قطره

الحمدلله علی کل حال...

آسمان آفتابی

همین چند ماه قبل بود، که فکر میکردم هیچ وقت آسمون آفتابی نمیشه، فکر میکردم ابرای تیره و سیاه همیشه هستن و امید دیدن خورشیدو نداشتم... روز به روز شرایط سخت‌تر میشد و من هر روز از خدا میپرسیدم: مگه یه آدم چقد طاقت و تحمل داره؟ ...

اما درست همون موقعی که همه چی خیلی سخت تر از قبل شد، همون موقع که فکر میکردم واقعا دیگه نمیکشم، همون موقع، ابرای تیره آروم آروم شروع کردن به کنار رفتن... 

آره! من فکر میکردم هیچ وقت دیگه روزای عادی نمیاد. راستش من اصلا به آینده فکر نمیکردم. فقط هر روز که چشمامو باز میکردم به این فکر میکردم که چطور امروز تحمل کنم؟! چطور امروزم شب بشه در حالی که همچنان خودمو قوی نگه داشتم و از پا نیفتادم؟!

اما الان، امروز که ۶ ماه از شروع اون دوران سخت و ۳ ماه از روزی که آسمون زندگیم شروع کرد به صاف شدن، میگذره، من حالم خوبه! من زنده م! من قوی تر از قبل شدم... اما نمیخوام هیچ وقت اون روزا از یادم بره. باید یادم بمونه که چه معجزه ای تو زندگی ما اتفاق افتاد. باید یادم بمونه که هر چقد سخت و طاقت فرسا باشه یه برهه هایی از زندگی، بالاخره یه روز تموم میشه... 

آره ، نمیشه منتظر نشست تا یه روزی برسه که همه چی خوب باشه. یه روزی که حال آدم تماما خوب باشه، و همه ش اتفاقات خوب بیفته و هیچ سختی ای وجود نداشته باشه. ان مع العسر یسرا؛ آسونی و حال خوب کنار و همراه اتفاقات دشوار زندگیه... تو دل سختی ها چیزایی هست که بشه به خاطرشون لبخند زد و کورسوهایی از امید همیشه روشنه... 

۶ ماه قبل من فکر نمیکردم پایان سال ۹۹ رو ببینم. فکر نمیکردم موقع عید بتونم ب فکر خونه تکونی یا تصمیمای جدید سال آینده یا انتخابات باشم. اما ...شد، اتفاق افتاد و فرج بعد از شدت تو زندگی ما محقق شد. 

نمیدونم در آینده چی پیش میاد. نمیدونم بازم یه دوران سخت مثه تجربه امسالم رو تجربه خواهم کرد یا نه، اما خدا بزرگه... خیلی بزرگ... 

تو این چند وقت یاد گرفتم که غصه چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده رو نخورم. و به خاطر چیزهایی که در کنترل من نیستند نگران نباشم و احساس مسئولیت نکنم...

 

+ میگفت: تا حالا روزی نبود که صدات، نگاهت و حرفات بوی امید داشته باشه. همیشه احساس میکردم دیگه هیچ امیدی به آینده نداری، اما امروز اینطوری نیستی، چی شده؟ 

واقعیتش اینه که من همین دو سه روز پیش اونقد حالم بد بود که کارم به بیمارستان کشید، اما الان خدا رو شکر خوبم. چرا، چون تصمیم گرفتم به جای نادیده گرفتن مسائل و سرکوب کردنشون، حلشون کنم... من مستقیم با برادرم حرف زدم، همه چیزایی که تو دلم بود بهش گفتم، با پدرم حرف زدم و گفتم چی تو روابط خانوادگی مون سر جاش نیست و باعث حال بد منه... شاید فورا همه‌چیز تغییر نکرده باشه. اما در بلند مدت اتفاقات خوبی خواهد افتاد ... 

++ همه چی تو این زندگی، تدریجیه. چه رشد چه سقوط... همین تدریجی بودنه که صبور بودن رو به آدم یاد میده. ناامید نشدن رو و در سخت ترین شرایط مقاومت کردن رو...

  • نظرات [ ۱ ]
مهر نویس
۲۰ ارديبهشت ۰۰ , ۰۱:۰۲

خوشحالم که خوبی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan