستاده‌اند. پرسیدم: چرا نمیروید نماز؟ گفتند: ما واستادیم با شما بریم. گفتم: شما برین منم الان میام.

تا همین جمله را گفتم، صدای حاج قاسم پیچید در گوشم که: فرق است بین «برو» با «بیا». فرماندهی در جنگ ما امامت بود. آنها در نوک [حمله] بودند و فریاد میزدند: بیا! 

 

 

خیلی سخت است. در هر کار تربیتی، فرهنگی، نظامی، ...برای آنها که تکلیف فعلی‌شان و آنچه پیش پایشان قرار گرفته این است که مربی باشند، سرگروه باشند، فرمانده باشند و...، سخت است این «در نوک بودن»! یعنی حواس جمع می‌خواهد اصلا. انگار آدم تا خودش را رها کند فراموشش میشود کجاست و کار درست چیست؟! تذکر می‌خواهد، توسل می‌خواهد...

 


می‌دانید در این رابطه مربی و متربی، نکته جالب توجه چیست؟ اینکه مربی (یا پدر و مادر) آنقدر متربی (یا فرزندش) را دوست دارد و برایش دل می‌سوزاند و برایش موفقیت می‌خواهد، که حاضر است حتی همه چیز خود را بدهد که او باشد، که او پیشرفت کند، عاقبت به خیر شود و... اما اصلا حواسش نیست که اولین کسی که باید برایش دل سوزاند خود خود آدم است. یعنی شخص همان مربی(یا والدین). مربی باید اول بخواهد که خودش را تربیت کند، نقاط ضعف خودش را برطرف کند، مصداقی بخواهم بگویم؛ خودش اول نمازش را اول وقت به جماعت بخواند که بتواند مبارزه کند با شیطان و هوای نفس. خودش به والدینش احترام بگذارد، خودش اول پیشقدم شود در انجام کارهایی مثل کارهای جهادی... خودش اهل تفکر و پرسش باشد، اهل تقلید کورکورانه نباشد، دقیق و بامنطق عمل کند، اهل برنامه ریزی باشد، وقتش را به بطالت نگذراند و...اگر حواسش به خودش بود، اگر برای پیشرفت خودش برنامه ریزی کرد، یکهو به خودش می‌آید میبیند فرزندش یا همان متربی، شده آن چیزی که باید! حتی جلوتر از خودش! 

 

+ قرآن کریم خطاب به مومنین می‌فرماید: علیکم انفسکم...(سوره مبارکه مائده، آیه ۱۰۵).

++ به قول حاج حسین یکتا: تو فقط بسوز...بگذار او بسازد!

  • نظرات [ ۱ ]

لا یَمَسُّهُ الّا المُطَهَّرُون...

«چند نکته مهم در کارهای پژوهشی قرآنی این است که فردی که می خواهد در طریق کار قرآن حرکت بکند، دل را برای مواجهه با حقیقت ناب قرآنی آماده کند؛ یعنی آن پاکیزگی دل. اگر دل پاکیزه نباشد، آماده پذیرش حق و حقیقت از زبان قرآن نباشد، دلبسته مبانی غیر اسلامی و غیر الهی باشد، با  قرآن مواجه بشود، از قرآن استفاده نخواهد کرد.

اینی که قرآن می فرماید: یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا؛ خوب اضلال به قرآن چرا؟ این به خاطر این است که: و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم، آن کسانی که در دلشان مرض است وقتی قرآن را می خوانند به آن پلیدی درونی آنها افزوده خواهد شد...این فی قلوبهم مرض چه مرضی است؟ این مرض یعنی همان بیماری های اخلاقی، وقتی دچار حسدیم، وقتی دچار بدخواهی هستیم، وقتی دچار حرصیم، وقتی دچار دنیا طلبی هستیم، وقتی شهوات بر ما غلبه دارد، وقتی قدرت طلبی ها بر ما غلبه دارد، وقتی حق کشی و ندیدن حق، کتمان حق بر روح ما بر دل ما غلبه دارد، از قرآن استفاده نمیکنیم... »

حرفی برای تمام فصول؛ صحبتهای حضرت آقا درباره قرآن

 

این ماه رمضان شاید اولین باری بود که واقعا با این حرفها مواجه شدم و خودم درکشان کردم. شاید هر سال هرچقدر هم اوضاعم خراب می بود، به خاطر فرصت ماه رجب و شعبان و فرصت زیارت و مسجد...لااقل اندکی از الودگی های روحی ام زدوده میشد. ولی امسال هم خودم غفلت کردم و هم کرونا و تبعاتش باعث شد این آلودگی ها بماند تا ماه رمضان...تا شبهای قدر... نمیدانید چه حسی است وقتی در ماه بهار قرآن حال قرآن خواندن نداشته باشی! وقتی به زور قران بخوانی، اما هیچی متوجه نشوی، هیچ معنایی درک نکنی، انگار اصلا قرآن با تو قهر کرده باشد؛ انگار مهمان ناخوانده باشی... . 

اما با همه این احوالات سعی میکنم امیدم را از دست ندهم... ایت الله حق شناس میفرمودند: وقتی بشینی پای درب این خانه و مدام در بزنی بالاخره یک نفر سرش را بیرون می آورد که: چه می خواهی؟(نقل به مضمون)...

خدا را هزاران مرتبه شکر که از شبهای قدر محروم نشدیم...انگار همین شبها لطف و مرحمت خدا شامل حال این قلب قاسی ما هم شده...لطف خدایی که سبقت رحمته غضبه...امروز صبح، بعد نماز که قرآن را باز کردم، بعد از مدتها انگار حضور قلب داشتم. انگار ... الهی لک الحمد لک الحمد لک الحمد...

+ خدایا ما رو از ماه رمضان بیرون نبر...

  • نظرات [ ۰ ]

تغییر موقعیت!

نشسته بودیم روی نیمکت کنار درب دانشکده مهندسی. قبل کلاس یکی از دروس عمومی بود فکر کنم. تمام اون یک ساعت، کمتر یا بیشتر، داشت تلاش میکرد قانعم کنه که برگردم سر کار نشریه. من فقط گوش میدادم با چشمهای پر از اشک و بغض در گلو. اون زمان به این نتیجه رسیده بودم که برای این کار ساخته نشدم. ضعیفم. یا مثلا فلان نقطه ضعف رو دارم ک باعث میشه هم به خودم اسیب وارد بشه هم به نشریه. یک جمله‌ای گفت، که هر چی بیشتر میگذشت و میگذره، بیشتر بهش ایمان میارم؛ گفت: اگه نقطه ضعف داری، با فرار کردن از مسئولیت، یا جابجایی موقعیت، نقطه ضعفت از بین نمیره، تو هر جا بری اون نقطه ضعفت رو همراه خودت میبری، پس با خودت روراست باش! محکم پای این مسئولیت واستا و نقطه ضعفت رو همینجا حلش کن! 

................

چند وقتی شده بود یک فکری مدام توی ذهنم تکرار میشد. اینکه خیلی کارهای خوب هست که فقط به واسطه دوری مسیر، نمیتونم انجامشون بدم و ب همین واسطه کلی از پیشرفت علمی و معنوی و ...عقب موندم. این شد که وقتی به خاطر حال نامساعد مادرم، بعضیها پیشنهاد میدادن که خونه رو عوض کنیم، من هم با اصرار بیشتری میگفتم: اره، این بهترین انتخابیه ک میتونیم بکنیم. 

خونه رو عوض کردیم. رفتیم جایی که هم راحت تر و بیشتر میشد رفت زیارت امام رضا علیه السلام، هم به مرکز شهر نزدیک شدیم و رفت و آمدها دیگه سخت نبود، هم راحت تر میشد رفت کتابخونه و...

فکر میکنید چقدر از این آمال و رویاها پردازی‌هام محقق شد؟! خوشبینانه ش اینه که ده درصد. حتی حال مامانم هم خیلی خیلی نامساعدتر از قبل شد. حال روحی خودم هم. و حتی خیلی از عادات و برنامه های خوبی که تو خونه قبلی مقید به انجامشون شده بودم، اینجا همه رو از دست دادم. مثل قبل فقط هفته ای یکی دو روز تونستم برم کتابخونه، مثل قبل فقط هفته ای یک بار میرفتم زیارت و...

................

این دو تا خاطره و تجربه رو نقل کردم ک بگم واقعا تو هر موقعیتی اگر مساله ای وجود داره، تو همون موقعیت تلاش کنیم حلش کنیم. نقاط ضعف ما و مسائل زندگی مون خیلی وقتا صرفا با جابجایی و ...درست نمیشه. ما فقط اونا رو با خودمون حمل میکنیم. حتی شاید با این دست دست کردنها زمان مناسب برای حل مساله رو هم از دست بدیم...

 

+ یک ماه میشد ک هیچ پستی نذاشته بودم، نظر دوست عزیزم رو ک دیدم به مغزم فشار اوردم که ببینم آیا میتونم حرفی بزنم اینجا یا نه...نتیجه ش شد این پست. امیدوارم مفید بوده باشه : )

  • نظرات [ ۴ ]

ای زندگی، بردار دست از امتحانم/ چیزی نه می دانم نه میخواهم بدانم!

 

ای کاش میشد طوری زندگی کنیم که هیچ «تابو»یی برا خودمون نسازیم، که هیچ ادعایی نداشته باشیم.
چون انگار امتحانات الهی و مسیر زندگی مون دقیقا بر اساس همین ترس ها و ادعاها پیش میره! 
شاید واقعا گله کردن از تقدیر و قسمت و غر زدن ب درگاه خدا، اشتباه باشه! خدا یه سری قوانین و سنت هایی رو تو این دنیا قرار داده؛ اما این ما هستیم ک با عملمون تعیین میکنیم کدوم قانون و چطوری سرنوشتمون رو تغییر بده.  قوانینی مثه اینکه :
«اگه کسی رو ب خاطر اشتباهی سرزنش کنی، حتما خودت هم ب اون اشتباه گرفتار میشی»
 یا «اگه تو هر زمینه ای ادعایی رو بیان کنی، حتما امتحان میشی تا اثبات بشه چقد پای ادعات هستی»
 ‏ یا اینکه«هر عملی تو این دنیا اثری به جا میگذاره که اون اثر، زندگی خودت رو هم تحت تاثیر قرار میده» و...
 ‏
 ‏این قوانین هستن، چه بخوایم چه نخوایم. اما واقعا امتحانای زندگی مون بر اساس حرف‌ها، قضاوتها، ادعاها، ترس‌ها و تعلقاتمون چیده میشن! پس بهتره اینقد همه چیز رو به گردن تقدیر نندازیم! عامل خیلی از امتحانای سخت زندگی، اول از همه خود ما هستیم! وقتی که راحت راجع به ادما صحبت و قضاوت میکنیم، وقتی سرمونو میگیریم بالا و میگیم: من و فلان اشتباه؟! من و فلان خطا؟!! وقتی که خیلی آسوده خاطر، میگیم ما مرد فلان کار هستیم! [ یادم میاد از «لبیک یا حسین» ها و «جانم فدای رهبر»هایی که خیلی راحت لقلقه زبونم بوده یه زمانی...و به خاطر اثبات درستیش به سختی امتحان شدم!] وقتی یه سری تابو تو ذهنمون میسازیم و بدون اینکه حلشون کنیم و منطقی و واقعی باهاشون رو به رو بشیم و کنار بیایم فقط سعی میکنیم نبینیمشون و ازشون فرار کنیم! وقتی به یه سری چیزا اونقدر وابسته میشیم که میشن همه زندگی مون و امتحانای زندگی هم طوری برنامه ریزی میشن تا گلدون این تعلقات شکسته بشه و بتونیم ازاد بشیم! (بماند که برای ازاد شدن از دست این تعلقات، چقد ممکنه زمین بخوریم و بشکنیم واقعا)
خلاصه که دوستان! حساب کتاب این دنیا هم دقیقتر از اون چیزیه ک فکرشو میکنیم! 
ای کاش بتونیم اونقدر خوداگاهی پیدا کنیم که در هر لحظه واقف باشیم به همه احساسات و افکار و عادت هامون! و مراقب ترس‌ها و تعلقات و تمایلات و ادعاهامون باشیم....

راستی، جنبه منفی ماجرا رو گفتم، مثبتش رو هم بگم: ارزوهامون هم خیلی مهمن و اثرگذار تو برنامه زندگی مون! خدا حواسش به همه ارزوهای ما، به همه آه های حسرتمون هست. اگه یاد بگیریم ارزوهامون رو، حتی ارزوهای کوچیک رو برا خودمون بنویسیم و هر چند وقت یک بار مرورشون کنیم، متوجه این میشیم که خدا دقیقا برنامه زندگی مون رو طوری چیده که این ارزوها محقق بشن! حالا اگه ارزوهامون کوچولو باشه، به همونا میرسیم فقط اما اگه ارزوهای بزرگ بزرگ داشته باشیم...

  • نظرات [ ۵ ]

پای در راه نهیم!

دو هفته بود کلاس بچه‌های مسجد را تعطیل کرده بودم

گفتم اخر تعطیلات کمی استراحت کنند خصوصا اینکه تابستان کلاسمان هفته ای دو جلسه بود
امروز اولین جلسه بعد تعطیلات بود
وقتی رسیدم دم در مسجد دیدم قفل در مسجد عوض شده! با کسانی که میشناختم تماس گرفتم آنها هم خبر نداشتند. احتمالا خادم مسجد این کار را کرده بود و به هیچ کس هم اطلاعی نداده بود!
نیم ساعت بچه‌ها معطل شدند. دیدم همینطوری ک نمیشود کلاس را تعطیل کرد! به خاطر یک قفل! 
گفتم بیایید برویم خانه ما. انجا کلاس را تشکیل می‌دهیم.
با اینکه ۴۵ دقیقه گذشته بود اما خدا را شکر تا قبل از نماز اکثر مباحثی که قرار بود با بچه ها کار کنم و فعالیت‌هایی که قرار بود انجام بدهیم را انجام دادیم.
در این بین چیزی که خیلی برایم تلنگرآمیز بود این بود که یک بار دیگر به این نتیجه رسیدم در کار با بچه‌ها و نوجوانان و کلا در کارهای تربیتی، آدم هر کاری هم که بکند آخرش خود خود واقعی‌اش رو میشود جلوی بچه‌ها
و انها هم دقیقا همان چیزی می‌شوند که خود ما هستیم! 
هیچ چیزی را نمی‌شود ازشان مخفی کرد! همه خصوصیات مثبت و منفی ادم را میفهمند! 
اما امروز چه شد که دوباره این حرف‌ها برایم یادآوری شد؟
اینکه نحوه تعاملم با مادرم جلوی بچه‌ها آن ایده‌آلی که همیشه برای خودم در نظر دارم و دوست داشتم بچه ها هم همانطوری باشند نبود! 
خود فعلی‌ام بود
نه خود ارمانی‌ام
و از این اتفاق واقعا متاثر شدم! 
یاد حرف یکی از دوستان عزیزم افتادم؛ قبل اینکه وارد این کار بشوم و بهانه میکردم که من هنوز خیلی مشکل دارم و باید اول خودساخته بشوم بعد بیایم سراغ این کارها و...، ایشان به من گفتند که: بخواهی صبر کنی هیچ وقت نمیشوی آن چیزی که باید! و اتفاقا ورود به این فعالیتها تو را سریع تر و راحت تر به مقصد می‌رساند! چون بچه‌ها دقیقا میشوند عین خود تو. و برای همین تو مجبور میشوی به خودسازی، به رفع اشکالاتت. 

بله...واقعا باید پای در راه نهیم 
در گوشه‌گیری ها هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد 
البته شاید یک اتفاق بیفتد:
اینکه روز به روز فقط ارمانگراتر بشویم بدون اینکه ذره‌ای به آن آرمان‌ها نزدیک بشویم! 
اینطوری دور و دور و دورتر میشویم از مردم و دانسته‌هایمان فقط بار اضافه می‌شوند روی دوشمان و شاید روزی کمرمان را هم بشکنند! 

  • نظرات [ ۲ ]

مرکز دنیا!

قبل‌ترها یک کلیپ صوتی شنیده بودم

 از حاج اقا پناهیان

 با عنوان« بیست باش مثل حاج عیسی!» 


خاطره‌ای از حضرت امام

 رحمه الله علیه

 نقل میکنند که ایشان 

همیشه در دعاهایشان میگفتند: 

خدایا من را با حاج عیسی محشور کن! 


حاج عیسی کیست؟ خادم حضرت امام...

حالا حاج عیسی چه خصوصیت ویژه‌ای دارد که امام چنین دعایی میکنند؟ اینکه در همان جایگاهی که بوده - یعنی خادمی حضرت امام - تمام تلاشش را میکرده و سنگ تمام میگذاشته...

********

چند وقت شده 

با افراد مختلفی رو به رو شده‌ام...

از خاطراتشان که صحبت میکردند

 مدام در دلم اشوب ایجاد میشد که خدایا، 

چه ادم‌هایی در این دنیا هستند! 

چه همه ادم‌های پرتلاش و مخلص و....


و بعد هی با خودم میگفتم: 

تو چه کار کردی؟! 

موقعیت‌هایی که تو در انها بودی

 و مسایلی که با انها دست و پنجه نرم کرده‌ای

 هیچی نیست در برابر کارهای این دوستان عزیز....


راستش را بخواهید به همین خاطر چند وقت بی‌انگیزه شده بودم...


فکر میکردم تا به حال هیچ کاری نکرده‌ام و به درد نخورده‌ام اصلا! 


اما امروز یکهو یاد آن خاطره حاج عیسی افتادم...


و دوباره جمله حضرت آقا در ذهنم مرور شد که : «در جمهوری اسلامی هر جا قرار گرفتید همان جا را مرکز دنیا بدانید و بدانید همه کارها به شما متوجه است».

***********

لذا به این نتیجه رسیدم که واقعا ادم نباید خودش را با هیچ کس دیگر مقایسه کند، چون توان، شرایط، و تکلیف هر کس با دیگری متفاوت است و خدا هم با توجه به همین مسائل اعمال انسان را می‌سنجد...فقط باید تلاش و دعا کرد که در همین جاهایی که قرار گرفته‌ایم تمام تلاشمان را بکنیم ...خصوصا برای اخلاص کارهایمان....

  • نظرات [ ۰ ]

مبارزه با کاغذبازی...

۲۷ خرداد

سالروز تاسیس جهاد سازندگی بود


آن زمان‌هایی که نشریه دانشجویی داشتیم

یکی از بزرگترین و مهمترین سوژه‌هایمان 

پرداختن به همین بحث جهاد سازندگی بود


خصوصا وقتی

 سر کلاس روانشناسی صنعتی و سازمانی می‌نشستیم

 ‏و مدام حرص می‌خوردیم که چرا وقتی 

 ‏یک الگوی موفق سازمانی در کشور خودمان داشته‌ایم 

 ‏باید الگوهای ناکارامد یا کارآمد، اما بومی نشده آن طرفی‌ها را یاد بگیریم و در موردش بحث کنیم!


حداقلی ترین کار

همین بود که در نشریه دانشجویی‌مان طرح بحث کنیم

و باقی کار را به آینده موکول کنیم



مهمترین خصوصیتی که

 از همان اول آشنایی‌ام با جهاد سازندگی 

 ‏برایم جالب توجه بود

 ‏همین اصل «انجام شدن کار روی زمین مانده» بود!

 ‏کار باید انجام شود

 ‏در اسرع وقت

 ‏به بهترین نحو

 ‏با کمترین هزینه

که لازمه‌اش هم

دور شدن از کاغذبازی‌های مرسوم بوده است.



اهمیت این مساله را زمانی فهمیدم

که می‌دیدم در تشکل‌های دانشجویی حتی

این کاغذبازی‌ها

ولو به صورت شفاهی : | 

وجود دارد

و چقدر باعث می‌شود 

کارها روی زمین بماند!!

و انرژی‌ها هدر برود...

و کار روی زمین بماند....


این مساله برایم زمانی بیشتر اهمیت پیدا کرد

که دیدم امام خمینی رحمه الله علیه، این کاغذبازی ها را یکی از مهمترین میراث به جا مانده از دوران طاغوت می‌دانستند که باید با آن مبارزه شود(اصل جملات را نمی‌آورم، ارجاعتان می‌دهم به خود صحیفه امام که بارها و بارها به این مساله اشاره کرده‌اند مثل ج ۶ ص ۲۶۶، ج ۱۰ ص ۳۶۷، ج ۱۰ ص ۴۷۱، ج ۱۱ ص ۴۴۶، ج ۱۲ ص ۴۷۶، ج ۱۲ ص ۴۷۹، ج ۱۲ ص ۲۰۵، ج ۱۲ ص ۴۷۹، ج ۱۳ ص ۲۰۵،ج ۱۴ ص ۲۱۸، ج ۱۹ ص ۴۲۱، ج ۲۰ ص ۳۹، ج ۲۱ ص ۴۲۶). 


بگذریم...

در اخرین شماره نشریه مان

یک پرونده ویژه داشتیم برای جهاد سازندگی

تمایل داشتید در ادامه مطلب، بخشی از آن را مطالعه بفرمایید...



راستی

خبری هم دیدم

که طرح احیای جهاد را دارند اماده می‌کنند

نمیدانم چقدر این طرح آن طور هست که باید باشد

اما به قول یکی از اساتید

احیای جهاد بیشتر نیازمند جریان پیدا کردن روحیه جهاد در تمام ارگانها، سازمان‌ها و...است.

یکی از اولی ترین ها برای احیای این روحیه هم

همین مبارزه با کاغذبازی‌های اداری است!!!



نمیخواهد راه دوری برویم

از همین تشکل‌های دانشجویی شروع کنیم! 

تو فقط دنبال نشونه ها باش!

دو سالی هست که ایام نوروز مستند مسابقه‌ای به کارگردانی آقای سعید ابوطالب از تلویزیون پخش میشه

روند مسابقه این طوریه که هیچ کدوم شرکت کننده‌ها نمی‌دونن قراره چه اتفاقی براشون بیفته و تو چه موقعیت‌هایی قرار میگیرن

فقط در طی مسیر باید دنبال نشونه بگردن

و نشونه رو رمزگشایی کنن 

تا بفهمن چه کار باید بکنن کجا باید برن از کیا باید کمک بگیرن و...


جذابیتی که این مسابقه داره به غیر از بحث فرهنگی و محتوایی‌ش همین روندش هست

انگار مدل مسابقه، ادم رو یاد همین زندگی دنیا میندازه

واقعیت زندگی دنیا!


کارگردان مسابقه دنیا

حواسش به تک تک افرادی که تو مسابقه شرکت کردن هست

برا هر کدومشون نشونه اختصاصی میفرسته[ الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق]

اما

ممکنه شرکت کننده ها اونقد درگیر حاشیه های مسابقه بشن، جذابیت های طول مسیری که دارن میرن و...، که نشونه ها رو نبینن!!

و اگر ندیدن یا اگر چند بار دیدن اما اهمیت ندادن کم کم به نقطه ای می رسن که دیگه اصلا نمیتونن متوجه نشونه ها بشن! [ صم بکم عمی فهم لا یعقلون]


و اینجا همون نقطه انحراف از مسیره!

باعث میشه راهو اشتباه برن

از بقیه جا بمونن

وقتشون تلف بشه

و دیر برسن به مرحله بعد

یا اصلا نرسن! 


« و کیست ظالم‌تر از آن کسی که به آیات پروردگارش تذکر داده شود، سپس از آن ها روی بگرداند؟! حتما ما از گناهکاران انتقام می‌گیریم» (آیه ۲۲،سوره مبارکه سجده)


این آیه‌ای که ذکر شد هم دقیقا داره همینو به ما میگه

نشونه ها هستن

اختصاصی برای هر نفر

در طی مسیر هم برات فرستاده میشن

شاید از اولش تا اخر مسیر مشخص نباشه ولی همینطوری که میری جلو و نشونه ها رو دنبال میکنی بقیه راه هم روشن میشه!


اما در طول مسیر اگه حواستو جمع نکنی

اگه درگیر چیزایی بشی که غافلت میکنه از هدفت

ممکنه نبینی نشونه ها رو

و این ندیدن ها

اخرش جز جا موندن و منحرف شدن

هیچ نتیجه دیگه‌ای نداره!



راستی این مسابقه یه نکته دیگه هم داره:

تو این مسابقه فقط شرکت کننده باش، نه کارگردان! 

به عبارتی فقط بنده باش و بندگی کن! سعی نکن خدایی کنی!


تفاوتش میدونین تو چیه؟ 

وقتی بنده هستی میدونی خدا حواسش بهت هست

تنهات نمیذاره

تو فقط باید وظیفه تو انجام بدی

و بعد بهش اعتماد کنی[ و من یتوکل علی الله فهو حسبه]

بدونی همه چی رو حساب و کتابه [قد جعل الله لکل شئ قدرا]

هیچی اتفاقی نیست

رو همه چی باید حساس باشی و منتظر! 

نمیخواد حرص بخوری که مرحله بعدی چه اتفاقی میخواد بیفته

تو فقط دقت کن!

از چیزایی که حواستو پرت میکنه دوری کن

فقط نترس و برو جلو

تو هر مرحله‌ای که قرار میگیری، پس میتونی که انجامش بدی و از پسش بربیای و گر نه الان اینجا نبودی!

سنگ راه کس دیگه‌ای هم نشو

تا نشونه ها رو ببینی و بری جلو

راه برات روشن میشه [ لنهدینهم سبلنا]

حتی اگر از الان اخرش معلوم نباشه... :)


این عمل به تکلیف و اعتماد و توکل، ادم رو از این همه استرس و نگرانی نجات میده! و ارامش رو تو زندگی حکم فرما میکنه ^__^



  • نظرات [ ۱ ]

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است/ بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم!

الشیطان یعدکم الفقر...و یامرکم بالفحشاء...(سوره بقره، ایه ۲۶۲)


شیطان ما رو از نداری، از ناتوان شدن می ترسونه! که چه کار نکنیم؟؟ که وارد میدان عمل نشیم! این آیه بعد از دستور انفاق اومده...دستور به انفاق از بهترین اموالمون، بهترین دارایی هامون! و انفاق یعنی بخششی که شکافی رو پر کنه*! یک شکاف اجتماعی! 

و انفاق یعنی یک اثرگذاری اجتماعی...

در راستای تحقق توحید!


به این فکر می کردم که در عرصه کار فرهنگی و اجتماعی هم شیطان دقیقا همین کارو میکنه! ما رو می ترسونه! از آینده...از اینکه شاید بعدا ناتوان بشی...شاید اگه بری وارد این کار فرهنگی و اجتماعی بشی، از زندگیت بیفتی...از درست...از زندگی خانوادگیت...بچه هات و...

شاید اگه بری وسط کار از پسش بر نیای! 

شاید بری و کمبود امکانات زمینت بزنه!

و هزاران شاید دیگه...


و وقتی کناره گیری می کنیم

وقتی کنج عافیت می طلبیم

اون وقت کارشو شروع میکنه!

وقتی آرزوهای ما، اهداف ما، آرمان هامون...کوچیک شد و از حد زندگی شخصی و خانوادگی فراتر نرفت...خود ما هم کوچیک می شیم و کم کم ب فساد کشیده میشیم...


*: حضرت آقا در کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، انفاق رو این طور معنا می کنند.


پی نوشت: این روزها به لطف خدا درگیر راه انداختن یک کار فرهنگی اجتماعی مهم هستیم...کاری که در نگاه اول، خیلی خیلی غیرممکن به نظر میاد! و سنگ های زیادی هم سر راهش هست یا ایجاد میشه! اما به قول استاد عزیزمون، در کار جهادی آدم خسته نمیشه، ناامید نمیشه، دست از تلاش برنمیداره...

خیلی سخته اما چشم امیدمون به خدایی هست که خودش ایده این کارو تو ذهنمون انداخته :)

برامون دعا کنید...


  • نظرات [ ۳ ]

حتی مطلع الفجر...!

کسی که می خواهد قدر را درک کند

باید خودش را تقدیر و اندازه گیری کند

باید ببیند در این مدتی که از عمر او گذشته بر دلش چه گذشته است...

باید فکرمان را بسنجیم و ببینیم که چه شناخت هایی را به دست آورده ایم و چه شناخت هایی را می توانسته ایم به دست بیاوریم

باید عقلمان را بسنجیم و ببینیم که با چه چیزهایی همدم بوده و چه سنجش هایی داشته...

و قلبمان را باید بسنجیم و ببینیم که چه کسانی در آن رفت و آمد کرده اند؛ چه حزن هایی چه عشق هایی چه خوف هایی و چه کینه هایی در آن راه پیدا کرده اند

و همینطور روحمان را هم باید بسنجیم و ببینیم با چه چیزهایی اوج می گیرد و با چه چیزهایی پلاسیده می شود

چه مسائلی ما را تنگ می کنند ...و چه مسایلی برای ما وسعت و راحتی می اورند.

وقتی که اندازه گیری شد فرشته ها عمل می کنند و کارها شروع می شود...

و مدت لازم برای این طرح ریزی طولانی و هفتاد سال نیست

حتی مطلع الفجر...

که با طلوع فجر باید حرکت کرد و در سپیده دم باید راه افتاد!


بهار رویش، صفحه ۷۰ (عین. صاد) 


پی نوشت: 

۱- همین عادت به یادداشت نویسی روزانه، فرصت خوبی برای خلوت با خود و اندازه گیری است...به خصوص اینکه در طول زمان مشخص می شود از کجا به کجا رسیده ایم؟ ایا حرکتی داشته ایم و یا ...؟! 

منظور از یادداشت نویسی هم صرفا روایت اتفاقات روزانه نیست...بلکه توجه و بیان حالت ها و احساساتی است که قبل و بعد اتفاقات در ما به وجود می اید.

بفهمم چه حالی پیدا کرده ام و بعد بپرسم : چرا؟؟!!

چرا ناراحت شدم؟ چرا خوشحال شدم و...؟!

۲- ولی با همه این ها، خیلی از زوایای پنهان وجودمان هست که ممکن است هیچ وقت متوجهش نشویم...و فقط خود خدا به ان اگاه است! درد را خودش می داند و طبیب هم فقط خود اوست...

  • نظرات [ ۰ ]
۱ ۲
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan