قطره

الحمدلله علی کل حال...

مبارزه با کاغذبازی...

۲۷ خرداد

سالروز تاسیس جهاد سازندگی بود


آن زمان‌هایی که نشریه دانشجویی داشتیم

یکی از بزرگترین و مهمترین سوژه‌هایمان 

پرداختن به همین بحث جهاد سازندگی بود


خصوصا وقتی

 سر کلاس روانشناسی صنعتی و سازمانی می‌نشستیم

 ‏و مدام حرص می‌خوردیم که چرا وقتی 

 ‏یک الگوی موفق سازمانی در کشور خودمان داشته‌ایم 

 ‏باید الگوهای ناکارامد یا کارآمد، اما بومی نشده آن طرفی‌ها را یاد بگیریم و در موردش بحث کنیم!


حداقلی ترین کار

همین بود که در نشریه دانشجویی‌مان طرح بحث کنیم

و باقی کار را به آینده موکول کنیم



مهمترین خصوصیتی که

 از همان اول آشنایی‌ام با جهاد سازندگی 

 ‏برایم جالب توجه بود

 ‏همین اصل «انجام شدن کار روی زمین مانده» بود!

 ‏کار باید انجام شود

 ‏در اسرع وقت

 ‏به بهترین نحو

 ‏با کمترین هزینه

که لازمه‌اش هم

دور شدن از کاغذبازی‌های مرسوم بوده است.



اهمیت این مساله را زمانی فهمیدم

که می‌دیدم در تشکل‌های دانشجویی حتی

این کاغذبازی‌ها

ولو به صورت شفاهی : | 

وجود دارد

و چقدر باعث می‌شود 

کارها روی زمین بماند!!

و انرژی‌ها هدر برود...

و کار روی زمین بماند....


این مساله برایم زمانی بیشتر اهمیت پیدا کرد

که دیدم امام خمینی رحمه الله علیه، این کاغذبازی ها را یکی از مهمترین میراث به جا مانده از دوران طاغوت می‌دانستند که باید با آن مبارزه شود(اصل جملات را نمی‌آورم، ارجاعتان می‌دهم به خود صحیفه امام که بارها و بارها به این مساله اشاره کرده‌اند مثل ج ۶ ص ۲۶۶، ج ۱۰ ص ۳۶۷، ج ۱۰ ص ۴۷۱، ج ۱۱ ص ۴۴۶، ج ۱۲ ص ۴۷۶، ج ۱۲ ص ۴۷۹، ج ۱۲ ص ۲۰۵، ج ۱۲ ص ۴۷۹، ج ۱۳ ص ۲۰۵،ج ۱۴ ص ۲۱۸، ج ۱۹ ص ۴۲۱، ج ۲۰ ص ۳۹، ج ۲۱ ص ۴۲۶). 


بگذریم...

در اخرین شماره نشریه مان

یک پرونده ویژه داشتیم برای جهاد سازندگی

تمایل داشتید در ادامه مطلب، بخشی از آن را مطالعه بفرمایید...



راستی

خبری هم دیدم

که طرح احیای جهاد را دارند اماده می‌کنند

نمیدانم چقدر این طرح آن طور هست که باید باشد

اما به قول یکی از اساتید

احیای جهاد بیشتر نیازمند جریان پیدا کردن روحیه جهاد در تمام ارگانها، سازمان‌ها و...است.

یکی از اولی ترین ها برای احیای این روحیه هم

همین مبارزه با کاغذبازی‌های اداری است!!!



نمیخواهد راه دوری برویم

از همین تشکل‌های دانشجویی شروع کنیم! 

مطبی که پنجره‌ش رو به کعبه باز میشه!

یک دفعه در خود فرو رفت

انگار می‌خواست حرفی را به زبان بیاورد

نگاه مختصری به من کرد و گفت:

«مامان، من یه ارزویی دارم...دعا می‌کنین براورده بشه؟»

خندان پرسیدم:

«دختر من چه ارزویی داره»؟!

از پنجره اشپزخانه بیرون را نگاه کرد.

- مامان، دعا کنین

بشم جراح قلب

و خدا یه مطبی بهم بده

که پنجره‌اش رو به کعبه باز بشه!



از کتاب:

راض ِ بابا

خاطرات شهیده راضیه کشاورز

شهید ۱۵ ساله

تاریخ شهادت: فروردین ۱۳۸۷



پی‌نوشت: 

خدا چقد خوب دعای این شهید عزیز رو مستجاب کرده

بهترین جراح قلب

اون هم برای قلب‌هایی که مردن! 

و دیگه هیچ امیدی برای احیاء شون نیست!

  • نظرات [ ۱ ]

پسرت دیگر برنمی گردد!

بعد از نماز

یکهو دیدم یک نفری از پشت سر هی قرآن را می آورد جلوی نمازگزارها

هی قرآن را می بوسند و او رد می شود می رود سراغ نفر بعدی

داشتم با خودم فکر میکردم که قضیه چیست و این چه رسمی است در این مسجد؟؟

که آن نفر به من رسید!

من هم هول شدم

همان کاری را کردم که حاج خانم کناری ام کردند

من هم قرآن را بوسیدم و آن یک نفر رد شد

و در دلم آشوبی بود از اینکه کاری را کردم که نمیدانستم چرا!! (بوسیدن قران کار عجیبی نیست اما در آن شرایط واقعا فکر میکردم یک رسم و روال خاصی است در این مسجد)

بعد فهمیدم در این مسجد رسم است بعد از نماز ظهر یک صفحه قرآن میخوانند

آنهایی که نمیخواهند از روی قرآن خط ببرند، قرآن را می بوسند که یعنی ما نمیخوانیم!



چند دقیقه بعدش

همان حاج خانم کناری، دعایی را از روی کاغذ نشانم دادند که میتوانی بخوانی برایم؟؟

گفتم بله

خواندم...

یک حسی بهم میگفت از تمام این حاج خانم های کناری بپرسم شما مادر شهید نیستید؟؟

یکهو دیدم خود این حاج خانم، شروع کرد از پسرش صحبت کرد...

«آن پسری که آن بالاست

بالای عکسِ آن آقای عینکی

محمد هادی من است...

محمدهادی ۲۵ سالش بود

هنوز میخواستیم از سوریه که برگشت دامادش کنیم

اما همان دفعه اولی که رفت سوریه

سه ماه فقط گذشت که شهید شد

کاش لااقل یک بار می آمد و دفعه دوم شهید میشد! 

۴ سال گذشته...


ابوحامد که شهید شد...خیلی بی‌قرار شده بود


آخرین بار که زنگ زد میگفت: مادر اینجا هوا سرد است...لباس گرم باید بپوشیم...

چند وقت بعدش دیدم هی دوستانش زنگ میزنند خانه احوالش را می پرسند...

گفتم حتما یک خبری شده که همه زنگ میزنند

آمدند گفتند: مادر! محمدهادی، زخمی شده...خیلی خونریزی دارد! در تهران بستری است...

بعد آمدند گفتند: هی به هوش می آید هی از هوش میرود

من هم نذر کردم

نماز امام زمان خواندم

نماز حضرت زهرا خواندم

سر نماز بودم که دیدم خانه پر شده از فامیل...

گفتند: مادر! پسرت دیگر برنمی‌گردد!!!» 


پی نوشت:

مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها

مسجدی است که دو سه سال قبل به نام شهدای فاطمیون، در محله مان احداث شد...


بعد نوشت:

مزار این شهید عزیز رو پیدا کردم! 


  • نظرات [ ۲ ]

آن گیاه، راز دل من است....

🌱 #از_سروده‌های_امیرالمومنین(علیه السلام)


و فی صدری لباناتٌ

إذا ضاق لها صدری


نکَتُّ الأرض بالکفِّ

و أبدیت لها سرّی


فمَهما تنبتُ الأرضُ

فذاک النّبتُ من بذری


در سینه رازهایی دارم

هر گاه سینه ام از آن ها به تنگ می آید

با دست بر زمین می کوبم

و راز دلم را برای زمین بازگو می کنم

پس هر گاه زمین گیاهی برویاند

آن گیاه

راز دل من است....



این شعر را به همراه داستان آن از اینجا بخوانید:

منتهی الآمال(محدث قمی)/باب دوم/فصل هفتم/در بیان حالات میثم تمار


#تلک_الایام

  • نظرات [ ۰ ]

خدا هوامونو داره! اگر...


 

🍃 میگن همیشه تو اوج ناامیدی‌هاست که گره‌ها باز می‌شه! اما یه شرط داره...ناامید بشی از همه #به_غیر_خدا! و مطمئن باشی که تو همین شرایط سخت، که دیگه از دست هیچ کس کاری بر نمیاد، #خدا_هواتو_داره!

مهم اینه که تا لحظه اخر، پای عهدت بمونی... #پای_تکلیفت! 

 

🔹همونطور که تو زندگی شخصی‌مون، این موضوع صدق میکنه، تو زندگی اجتماعی هم همینطوره!

تو اوج سختی‌ها و تنهایی‌ها که یک ملت فقط خودش هست و #عقایدی که پاش واستاده و طرف مقابلش یه جبهه‌ای که فشار میارن تا این ملت اصولشو زیر پا بذاره، اگه این ملت ترسید و فکر کرد ضعیفه و باید تسلیم بشه، انگار میفته رو یه #دور_باطل، که مدام هی عقب‌نشینی می‌کنه اما باز مشکلاتش هم بیشتر میشه! 

 

🔹تجربه این پنج شش سال ما دقیقا همینو بهمون ثابت کرد...گفتیم امریکا کدخداست...جهان بینی مونو عوض کردیم! وعده های الهی رو فراموش کردیم و بر خلاف انتظارمون روز به روز همه چی بدتر شد! یه روزی دلار ۴ هزار تومنی برامون فاجعه بود...اما به دلار ۱۵، ۲۰ هزار تومنی رسیدیم....

اما اگه به جای ترسیدن، فقط وظیفه‌مونو انجام می‌دادیم؛ اشکالاتمون، نواقصمونو برطرف می‌کردیم، پشت هم وامیستادیم و با گرون‌فروشی و احتکار و...وضعو بدتر نمی‌کردیم، وعده‌های خدا هم برامون محقق میشد و از تنگناها عبور می‌کردیم! 

 

🔹قوانینی که تو جهان هست، ظهور اراده خداست و #خدا_می‌تونه_اراده‌شو_تغییر_بده!! همون‌طوری که دریا رو برای موسی شکافت، همونطوری که درهای بسته رو برای یوسف باز کرد، آتش رو بر ابراهیم سرد کرد...می‌تونه ما رو هم تو این #رویارویی_نابرابر بر طرف مقابلمون پیروز کنه!

 

🔹این روزها که دوباره یه عده‌ای حرف از مذاکره و تسلیم شدن دوباره میزنن، خوبه یه بار برگردیم و این تجربه مونو مرور کنیم! نذاریم طوری محاسباتمونو تغییر بدن که یه اشتباهو #دو_بار تکرار کنیم!

 

  • نظرات [ ۰ ]

تو فقط دنبال نشونه ها باش!

دو سالی هست که ایام نوروز مستند مسابقه‌ای به کارگردانی آقای سعید ابوطالب از تلویزیون پخش میشه

روند مسابقه این طوریه که هیچ کدوم شرکت کننده‌ها نمی‌دونن قراره چه اتفاقی براشون بیفته و تو چه موقعیت‌هایی قرار میگیرن

فقط در طی مسیر باید دنبال نشونه بگردن

و نشونه رو رمزگشایی کنن 

تا بفهمن چه کار باید بکنن کجا باید برن از کیا باید کمک بگیرن و...


جذابیتی که این مسابقه داره به غیر از بحث فرهنگی و محتوایی‌ش همین روندش هست

انگار مدل مسابقه، ادم رو یاد همین زندگی دنیا میندازه

واقعیت زندگی دنیا!


کارگردان مسابقه دنیا

حواسش به تک تک افرادی که تو مسابقه شرکت کردن هست

برا هر کدومشون نشونه اختصاصی میفرسته[ الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق]

اما

ممکنه شرکت کننده ها اونقد درگیر حاشیه های مسابقه بشن، جذابیت های طول مسیری که دارن میرن و...، که نشونه ها رو نبینن!!

و اگر ندیدن یا اگر چند بار دیدن اما اهمیت ندادن کم کم به نقطه ای می رسن که دیگه اصلا نمیتونن متوجه نشونه ها بشن! [ صم بکم عمی فهم لا یعقلون]


و اینجا همون نقطه انحراف از مسیره!

باعث میشه راهو اشتباه برن

از بقیه جا بمونن

وقتشون تلف بشه

و دیر برسن به مرحله بعد

یا اصلا نرسن! 


« و کیست ظالم‌تر از آن کسی که به آیات پروردگارش تذکر داده شود، سپس از آن ها روی بگرداند؟! حتما ما از گناهکاران انتقام می‌گیریم» (آیه ۲۲،سوره مبارکه سجده)


این آیه‌ای که ذکر شد هم دقیقا داره همینو به ما میگه

نشونه ها هستن

اختصاصی برای هر نفر

در طی مسیر هم برات فرستاده میشن

شاید از اولش تا اخر مسیر مشخص نباشه ولی همینطوری که میری جلو و نشونه ها رو دنبال میکنی بقیه راه هم روشن میشه!


اما در طول مسیر اگه حواستو جمع نکنی

اگه درگیر چیزایی بشی که غافلت میکنه از هدفت

ممکنه نبینی نشونه ها رو

و این ندیدن ها

اخرش جز جا موندن و منحرف شدن

هیچ نتیجه دیگه‌ای نداره!



راستی این مسابقه یه نکته دیگه هم داره:

تو این مسابقه فقط شرکت کننده باش، نه کارگردان! 

به عبارتی فقط بنده باش و بندگی کن! سعی نکن خدایی کنی!


تفاوتش میدونین تو چیه؟ 

وقتی بنده هستی میدونی خدا حواسش بهت هست

تنهات نمیذاره

تو فقط باید وظیفه تو انجام بدی

و بعد بهش اعتماد کنی[ و من یتوکل علی الله فهو حسبه]

بدونی همه چی رو حساب و کتابه [قد جعل الله لکل شئ قدرا]

هیچی اتفاقی نیست

رو همه چی باید حساس باشی و منتظر! 

نمیخواد حرص بخوری که مرحله بعدی چه اتفاقی میخواد بیفته

تو فقط دقت کن!

از چیزایی که حواستو پرت میکنه دوری کن

فقط نترس و برو جلو

تو هر مرحله‌ای که قرار میگیری، پس میتونی که انجامش بدی و از پسش بربیای و گر نه الان اینجا نبودی!

سنگ راه کس دیگه‌ای هم نشو

تا نشونه ها رو ببینی و بری جلو

راه برات روشن میشه [ لنهدینهم سبلنا]

حتی اگر از الان اخرش معلوم نباشه... :)


این عمل به تکلیف و اعتماد و توکل، ادم رو از این همه استرس و نگرانی نجات میده! و ارامش رو تو زندگی حکم فرما میکنه ^__^



  • نظرات [ ۱ ]

که تحمل هر دردی ممکن است الا دلتنگی!

به حضرت مادر می گفتند

یا شب گریه کن یا روز

مادرمان رفتند بیرون شهر بیت الاحزان ساختند برای خودشان

این روزها

به یک بیت الاحزان محتاجم

بیت الاحزانی که بشود در آن ساعت ها گریه کرد


وقت هایی هست ک میخواهم ب مادر بگویم:

مادر! بس است...

تا کی گریه میکنی؟!


یادم می اید از حضرت مادر...

چطور مادرمان نتوانستند فراق پدر را تاب بیاورند؟؟

چطور در روزهای بدون پیامبر، نفس کشیدن سخت بود؟؟


هیچ نمی گویم ب مادرم...


خودم هم این روزها

دلتنگم

در دوری از پدر...


شاید خیلی وقت بود ک اینقدر دوری از پدر ...طاقتم را طاق نمی کرد!

اما حالا...

امشب شب نهمی است ک پدر رفته اند سفر...برای تبلیغ ماه رمضان!

و تمام لحظه لحظه و وجودم پر شده از دلتنگی


امسال

شهادت حضرت امیر

غم سنگینی بر دلم احساس می کردم

از دست دادن پدربزرگم

دوری از پدرم

و شهادت حضرت پدر...



پی نوشت:

- عذرخواهم که این روزها حال و هوای این وبلاگ پر شده از دلتنگی

وبلاگ

روزنوشت های ماست

و چه می شود گفت وقتی روزهای من ....


- می شود این شب ها برای مادرم دعا کنید؟؟

دیدن این ذره ذره سوختن مادرم 

خیلی سخت است...

خصوصا اینکه هیچ‌کاری جز دعا

نمی توانم انجام بدهم!

تنها وسیله ارامش و نجات...

  • نظرات [ ۳ ]

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است/ بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم!

الشیطان یعدکم الفقر...و یامرکم بالفحشاء...(سوره بقره، ایه ۲۶۲)


شیطان ما رو از نداری، از ناتوان شدن می ترسونه! که چه کار نکنیم؟؟ که وارد میدان عمل نشیم! این آیه بعد از دستور انفاق اومده...دستور به انفاق از بهترین اموالمون، بهترین دارایی هامون! و انفاق یعنی بخششی که شکافی رو پر کنه*! یک شکاف اجتماعی! 

و انفاق یعنی یک اثرگذاری اجتماعی...

در راستای تحقق توحید!


به این فکر می کردم که در عرصه کار فرهنگی و اجتماعی هم شیطان دقیقا همین کارو میکنه! ما رو می ترسونه! از آینده...از اینکه شاید بعدا ناتوان بشی...شاید اگه بری وارد این کار فرهنگی و اجتماعی بشی، از زندگیت بیفتی...از درست...از زندگی خانوادگیت...بچه هات و...

شاید اگه بری وسط کار از پسش بر نیای! 

شاید بری و کمبود امکانات زمینت بزنه!

و هزاران شاید دیگه...


و وقتی کناره گیری می کنیم

وقتی کنج عافیت می طلبیم

اون وقت کارشو شروع میکنه!

وقتی آرزوهای ما، اهداف ما، آرمان هامون...کوچیک شد و از حد زندگی شخصی و خانوادگی فراتر نرفت...خود ما هم کوچیک می شیم و کم کم ب فساد کشیده میشیم...


*: حضرت آقا در کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، انفاق رو این طور معنا می کنند.


پی نوشت: این روزها به لطف خدا درگیر راه انداختن یک کار فرهنگی اجتماعی مهم هستیم...کاری که در نگاه اول، خیلی خیلی غیرممکن به نظر میاد! و سنگ های زیادی هم سر راهش هست یا ایجاد میشه! اما به قول استاد عزیزمون، در کار جهادی آدم خسته نمیشه، ناامید نمیشه، دست از تلاش برنمیداره...

خیلی سخته اما چشم امیدمون به خدایی هست که خودش ایده این کارو تو ذهنمون انداخته :)

برامون دعا کنید...


  • نظرات [ ۳ ]
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan