من آن گداصفت پیر و کنایه نفهمم
که گر برانی ام از در
درآیم از در دیگر....

من آن گداصفت پیر و کنایه نفهمم
که گر برانی ام از در
درآیم از در دیگر....
احسانو میگفت: اگر قرار باشه وقتی بمیریم کتاب زندگی ما چند ورق بیشتر نداشته باشه که توش همه چیز خیلی عادی و معمولی رفته جلو، اصلا جذاب نیست! داستان زندگی ما وقتی جذابه که کتاب زندگی مون قطور باشه و پر از اتفاقات خاص...اتفاقاتی که مخصوص زندگی تو بوده...(نقل ب مضمون)
خوبی وبلاگ همیشه برای من این بود که روند زندگیم رو مرور کنم و یادم بیاد...
مرور دوباره وبلاگ باعث شد از حال بسیار بدی ک توش بودم بیام بیرون و کمی بهتر بشم...
یادم بیاد که من تو بالا پایین های زندگی ب این نتیجه رسیده بودم ک خوشی ها تو دل سختی هاست و باید یاد بگیرم در دل سختی ها برای خودم دلخوشی های کوچک ایجاد کنم ، اینکه آسمون همیشه ابری نمیمونه و بالاخره یه روز آفتابی میشه و....
در چنین موقعیت هایی مثل موقعیت فعلی که اتفاقی حال بدی رو برام ب وجود آورد ....(جمله ناتمام! یادم نمیاد میخواستم چی بگم! ولی پاکش هم نمیکنم چون لابد ی چیز مهمی میخواستم بگم...)
الان تقریبا نزدیک چهل ساعته که از شروع تدریجی بد شدن حالم میگذره
اول فکر کردم خوبم
فکر کردم قوی شدم و دیگه مثل قبل ب هم نمیریزم
اول با یک دید عرفانی به مسأله نگاه کردم
اما به مرور بدتر شدم
بدتر و بدتر
طوری که دیشب به حرف های کفرآمیز رسیدم...
ولی الان به طرز باورنکردنی حالم بهتره
با اینکه فکر میکردم مثل قبل تا مدتها حال بدم ادامه خواهد داشت...
ادامه آن جمله ناتمام رو یادم اومد ؛ سوالی ک شروع حال بد منه، یک کلمه است: چرا؟ چرا من؟ چرا ما؟
چرا زندگی من نباید مثل بقیه باشه؟ خدایا من از تو یه زندگی معمولی میخواستم...
نه! واقعیت اینه که من هیچ وقت از خدا یه زندگی معمولی نخواستم...هیچ وقت نخواستم مثل بقیه باشم... و خدا هم با من چنین کرد!
من در آینده ، اگه بخوام از خاطرات زندگیم برای کسی بگم، خاطرات معمولی ندارم؛ توی خاطراتم میتونم بگم که برای به دست آوردن هر چیزی چقدر رنج کشیدم، چقدر صبر کردم، چه روزایی رو دیدم و چقدر با غم و حال بد درونیم مبارزه کردم!!
و همینها باعث شرح صدرم شد
تا حدی
به اندازه خودم
من
معصومه کوچولویی که ضیق صدر شدیدی داشت
با این مقدرات خدا کم کم از اون تنگی فاصله گرفت تا به انشراح برسه...
امید که، از تنگی قبر هم فاصله گرفته باشم ...
خدایا
باشه
با اینکه گفتم انگار منو نمیبینی
انگار منو رها کردی
آقای امام رضا
اهل بیت
و شهدایی که دیشب خیلی بهتون حرفایی بدی زدم
ولی من ته ته دلم
دوستتون دارم
و مطمئنم شما هم هوامو دارین
من یه بار دیگه از جام بلند میشم
تکه های قلبم و جمع میکنم و دوباره سعی میکنم بخندم و دوباره ادامه بدم
باشه ، من به شما اعتماد دارم...من اینجوری فکر میکنم که شما هم دوستم دارین ، منتظرم...منتظر اون فرج بعد از شدت...
داشتم فکر میکردم که شاید همین انتظار فرجی که من دارم میکشم(نه به معنای انتظار ظهور امام زمان، انتظار فرج در زندگی شخصی خودم) ، خودش عبادته، شاید این رنج هایی که دارم تحمل میکنم همون جهادیه که منتظرش بودم تا بابش برام باز بشه...
+ خاله میگه: تو اونی نبودی که هر بار تکه های قلبتو جمع کردی و دوباره بلند شدی، خدا تو رو بلند کرد ک تونستی ادامه بدی
++ بابا میگه: به خدا توکل کن، میگم مگه تا الان داشتم چه کار میکردم؟ میگه: خب پس ثمره شو دیدی دیگه...توکل کردی که تا الان تونستی بیای جلو و بمونی، پس بازم ادامه بده
+ همسرم میگه: این شهید، با شهدای دیگه فرق داره، مطمئنم جوابمون و میده!
به شهید گفتم : علی آقا ، ببینم کاری که بقیه نتونستن بکنن شما میتونی بکنی یا نه؟ ببینم میتونی خدا رو راضی کنی؟
دیروز هر جا که رفتم پشت سر تابوت شهید، فقط یک جمله رو تکرار میکردم تو ذهنم: من خسته شدم!
خصوصا اون موقعی که روضه خوان از دلتنگی برای کربلا میگفت...من دو ساله که نرفتم کربلا ...یا اباعبدالله ! با اینکه این بار هم گفتم چرا هر کی میاد پیشتون سریع جوابشو میدین و من هر چی اومدم جواب ندادید؟(مثه دفعه قبلی که خودتون میدونید کی بود) و گفتم دیگه نمیام در خونه شما اهل بیت؛ ولی دلم تنگه...و این خستگی و دلتنگی و زخمهای قلبمو فقط با اومدن پیش شما میتونم درمان کنم ...من برای ادامه مسیرم به اومدن پیش شما احتیاج دارم...
بابا میگه ، حاجتتو ندادن؟ چون ندادن دیگه نمیخوای بیای حرم؟ چه بدن چه ندن، فدای امام رضا بشیم..همیشه باید بریم در خونه ش...
نه باباجون ، من مطمئنم یه روز امام رضا حاجتم هم میده... فقط میخواستم یک بار ادای اونایی رو دربیارم که اینجوری با اهل بیت حرف میزنن...شاید خودمو براشون لوس کردم! وگرنه این بیت ورد زبون من بود قبلاها: پشت در خانه تو نشستن مرا بس است/ اصلا که گفته حاجت من را روا کنید؟
من همین الانشم دارم تو فراق امام رضا میسوزم...دارم دست و پا میزنم برگردم پیشش و دوباره همسایه ش بشم...همین الانش بیشتر از چهار هفته طاقت دوری شو ندارم و باید بیام و تو هوای حرم نفس بکشم...
راستی
دیشب وسط حرفای کفرآمیزم، ب اهل بیت گفتم : میگن آدم وقتی تو بزرگی مادرشو از دست میده، یتیم میشه، من یتیم بودم و شماها جواب دعاهامو ندادین... خوب یتیم نوازی کردید!
صبح دیدم خاله م این پیامو برام فرستاده :
❤️ «دخترم هر وقت دلت گرفت، زیارت عاشورا را بخوان»
✉️ دخترم می دانم یتیمانه زندگی کردن و بزرگ شدن در جامعه مشکل است ولیکن بدان که حسین و حسن و زینب یتیم بودند. حتی پیامبر اسلام نیز یتیم بزرگ شد. دخترم! هر وقت دلت گرفت، زیارت عاشورا را بخوان و مصیبتهای سرور شهیدان تاریخ، حسین (ع) را بنگر و اندیشه کن. امیدوارم که در آینده وارث شایسته ای برای پدرت باشی. پروردگارا مرا و فرزندانم را برپادارنده نماز قرار ده و دعایم را بپذیر.
📝 وصیت نامه شهید علی تجلایی
هر چی فکر کردم دیدم نه من از این یتیمی و اینا حرفی با خاله نزدم...
این جواب اون حرفام بود که شهدا از زبون خاله بهم گفتن ...
راستی شهید تجلایی چقد تو زندگی من اثر داشت، وقتی تازه باهاش آشنا شدم از طریق دخترش...
انگار شهید از همون موقع حواسش بهم هست!
دیشب که اون همه شاکی شده بودم از خدا و اهل بیت و شهدا، یه لحظه با خودم تصور کردم شاید الان تو اسمونا جلسه باشه! جلسه خدا و اهل بیت و شهدا ب خاطر من... شاید دارن با هم هم اندیشی میکنن که برای من چه کار کنن :)
اون موقعی ،وسط اشکام...یاد نگاه مهربون یکی ازشاگردام افتادم...یاد حرفش روز چهارشنبه، که گفت: خانم این هفته دوباره صبحی میشیم ...میتونین ظهرا بخوابین و استراحت کنین...و قبل ترش وقتی خسته شده بودم نشستم رو صندلیم و دیگه هیچی نگفتم: به بچه های دیگه گفت: ساکت باشین بشینین خانم خسته شده... و یاد همه محبتای دیگه شون...
خدایا شکرت که وسط همه سختی های زندگی ، این شاگردای مهربونم و برا فرستادی ...با همه اذیتهاشون...ولی محبتشون و چشمای مهربونشون رو هیچ وقت از یادم نمیره...و همین الان از فکر اینکه وقتی اردیبهشت تموم بشه دیگه هیچ وقت این شاگردامو نمیبینم ، خیلی ناراحتم...دلم براشون تنگ میشه!
ببخشید بابت این همه پراکنده گویی...
چاره ای نداشتم
باید ثبت شون میکردم تا بمونه برام...
بودن کنار خانواده
از الطاف خفیه الهی است
از آن نعمت هایی که تا از دستش ندهی نمیفهمی قدرش را
انگار هر چقدر زندگی سخت تر میشود
هر چقدر تو بزرگتر میشوی
و وارد مرحله های دیگر زندگی ات میشوی
نیاز به بودن در کنار خانواده و دوستان بیشتر خودش را نشان میدهد
تا وقتی معلم نشده بودم و سر کار نمیرفتم
اینقدر نیاز به خانواده ام را احساس نمیکردم
اما حالا
هر روز
و هر روز
این احساس نیاز در من بیشتر میشود
چون وقتی خسته از مدرسه برمیگردم
دلم میخواهد بروم پیش آنهایی ک دوستشان دارم
با هم گپی بزنیم
چایی بخوریم
و چند ساعت هم ک شده خستگی و فرسایش کار را فراموش کنم و حالم بهتر شود
باز اگر روزی باشد که همسرم خانه باشد این شرایط بهتر است
اما اگر نباشد
خیلی همه چیز سخت تر میشود
هر چند که وقتی با هم هستیم هم دو تایی در فراق خانواده هایمان میسوزیم
یک جمله شنیده بودم که هر چه بزرگ تر میشویم نیازمان به مادر بیشتر میشود ...
خیلی راست است این حرف
چون آدم هر چه بزرگتر میشود
مشکلاتش پیچیده تر میشود
تحمل این دنیا سخت تر میشود
و آغوش مادر
نگاه گرم و مهربانش
و دستان نوازشش که روی سرت میکشد
همه و همه
باعث میشود بتوانی ادامه دهی
آدم واقعا تنهایی نمیتواند بار زندگی
بار بودن در این دنیا را
تحمل کند و به دوش بکشد
میگویند غربت آدم را میسازد
ولی خب شاید طاقت نیاوری و پیش از ساخته شدن و رشد کردن از بین بروی
سالها فکر کردن به اینکه چرا جمعیت خانواده ات چهار نفر است ، چرا اینقدر کم بودن! و چرا تنهایی ؟
بعد یکهو مادرت را از دست میدهی و میشوید سه نفر!
بعد ازدواج میکنی و میروی شهر دیگری
و بعد باز دو نفر هستید تنها و دور از خانواده...
واقعا شرایط سختی است...( دیگران میگویند همین سختی ها من را ساخته و خیییلی پخته تر شدم نسبت ب قبل؛ چه بگویم؟ صلاح خدا بر همین بوده است... و حتما حکمت هایی دارد!)
اشتباه نشود!
اینها گله و شکایت از خدا و مقدراتش نیست!
فقط شرح حال است ...همین!
گاهی آنقدر تحت فشار قرار میگیریم از این تنهایی
ک هر دو با هم تصمیم میگیریم قید همه چیز را بزنیم و برگردیم شهرمان
باز یک دو دو تا چهار تا میکنیم که چطور شرایط شغلی را درست کنیم
با قسط هایمان چه کنیم
و...
دوباره برمیگردیم سر خانه اول...
پ.ن: بعد از عید روزها خیلی طولانی تر میگذرند ، نمیدانم چرا
شاید آن دو هفته بودن کنار خانواده و بعد دور شدن دوباره همه چیز را سخت تر کرده
شاید هم این حجم از شیطنت بچه ها کلافه ام کرده...
پ.ن۲: دعا کنید حالا که قسمتم شده معلم بشوم دیگر گذرم به مدارس پسرانه نیفتد ...من کشش این حجم شیطنت ها را ندارم... وقتی ناگهان میز کوبیده میشود روی زمین و از صدایش قلبم از جا کنده میشود ، وقتی با لگد میکوبند به در و باز قلبم از جا کنده میشود
وقتی وارد کلاس میشوم و چند نفر را میبینم که در حال کتک کاری اند و به بدبختی جدایشان میکنم
وقتی دارم درس میدهم خیر سرم و انواع و اقسام صداها را درمیآورند و من مدام مجبورم بگویم ساکت
و...هزاران چیز دیگر که در این مقال نمیگنجد ...
هر چند به طور کل بعد از معلم شدن روحیه ام بهتر شده، اما اعصابم ضعیف تر شده...تحمل سر و صدا را ندارم ...
پ.ن۳: کاش خدا هر دعا را در همان موقعیت سنی ای که توش هستی و داری دعا میکنی برآورده کند نه سالها بعدش... پیش تر و در سالهای ابتدایی جوانی فکر میکردم اگر بروم شهر غریب درس بخوانم بهتر است، آن زمان داعیه استقلال از خانواده در سر داشتم ولی حالا خودم تشکیل خانواده داده ام و مستقلم ، دلم بودن کنار خانواده را میخواهد خدایا ...من سه سال است از خانواده دورم...همسرم بیشتر از ده سال است که دور است و...
ربنا لا تحملنا ما لا طاقة لنا به...
بعد نوشت: هر چقدر هم حالم خراب باشد ، بعد از یکی دو ساعت استراحت بهتر میشوم...و حقیقتا آدم هایی که در غربت زندگی میکنند جز آغوش خدا جایی ندارند...میگفت حدیث قدسی است که غریب ، کسی است که دوستی مثل من ندارد... نماز و قرآن و دعاهای صحیفه سجادیه آدم را آرام میکند...
بعد از آن پناه بردن به هنر ، یکی از راه های بهتر شدن احوال ، خصوصا در چنین شرایطی است!
بزرگترین لطفی که والدین میتونن در حق بچه هاشون بکنن
اینه که
مستقل بارشون بیارن
و قبل اینکه روزگار با ضرب سیلی بهشون بفهمونه که باید روی پای خودشون واستن و بار همه چیز رو خودشون به دوش بکشن و نباید وابسته باشن
خودشون همین سبک زندگی رو انتخاب کرده باشن....
امروز که پنجاهمین روز تجربه معلمی ام در یک مدرسه پسرانه ابتدایی در حاشیه شهر است آمدم اینجا که بگویم
همانطور که در خانواده هر چقدر رابطه زن و مرد با خدا خوب باشد رابطه دو نفره شان با یکدیگر نیز خوب میشود
در یک کلاسی که بالای 20 نفر بچه های هفت هشت ساله حضور دارند هم، هر چقدر رابطه معلم با خدا خوب باشد، هر چقدر معلم در مبارزه بین فطرت و طبیعت، فطرتش بر طبیعتش غلبه پیدا کند، رابطه اش با دانش اموزان هم بهتر میشود...
و هر چقدر معلم فکر کند با داد و بیداد کردن بر سر دانش اموزان میتواند طبیعت انها را خاموش کند، فقط خودش را در باتلاقی وارد میکند که روز به روز بیشتر در ان فرو خواهد رفت و راه به جایی نخواهد برد!
چرا که او خود نیز از در طبیعت در رفتار با بچه ها وارد شده است و طبیعت که به طبیعت برسد چه خواهد شد؟
در این 50 روز تجربه های جالبی داشتم؛ روزهایی بسیار سخت که فقط گریه میکردم و فکر میکردم نمیتوانستم ادامه بدهم و روزهایی بسیار شیرین که به غیر از آن 5 ساعت مدرسه باقی روز هم به یاداوری حرف ها و شیرین کاری های دانش اموزانم میگذشت...
من هیچ وقت خودم را در نقش معلمی تصور نمیکردم
ان زمان که مادرم از من میخواستند برای فرهنگیان بخوانم چون علاقه ای نداشتم تلاشی هم نکردم هر چند در انتخاب رشته اولین رشته، علوم تربیتی فرهنگیان را زدم و قبول نشدم... و حالا تقدیر من این بود که در این زمان و در این مکان وارد عرصه معلمی بشوم...
و حاالا خودم را در این نقش پذیرفته ام و یادم نمی اید روزهای پیش از آن چه میکردم؟ و چگونه روزگار میگذراندم؟
روزی که برای شرکت در ازمون استخدامی رفته بودم حضور مادرم را در کنارم حس میکردم و به این فکر میکردم که شاید اگر بتوانم وارد این راه شوم، خیراتی هم برای مادرم باشد... و ب امید رضای او و خالق...
این چند وقت هر چند سختی هایی در مدیریت روابطم با خانواده، مدیریت وضعیت منزل و محل کار و... داشتم اما در مجموع شرایط و وضعیت چه در رابطه ام با دیگران و چه در رابطه ام با خودم بهتر است... امیدوارم که خدواند کمک کند و همه چیز رو به بهتر شدن باشد...
داشتم به انهایی فکر میکردم
که میدانم دوستم دارند
اما با حرفهایشان آزارم میدهند
هرچند خودشان ندانند...
اینکه چطور میتوانند کسی را دوست داشته باشند
اما آزارش بدهند؟
و کسی درونم گفت که تو
خودت
که انقدر ادعای محبت پرودگارت و اهل بیت پیامبرش را داری
چطور با اعمال و گفتارت آزارشان میدهی؟...
باشد خدای من...
همه چیز همانی باشد
که تو میخواهی
که تو میپسندی
هر چند
سهم من
صبر بر زخم زبان های مردم باشد...
صبر بر دردها و رنج های درونی و بیرونی ام باشد...
زمانی که در اوج بی طاقتی بر از دست دادن مادرم بودم
چطور ارام گرفتم؟
ان وقتی که کسی درونم گفت
خدا دوست دارد تو را بدون مادرت ببیند...
حالا هم باز همان...
تو دوست داری مرا اینگونه ببینی
باشد!
هر چه تو میپسندی...
31.6.03
"در راه مبارزه با امپریالیسم، زنان ما حجاب هم به سر میکنند"... این جمله، جمله هما ناطق، یکی از فعالان و مبارزان پیش از انقلاب بود...
اگر خاطرات مبارزین پیش از انقلاب را بخوانیم، حتما برمیخوریم به چنین جملاتی؛ آن زمانها حجاب، نماد مبارزه با سرمایه داری، مبارزه با استکبار و امپریالیسم بوده... و حتی اونهایی که به اسلام و دستورات آن اعتقاد نداشتند، حجاب را فقط برای اینکه نشان بدهند اهل مبارزه اند به سر میکردند...
بعد از پیروزی انقلاب هم وقتی حضرت امام صحبت از حجاب میکنند و از دستور خدا حرف میزنند، مردم باز پای کار می آیند ، جلسات مباحثه مختلف، در تلویزیون، در دانشگاه و حتی در خیابان، روی کاپوت ماشینها! همه نظراتشان را بیان میکردند. .. یک روز بی حجاب ها در مخالفت با حجاب راهپیمایی میکردند و روز دیگر باحجاب ها... و در نهایت در این تضارب آرا، حجاب، تصمیم اکثریت مردم میشود...
از آن زمان چهل و چند سال میگذرد...
در این سالها، چه گذشته بر این واجب الهی؟!
در دهه 70 و آن سالهایی که رهبر انقلاب، از تهاجم فرهنگی صحبت میکردند، عده ای فکر میکردند که منظور، چند لاخ موی بیرون آمده از زیر روسری خانمها و پیراهن آستین کوتاه آقایان است. در حالی که اقا میگفتند، مشکل در آن برند اروپایی و تقلید از غرب است و همزمان بر حاکم کردن ارزشها و فرهنگ سرمایه داری در اقتصاد و دیگر بخش های کشور نقد داشتند و اعتراض میکردند، آیا حزب اللهی های آن سالها این حرفها را میشنیدند؟! یا فقط آن جمله اقا مدام توی ذهنشان تکرار میشد که "هیچ کس برای من هاشمی نمیشود!"؟
ما که آن سالها نبودیم و زمانی با این مفاهیم آشنا شدیم که دانشجو شده بودیم... اما با اندکی تامل میشد فهمید که هر چقدر جمهوری اسلامی، در بعد بین الملل استکبارستیز، ضد سرمایه داری و ضد ارزشهای غربی ست و به همین دلیل آرمان و ملجأ مستضعفان و آزادی خواهان جهان است، در بعد داخلی، روز به روز بر پیروی اش از ارزشهای غربی افزوده میشود!! آن هم به خاطر تکیه زدن عده ای تکنوکرات بر مصادر امور! انها که از دیدن مترو در ژاپن به وجد می آمدند، آنها که فکر میکردند هر چقدر مال ها و پاساژها در شهرها زیادتر شود یعنی پیشرفته تر شده ایم، آنها که فکر میکردند برج ها و آسمان خراش ها یعنی توسعه یافتگی و...
هر بخشی از صحبت های حضرت امام را که میخوانیم، یک عبارت مدام تکرار میشود؛ اجرای اسلام و خدمت به محرومان!
امام از آقایانی که رئیس و وکیل میشدند انتظار داشتند که معادله را به نفع محرومان و مستضعفان تغییر دهند، اما هر چه گذشت آقایان همه چیز را فقط با معیارهای غرب تفسیر کردند، و حتی وقتی رهبر انقلاب از اجرای اصل 44 قانون اساسی، که مهمترین اصل در مردمی سازی اقتصاد و تغییر به نفع مردم و محرومین و پابرهنه هاست، سخن گفتند باز آقایان آن را هم خصوصی سازی اقتصاد و دادن انفال و سرمایه مردم به دست عده ای سرمایه دار تفسیر کردند!
این حضرات حتی از صدا و سیما که آن هم در نگاه امام، ابزاری برای اجرای عدالت و تریبونی برای مردم بود، نگذشتند و آن را هم به تریبون سرمایه داران تبدیل کردند! مصرف، مصرف و مصرف، ایجاد نیازهای کاذب و تمایل به خرید بیشتر برای پر کردن جیب سرمایه دارها!
و در فیلم ها و برنامه ها هم باید ساعتها بنشینی آنچه بر فرزند یک کارخانه دار میگذرد را تماشا کنی و انگار تنها شغلی که در این مملکت هست، کارخانه داری ست و باقی مردم و شغلها اصلا وجود خارجی ندارند...
آنقدر این حضرات در اجرای این سیاستها، آن هم با ژستی کاملا انقلابی، خوب عمل کرده اند که فکر نمیکنم کسی از ما باشد که احساس نکند تا خرخره زیر بار این فرهنگ سرمایه داری است و از این فشار دارد له میشود!
چند وقت پیش برای سفر کوتاهی رفته بودم تهران، معماری شهری، ترافیک، مترو، همه و همه مثل یک پتک همین چیزها را توی سرم میکوفت!
و من متعجب نمیشدم از اینکه ببینم خانمهایی هستند که حجاب ندارند، ماشینهایی هستند که آهنگ های راک پلی میکنند و عابرانی هستند که با بی تفاوتی به یک مسافر گم شده در شهر نگاه میکنند...
همه اینها را گفتم که بگویم آنچه در مورد حجاب در حال حاضر شاهدش هستیم نتیجه طبیعی وضعیت اقتصادی و فرهنگی جامعه ست... نیمخواهم سیاه نمایی کنم، هنوز هم هستند آنهایی که توانسته اند از زیر بار این فشارها هم سرشان را بیرون بیاورند و باز به ارزشهای اسلامی پایبند باشند اما...
چه کنیم برای حجاب؟!
اگر بخواهیم بگوییم حکومت باید برای بازگرداندن حجاب به جامعه چه کند، شاید جواب این باشد که برای ریشه کن کردن سرمایه داری از اقتصاد و فرهنگ تلاش کند، مثلا صفر کردن سودهای بانکی و دادن وام به مستضعفین! اعدام کردن اختلاسگر ها، در آوردن زمینها و انفال مردم از چنگ یک اقلیت و واگذاری اش به مردم عادی، افزایش حقوق کارگرها و گرفتن مالیات های سنگین از همان اقلیت!
و حتی شکستن بت های مال ها وبرج ها و آسمان خراش ها و...
و سر جای خود نشاندن قاچاق کنندگان پوشاک و طراحان لباس و آنهایی که از سبک پوشش مردم هم فقط جیب خودشان را پر میکنند...
و هر کاری که نشان بدهد حکومت واقعا دارد با سرمایه سالاری و امپریالیسم مبارزه میکند!!
آن وقت شاید گشت ارشاد هم که به میدان بیاید همه با روی خوش ازش استقبال کنند... ( به گمانم آن روز، اصلا نیازی به گشت ارشاد هم نباشد!)
پ، ن: ما همیشه در بحثهای خانوادگی مان، به این فکر میکنیم، که چرا مردم جهان به یک طرف میروند و مردم جامعه ما به طرفی دیگر؟!
در حالی که جوانهای آمریکایی و اروپایی حجاب سر میکنند تا خود را آزادی خواه و همراه با مردم فلسطین نشان بدهند، جوانهای ما حجاب از سر برمیدارند تا نشان بدهند روشنفکرند و متحجر نیستند!!!
علت را باید کجا جستجو کرد؟! در عملکرد مسئولین، در هجمه رسانه ای غرب، در پوشانده شدن فطرت یا...؟!
پ. ن 2: حتما در آنچه بر سر حجاب در جامعه ما آمده هجمه های رسانه ای غرب برای از میدان مبارزه به در کردن جوانان و زنان ایرانی و مشغول شدنشان به دغدغه های کوچک، هم موثر بوده است... اما اگر خود ما زمینه اش را فراهم نمیکردیم شاید آن هجمه ها هم به سرانجامی نمیرسید!
روزها و شبهای عجیبی را میگذرانم
گاهی سرشار از احساس شکرگزاری
و سرشار از شادی
و گاهی پر از خشم
پر از احساس ناتوانی
و تنهایی...
گاهی وقتی در بیداری زورم به خودم نمیرسد
و نمیتوانم افکارم را و حالات عجیب و غریبم را خاموش کنم
میخوابم
تا شاید بعد از خواب همه احوالاتم عوض شده باشد
ولی وقتی میخوابم همه آن افکار پراکنده و آزاردهنده
و حتی افکاری که به آن آگاه نبودم و فقط در ناخودآگاهم بوده
می آید بالا و در خواب خودش رابه من نشان میدهد
نتیجه اینکه وقتی از خواب بیدار میشوم حالم بدتر از قبل خواب است...
و بعد ساعتها مات و مبهوت به این فکر میکنم که یعنی من مساوی با آن ناخودآگاهم هستم؟ یعنی همینقدر پلید و مزخرف؟! یعنی همینقدر ناتوان؟!
و بعد ساعتهای بیشتری به این فکر میکنم که چطور باید از این مرحله زندگی ام عبور کنم؟
هر چه فکر میکنم میبینم نمیتوانم...
و بیشتر از قبل به ناتوانی ام پی میبرم
هر بار به ذهنم میرسد به یکی از اهل بیت توسل کنم...
امروز به خود حضرت صاحب متوسل شدم
و زیر لب تکرار کردم یا صاحب الزمان اغثنی
نمیدانم
حکمت روزهایی که میگذرانم چیست
نمیدانم پشت پرده ها چه خبر است
نمیدانم آخرش چه میشود
اما بسیار بر خودم میترسم
از خودم میترسم
ابتلائی که در آن قرار دارم
جزء سخت ترین ابتلائات زندگی من است
که ابعادی از وجودم را به من نشان میدهد که تا به حال اصلا ندیده بودمشان
حتی به این فکر میکردم
که وقتی مادرم را از دست دادم هم
اینقدر سخت نبود...
چون آنجا فقط خودم بودم و خدا
که باید با هم سنگ هایمان را وامیکندیم...
ولی ارتباطی به خلق نداشت...
و حالا هر چند باز هم خودم هستم و خدا
ولی ارتباطم با خلق بیشتر از قبل تحت تاثیر قرار گرفته
و احساساتی را نسبت به دیگران تجربه میکنم
که هیچ وقت یپش از این تجربه نکرده بودم...
اگر روزی
از این ابتلا و امتحان
به سلامت عبور کنم
همه جا جار خواهم زد
که من
به لطف خدا
از سخت ترین ابتلاء زندگی ام عبور کردم...
پ. ن: خیلی خیلی محتاج دعایتان هستم...
چند سال قبل، آن زمان هایی که هنوز دانشجو بودم و رویای ادامه تحصیل در رشته روانشناسی را داشتم، با توجه به تجاربی که داشتم و مطالعاتم خصوصا بعد از آشنایی با کتاب تعلق آیت الله حائری شیرازی دریافته بودم که بزرگترین مساله برای انسان، مفهوم تعلق و سوگ است... و شاید منشا بسیاری از مسائل و دردهای روحی او...
از کودکی تا بزرگسالی، در هر دوره سنی وهر مرحله زندگی که قرار داریم، دائما تعلقات جدیدی پیدا میکنیم و بعد در سوگ از دست دادنشان روزگار میگذرانیم... پس از آن سوگ باز تعلق جدید و... انگار این چرخه ادامه دارد...
در همان دوران دانشجویی از جمله اولین سوگهایی که تجربه کردم، سوگ از دست دادن نشریه دانشجویی ام بود. نشریه ای که برایش خیلی زحمت کشیده بودم و رویاها برایش ساخته بودم...
اما از دستش دادم، به راحتی... و چند سال مفید و مهم عمرم را در سوگ یک نشریه سپری کردم...
بعد از آن نشریه سوگ های مهمتری را تجربه کردم... که مهم ترین هایش از دست دادن پدربزرگم و بعد مادرم بود...
تا همین چند وقت قبل در حال سپری کردن این سوگ ها بودم... تازه چند مدت میشد که سرپا شده بودم باز رویا میساختم و برای رسیدن به آرزوهایم تصمیم گرفتم دوباره به مبارزه و تلاش و جنگیدن ادامه دهم... و دوباره دست تقدیر سوگ دیگری را بر من تحمیل کرده است...
سوگ از دست دادن چیزی که هیچ وقت نداشتمش اما در ذهنم به آن تعلق خاطر داشتم... و چقدر این سوگ غیر قابل وصف و غیر قابل درک است حتی...
انگار دائما روزهایی که سر کلاس مشاوره نشسته بودم و مدرس کلاس، مراحل سوگ را تدریس میکرد در ذهنم مرور میشود...
1. شوک و انکار 2. نشانه های جسمی، عاطفی روانی.3. افسردگی، ناامیدی، 4. احساس گناه.5. خشم 6. آرمان سازی. 7. واقع بینی 8. پذیرش. سازگاری...
هر بار که سوگ جدیدی را تجربه میکنم همه این مراحل را گاهی پس و پیش ، تجربه میکنم...
نمیدانم زندگی همه همین است یا این سرنوشت و تقدیر من است که دائما باید این چرخه برایم تکرار شود...
بیشترین چیزی که آزارم میدهد این است که حتی همین مراحل سوگ را هم به راحتی نمیتوانم طی کنم، یکی دائم در مغزم فریاد میکشد که آهای اینطوری داری ناشکری میکنی، تو چیزهایی که داری را نمیبینی و فقط در حسرت از دست داده هایت و نداشته هایت سرمایه عمرت را از دست میدهی.. و فرد دیگری در مغزم به او جواب میدهد حق با توست، اما از پا افتادنم را نمیبینی؟ من چاره دیگری ندارم... من برای ادامه دادن باید این مراحل را طی کنم...
+ آقای حائری میگفتند: تعلقات گلدان های تو هستند، هر چند وقت یک بار خدا گلدانهایت را میشکند... تا آزاد شوی و ریشه هایت رشد کند اما تو میروی گلدان جدیدی برای خودت دست و پا میکنی...
++ دوستانم و اقوام و خیلی هایی که با آنها ارتباط داشتم، گله دارند و میگویند: تو عوض شده ای، تو آن معصومه قبلی نیستی، نکند از ما دلخوری یا خودت را میگیری یا... گزاره اول درست است و باقیش نه... من آن معصومه قبلی نیستم... من دیگر آن کسی نیستم که دائم در حال برون ریزی درونیاتش بود و همه میدانستند در حال حاضر او به چه می اندیشد و به چه فکر میکند، آن هم با جزئیات تمام... وقتی تازه مادرم را از دست داده بودم به برادرم میگفتم چرا اینقدر در تنهایی ات فرو می روی؟ چرا با کسی درد دل نمیکنی؟ میگفت چون هیچ کس مرا و رنج هایم را درک نمیکند! و اگر کسی بخواهد دلداری ات بدهد و آرامت کند از رنج های خودش به تو میگوید، انگار غیرمستقیم میخواهد به تو بفهماند که رنج تو چیزی نیست ما از این بدترهایش را از سر گذرانده ایم و کاری مان هم نشده و باز داریم به زندگی ادامه میدهیم! آن زمان خیلی حرفش را نمیفهمیدم... ولی حالا میفهمم... ابتلائات زندگی هر کس و سوگ هایش فقط مال خود اوست... تنها کسی که درکش میکند فقط خدای اوست و بس! و البته شاید هی نشستن و تعریف کردن از دردها و ابتلائات، بی احترامی به خالق هم باشد... حضرت امام میفرمودند که این درد دل کردنها آخرش کارت را به کفر میکشاند...
لذا از دوستان عزیز تر از جانم میخواهم این تغییرات مرا به دل نگیرند، من مثل قبل، شنونده حر فهای ایشان هستم... مثل قبل دوستشان دارم... اما برای خودم فقط از ایشان میخواهم که دعایم کنند...
در سریال یانگوم یک قسمت بود، اواخر فیلم، که یانگوم میرفت پیش گیومیونگ و بهش میگفت:" از من معذرت بخواه و بخواه که تو رو ببخشم، من نمیخوام ازت متنفر باشم، چون تنفر برخلاف دوست داشتن زجر آوره! "
چقدر این دیالوگ حقیقت دارد! تنفر حقیقتا زجرآور است، اینکه بدی هایی که دیگران در حقت میکنند به چشمت بیاید و در حافظه ات ثبت شود... بدتر این است که آن دیگران کسانی باشند که چه بخواهی چه نخواهی باید رابطه ات را با ایشان حفظ کنی...
شاید در زندگی بعضی از ما زمانهایی وجود داشته باشد که طاقت مان تنگ شود و بگوییم: نه من دیگر اجازه نمیدهم با من این رفتار را بکنند، از این به بعد یکی میشوم مثل خودشان و دیگر نمی بخشم و دیگر جوری رفتار نمیکنم که به سادگی ام بخندند و باز به رفتارهای غلط خودشان ادامه دهند و....
من مدتی قبل چنین تصمیمی گرفته بودم... و نمیدانید که چقدر همه چیز بدتر شد، چقدر از درون میسوختم و چقدر آن کسی که بیش از همه زجر کشید خودم بودم...
این شد که به این نتیجه رسیدم به همان روش قبلی خودم ادامه دهم، به آدمها خوش گمان باشم و حتی اگر حرفی زدند یا کاری کردند که اذیتم میکرد با ساده اندیشی از کنارش رد شوم و بگویم نه منظوری نداشتند! و اگر هم داشتند به خاطر خدا بخشیدمشان...
به همسرم گفتم بگذار دیگران واقعا فکر کنند چقدر امثال ما ساده هستیم، بگذار در خلوت هایشان به ما بخندند، اما همه اینها بهتر از این است که در عذابی دائمی زندگی کنیم و جهنم را درون خودمان حمل کنیم...
نمیدانید چقدر زندگی شیرین میشود و آرامش وجود انسان را پر میکند وقتی همه را دوست داشته باشی، به دیگران محبت کنی و آن نقاط منفی در چشمت پررنگ نباشد...
نتیجه دیگری هم که به آن رسیدم این بود که :
تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز...
در تمام تعاملات اگر به جای آنکه به خواسته ها، توقعات، تمایلات و انتظارات خودم فکر کنم و رفتار دیگران را بر این اساس بسنجم همه چیز را با خدا و خواست او تنظیم کنم نتیجه خیلی متفاوت خواهد شد...
پ. ن:
1. اصلی در روانشناسی داشتیم با عنوان خودمراقبتی؛ به این معنا که اگر میخواهیم دیگران هوای ما را داشته باشند و یک چیزهایی را نسبت به ما رعایت کنند در درجه اول خودمان باید آن را رعایت کنیم خواهیم دید که دیگران هم به این چیزها احترام میگذارند... مثال ساده ش هم این بود که اگر من همیشه خودم را ملزم به این کنم که شبها فلان ساعت بخوابم و بر آن مقید باشم دیگران هم خودشان را با ساعت من تنظیم خواهند کرد و به برنامه زندگی من بی احترامی نمیکنند.
خواستم یادآوری کنم که این اصل خودمراقبتی منافاتی با نکات ذکر شده ندارد!
2. ببخشید که چند وقت دور بودن از فضای وبلاگ و نوشتن باعث شده خیلی خوب نتوانم منظورم را برسانم... امیدوارم به همین اشاره، خودتان، منظور اصلی را دریافت کرده باشید... :)
این یادداشت چند سال پیش من است خطاب به شهید صدرزاده، آن زمانهایی که در چالش تشخیص تکلیف و در جستجوی بابی برای جهاد بودم:
ای کاش میشد فهمید ک اگر بسیجیهای امام خامنه ای مثل شما با زدن ارپیجی کل دنیا را پشت سر میگذارند و ب خدا نزدیک میشوند
زنان و دخترانی ک ارزوی بسیجی بودن برای امام خامنه ای را دارند چطور باید دنیا را پشت سر بگذارند و ب خدا نزدیک شوند؟؟
قبول دارید ک کار برای ما خیلی سخت تر است؟؟؟! می دانید چرا؟! چون راه روشن نیست...چون زندگی الگوهای زنان انقلابی شفاف نیست و پر از ابهام و سوال است...
واقعا شاید کار برای ما خیلی سخت تر باشد...میدانید چرا؟! چون پسران بسیجی اگر میتوانند جهاد اصغر را ب چشم ببینند و در ان حضور داشته باشند تا در جهاد اکبر چند پله یکی کنند و بالا بروند ....دختران بسیجی فقط جهاد اکبر را دارند ان هم در شرایطی ک هیچ چیزی یا لااقل اکثر چیزها انها را از یاد خدا دور میکند و...
آن زمانها وقتی میشنیدم جهاد زن خوب شوهرداری کردن است، حسرت میخوردم که همین عرصه جهاد را هم ندارم... بعد جالب است حالا که متاهل شده ام آنقدر در زندگی روزمره فرو رفته ام که خیلی وقتها اصلا با این دید به مسائل نگاه نمیکنم و دنبال این میگردم که تکلیفم چیست و چه کاری باید انجام بدهم که خدا را راضی کنم و...؟
نمیدانم چه حکمتی است که انسان معمولا چیزهایی که دارد را نمی بیند و فکر میکند آن چیزی که به دنبالش هست جایی دیگر است و نداردش...
+ کاش آنقدری که الگوهای مردانه معرفی میشوند الگوهای زنانه هم معرفی میشدند...
++ صوت هایی در کانال حاج آقا قنبریان در مورد زندگی حضرت صدیقه طاهره موجود است که خیلی ذهن آدم را نسبت به ایشان شفاف تر میکند اما احساس میکنم هنوز هم خیلی راه نرفته داریم...
واقعا زن تراز چه خصوصیاتی دارد؟
1. دوازده سیزده ساله بودم که مادرم رفته بودند کربلا، آن چند روزی که مادرم نبودند، روی همه چیز حساس شده بودم، کافی بود یکی بگوید بالای چشمت ابروست، میزدم زیر گریه... همش فکر میکردم چون مادرم نیست که هوایم را داشته باشد همه من را تنها گیر آورده اند و میخواهد اذیتم کنند...
2. یکی از اقوام نزدیک ما در همان اوایل جوانی مادرش را از دست داده بود، چند سال بعد هم پدرش را... همیشه توی فامیل متعجب بودیم که چرا این فرد، اینقدر حساس است و خیلی جاها ما منظوری نداشته ایم اما حرفمان یا عملمان او را ناراحت کرده است...
3. بعد از اینکه مادرم برای همیشه رفت، حالم شد همان حالی که وقتی مادرم رفته بود کربلا داشتم... و بعد از چند وقت دیدم چقدر شبیه همان فامیل عزیزمان شده ام... و آنجا بود که درک کردم احوالاتش را... آدمهایی که یک یا هر دو والدین خود را از دست داده اند، انگار در این دنیا بی پناه شده اند و غریب... برای همین طبیعی است که نسبت به افراد دیگر، زودرنج تر باشند و حساس تر... اما این را آدمهایی که الحمدلله سایه پدر و مادر روی سرشان هست متوجه نمی شوند...
در نتیجه خیلی راحت اینجور افراد را قضاوت میکنند...
خواستم بگویم عزیزان! این زندگی بالا و پایین دارد، گهی زین به پشت است و گهی پشت به زین... اگر در آیات و روایات، توصیه شده هوای یتیم ها را داشته باشید، منظور، صرفا آن یتیمی نیست که سه چهار ساله است و به لحاظ مالی مشکل دارد، آدم بزرگ ها هم یتیم می شوند... درست مثل همان کودک سه ساله...و نیازشان مالی نیست، بلکه گاهی فقط نیاز دارند درک شوند و لااقل قضاوت نشوند...
آیه می فرماید: به یتیمان مردم رحم کنید تا به یتیمانتان رحم کنند...
چند روز پیش برای یک سفر یک روزه رفتیم به شهر خانواده همسرم. بعد از چند روز بالاخره تونستم با جاری جدیدم هم کلام بشم... اولین سوالی که ازم پرسید این بود: سخت نیست دوری از خانواده؟ آخه دقیقا چه کار میکنین تنهایی تو خونه؟
شروع کردم به تعریف کردن از بالا پایین ها و تغییراتی که این چند وقت تجربه کردم...اینکه اوایلش روزای خیلی سختی رو گذروندم... اما کم کم یاد گرفتم چطور باید با این دوری کنار اومد و در همون تنهایی بزرگ شد. یاد گرفتم در عین رفتن و سفرهای هر چند وقت به شهرهامون، باز هم ثبات زندگی روزمره مو حفظ کنم و دست از غر زدن بردارم.
و در مورد سوال دومش خیلی تاکید داشتم که بگم من در عین اینکه درسم تموم شده و دیگه درس نمیخونم و سر کار هم نمیرم اما بلدم یک جوری سر خودمو تو خونه گرم کنم :| ( دقیقا با همون ادبیاتی صحبت کردم که این چند وقت همه برای دلداری دادنم باهام صحبت میکردن، عب نداره که شوهرت ساعتها سر کاره و تو هم تنهایی و دور از خانواده و درس نمیخونی و سر کار نمیری، بالاخره یه جوری سر خودتو گرم کن دیگه! :/)
و گفتم بیشتر وقتم به مطالعه یا انجام کارای مورد علاقه م میگذره...
اما بعد تموم شدن صحبت هامون به ذهنم رسید که میتونستم بگم : من در شهری دور از خانواده، با همه شرایطی که گفتم، "زندگی" میکنم...
چرا باید این کلیشه دائم در ذهن ما باشه که یا باید درس خواند یا کار کرد و گرنه آدم یک آدم بیکار علاف است که باید یک جوری سر خودش را گرم کند؟!
چند وقت پیش یک سخنرانی از آقای قمشه ای می دیدم که میگفتند تا کی این همه عجله و شتاب؟ مگر چند سال عمر میکنیم که به خاطر کار و گرفتاری، خودمان را از دیدن و لمس کردن تغییرات طبیعت در بهار، باران، جوانه زدن و شکوفه زدن درخت ها و... محروم میکنیم؟!
نمیخوام بگم که حتما من اینطوری زندگی میکنم، اما حداقل در این چند سالی که از فضای درس و مشغولیت های اینطوری فاصله گرفتم، یاد گرفتم که به دور و برم بیشتر دقت کنم، خانوادم رو ببینم، ویژگی های شخصیتی شون، و تغییرات و مسیر رشدشون رو ببینم، هر روز گلامو نگاه کنم و ببینم کدومشون امروز گل یا برگ جدید درآوردن، و....
خلاصه که چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. " زندگی" واقعا یعنی چی؟ زندگی چیزی به غیر از تجربه و رشد هست؟ و آیا اینها لزوما در درس یا شاغل بودن خلاصه میشه؟
+ همان اوایل بعد از رفتن مادرم، خوابشان را دیدم و پرسیدم : مامان، دقیقا اونجا دارین چه کار میکنین؟! جواب دادند: زندگی میکنیم...
+ شاید فکر کنید این حرفها صرفا توجیه هایی باشه برای ادامه تحصیل ندادن یا شاغل نشدن... اما اگر از دوستانم بپرسید همه می دانند، که من برای این موارد هم گام هایی برداشتم و تلاش هایی کردم اما تقدیراتی که توی زندگیم رقم خورد لااقل تا به حال و در شرایط فعلی م، طوری نبود که بشه پی شون رو گرفت...
انگار جامعه بازگشته به دوران فئودالیسم... مردم به دو دسته تقسیم شده اند؛ آنها که ملکی بیشتر از نیاز خود در اختیار دارند و آنها که ندارند، آنهایی که دارند خون آنها که ندارند را توی شیشه میکنند و می ممکند...
همسرم میگوید: "مالک" اسم خداست... اینها مالک نیستند... نمیدانند که هیچ چیزی از خودشان ندارند... نمیدانند که همه ما در این دنیا مستاجریم...
مدام حرف های آن مستاجری که صاحب خانه از خانه بیرونش کرده بود و مجبور شده بود کنار خیابان چادر بزند توی ذهنم تکرار میشود... میگفت دو روز بعد این اتفاق زلزه آمد و صاحب خانه مجبور شد بیاید توی چادر ما زندگی کند...
زندگی همینقدر غیرقابل پیش بینی ست و آن چیز هایی که ظاهرا خودمان را مالک آنها میدانیم اینقدر از دست رفتنی هستند...
وقتی زندگی پس از زندگی را نگاه میکردم با خودم گفتم سختی های مستاجری قابل تحمل است اما سختی های ناشی از گرفتن وام هایی با سودهای آنچنانی، الی الابد است و هیچ وقت تمام نمیشود...
خیلی وقت ها هم با خودم میگویم این مستاجر بودن باعث شده سبک بار باشیم و الکی برای خودمان وسایل اضافه نخریم و خودمان را بیشتر به این دنیا نچسبانیم...
اما
وقتی در یک شهر کوچک خانه ای با رهن کمتر از صد میلیون و اگر بخواهی اجاره بدهی کمتر از چهار پنج میلیون پیدا نمیشود، باید چه کرد؟
+همسرم میگوید درست میشود... ما به هم قول داده ایم که در مورد امورات دنیایی فکر نکنیم چون خدا رازق ماست و خودش همه چیز را درست میکند همانطور که تا به حال کرده... ولی ای کاش مردم هم کمی به هم رحم میکردند...
زندگی در یک شهر کوچک جمع و جور، با آدمهایی که وقتی اشتباها چراغ قرمز را رد میکنی بوق ممتد نمیزنند و فحش نمیدهند و تا میشود به همدیگر راه میدهند، بهتر است از زندگی در یک شهر بزرگ شلوغ پرترافیک که وقتی از نقطه ای به نقطه دیگر میخواهی بروی هم زمان زیادی را از دست میدهی هم اعصابت خرد میشود و هم مدام صدای بوق ممتد ماشین ها و بی اعصابی راننده ها طاقت و حوصله ات را کم میکند... این خیلی انتخاب بدیهی و روشنی ست و انگار اصلا تشخیص سخت نیست اما وقتی زندگی در آن شهر کوچک مستلزم دور بودن از خانواده و دوستان باشد چه؟!
بعد از 8 ماه زندگی در چنین شهری دیگر مزیت هایش دستم آمده... به خودم که رجوع میکنم میفهمم که وقتی شبها از خانه بیرون میروم و آسمان پرستاره را میبینم، وقتی صبح ها آسمان صاف و کوه های پشت خانه را میبینم و ریه هایم را از هوای پاک پر میکنم، وقتی زمانم برکت دارد و هر چقدر شهر را بگردم باز هم خسته نیستم، وقتی فاصله محل کار همسرم تا منزل فقط 5 دقیقه است، وقتی آدمهای مهربانی را میبینم که هوای هم را دارند، وقتی همسایه ها نسبت به هم بی تفاوت نیستند و مراقب یکدیگرند و... وقتی همه اینها را درک و تجربه کردم، طبیعتا از بودن در چنین جایی خوشحالم و خدا را شاکرم...
اما گاهی دلت هوای همان شهر شلوغی را میکند که تمام 25 سال عمرت را در آن زندگی کرده ای...
همان شهری که هر وقت دلت بخواهد میتوانی بروی از خانواده ات سر بزنی، با دوستانت ملاقات کنی و از همه مهمتر وقتی دلت میگیرد به کهف الحصین پناه ببری...
کاش میشد از بند زمان و مکان رها شد، یا جاده ها را از نقشه جغرافیا برید و همه شهرها را به هم وصل کرد...
کاش میشد همزمان همه جا بود...
و هزاران ای کاش دیگر...
آنچه خواندید بخشی از درگیری های ذهن آشفته من، پس از دوازده روز ماندن در سرزمین مادری و خانه پدری ست... زمانی که باز باید دل کند و رفت...
* حدیث قدسی میخواند و میگفت: غریب کسی ست که دوستی مثل من ندارد...