قطره

الحمدلله علی کل حال...

فرق است بین «بیا» با «برو»!

دوران قبل از کرونا که جلسه هفتگی با بچه‌های مسجد برقرار بود، این اواخر بعضی از دخترها توانسته بودند خانواده‌هایشان را راضی کنند که بعد جلسه، نماز ظهرشان را در مسجد بخوانند و بعد برگردند منزل. 

نمیدانم از چه زمانی، اما چند وقتی میشد که تعدادشان زیاد شده بود، نمیرسیدم به حرف همه گوش کنم، سوالهای همه را جواب بدهم، حواسم به همه‌شان باشد و... .

یک روز از همان روزهای بعد شهادت حاج قاسم، چند عضو جدید آمده بودند که بپیوندند به بچه‌ها. دیر هم آمدند. یعنی آخر جلسه. آخر جلسه‌ی ما هم که برمیخورد به اذان ظهر. با خودم گفتم سریع کارشان را انجام میدهم و خودم را به نماز جماعت می‌رسانم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم چند تا از بچه‌ها همینطور منتظر ایستاده‌اند. پرسیدم: چرا نمیروید نماز؟ گفتند: ما واستادیم با شما بریم. گفتم: شما برین منم الان میام.

تا همین جمله را گفتم، صدای حاج قاسم پیچید در گوشم که: فرق است بین «برو» با «بیا». فرماندهی در جنگ ما امامت بود. آنها در نوک [حمله] بودند و فریاد میزدند: بیا! 

 

 

خیلی سخت است. در هر کار تربیتی، فرهنگی، نظامی، ...برای آنها که تکلیف فعلی‌شان و آنچه پیش پایشان قرار گرفته این است که مربی باشند، سرگروه باشند، فرمانده باشند و...، سخت است این «در نوک بودن»! یعنی حواس جمع می‌خواهد اصلا. انگار آدم تا خودش را رها کند فراموشش میشود کجاست و کار درست چیست؟! تذکر می‌خواهد، توسل می‌خواهد...

 


می‌دانید در این رابطه مربی و متربی، نکته جالب توجه چیست؟ اینکه مربی (یا پدر و مادر) آنقدر متربی (یا فرزندش) را دوست دارد و برایش دل می‌سوزاند و برایش موفقیت می‌خواهد، که حاضر است حتی همه چیز خود را بدهد که او باشد، که او پیشرفت کند، عاقبت به خیر شود و... اما اصلا حواسش نیست که اولین کسی که باید برایش دل سوزاند خود خود آدم است. یعنی شخص همان مربی(یا والدین). مربی باید اول بخواهد که خودش را تربیت کند، نقاط ضعف خودش را برطرف کند، مصداقی بخواهم بگویم؛ خودش اول نمازش را اول وقت به جماعت بخواند که بتواند مبارزه کند با شیطان و هوای نفس. خودش به والدینش احترام بگذارد، خودش اول پیشقدم شود در انجام کارهایی مثل کارهای جهادی... خودش اهل تفکر و پرسش باشد، اهل تقلید کورکورانه نباشد، دقیق و بامنطق عمل کند، اهل برنامه ریزی باشد، وقتش را به بطالت نگذراند و...اگر حواسش به خودش بود، اگر برای پیشرفت خودش برنامه ریزی کرد، یکهو به خودش می‌آید میبیند فرزندش یا همان متربی، شده آن چیزی که باید! حتی جلوتر از خودش! 

 

+ قرآن کریم خطاب به مومنین می‌فرماید: علیکم انفسکم...(سوره مبارکه مائده، آیه ۱۰۵).

++ به قول حاج حسین یکتا: تو فقط بسوز...بگذار او بسازد!

  • نظرات [ ۱ ]

وقتی همه بی‌آرزو میشن...

در جلساتی که با بچه های مسجد داریم، وسط صحبت‌ها و کارها بچه ها خیلی ناگهانی سوال ها و حرف‌هایی که در ذهنشان هست میپرسند و میگویند


سر یکی از جلسات بود که یکهو، یکی از بچه ها پرسید: خانم وقتی امام زمان بیان چی میشه؟؟

گفتم: نظر خودتون چیه؟


یکی گل از گلش شکفت و با لبخندی روی لب، گفت: 

- خانم همه جا گُل می‌ریزن.....


دیگری گفت: خانم همه باباهایی که بیکارن کار پیدا می‌کنن...


یکی از آن وسط جمله‌ای گفت که از تعجب ، تا چند لحظه هاج و واج نگاهش میکردم...

گفت: 

خانم همه #بی‌آرزو میشن!

گفتم: ینی چی بی‌آرزو میشن؟؟

گفت:

خانم امام زمان که بیان، همه به آرزوهاشون میرسن، همه مشکلا حل میشه، به غیر اون الان مهمترین دعامون اینه که امام زمان بیان، وقتی بیان دیگه ما آرزویی نداریم....



چند وقت قبلش هم، یکی دیگر از بچه ها پرسید: 

الان امام زمان کجا هستن؟؟


برای اینطور سوالهایشان، اول نظر خودشان را میپرسم:

- خانوم تو آسمونا هستن؟؟

- خانم پیش خدان؟؟


و ‌وقتی گفتم «امام زمان بین ماها هستن طوری که وقتی ایشون ظهور کنن خیلیا میگن ما ایشونو قبلا دیده بودیم اما نمیشناختیم»، چشم‌هایشان چنان برق میزد و ذوق زده شده بودند که حد نداشت! شاید به این فکر میکردند که یعنی ممکن است خودشان هم تا به حال امام زمان را دیده باشند؟!



این نگاه مثبت و ذهن پاک و صداقت و بی‌الایشی بچه‌ها از ان گنج‌هایی است که مراقبت از آن، واقعا مسئولیت سنگینی است روی دوش مربی‌ها و فعالین فرهنگی...


حرف‌های بچه ها مرا یاد شعری از اقای بیاتانی انداخت...

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan