قطره

الحمدلله علی کل حال...

ناراحتی‌های روحی...

«آنچه همه را مطمئن می‌کند و آتش فروزان نفس سرکش و زیادت طلب را خاموش می‌نماید، وصول به اوست، و ذکر حقیقی او چون جلوه اوست، استغراق در آن آرامش بخش است؛ "الا بذکر الله تطمئن القلوب". گویی فرماید: توجه توجه! به ذکر او فرو رو، تا قلبت که سرگشته و حیرت‌زده از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه پرواز می‌کند، طمانینه حاصل کند.

پس ای فرزند عزیزم! که [امیدوارم] خداوند تو را با ذکر خود مطمئن القلب فرماید، نصیحت و وصیت پدر سرگشته و حیرت‌زده‌ات را بشنو و به این در و آن در برای رسیدن به مقام و شهرت و آنچه مورد [نظر] شهوات نفسانیه است مزن، که به هر چه برسی، از نرسیدن به مافوق او متاثر میشوی و حسرت بالاتر را میبری و ناراحتی های روحی‌ات افزون می‌شود...

گوید: "لیکلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم والله لا یحب کل مختال فخور" انسان در این عالم در معرض تحولات است، گاهی مصیبتهایی بر او وارد میشود و گاهی دنیا به او رو می‌آورد و به مقام و جاه و مال و منال و قدرت و نعمت میرسد و این هر دو پایدار نیست. نه آن کم و کاستی ها و مصیبتها تو را محزون کند که عنان صبر از دستت برود، که گاه شود آنچه مصیبت و‌ کمبود است، برای تو خیر و صلاح باشد:" عسی ان تکرهوا شیئا و‌ هو خیر لکم" و در اقبال دنیا و رسیدن به آنچه شهوات اقتضا میکند خود را مباز و تکبر و فخر بر بندگان خدا مکن، که بسا باشد که آنچه را خیر میدانی شر باشد برای تو...»

بخشی از نامه حضرت امام (رحمة الله علیه) به حاج سید احمدآقا خمینی. ۶۱/۲/۸

 

+ حاج اقا انصاریان تو مراسم احیاء شب نوزدهم احادیثی رو در باب رحمت خدا و فلسفه گرفتاری‌ها بیان کردند: 

« - وقتی مومن اونقد گناهانش زیاد باشه ک دیگه کاری از دست خودش برای جبران برنیاد، خدا او رو دچار غصه شدیدی میکنه ک جبران گناهانش بشه. 

- بنده مومن نزد خدا مقامی داره ک ب اون نمیرسه مگه اینکه یا دچار مشکل مالی بشه یا مشکل جسمی پیدا کنه. 

-خدا بنده رو ب اندازه جایگاهی که نزدش داره گرفتار میکنه...»

و بعد هم فرمودند : «از درد و‌گرفتاری ننالید!!!»

++ فکرشو میکردید که همین ناراحتی‌ها، همین غصه‌ها، همین رنج‌های زندگی، در واقع محبت و لطف خدا باشه برای ما؟؟؟

الهی لک الحمد...

 

  • نظرات [ ۲ ]

خدا بزرگتر از دردها و رنج‌های ماست...

مدتها قبل، زمانی که خیلی حساس و دقیق شده بودم برای جبران گناهان و...عادت کرده بودم که لحظه لحظه هایم را ثبت کنم. این یادداشت کوتاه را همان زمانها نوشته بودم:

«سر نماز صبح
در حالی ک ذهنم عمیقا درگیر این بود ک
گناه شامل مرور زمان نمیشود
و باید یک طوری کفاره گناهانم را بدهم و جبران کنم
و این دست خالیم و....
وقتی گفتم الله اکبر 
یکهو ب دلم و ذهنم آمد ک

خدا بزرگتر از گناهان ماست!»

 

همین عبارت کوتاه، که احتمالا خیلی هم راحت به زبان می‌آوریم، دوای بسیاری از دردهای ماست...

الله اکبر یعنی خدا بزرگتر از گناهان ماست

یعنی خدا بزرگتر از دردهای ماست

خدا بزرگتر از اشتباهات و زمین خوردنهای ماست

خدا بزرگتر از تنهایی های ماست...

خدا بزرگتر از همه رنج‌هایی ست که فکر میکنیم هیچ گاه تمام نخواهند شد...

خدا بزرگتر است. خدا بزرگتر است. بزرگتر است...

 

+حاج آقای حق شناس نقل میفرمودند از قول عالمی که(نقل به‌مضمون): 

«تا خدا یک قدم راه بیشتر نیست: بگو پروردگار من الله است و بر آن استقامت کن...»

همینقدر ساده

و همینقدر دست یافتنی یا دست نیافتنی؟!

 

  • نظرات [ ۲ ]

أنَا الطَّریٖدُ الَّذی آوَیْتَهُ...

داشتم کانال قطره تو ایتا رو مرور میکردم...

برخوردم به این قسمت از کتاب «طوفان دیگری در راه است» از سید مهدی شجاعی...که عجیب به درد این روزهام هم میخوره...

«به نظر من خدا 
بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره
 بهشون رخصت میده که
 یه چند صباحی برن
 و سر و گوشی بجنبونن
چهار تا دونه از زباله دون بخورن
 صابون یه صیادی به تنشون بخوره سنگ بچه هایی زخمی شون بکنه 
سوز سرمایی تنشون رو بلرزونه 
و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه
 که با پوست و رگ و پی‌شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست

اینا وقتی برمیگردن
 دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمیخورن.
 اونایی که نرفتن، 
ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه ولی اینایی که گشت‌هاشونو بیرون زدن و اومدن شش دنگ حواسشون به خونه و صاحبخونه ست»

 

​+ اما من یه کفتری میشناسم، که هر چقد هم زخمی بشه بازم حواسش شش دنگ جمع صاحبخونه نمیشه...بازم حواسش پرته...بازم نمیفهمه...فراموشکاره اصلا! یادش میره بیرون خبری نبوده...یادش میره سوز سرما و درد و رنج غربت و آوارگی رو...به نظرتون صاحبخونه، بازم به این کفتر حواس‌پرت، فرصت میده؟؟!

 

++ برای این کفتر فراموشکار دعا کنید رفقا...لطفا!

 

+++ این چند وقت، پستهای وبلاگ زیاد شد یهو...ببخشید! 

  • نظرات [ ۲ ]

دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است...

در دعای اهل دل باران فراز آخر است

گریه کن در گریه‌ی عاشق صفایی دیگر است
 

عاشقان با اشک تا معراج بالا می‌روند
بهترین سرمایه انسان همین چشم تر است
 

در جواب بی‌وفایی خلوتی با خود بساز
دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است
 
شد فراموش آنکه بیش از قدر خویش آمد به چشم
آنکه با گمنام بودن سر کند نام‌آور است

 

صحبت از پرواز جانکاه است وقتی روح ما

مثل مرغ خانگی زندانی بال و پر است
 

گرچه چندی چهره‌ی خورشید را پوشانده‌اند
در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است

محمدحسن جمشیدی

 

 

+ «گفت: راه حلش اشکه، اشک!»

اللهم ارزقنا...
 

  • نظرات [ ۰ ]

هر چه تو بخواهی، همان!

«برای شهادت یا بهشت رفتن تلاش نکنید

برای رضای او کار کنید

بگویید: خداوندا، نه برای بهشت نه برای شهادت و نه برای ترس از جهنم، فقط برای رضای تو کار می‌‌‌‌کنم و  اگر چه جهنم هم بروم و تو راضی باشی برای من کافی است.»

 

بخشی از وصیت‌نامه شهید علی چیت‌سازیان

 

+ شبیه این جمله رو شهید صدرزاده تو صحبتهاشون داشتند:

«من حتی دعا نمیکنم پیروز بشیم
نه!
فقط دعا میکنم خدا از ما راضی باشه
چه تو پیروزی چه شکست!»

 

  • نظرات [ ۰ ]

از این دل هر جایی‌ام اشکوا الیک...

خدا کجاست؟!

در قلب‌های شکسته...

قلب‌هایی که میشکنن رو‌ خدا خوب خریداری میکنه...

روزمره‌های زندگی باعث میشه غبار بگیره این قلب

و درست وقتی که یک اتفاق باعث میشه بشکنه، همون لحظه لحظه‌ایه که پر میشه از حضور خدا....

حالا فکر کنین

این اتفاق تو ماه رمضان بیفته!

الهی لک الحمد....

 

 

+ تنها به دنیا آمدیم

تنها زندگی می‌کنیم

تنها می‌میریم

و تنها برانگیخته می‌شویم...

کاش نذاریم این حقایق هیچ‌وقت از صفحه ذهن و دلمون پاک بشه!

  • نظرات [ ۰ ]

دردم فراقتان و دوا...

 

اگر از کرونا نمیریم

این هجران ما رو میکشه...

این درد

درد دوری از امام رضا علیه السلام

درد اینکه تو مشهد باشی اما نتونی بری حرم

درد اینکه نتونیم بریم رو به روی پنجره فولاد، بست بشینیم، در حالی که سرمونو تکیه دادیم به دیوارای حرم...اشک بریزیم و اشک بریزیم و دونه دونه درددل هامونو ب آقا بگیم...و احساس کنیم دست نوازشی که به سرمون میکشن...و بار سنگین قلبمونو سبک میکنن...

و هی زیر لب زمزمه کنیم: 

اگر گریان به دیوار حرم تکیه نمیدادم

کدامین کوه طاقت داشت این حال پریشان را؟؟؟

آقاجان

این درد فراق ما رو خواهد کشت

حتی اگر جسممون رو نکشه

روحمون رو ذره ذره آب میکنه و از بین میبره...

 

  • نظرات [ ۱ ]

تغییر موقعیت!

نشسته بودیم روی نیمکت کنار درب دانشکده مهندسی. قبل کلاس یکی از دروس عمومی بود فکر کنم. تمام اون یک ساعت، کمتر یا بیشتر، داشت تلاش میکرد قانعم کنه که برگردم سر کار نشریه. من فقط گوش میدادم با چشمهای پر از اشک و بغض در گلو. اون زمان به این نتیجه رسیده بودم که برای این کار ساخته نشدم. ضعیفم. یا مثلا فلان نقطه ضعف رو دارم ک باعث میشه هم به خودم اسیب وارد بشه هم به نشریه. یک جمله‌ای گفت، که هر چی بیشتر میگذشت و میگذره، بیشتر بهش ایمان میارم؛ گفت: اگه نقطه ضعف داری، با فرار کردن از مسئولیت، یا جابجایی موقعیت، نقطه ضعفت از بین نمیره، تو هر جا بری اون نقطه ضعفت رو همراه خودت میبری، پس با خودت روراست باش! محکم پای این مسئولیت واستا و نقطه ضعفت رو همینجا حلش کن! 

................

چند وقتی شده بود یک فکری مدام توی ذهنم تکرار میشد. اینکه خیلی کارهای خوب هست که فقط به واسطه دوری مسیر، نمیتونم انجامشون بدم و ب همین واسطه کلی از پیشرفت علمی و معنوی و ...عقب موندم. این شد که وقتی به خاطر حال نامساعد مادرم، بعضیها پیشنهاد میدادن که خونه رو عوض کنیم، من هم با اصرار بیشتری میگفتم: اره، این بهترین انتخابیه ک میتونیم بکنیم. 

خونه رو عوض کردیم. رفتیم جایی که هم راحت تر و بیشتر میشد رفت زیارت امام رضا علیه السلام، هم به مرکز شهر نزدیک شدیم و رفت و آمدها دیگه سخت نبود، هم راحت تر میشد رفت کتابخونه و...

فکر میکنید چقدر از این آمال و رویاها پردازی‌هام محقق شد؟! خوشبینانه ش اینه که ده درصد. حتی حال مامانم هم خیلی خیلی نامساعدتر از قبل شد. حال روحی خودم هم. و حتی خیلی از عادات و برنامه های خوبی که تو خونه قبلی مقید به انجامشون شده بودم، اینجا همه رو از دست دادم. مثل قبل فقط هفته ای یکی دو روز تونستم برم کتابخونه، مثل قبل فقط هفته ای یک بار میرفتم زیارت و...

................

این دو تا خاطره و تجربه رو نقل کردم ک بگم واقعا تو هر موقعیتی اگر مساله ای وجود داره، تو همون موقعیت تلاش کنیم حلش کنیم. نقاط ضعف ما و مسائل زندگی مون خیلی وقتا صرفا با جابجایی و ...درست نمیشه. ما فقط اونا رو با خودمون حمل میکنیم. حتی شاید با این دست دست کردنها زمان مناسب برای حل مساله رو هم از دست بدیم...

 

+ یک ماه میشد ک هیچ پستی نذاشته بودم، نظر دوست عزیزم رو ک دیدم به مغزم فشار اوردم که ببینم آیا میتونم حرفی بزنم اینجا یا نه...نتیجه ش شد این پست. امیدوارم مفید بوده باشه : )

  • نظرات [ ۴ ]

ما اگر گمگشته راهیم عیب از جاده نیست، جاده ها جا می‌گذارند آن که را آماده نیست...

آن روزهای اول، همان روزهای اول ِ بعد ِ حاج قاسم، همان جمعه ای که از خانه زدیم بیرون و در خیابان ها مشتهایمان را گره کردیم و از عمق وجودمان میگفتیم: «میکشم میکشم آن که برادرم کشت» و با عقیده ای محکمتر از قبل فریاد میزدیم :«مرگ بر آمریکا»، وقتی در خیابان راه می‌رفتم...واقعیتش این است که حتی نمی توانستم راه بروم، نمیتوانستیم راه برویم، هر چند قدم باید مینشستیم. فکرش را هم نمیکردم روزی برسد که به خاطر فقدان عزیزی، احساس کنم کمرم شکسته! اما واقعا همینطور بود..‌وقتی در خیابان راه می رفتم انگار به سختی خودم را می کشاندم...که باشم، که نفس بکشم که زنده بمانم! که زنده بمانم؟ بارها و بارها با خودم گفتم: چطور زنده بمانم در دنیایی که حاج قاسم در آن نفس نمیکشد؟ و مدام یادم می‌آمد از آن لحظه ای که ارباب بر پیکر حضرت علی اکبر فرمودند: بعد از تو خاک بر سر دنیا! انگار تا آن لحظه معنای این جمله را نفهمیده بودم! 

آن روز بعد اینکه جمعیت پراکنده شد، همینطوری نشستیم گوشه میدان شهدا. هوا سرد بود. مغز استخوانمان میسوخت. اما به هم نگاه میکردیم و میگفتیم: ما پای رفتن به خانه را نداریم! همانجا نشستیم. روضه حضرت مادر گوش دادیم. ارام اشک ریختیم...ما نمیخواستیم برگردیم خانه. برمیگشتیم خانه که چه کنیم؟ روز تشییع حاج قاسم هم...همینطور میرفتیم و‌ میرفتیم. بیشتر از پنج شش ساعت بود که مسیر یک ساعته میدان پانزده خرداد تا حرم را میرفتیم اما نمیرسیدیم...میخواستیم بمانیم در خیابان اصلا. در همان هوای سرد استخوان سوز. یا نه! حداقل گوشه صحن جامع، کنار پیکر حاج قاسم. آنجا باید میماندیم...تا کی؟ اقای پناهیان گفته بود: «بمونید تا آقاتون بیاد!» 

 

سال ۹۸ سال پرماجرایی بود، سال اتفاقات عجیب و غریب. ابتلائات پشت سر هم و بی فاصله رخ میدادند. درست مانند غواصی ک در یک دریای مواج شناور است و فقط فرصت پیدا میکند یک لحظه سرش را بیرون بیاورد یک نفسی تازه کند و دویاره برود زیر آب.

اما این سال همانقدر که ناراحتی داشت، جلوه های زیبا هم داشت و اصلا مگر «ان مع العسر یسرا» معنایش جز این است؟! در دل سختی ها زیبایی هم هست اسانی هم هست گشایش و فرصت هم هست. و اصلا زندگی یعنی همین! که :«و لقد خلقنا الانسان فی کبد»...

 

بچه که بودیم هر سال مدرسه مانور زلزله داشت برای تمرین، که مثلا یاد بگیریم اگر زلزله آمد چه کنیم. این اواخر انگار خدا هم برای بچه های انقلاب مانور برپا کرده بود. مانور خدمت، مانور جهاد، مانور دل کندن از خانه و زندگی و راحتی و اسایش...

بماند که خیلی از مسائل یه خاطر سوء تدبیرها و بی توجهی های مسئولین بوده و هست اما بالاخره «و لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط...» هم هست دیگر! 

 

آن شب...آن شب جمعه همین ساعتها، وقتی سردار دلها...خبر را که شنیدیم به دلمان افتاد، به دل همه مان، که : انگار دارد اتفاقات عجیبی رقم میخورد...انگار قرار است ...انگار خدا برنامه هایش را پیش میبرد...و فقط ما باید سعی کنیم که در این ماجرا، در نقطه تکلیف باشیم. و جا نمانیم و...

خلاصه! همه اتفاقات تلخ و شیرین سال ۹۸ به جای خود، اما داغ سردار، کمرمان را شکست! و البته حادثه ای بود که خبر میداد، خبری در راه است! همان خبری که پیر خمین وعده داده بود:

«از هیاهوی قدرتمندان نهراسید که این قرن به خواست خداوند قادر، قرن غلبه مستضعفان بر مستکبران و حق بر باطل است»

 امام خمینی(ره) | ۱۵ شهریور ۱۳۶۰

همین! 

امشب، اخرین شب سال ۹۸ خیلی بغضها در دلم هست؛ مثل یک ساله شدن رفتن پدربزرگم... اما آن بغضی که گلویم را می‌فشارد فقط داغ حاج قاسم است...امشب روضه امام موسی کاظم علیه السلام را که می خواندند؛ یعنی کلا این اواخر هر روضه ای ک میشنوم تنها سوالی که در ذهنم تکرار میشود همین است که: چرا؟! 

چرا این همه غربت؟ سختی؟ زجر؟ شکنجه؟ اسارت؟! شهادت؟ میدانید انگار از معلول میشود به علت رسید. از مخلوق میشود به خالق رسید. آن هدف والایی که دردانه های عالم خلقت به پای آن قربانی میشوند، آن هدفی که حاج قاسم...میدانید؟ امثال ماها که در عصر غیبت، امام روح الله را ندیدیم، شهدایی مثل خرازی و باکری و همت و چمران را هم ندیدیم. فقط یک سرباز روح الله و خامنه ای دیدیم که چگونه برای آن هدف والا قربانی شد. ما فقط عاشق او بودیم، عاشق حاج قاسم. و عشقمان به او، می‌تواند ما را به عشق به هدفش و معشوقش برساند! ما خداپرست بودیم، مسلمان بودیم، اهل بیت را دوست داشتیم، امام خامنه ای مان را دوست داشتیم اما با شهادت حاج قاسم انگار یک بار دیگر ایمان آوردیم! یک بار دیگر عاشق شدیم...

+ ببخشید اگر متن کمی پراکنده شده...اصلا وقتی امدم اینجا همان جمله اول در ذهنم بود و بقیه ...این یک بار هر چه به ذهنم امد نوشتم. 

++ امسال سال ۱۳۹۹ آخرین سال این قرن است. چه کسی فکرش را میکرد قرنی ک اغازش با ظهور سلطنت پهلوی بوده، در میانه اش به فروپاشی نظام ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی برسد و در پایانش... . پایان این قرن چه خواهد بود و ب کجا خواهد رسید؟! 

 

بعد نوشت:

امثال من

خاک پای خدمتگزاران و سربازان و عاشقان حاج قاسم هم نیستیم...

ففط میشود قدری امید داشت که فطرتی ک خدا درون ما ب ودیعه نهاده، هنوز کاملا با هواهای نفسانی و مادیات پوشیده نشده، که در برابر حاج قاسم نشکند و فرو نریزد و احساس محبت نکند...

  • نظرات [ ۴ ]

زندگی نیست این که ما داریم، عمر معنای دیگری دارد!

تا همین چند وقت قبل

هر روز صبح که از خواب بیدار میشدیم

پرده اشپزخونه رو که کنار میزدیم

و افتاب می‌تابید روی گل‌های مامان

این گل هم روشو میکرد به سمت نور آفتاب

سرحال و سرزنده

اما یک روز که بیدار شدیم

دیدیم اینطوری شده

داخلش پوک شده

خراب شده

و اینطوری پژمرده

در حالی که تا روز قبلش فرقی با بقیه گلا نداشت

فکر نمیکردیم مشکلی داشته باشه...

.

.

.

 

خیلی از ادمها هم هستن 

که وقتی نگاهشون میکنی

باهاشون حرف میزنی

مثه بقیه ن

معمولی معمولی

اما یه روز میرسه

که میبینی شکسته شدن

دیگه مثه قبل نیستن

از پا افتادن

و تعجب میکنی که اخه چی شد؟ تا همین دیروز که حالش خوب بود!

انسان موجود عجیب و پیچیده ایه

ممکنه روح و روانش خیلی داغون باشه، اما ظاهرش نشون نده...مقاومت کنه در برابر مسائل و مشکلاتش، تنهای تنها! و هیچ کس هم متوجه نشه که داره نابود میشه...ولی یه روز این مقاومت میشکنه! میدونین چرا؟ چون هیچ ادمی تنهایی نمیتونه مقاومت کنه! تنها نمیتونه تاب بیاره سختی ها رو! 

ای کاش حرف زدن کار اسونی بود...ای کاش شریک کردن دیگران توی غم‌ها و غصه ها راحت بود! اما نمیشه! خیلی سخته! چون بقیه اونقد درگیر زندگی خودشون هستن، که آدم خجالت میکشه بخواد بار غمهاش رو دوش بقیه هم بندازه! برا همینه ک ترجیح میده تنهایی همه چی رو تحمل کنه! 

 

دلم میخواست اونقدر مشغول آرمانها و مسائل بزرگ میشدم، که فرصت فکر کردن به دغدغه های حقیر رو نمی داشتم! مسائل بزرگ ادم رو قوی میکنه، که دیگه مسائل کوچیک از پا نندازش... اما حیف و حیف و حیف! دغدغه های بزرگ رو خدا به هر کسی نمیده! توفیق میخواد...

 

 

  • نظرات [ ۰ ]

لا ایمان لمن لا حیاء له

الحمدلله چند وقتی است که توفیق مطالعه بعضی از کتاب های حاج اقا مجتبی تهرانی را پیدا کرده ام.

اولین بار دو سال پیش، سر یکی از کلاس ها استاد از شرح خطبه منا صحبت کردند و منی که اصلا تا به حال اسم خطبه منا هم به گوشم نخورده بود رفتم سراغ کتابخانه پدر و دیدم که بله؛ اخرین جلد کتاب سلوک عاشورایی، همان شرح خطبه مناست. 

بعدها هم شنیدم که حاج اقا مجتبی شاگرد حضرت امام رحمه الله علیه بوده اند و هر چه پیش میرفتم احساس میکردم واقعا آنچه ایشان بیان میکنند دقیقا همان اسلام نابی است که امام میفرمودند. 

خیلی جالب است که مخاطب ایشان، اهالی بازار بوده اند و در عین حال مطالبی که مطرح میشود نه خیلی سخت و پیچیده است که قابل فهم نباشد و نه خیلی اسان که نیاز به تفکر نداشته باشد.

کتابی که این چند روز در حال مطالعه آن هستم، کتاب حیا، موهبتی الهی از مجموعه کتاب های ادب الهی است. 

مفهومی که در سرتاسر کتاب تکرار میشود این است که:

حیا؛ یعنی پرده داری اساس ایمان و اساس تربیت است و محور اموزه های اسلام... 

 

کتاب را که میخواندم مدام حسرت میخوردم که چرا این مفاهیم ناب آنقدرها در منابر و ...مطرح نمیشود و چه تبعات منفی ای داشته این مطرح نشدن ها! 

فکر میکنم همه خصوصا پدر و مادرها و مربیان و کسانی که به نحوی با مقوله تربیت در ارتباط اند حتما باید این کتاب را مطالعه کنند.  

 

در قسمتی از کتاب میخوانیم:

«راجع به حالات ائمه علیهم السلام نگاه کنید. ... در تاریخ دارد که امام حسن علیه السلام جلوی امام علی علیه السلام منبر نمیرفت و صحبت نمیکرد؛ از شدت حیا بوده است؛ چون طرف مقابل عظیم است؛ بزرگ است. توجه کردید؟

نکته ای را عرض کنم؛ آیا تا به حال در تاریخ جایی را دیده اید که امام علی علیه السلام در زمانی که پیغمبر صلی الله علیه و اله حیات داشتند، یک خطبه بخواند؟ ...

انسان باید خیلی مراقب باشد. گاهی انسان باید جلوی عظمت ها را بگیرد. کسی که این کار را نکند کاشف از این است که او انسان ضعیفی است؛ مطلبی را بلد هستی، خب باش! فرض کنید دو نفر نشسته اند و دارند صحبت میکنند. من هم مطلب را بلد هستم، اما آنها بزرگ هستند؛ خودم را داخل مطلب میدانم. این انسان حیا ندارد یا حیای او کم است...»

صفحه 182

 

+ یکی از نکاتی که استاد عزیزمان همیشه تاکید دارند این است که برای فهم اسلام ناب، اول از همه به صحیفه امام و صحبتهای حضرت آقا رجوع کنیم. در کنار آن، بقیه آثار امام، از جمله آثار اخلاقی و... مثل چهل حدیث، شرح حدیث جنود عقل و جهل را هم بخوانیم. و برای فهم بهتر این کتابها آثار شاگردان امام و علمایی مثل حاج آقا مجتبی و آیت الله حائری شیرازی را هم مطالعه کنیم.

 

++ یک وقت سوء برداشت نشود که همه این کتابها را خوانده ام. ما هنوز به نقطه صفر هم نرسیده ایم! ؛)

 

+++ راستی با این روند معرفی کتاب در وبلاگ‌ موافقید؟

  

  • نظرات [ ۷ ]

زندگی خوب، مرگ خوب

 

سلام 
سایت عماریار تا آخر اسفند
اشتراک رایگان داره برای تماشای مستندها و فیلمهاش...

پیشنهاد میکنم مستند « زندگی خوب، مرگ خوب» روایت زندگی شهید سید عباس موسوی، دبیر کل سابق حزب الله لبنان، و همسر بزرگوارشون ،شهیده سهام موسوی، رو از دست ندید

 زندگی خوب، مرگ خوب

 

+ ان شاالله فرصت بشه سعی میکنم از کتاب «هم قسم»، زندگی شهیده سهام موسوی (ام یاسر) هم بخش هایی رو اینجا بگذارم :) 

  • نظرات [ ۱ ]

جان شیعه اهل سنت

خانمهای خانه دار که می ایند کتابخانه معمولا دنبال رمان هستند. رمان عاشقانه. یکی از کتابهایی که مورد پسند اکثریت واقع شده، «جان شیعه اهل سنت» اثر خانم فاطمه ولی نژاد است. 

داستان پسری شیعه (مجید) که به دختری اهل سنت (الهه) دل میبندد و بعد شرح اتفاقاتی که برایشان می افتد. داستان زندگی آنها خیلی معمولی است اما در خلال داستان نکات خوبی در مورد سبک زندگی اسلامی ایرانی بیان میشود. ضمن اینکه بحثهای گاه و بیگاه الهه با مجید که سعی دارد همسرش را به سمت عقاید خودش سوق دهد باعث به چالش کشیده شدن مخاطب میشود. استدلالهای مجید در پایبندی به عقایدش خیلی پیچیده نیست و قانعت میکند و البته رد پای داعش هم در داستان دیده میشود.

این روزهای تعطیلی فرصت خوبی است برای خواندن این کتاب. این هم لینک وبلاگ نویسنده که فایل پی دی اف داستان را هم به اشتراک گذاشته:

http://fatemehvalinejad.blog.ir/

کتاب ظاهرا چاپ یا تجدید چاپ نشده. برای همین با اجازه نویسنده، مسئولان کتابخانه دو نسخه پرینت گرفته اند برای دو شعبه کتابخانه. اینقدر که امانت برده شده نیاز به صحافی دارد فکر کنم!

خانم ولی نژاد به تازگی کانالی هم ایجاد کرده اند در پیام رسانها با عنوان «داستانهای ممنوعه» و هر شب یک قسمت داستان می گذارند. داستان اخیرشان هم در مورد مقاومت مردم در شهر آمرلی عراق است. 

 

*چند روز قبل نکته جالبی گفتند یکی از دوستان: اینکه وقتی افراد رمان میخوانند سبک زندگی و الگویی که در کتاب می بینند چون میدانند واقعی نیست، خیلی در ذهنشان دست به مقایسه زندگی شان با شخصیت های داستان نمیزنند اما به مرور زمان و به صورت غیر مستقیم در زندگی شان اثر میگذارد، کمی فکر کردم و اثر رمانها را بر خودم مرور کردم دیدم بله؛ واقعا در طولانی مدت روی اخلاق و رفتارم اثر میگذارند! 

+ این روزها دلمان به درد می آید؛ به خاطر از دست دادن هموطنانمان. به خاطر نبود نظارت در توزیع ماسک و مواد ضدعفونی کننده. نمی دانم دقیقا چه ساز و کاری باعث این اتفاقات میشود اما فکر میکنم اگر از نظارت مردمی استفاده بشود در این موضوع، تا حد زیادی مشکل حل شود. 

 

+ همانقدر که دلمان میسوزد و واقعا مستاصلیم برای این روزها خصوصا برای مشاغل خرد و دست فروش ها و... که سخت ترین شرایط را دارند دلمان هم میسوزد برای مسلمانان مظلوم هند. و چه کنیم که یکی مثل من کاری جز کمک مالی خیلی خیلی اندک و در حد بضاعت برای هموطنان و از آن طرف امضای طومار اعتراض نسبت به کشتار مسلمانان هند از دستش بر نمی آید؟! 

  • نظرات [ ۲ ]

یقینا کله خیر...

میگویند در هر ابتلایی، درسی هست، خیری هست؛ ویروس منحوس کرونا درست در زمانی وارد کشور ما شد که بهترین ماه های سال است برای مان

ماه رجب، شعبان و...خدا نکند اما حتی شاید ماه رمضان...

ماه هایی که اوج تجمعات مذهبی، مراسم جشن، شادی و دورهمی های خانوادگی و دوستانه است.

برای جامعه ای که فرهنگش تا این اندازه جمع گراست، در خانه ماندن خیلی سخت است؛ اما شاید نکته مثبت ماجرا همین باشد که قدر این اجتماعات فراوانمان را بدانیم.

شاید خیلی چیزها برایمان عادی شده بود و به چشم نعمتها و فرصتهای الهی به انها نگاه نمیکردیم، اما حالا که نمی توانیم برویم مسجد، نماز جمعه، اعتکاف، زیارت، جشن میلاد ائمه علیم السلام و... حالا می فهمیم زندگی چه بخش های خوبی داشته که شاید خیلی سپاسگزارش نبوده ایم!

یک اتفاق خوب دیگری هم که می تواند این روزها بیفتد همین است که شاید به خاطر اینکه مجبوریم درخانه بمانیم مجبور بشویم سبک زندگی مان را هم اصلاح کنیم. یعنی اصلا این غلط غلوط های سبک زندگی به چشممان بیاید. 

کل 24 ساعت را که نمی توانیم سرهایمان را بکنیم توی گوشی! بالاخره یک زمانهایی خسته میشویم و نگاه هایمان را از گوشی میگیریم و میدوزیم به خانه و خانواده؛ چقدر میشود حرفهایی که مشغله ها اجازه نمی داده به اعضای خانواده بزنیم، به آنها بگوییم. یا بنشینیم پای حرفهایشان. یا اینکه سرگرمی های جدید برای خودمان ایجاد کنیم. مثل کتاب خواندن : ) 

برویم کتابهایی که مدتها در قفسه خاک میخورده را برداریم و مطالعه کنیم. 

شاید به برکت همین تعطیلی اجباری، مطالعه هم شد جزء عادات زندگیمان که بعد از تعطیلی هم نتوانیم کنارش بگذاریم. 

 

+ «یقینا کله خیر» تکیه کلام حاج قاسم بوده. دختر خانم عزیز و بزرگوارشان نقل کرده بودند در صفحه مجازی. خیلی زیباست. نه؟ همین نگاه سردار بوده که در دل تهدیدها و بحرانها هم همیشه فرصت میدیده یا فرصت میساخته!

 

+ در مورد این جر و بحثها پیرامون کرونا و اقدامات پیشگیرانه مربوط به آن هم حاج اقا نظافت یک یادداشتی نوشته اند که خواندنش خالی از لطف نیست

http://hvasl.ir/news/161055

  • نظرات [ ۳ ]

فردا مسافرم

سلام

قول داده بودم که کتاب هایی که به واسطه رفت و آمدم به کتابخانه استاد فردی می خوانم را اینجا معرفی کنم.

 این پست اولین معرفی کتاب باشد تا بعد ان شاالله.

در کتابخانه دو کتاب از خانم مریم راهی داریم: «یوما» و «فردا مسافرم»

«یوما» را هنوز فرصت نشده بخوانم(ولی همینقدر بگویم که بین اعضا خیلی طرفدار دارد) اما «فردا مسافرم» را چند وقت قبل مطالعه کردم

در این کتاب، نویسنده از قالب رمان و یک داستان عاشقانه استفاده کرده برای روایت عاشورا
شخصیت اول داستان دختر طرماح(نجوی) است ک سعی میکند جبران کند اشتباهات پدر و همسرش(سعید) را
و البته ب وظیفه خودش عمل کند 
و وارد کاروان اسرای کربلا میشود برای کنیزی. همه داستان از نگاه او روایت میشود
رباب و سکینه و فرزندان پیامبری ک او میبیند...
نجوی یک ادم معمولی است ک خواستگارش را دوست دارد گاهی میخواهد بزند زیر همه چیز و برگردد ب همان زندگی معمولی
 او سختی ها راسختی میبیند نه زیبایی اما در کنار خاندان پیامبر رشد میکند و بزرگ میشود ...
مخاطب با خواندن داستان اطلاعات خوبی در مورد اصل واقعه و خاندان پیامبر دریافت میکند، علت قیام را میفهمد، علت عهدشکنی کوفیان را میفهمد، و شاید این نگاه تند ک «همه انها ک ب یاری امام حسین علیه السلام نرفتند یا اهل دنیا بودند یا دشمن اهل بیت» را تعدیل میکند
خیلی از انهایی ک ب کربلا نرسیدند فقط یک اشتباه ب ظاهر کوچک کردند؛ فقط یک جابجایی اولویت؛
«طرماح» ک با خودش فکر میکند توشه را ب خاندانش میرساند و برمیگردد و «سعید» ک فکر میکند ک باید بنشیند هر وقت اباعبدالله ب کوفه رسید ب یاری ایشان برود!
و اما نقش کلیدی یک دختر را هم نشان میدهد
برخلاف داستان «نامیرا» ک اهمیت نقش مرد در سعادت یا شقاوت همسر را پررنگ میکند این داستان اهمیت نقش زن را برجسته میسازد. اینکه زن اگر بخواهد میتواند هم همسرش را و هم پدرش را بهشتی کند؛ فقط باید ب تکلیفش عمل کند، سختی ها را بچشد و جا نزند...
اگر چه انتهای کتاب معلوم میشود که نجوی و سعید واقعیت بیرونی نداشته اند اما خیلی هم توی ذوق مخاطب نمیخورد! چون پیامی که باید را از طریق این دو شخصیت دریافت کرده است.
داستان ریزه کاری ها و مسائل مهمی در بحث ولایت مداری مطرح میکند؛ چه قبل از عاشورا، چه بعد از ان و با پیروی از امام سجاد علیه السلام...

 

+خیلی دوست داشتم یک قسمت از کتاب را هم اینجا بگذارم اما متاسفانه کتاب را تحویل داده ام :(

 

  • نظرات [ ۲ ]
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ . . . ۷ ۸ ۹
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan