قطره

الحمدلله علی کل حال...

افسردگی= سرماخوردگی

سلام

مدت زیادیه که قصد دارم اینجا در مورد تجربه اخیرم باهاتون صحبت کنم

تجربه افسردگی

 

اول اینکه افسردگی جزء رایج ترین اختلالات هست و گاهی ممکنه منشا جسمی هم داشته باشه. یعنی کمبود بعضی ویتامین ها و مواد معدنی مثل آهن، ویتامین D و یا کم کاری تیروئید میتونه باعث پایین اومدن خلق و افسردگی بشه. 

 

برای همین اگر خودتون یا اطرافیانتون احساس خلق پایین داشتید در قدم اول چکاپ بدید. 

 

اما خلق پایین یعنی چی؟

یعنی لذت نبردن از زندگی؛ از کارهایی که قبل از این از انجام دادنشون احساس خوبی پیدا میکردید اما الان نسبت بهشون بی تفاوت شدید یا حتی حالتون رو بد میکنند. 

این مهمترین علامته ب نظرم... یه سری علامت دیگه هم وجود داره که میتونید تو اینترنت جستجو کنید.

 

اما یه سری علائم هست که کمتر گفته شده. اما مهمه! مثلا در مردان، پرخاشگر شدن میتونه یکی از علائم افسردگی باشه...

 

نکته دوم اینکه: افسردگی هیچ ربطی به دین و ایمان فرد نداره. اینکه تصور کنیم افراد دیندار و مذهبی اصلا افسرده نمیشن یا اینکه اگر کسی افسرده شد بهش برچسب بی ایمانی بزنیم اصلا درست نیست. افسردگی یک بیماریه. بیماری روحی. چیزی که اختیارش دست خود فرد نیست... اما میشه ازش پیشگیری کرد...

 

زندگی همه ما بالا و پایینی های زیادی داره. شکست، موفقیت، تجربه های تلخ و... ممکنه در طول زندگی مون هیجانات به شدت منفی رو تجربه کنیم. و یا هیجانات به شدت مثبت. 

یک سری عادات، باورها و سبک زندگی بین اکثر یا بعضی از ماها وجود داره که میتونه تجربه های تلخ زندگی مون رو برامون تلخ تر از اونچه که هست بکنه و یا پیامدهاش رو برامون تشدید کنه. 

مثلا اینکه ممکنه در بعضی از فرهنگ ها، ابراز هیجان خصوصا هیجانات منفی خصوصا برای اقایون، تقبیح بشه. 

یا اینکه یک سری انتظارات غلط در مورد نقش ها وجود داشته باشه. مثلا اینکه زن باید کاملا خودش رو وقف زندگی اطرافیانش بکنه. باید ازخودش بگذره و به ارزوهای خودش فکر نکنه. کمال زن به رشد اعضای خانوادشه. این انتظارات اشتباه، میتونه ی خشم پنهان رو در زن ایجاد کنه که در بلند مدت به یک افسردگی شدید تبدیل میشه. 

 

اما خود شخص هم ممکنه در طول زندگی با توجه به تجربه هایی که داشته، بازخوردهایی که ازمحیط دریافت کرده و ... باورهایی در مورد خودش پیدا کرده باشه که در برداشتش از وقایع و اتفاقات زندگی اثرگذاره. 

در روانشناسی شناختی، مبحثی وجود داره تحت عنوان تحریف های شناختی. منظور، باورهای اشتباهی هست که در ذهن ما وجود داره. و به صورت یک الگو برامون دراومده.

مثلا تعمیم افراطی: اینکه یک اتفاق رو به سایر موارد هم تعمیم بدیم. مثلا اگر یک جا دل کسی رو بشکنم، با خودم بگم من همیشه همینم! همیشه خرابکاری میکنم! هیچ وقت نمیتونم درست صحبت کنم و...

یا ذهن خوانی: اینکه در روابطمون با دیگران علت رفتار اونها رو حدس بزنیم. یا حدس بزنیم که وقتی من این کارو انجام دادم فلانی در مورد من چه فکری کرده... 

این تحریف های شناختی یک ده موردی میشن... اینم میتونید تو اینترنت پیدا کنید :)

 

خواستم بگم این باورهای تحریف شده و یا باورهایی که در مورد جهان داریم که بهشون طرحواره گفته میشه و یا باورهایی که در مورد خودمون داریم که بهشون خودپنداره گفته میشه، نقش خیلی زیادی در نوع برخورد ما با اتفاقات زندگی مون داره. 

 

با اینکه والدین ما تمام تلاششون رو کردن که بهترین نوع فرزندپروری رو در حد توان خودشون داشته باشن، اما اونها هم انسان هستن و ممکن الخطا. قطعا سبک فرزندپروری والدینمون تاثیراتی در شخصیت ما، طرحواره های ما و خودپنداره مون داشته. 

نتیجه اینکه، اگر باورهای ناکارمد ما (زمینه درونی) در کنار وقایع منفی بیرونی (مثل شکست های متعدد، تجربیات تلخ و...) قرار بگیره، ممکنه منجر به اختلالات روانی مثل افسردگی، وسواس و... بشه. 

 

پس راه حل چیه؟ 

اینکه اینقد به خودمون فشار نیاریم که تنهایی مسائل زندگی مون رو حل کنیم. بگردیم یک روانشناس یا مشاور خوب پیدا کنیم و سعی کنیم اول این تحریف های شناختی احتمالی، مشکلات شخصیتی و... رو پیدا کنیم و بعد قدم به قدم برای اصلاحشون تلاش کنیم...

 

حتی اگر ما هیچ مشکلی در باورها و...مون نداشته باشیم باز هم با راهنمایی گرفتن از یک روانشناس بهتر میتونیم مسائل زندگی رو حل کنیم. مهارتهای زندگی رو یاد بگیریم و یاد بگیریم که چطور در مسیر رشدمون حرکت کنیم...

 

از مراجعه به روانشناس نترسیم، خجالت نکشیم... من الان بیشتر از 6 ماهه که میرم پیش رواندرمانگر و واقعا مطمئنم این ادم رو خدا برای من فرستاد وگرنه اگر میخواستم با همون روال قبل پیش برم دیر یا زود تو دور باطلی که گیر کرده بودم غرق میشدم.... اون هم با ماجراهایی که تو چند ماه اخیر برام پیش اومد...

 

فعلا در همین حد کافیه ب نظرم :) امیدوارم مفید بوده باشه براتون...

اگر باز هم نکته ای یادم اومد تو یه پست دیگه خدمتتون عرض میکنم.

فقط یه کتاب هم بهتون معرفی کنم: «زندگی خود رادوباره بیافرینید» از جفری یانگ

که درمورد طرحواره هایی هست که ممکنه هر کدوم ما داشته باشیم و از اونها با عنوان تله های زندگی نام میبره. و راه حل های عملی هم ارائه میده. 

  • نظرات [ ۵ ]

این مهم نیست که دنیا چه کند با دل ما/ این مهم است که ما با غم دنیا چه کنیم...

«دوست داشتن بی‌قید و‌ شرط» 

تا حالا این عبارت رو ‌شنیدید؟ 

برای ما سر کلاس‌های روانشناسی، یکی از موارد پرتکرار بود. اما حقیقتا تا همین چند وقت قبل درست درکش نکرده بودم. 

دوست داشتن بی‌قید و شرط یعنی جدا کردن آدم‌ها از اعمال و ‌افعالشون. یعنی اگر یک نفر فعل بدی انجام داد، تصور نکنیم اون شخص، آدم بدیه! یا برعکسش اگر فعل خوبی انجام داد نگیم آدم خوبیه! یعنی آدم‌های اطرافمون رو فارغ از اعمالشون، دوست داشته باشیم. هر چند کاربرد این موضوع بیشتر تو فرزندپروری هست، ولی من به تازگی متوجه شدم که تو رابطه ما با تک تک اعضای خانوادمون و دوستانمون اهمیت داره. اینکه اطرافیانمون رو همون طور که هستند بپذیریم، مدام سعی نکنیم تغییرشون بدیم، نگاه از بالا به پایین نداشته باشیم و‌فکر نکنیم ما مامور نجات و هدایت همه هستیم!(بماند که اصلا معلوم نیست خود ما هدایت یافته باشیم و واقعا در مسیر درست حرکت کنیم) اساسا آدمها با هم متفاوتن. و بهتره که قبل از اینکه دیر بشه این رو ‌بپذیریم! 

ادمها وقتی احساس کنن درک نمیشن، احساس کنن هیچکس حرفشون رو نمیفهمه و نمیخواد بفهمه و همه مدام سعی میکنن تغییرشون بدن، دچار احساس ناامیدی و پوچی میشن! چون به این نتیجه میرسن که قدرت هیچ اثرگذاری‌ای بر محیطشون ندارن! و از طرف هیچ‌کس مورد پذیرش واقع نمیشن... 

البته؛ این یه واقعیته که همیشه ما مورد پذیرش همه نیستیم و قطعا یه سری افرادی وجود دارن که ما رو درک نمیکنن و نمیپذیرن و حتی طرد میکنن، همونطور که ما نسبت به افرادی اینطور هستیم. اما مهم اینه که ما در روابطمون با اعضای خانواده، طوری رفتار نکنیم که این احساس رو ‌پیدا بکنن...


«به ارزش ها علایق و عقاید دیگران احترام بگذار حتی اگر از نظرت مزخرف ترین علایق و ارزش ها باشند! 
پذیرفتن تفاوت ادم ها و عدم تلاش برای یکسان کردنشان با هم و کنار امدن با این تفاوت ها و زندگی با ادم ها ب رغم همین تفاوت ها...یعنی زندگی!!!
فطرت همه یکی است اما این ب معنی این نیست ک همه دقیقا عین هم بیندیشند عین هم فکر کنند و برداشتشان از واقعیات انطوری باشد ک دیگران هستند...«ادم ها ماشین مسابقه ای نیستند!»ادم ها اصلا ماشین نیستند و نمی شود با ایشان مثل یک موجود بی فکر بی احساس رفتار کرد! انهایی ک رو ب رویشان ایستاده ایم ادم هستند! ادم!می فهمند تجربه میکنند و قرار نیست دقیقا همان طور ک فکر کنند ک ما فکر می کنیم!»

این یادداشت رو یکی دو سال قبل نوشتم وقتی برای اولین بار دیدم در رابطه با یکی از دوستام، تفاوت محیط و تجربه‌هامون باعث شده کم کم خودمون هم متفاوت بشیم، جهان‌هامون فرق کنه، دغدغه‌هامون و حتی مدل فکر کردنمون... اما هنوز هم مثل قبل همدیگرو دوست داشتیم، هنوز هم مثل قبل سعی میکردیم همدیگرو بفهمیم و از بودن کنار همدیگه لذت ببریم...و از اون طرف در رابطه با بعضی‌های دیگه دیدم متفاوت شدیم اما چون هر طرف فکر میکنه خودش درسته و طرف مقابلش غلط و‌نگاه از بالا به پایین داره، بودن در اون رابطه‌ها فقط احساس خفگی بهم میداد... اونجا این یادداشت رو نوشتم و سعی کردم واقعا بهش عمل کنم... سعی کردم، اما امسال تازه بیشتر به اهمیتش پی بردم...

 


+ خارها

           خوار نیستند

شاخه‌های خشک

         چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرمخورده نیز

         روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را

          زیر پای خویش 

                             سرزنش کنی

خش خشی به گوش می‌رسد:

برگ‌های بی‌گناه

با زبان ساده اعتراف می‌کنند

                         خشکی درخت

                               از کدام ریشه آب می‌خورد! 

قیصر امین پور

 

 

  • نظرات [ ۲ ]

گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم...

مدت خیلی کوتاهیه که دارم تمرین میکنم دیگه از حال بد و مشکلاتی که برام پیش میاد با کسی حرف نزنم، حتی تو‌ وبلاگ اما نمیدونم چقدر موفق میشم...

صحبت کردن از سختی‌ها و مسائل زندگی قطعا یه فوایدی داره؛ که کوچکترینش به نظرم از بین رفتن تصورات فانتزی و خیالی نسبت به هم‌دیگه ست و این هم باعث تقویت حس همدلی و ایجاد همزاد پنداری میشه.

 

حدیث داریم از امام صادق علیه السلام: « هر گاه یکی از شما به درد و اندوهی دچار شد برادر خود را آگاه سازد و بر خود سخت نگیرد»(وسایل الشیعه، ج۶، ص ۳۱۲) ؛ این رو واقعا قبول دارم، یعنی همیشه زمان‌هایی بوده که واقعا اگر با دوستی در مورد پیشامدها صحبت نمی‌کردم واقعا قلبم می‌ترکیده، اما فکر میکنم باید به نیتمون از این کار آگاه باشیم....

یادمه که حضرت امام یه جایی تو چهل حدیث نکته‌ای با این مضمون فرموده بودن که اگر عادت بکنی به گفتن مشکلاتت به دیگران، به نحوی داری از خدا شکایت می‌کنی و این کم کم باعث قساوت قلبت میشه.
به غیر این، درسته که این صحبتها باعث ارامش و حال خوب در اون لحظه میشه و احساس سبکی میکنیم، اما در اغلب موارد، مشکل ما به طور ریشه‌ای حل نمیشه. 

در واقع وقتی با نزدیکانمون در مورد مشکلات صحبت می‌کنیم طبیعیه که نتونیم صورت واقعی مساله رو بیان کنیم و بخش‌هایی رو سانسور کنیم. در کنار این موضوع، علقه‌های عاطفی دوستان و اطرافیانمون به ما، ممکنه باعث بشه که اونها هم نتونن به صورت منطقی به ماجرا نگاه کنن.

 

خلاصه؛ هدفم از مطرح کردن این موضوع این بود که بگم: در میون گذاشتن مشکلات زندگی با یک روانشناس و کارشناس مرتبط، نسبت به صحبت کردن با اطرافیانمون گزینه خیلی بهتریه و امتحان کردنش واقعا ضرر نداره. 

البته میدونم که قطعا یه سری تبعات میتونه داشته باشه؛ چون هنوز هم تو جامعه ما ذهنیت خوبی نسبت به روانشناس‌ها و مراجعه به مراکز مشاوره وجود نداره. ولی خب با یه سری تمهیدات میشه از این تبعات هم جلوگیری کرد :)

  • نظرات [ ۲ ]

به خود بازگردان مرا و ز غیرم بمیران خدایا

فرود آمدم از بهشتت در این باغ ویران خدایا
فرود آمدم تا نباشم جدا زین اسیران خدایا
مگر این فراموشخانه به زیر نگین شما نیست؟
که کس حسب حالی نپرسید از این گوشه‌گیران خدایا؟
پشیمانم از زر شدنها، مرا آن مسی کن که بودم
به خود بازگردان مرا و ز غیرم بمیران خدایا
.

.
گرفتم بهشت است اینجا ولی کو پسند دل ما
چه داری بگویی تو آیا به دوزخ ضمیران خدایا؟
اگر دیگران خوب، من بد، مرا ای بزرگ سرآمد
به دل‌ناپذیری جدا کن از این دل‌پذیران خدایا

 

حسین منزوی

 

+ میخواستم اینجا، جایی برای گفتن حرفهای دل نباشه...میخواستم فقط از کتابایی ک خوندم بگم، از تجربه‌هایی ک فکر میکنم برا دیگران میتونه مفید باشه بگم...اما نشد! 

 

پس منو ببخشید و اگه فکر میکنید وقتتون تلف میشه و حالتون بد، «قطره» رو فراموش کنید...حداقل تا زمانی که این وضع من تغییر کنه و البته نمیدونم کی اون زمان میرسه!

  • نظرات [ ۲ ]

من با سکوت یک‌سره‌ات ساختم تو هم، با گریه‌ی شبانه دیوانه‌ای بساز...

دریا برای مردن ماهی

بی‌اختیار فاتحه می‌خوانْد

ماهی به خنده گفت که گاهی

هجرت علاج عاشق تنهاست

اما درون تابه نمی‌پخت

از بس که بی‌قرار وطن بود
.
.

قلبم! تو‌ جز شکست به چیزی

هرگز نخواستی بگریزی
هرگز نخواستی بستیزی
با اژدهای هفت سری که
در شانه‌ات به طور غریزی
آماده جوانه زدن بود
.
.
خیلی برَنج بال ملائک!
بال کسی شکسته در اینجا
خیلی مرا ببند به زنجیر
دیوانه‌ای نشسته در اینجا
دیوانه را ببند به زنجیر:
این آرزوی آخر من بود

 

حسین صفا

 

+ از اسیر دست حادثه‌ها بودن خسته شدم...

 

  • نظرات [ ۲ ]

دل می‌دهد بشارتم از بازگشتن‌ات، وز روزهای خالی از این اضطراب‌ها...

همه این مدتی که من کم‌کم درگیر کارای کتابخونه شدم، مامان حواسشون به من بود...صحبتهام رو با دیگران برای ترویج کتابخوانی میدیدن اما هیچ وقت نمیخواستند که کتابی بهشون معرفی کنم...اونقد حالشون خوب نبود که حتی بتونن به خطوط کتاب نگاه کنن...

امشب یهو بهم گفتن: یه کتاب داستانی که حجمش کم باشه بهم میدی بخونم؟! 

و من انگار، دنیا رو بهم دادن...

شاید در حالت عادی، این موضوع خیلی معمولی باشه، ولی برای مادر من، نشونه بهبودی حال روحی‌شونه...

الهی لک الحمد...

 

+ اینجا نوشتم که یادم بمونه این اتفاق، برای همیشه...

 

  • نظرات [ ۱ ]

دارم میان غصه و غم کم می‌آورم، وقتش رسیده است بیایی به یاری‌ام!

میپرسه: چرا اینقد زبونت تلخ شده؟

میگم: تلخی شنیدن و تلخی دیدن و تلخی چشیدن، بالاخره آدمو تلخ میکنه دیگه...

دلم می‌خواد فریاد بزنم: آااااای ایها الناس! بیاین به من حق بدین! حق بدین...حق بدین که گوشه گیر بشم، حق بدین که نتونم پامو تو هیچ‌راه جدیدی بذارم، حق بدین که نتونم فراموش کنم، حق بدین که شکسته شده باشم، حق بدین و رهام کنین به حال خودم...

آره

اشکال از هیچ کدوم اون ادمایی که پاشونو رو شانه‌های من گذاشتن و رفتن بالا نیست، اشکال از هیچ کدوم اون کسایی نیست که دلمو شکستن و تنهام گذاشتن، اشکال از منه! که اینقد ضعیف بودم که نتونستم هیچ کدوم این اتفاقا رو تحمل کنم...

بهترین سالای عمر من با تجربه‌های تلخ گذشت...تجربه‌هایی که تلخیشو هیچ‌کس نمیفهمه جز خودم و‌ اون رفیقی که پا به پام تو اون روزای سخت کنارم بود...

ای کاش میشد برم یه شهر دیگه، برم یه جایی که هیچ‌وقت با هیچ کدوم اون آدما چشم تو چشم نشم. برم یه جایی که هیچ وقت داغ دلم تازه نشه...

من

هیچ کدوم اون کسایی که منو وارد یه راه، یه مسیر کردن و گفتن کنارت هستیم اما وقتی رفتم و پشت سرمو نگاه کردم، هیچکدومشون رو ندیدم، نمیبخشم!!! اونایی که با برخوردشون اونقد اسیب‌پذیرم کردن که هزاران بلای دیگه سرم بیاد...

لحظاتی که از دست دادم هیچ‌وقت برنمیگرده...از اون بدتر این حال بدیه که هیچ جوره نمیتونم خودمو از دستش خلاص کنم!!! 

من ضعیفم؟ که نتونستم خومو قوی کنم و دوباره بلند بشم؟! آره...ضعیفم اما هر کاری کردم نتونستم هیچ راه نجاتی برا خودم پیدا کنم...

 

+ ببخشین که شب عیدی، حال بدمو باهاتون به اشتراک گذاشتم...

  • نظرات [ ۱ ]

این غزل‌ها همگی گوشه‌ای از درد من است/ آنقدر شعر برای نسرودن دارم...

چند ماه قبل، شعبه سوم کتابخونه، شعبه قرقی، تعطیل شد و حالا شعبه دوم، شهرک شهید رجایی. وقتی داشتیم کتابا رو جمع میکردیم، اعضا میومدن و ناباورانه بهمون نگاه میکردن. شوکه شده بودن. میگفتن یعنی کجا میرین؟! شما برین ما دیگه کتابخونه نداریم...

کتابخونه ک باز شده بود، سال ۹۵، یکی از اولین اعضا، یه دختر ۳-۴ساله بود...امسال رفته بود کلاس اول و بعد ۴ سال، تازه دیروز تونسته بود پول توجیبی شو بیاره و به کتابخونه کمک کنه. چقدر؟ پونصد تومن. پونصدتا تک تومن. اگه بدونین با چه حالتی نشسته بود و پول تو جیی شو برا کمک میداد...با غرور، افتخار...

روز قبلش یکی دیگه از اعضا ک موقع باز شدن کتابخونه کلاس ششمی بود میگفت:« اگه میدونستم ی روز کتابخونه جمع میشه، بیشتر قدرشو میدونستم، از همه وقتام استفاده میکردم و فقط کتاب میخوندم»...اخه کتابخونه برا بچه ها شده بود مثه یه پاتوق. تابستونا ساعت ۱۰ صبح میومدن و تا یک کنار هم با دوستاشون هم حرف میزدن هم بازی میکردن هم کتابا رو مرتب میکردن و کتابخونه رو گردگیری میکردن و هم کتاب میخوندن... ایام مدرسه هم که زنگ تفریحا و بعد مدرسه میومدن کتابخونه. 

کتابا رو ک جمع میکردم به ۹۰۰ تا عضو کتابخونه فکر میکردم... به شور و شوقشون وقتی راجع به کتابی که خونده بودن صحبت میکردن، به زمانایی که دوستای مدرسه، فامیل و...رو میاوردن عضو کتابخونه کنن و با افتخار به عنوان معرف اسمشونو پای فرم عضویت مینوشتن، به این فکر میکردم که وقتی تو مدرسه به عنوان کتابخوان برتر ازشون تقدیر میشده چه حسی داشتن، به وقتایی که دور هم مینشستن و برا کارا و برنامه‌ها همفکری میکردن...من تفاوت اعضای کتابخونه رو با بقیه هم سن و سالای هم محله ای و غیرهم محله‌ای شون به چشم دیده بودم. اونا به مدیران فرهنگی کوچک تبدیل شده بودن! قول میدم خیلی از مدیرای فرهنگی به اندازه بچه های کتابخونه ما کتاب نخوندن! به اندازه اونا با واقعیتای یک کار فرهنگی اشنا نشدن، توانایی دیدن موانع و فرصتها رو پیدا نکردن و مثه اعضای کتابخونه، اهل عمل نبوده و نیستن!

من مطمئنم سرنوشت اعضای کتابخونه تو این چهار سال تغییر کرده. چون اونا فرصت مانوس شدن با کتاب رو پیدا کردن... اونقدر که هیچ وقت نتونن جای خالی شو با هیچ‌چیز دیگه ای پر کنن. 

 

من فقط یک سال با این اعضای دوست داشتنی بودم، و حالا دور شدن ازشون اینقد برام سخته...مسئولان این چهار سال کتابخونه چی میکشن؟! 


دیروز اولین جلسه بچه‌های مسجد برگزار شد، در حالی که من کنارشون نبودم...و دیگه نخواهم بود! دل کندن از بچه ها خیلی سخت بود! تو‌ روزای سختی که این یک سال بر‌ من گذشت، فقط امید دیدن خنده‌ها و انرژی بچه‌های‌ مسجد بود که منو سرپا نگه‌ میداشت...اما حیف که نشد من اونی باشم که باید، اونی باشم که شایسته‌ بودن در کنارشون باشه...

 

+ ای کاش فرصتها اینقد زودگذر نبودن...

  • نظرات [ ۳ ]

چه سان جواب دل بی‌نوای خویش دهم؟ که خون ناحق صد آرزو به گردن ماست

چند وقت اخیر آنقدر حالم خوب نبود که برای فرار از فکر‌ و خیالات، خودم را سرگرم فیلم و سریالهای تلویزیون می‌کردم، سرگرم که نه، رسما خودم را غرقشان می‌کردم!

کانالهایی که در فضای مجازی دنبال میکردم، چند کانال شعر و سخنرانی و تحلیل بود نهایتش. و اخبار را اگر چه روزی یک بار میدیدم اما پیگیرش نبودم و صرفا میشنیدم و عبور میکردم...

فکر میکنم نزدیک ده روز از شروع تظاهرات در امریکا و‌ کشورهای غربی میگذرد اما من تازه دو سه روز است که در جریان موضوع قرار گرفته‌ام! آن هم به واسطه برادرم که دغدغه اش شده بود حتما یک طرحی، پوستری، برای این ماجرا بزند! و مدام از این دغدغه اش حرف میزد. 

این خبر را که فهمیدم، خبر کشته شدن پیرزن مظلوم کرمانشاهی، آسیه پناهی، را هم متوجه شدم...

چرخی در فضای مجازی زدم و یک آن یاد دوران دانشجویی‌ام افتادم! یاد زمانهایی که شب و روز غرق همین مسائل بودم، دنبال یافتن سوژه برای نشریه مان، دنبال اینکه بهترین تحلیل و موضع را پیدا کنیم برای برد دانشکده و... . 

زمانهایی که من درگیر این فعالیتها بودم، برادرم درگیر مسائل شخصی زندگی خودش بود اما دغدغه‌هایم را و‌ حرفهایم را میشنید...و حالا این منم که درگیر زندگی شخصی خودم و دغدغه های کوچکم هستم و برادرم باید گذشته‌ام را برایم یادآوری کند...

من عوض شده‌ام، خیلی تدریجی فاصله گرفته‌ام از آنچه روزی همه معنای زندگی‌ام بود! 

همین چند دقیقه پیش داشتم به این فکر میکردم که درست در زمانی که خودم را غرق سریال اخیر تلویزیون، بچه مهندس، کرده بودم و دغدغه م شده بود اینکه آیا آخرش جواد به مرضیه می‌رسد یا به مژگان، چه اتفاقها که در مملکت خودمان و جهان نیفتاده و‌ من بی‌خبر بودم...

 

من عوض شده ام!

به همین راحتی!!

ریزش‌های انقلاب که می‌گویند، یک نمونه‌اش نویسنده همین وبلاگ است...

 

 

چند وقت قبل، داشتم برای یکی از دوستان تعریف میکردم که چقدر از آنچه شش هفت سال قبل بوده‌ام فاصله گرفته ام و... که یکهو پرسید:« خب کدوم خودت رو بیشتر دوست داری؟؟ اونی که قبلا بودی یا اینی که الان هستی؟ دلت نمیخواد تغییر کنی؟!»

واقعیت این است که جواب سوالش را خودم هم نمیدانستم! جنبه‌هایی از شخصیت فعلی‌ام هست که اگرچه فرق دارد با گذشته، اگرچه فرسنگها فاصله دارد با ارمانهایم، اما برای این «من» کوچک شده فعلی خوب است و آرامش به دنبال دارد...

انگار موضوع هویت یابی که تکلیف دوره نوجوانی انسان است، هنوز هم برای من تمام نشده...

  • نظرات [ ۱ ]

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

زمان‌هایی هست که خود آدم برسد به آخر خط

برسد به اینکه هیچی نیست و دستش به هیچ جا بند نیست و کلا از خودش، آینده‌اش، آرزوهایش و... ناامید بشود

اما همینکه بداند کسی یا کسانی هنوز به او امید دارند، مانع میشود از اینکه کورسوهای امیدش هم خاموش شود

ولی وقتی ببیند اطرافیانش هم دیگر ناامید شده‌اند...چنین لحظه‌ای واقعا آخر آخر خط است!

 

+ با همه این احوال،

من هنوز امیدم را از دست نداده‌ام

هنوز چشمم به دستان کسی است که انتظار گشایش و فَرَج، در اوج ناامیدی‌ها را عبادت محسوب می‌کند...

  • نظرات [ ۰ ]

به شیطان بگو ما از آن توییم...امید نبندد!

حالا که ماه مهمانی خدا به اتمام رسید، دوران راحتی ما هم تمام شد. راحت بودن از دست وسوسه‌ها...باز ما هستیم و هوای نفسی که شیطان تقویتش میکنه. ما هستیم و هزاران وسوسه‌ای که از هر طرف هجوم میارن و حتی لحظه‌ای امونمون نمیدن...

حاج اقای جاوادن میفرمودند که: اگر وسوسه آمد و زدی تو سینه‌ش مساله‌ای نیست، اما اگر موند اون وقت مشکل ایجاد میشه...(نقل به مضمون مثل همیشه ؛)) 

یه ذکری تو مفاتیح هست، برای مقابله با حدیث نفس؛ این ذکر، حقیقتا اثرگذاره دوستان! حتی برا وقتایی که این موجود درونی شروع میکنه، دونه دونه آرزوهای برآورده نشده و دعاهای مستجاب نشده رو برامون میشمره. برا زمانایی که میخواد زبانمونو به شکایت باز کنه، وقتایی که با حرفهای مداومش باعث میشه غم سنگینی بیاد تو قلبمون...

برا همه این وقتا این ذکر، که باعث یاد خدا و سپردن خودمون به خدا میشه، معجزه میکنه...

«تَوَکَّلْتُ عَلَی الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوت

وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فی الْمُلْک

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِن الذُّلِّ 

وَ کَبِّرْهُ تَکْبیراً»

 

+ می‌فرماید:« وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»
 و هرگاه وسوسهای از شیطان به تو رسد، به خدا پناه بر؛ که او شنونده و داناست
سوره مبارکه اعراف آیه 200

  • نظرات [ ۰ ]

فرق است بین «بیا» با «برو»!

دوران قبل از کرونا که جلسه هفتگی با بچه‌های مسجد برقرار بود، این اواخر بعضی از دخترها توانسته بودند خانواده‌هایشان را راضی کنند که بعد جلسه، نماز ظهرشان را در مسجد بخوانند و بعد برگردند منزل. 

نمیدانم از چه زمانی، اما چند وقتی میشد که تعدادشان زیاد شده بود، نمیرسیدم به حرف همه گوش کنم، سوالهای همه را جواب بدهم، حواسم به همه‌شان باشد و... .

یک روز از همان روزهای بعد شهادت حاج قاسم، چند عضو جدید آمده بودند که بپیوندند به بچه‌ها. دیر هم آمدند. یعنی آخر جلسه. آخر جلسه‌ی ما هم که برمیخورد به اذان ظهر. با خودم گفتم سریع کارشان را انجام میدهم و خودم را به نماز جماعت می‌رسانم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم چند تا از بچه‌ها همینطور منتظر ایستاده‌اند. پرسیدم: چرا نمیروید نماز؟ گفتند: ما واستادیم با شما بریم. گفتم: شما برین منم الان میام.

تا همین جمله را گفتم، صدای حاج قاسم پیچید در گوشم که: فرق است بین «برو» با «بیا». فرماندهی در جنگ ما امامت بود. آنها در نوک [حمله] بودند و فریاد میزدند: بیا! 

 

 

خیلی سخت است. در هر کار تربیتی، فرهنگی، نظامی، ...برای آنها که تکلیف فعلی‌شان و آنچه پیش پایشان قرار گرفته این است که مربی باشند، سرگروه باشند، فرمانده باشند و...، سخت است این «در نوک بودن»! یعنی حواس جمع می‌خواهد اصلا. انگار آدم تا خودش را رها کند فراموشش میشود کجاست و کار درست چیست؟! تذکر می‌خواهد، توسل می‌خواهد...

 


می‌دانید در این رابطه مربی و متربی، نکته جالب توجه چیست؟ اینکه مربی (یا پدر و مادر) آنقدر متربی (یا فرزندش) را دوست دارد و برایش دل می‌سوزاند و برایش موفقیت می‌خواهد، که حاضر است حتی همه چیز خود را بدهد که او باشد، که او پیشرفت کند، عاقبت به خیر شود و... اما اصلا حواسش نیست که اولین کسی که باید برایش دل سوزاند خود خود آدم است. یعنی شخص همان مربی(یا والدین). مربی باید اول بخواهد که خودش را تربیت کند، نقاط ضعف خودش را برطرف کند، مصداقی بخواهم بگویم؛ خودش اول نمازش را اول وقت به جماعت بخواند که بتواند مبارزه کند با شیطان و هوای نفس. خودش به والدینش احترام بگذارد، خودش اول پیشقدم شود در انجام کارهایی مثل کارهای جهادی... خودش اهل تفکر و پرسش باشد، اهل تقلید کورکورانه نباشد، دقیق و بامنطق عمل کند، اهل برنامه ریزی باشد، وقتش را به بطالت نگذراند و...اگر حواسش به خودش بود، اگر برای پیشرفت خودش برنامه ریزی کرد، یکهو به خودش می‌آید میبیند فرزندش یا همان متربی، شده آن چیزی که باید! حتی جلوتر از خودش! 

 

+ قرآن کریم خطاب به مومنین می‌فرماید: علیکم انفسکم...(سوره مبارکه مائده، آیه ۱۰۵).

++ به قول حاج حسین یکتا: تو فقط بسوز...بگذار او بسازد!

  • نظرات [ ۱ ]

لا یَمَسُّهُ الّا المُطَهَّرُون...

«چند نکته مهم در کارهای پژوهشی قرآنی این است که فردی که می خواهد در طریق کار قرآن حرکت بکند، دل را برای مواجهه با حقیقت ناب قرآنی آماده کند؛ یعنی آن پاکیزگی دل. اگر دل پاکیزه نباشد، آماده پذیرش حق و حقیقت از زبان قرآن نباشد، دلبسته مبانی غیر اسلامی و غیر الهی باشد، با  قرآن مواجه بشود، از قرآن استفاده نخواهد کرد.

اینی که قرآن می فرماید: یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا؛ خوب اضلال به قرآن چرا؟ این به خاطر این است که: و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم، آن کسانی که در دلشان مرض است وقتی قرآن را می خوانند به آن پلیدی درونی آنها افزوده خواهد شد...این فی قلوبهم مرض چه مرضی است؟ این مرض یعنی همان بیماری های اخلاقی، وقتی دچار حسدیم، وقتی دچار بدخواهی هستیم، وقتی دچار حرصیم، وقتی دچار دنیا طلبی هستیم، وقتی شهوات بر ما غلبه دارد، وقتی قدرت طلبی ها بر ما غلبه دارد، وقتی حق کشی و ندیدن حق، کتمان حق بر روح ما بر دل ما غلبه دارد، از قرآن استفاده نمیکنیم... »

حرفی برای تمام فصول؛ صحبتهای حضرت آقا درباره قرآن

 

این ماه رمضان شاید اولین باری بود که واقعا با این حرفها مواجه شدم و خودم درکشان کردم. شاید هر سال هرچقدر هم اوضاعم خراب می بود، به خاطر فرصت ماه رجب و شعبان و فرصت زیارت و مسجد...لااقل اندکی از الودگی های روحی ام زدوده میشد. ولی امسال هم خودم غفلت کردم و هم کرونا و تبعاتش باعث شد این آلودگی ها بماند تا ماه رمضان...تا شبهای قدر... نمیدانید چه حسی است وقتی در ماه بهار قرآن حال قرآن خواندن نداشته باشی! وقتی به زور قران بخوانی، اما هیچی متوجه نشوی، هیچ معنایی درک نکنی، انگار اصلا قرآن با تو قهر کرده باشد؛ انگار مهمان ناخوانده باشی... . 

اما با همه این احوالات سعی میکنم امیدم را از دست ندهم... ایت الله حق شناس میفرمودند: وقتی بشینی پای درب این خانه و مدام در بزنی بالاخره یک نفر سرش را بیرون می آورد که: چه می خواهی؟(نقل به مضمون)...

خدا را هزاران مرتبه شکر که از شبهای قدر محروم نشدیم...انگار همین شبها لطف و مرحمت خدا شامل حال این قلب قاسی ما هم شده...لطف خدایی که سبقت رحمته غضبه...امروز صبح، بعد نماز که قرآن را باز کردم، بعد از مدتها انگار حضور قلب داشتم. انگار ... الهی لک الحمد لک الحمد لک الحمد...

+ خدایا ما رو از ماه رمضان بیرون نبر...

  • نظرات [ ۰ ]

أنَا الطَّریٖدُ الَّذی آوَیْتَهُ...

داشتم کانال قطره تو ایتا رو مرور میکردم...

برخوردم به این قسمت از کتاب «طوفان دیگری در راه است» از سید مهدی شجاعی...که عجیب به درد این روزهام هم میخوره...

«به نظر من خدا 
بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره
 بهشون رخصت میده که
 یه چند صباحی برن
 و سر و گوشی بجنبونن
چهار تا دونه از زباله دون بخورن
 صابون یه صیادی به تنشون بخوره سنگ بچه هایی زخمی شون بکنه 
سوز سرمایی تنشون رو بلرزونه 
و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه
 که با پوست و رگ و پی‌شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست

اینا وقتی برمیگردن
 دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمیخورن.
 اونایی که نرفتن، 
ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه ولی اینایی که گشت‌هاشونو بیرون زدن و اومدن شش دنگ حواسشون به خونه و صاحبخونه ست»

 

​+ اما من یه کفتری میشناسم، که هر چقد هم زخمی بشه بازم حواسش شش دنگ جمع صاحبخونه نمیشه...بازم حواسش پرته...بازم نمیفهمه...فراموشکاره اصلا! یادش میره بیرون خبری نبوده...یادش میره سوز سرما و درد و رنج غربت و آوارگی رو...به نظرتون صاحبخونه، بازم به این کفتر حواس‌پرت، فرصت میده؟؟!

 

++ برای این کفتر فراموشکار دعا کنید رفقا...لطفا!

 

+++ این چند وقت، پستهای وبلاگ زیاد شد یهو...ببخشید! 

  • نظرات [ ۲ ]

دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است...

در دعای اهل دل باران فراز آخر است

گریه کن در گریه‌ی عاشق صفایی دیگر است
 

عاشقان با اشک تا معراج بالا می‌روند
بهترین سرمایه انسان همین چشم تر است
 

در جواب بی‌وفایی خلوتی با خود بساز
دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است
 
شد فراموش آنکه بیش از قدر خویش آمد به چشم
آنکه با گمنام بودن سر کند نام‌آور است

 

صحبت از پرواز جانکاه است وقتی روح ما

مثل مرغ خانگی زندانی بال و پر است
 

گرچه چندی چهره‌ی خورشید را پوشانده‌اند
در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است

محمدحسن جمشیدی

 

 

+ «گفت: راه حلش اشکه، اشک!»

اللهم ارزقنا...
 

  • نظرات [ ۰ ]
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan