قطره

الحمدلله علی کل حال...

وقتی دلت گرفت فقط فَابْکِ لِلْحُسَیْن...

پدر و مادرها

قدرت و توانایی فوق العاده دارند

وقتی نباشند

وقتی برای همیشه بروند

متوجه میشویم چه بار سنگینی را بر دوش داشته اند! و در عین حال از پس ِ آن بر می آمده اند....

چون در نبودشان

حتی چند نفر با هم، هم نمی توانند به راحتی کارهای روزمره یک پدر و مادر برای خانواده را انجام دهند....




پی نوشت: 

یک ماه از رفتن پدربزرگ می گذرد...

و هنوز 

رفتنش باورمان نشده

هنوز هم رنگ دنیا با قبلش فرق می کند

فکر می کنم هیچ وقت هیچ وقت زندگی مان مثل قبل نشود....


هر بار دلتنگی، اشک هایمان را جاری میکند

همه اش یاد کربلا می افتم!

و می گویم: امان از دل زینب...


برای حال دلمان دعا کنید...

  • نظرات [ ۱ ]

از «ماه عسل» تا «عصر جدید»...

بیشتر از ده سال بود که ساعات افطار، تلویزیون یک برنامه ثابت داشت: «ماه عسل» و امسال اولین سالی است که آن برنامه تعطیل شده و تهیه کنندگان ماه عسل از مدتی قبل برنامه «عصر جدید» را روی آنتن می برند.

زمانی که تازه برنامه «عصر جدید» از تلویزیون پخش می شد متنی نوشتم که صرفا در مورد عصر جدید نبود، نقدهای مختلفی ب صدا و سیما بود که پخش عصر جدید، داغ آن زخم های قبلی را تازه کرد!

می خواستم اینجا به اشتراک بگذارم اما نگذاشتم...

نمی دانستم چقدر تحلیلم درست است! و چقدر ممکن است اشتباه کرده باشم!

متن را که دوباره خواندم به این نتیجه رسیدم که متن، از همان زوایایی که به ماجرا نگاه کرده، درست دیده...

مشخص است که هر برنامه ای محاسنی هم دارد، مثل اینکه می تواند کمکی باشد در راستای اجرای عدالت! 

که البته این بی عدالتی ها هم نتیجه دوری و کم کاری در راستای اجرای عدالت واقعی است! و شاید این قبیل برنامه ها در واقع یک راه درمان نباشند...صرفا یک مسکّن باشند...که یادمان برود و به فکر نیفتیم باید چاره واقعی این مشکلات، این بی عدالتی فرهنگی و دیده نشدن استعدادهای مناطق مرزی و....را پیدا کنیم! و الکی دلمان خوش بشود که نخیر...راه برای این طور افراد هم باز می شود با این قبیل برنامه ها!

به منشأ ایده هم که نگاه می کنیم متوجه می شویم، برنامه هایی مثل برنده باش و عصر جدید از دل جامعه سرمایه داری بیرون آمده! جایی که بی عدالتی و اختلاف طبقاتی بی داد می کند! و این برنامه ها مهم ترین فایده شان این است که توده ها را ارام نگه می دارد...


راستی برنامه قبلی احسان علیخانی، ماه عسل هم اگر چه یکی از موفق ترین تجربه های صدا و سیماست هم در مفید بودن هم در جذب مخاطب و هم در نواوری و ایده پردازی و عمل به رسالت اصلی صدا و سیما یعنی تریبون مردم بودن و اجرای مردم سالاری، اما یک از مهم ترین نقدهایی که به ان برنامه وارد بود و در این برنامه هم می تواند وارد باشد، همین دیدن یک کفه ترازو و یک طرف ماجراست:

 نگاه صدقه ای و خیریه ای به اتفاقات جامعه

روایت کردن بی عدالتی ها، ظلم ها و افرادی که بیکار ننشسته اند بلکه وارد میدان شده اند و سعی می کنند این مشکلات را رفع کنند اما از آن طرف ماجرا و اینکه عامل اصلی این بی عدالتی ها چیست و مقصر چه کسانی هستند و با آنها باید چه کرد...حرفی به میان نمی آمد!


در ادامه مطلب، متنی که ذکر شد را اوردم

پیشاپیش از طولانی بودن و شاید منسجم نبودن متن عذرمیخواهم!

حتی مطلع الفجر...!

کسی که می خواهد قدر را درک کند

باید خودش را تقدیر و اندازه گیری کند

باید ببیند در این مدتی که از عمر او گذشته بر دلش چه گذشته است...

باید فکرمان را بسنجیم و ببینیم که چه شناخت هایی را به دست آورده ایم و چه شناخت هایی را می توانسته ایم به دست بیاوریم

باید عقلمان را بسنجیم و ببینیم که با چه چیزهایی همدم بوده و چه سنجش هایی داشته...

و قلبمان را باید بسنجیم و ببینیم که چه کسانی در آن رفت و آمد کرده اند؛ چه حزن هایی چه عشق هایی چه خوف هایی و چه کینه هایی در آن راه پیدا کرده اند

و همینطور روحمان را هم باید بسنجیم و ببینیم با چه چیزهایی اوج می گیرد و با چه چیزهایی پلاسیده می شود

چه مسائلی ما را تنگ می کنند ...و چه مسایلی برای ما وسعت و راحتی می اورند.

وقتی که اندازه گیری شد فرشته ها عمل می کنند و کارها شروع می شود...

و مدت لازم برای این طرح ریزی طولانی و هفتاد سال نیست

حتی مطلع الفجر...

که با طلوع فجر باید حرکت کرد و در سپیده دم باید راه افتاد!


بهار رویش، صفحه ۷۰ (عین. صاد) 


پی نوشت: 

۱- همین عادت به یادداشت نویسی روزانه، فرصت خوبی برای خلوت با خود و اندازه گیری است...به خصوص اینکه در طول زمان مشخص می شود از کجا به کجا رسیده ایم؟ ایا حرکتی داشته ایم و یا ...؟! 

منظور از یادداشت نویسی هم صرفا روایت اتفاقات روزانه نیست...بلکه توجه و بیان حالت ها و احساساتی است که قبل و بعد اتفاقات در ما به وجود می اید.

بفهمم چه حالی پیدا کرده ام و بعد بپرسم : چرا؟؟!!

چرا ناراحت شدم؟ چرا خوشحال شدم و...؟!

۲- ولی با همه این ها، خیلی از زوایای پنهان وجودمان هست که ممکن است هیچ وقت متوجهش نشویم...و فقط خود خدا به ان اگاه است! درد را خودش می داند و طبیب هم فقط خود اوست...

  • نظرات [ ۰ ]

ما مسافریم...مگه نه؟!

مادرم می گویند: 

«هنوز هم باورم نمی شود...فکر میکنم پدربزرگ رفته سفر...فکر میکنم بر می گردد...»

می گویم:

«مامان...

میدونین چیه؟؟ واقعیتش اینه ک ما تو سفریم...واقعیتش اینه ک اقاجون رسیده ب مقصد!

واقعیتش اینه ک ما خیلی دنیا رو جدی گرفتیم و فکر میکنیم هر کی رفت یعنی رفت...در حالی ک ما جاموندیم...در حالی ک ما فراموش کردیم....»

پدربزرگ عادت داشتند کتاب ک میخواندند نکات مهمش را در برگه ای یادداشت میکردند در همان کتاب میگذاشتند....

دیشب کمی از کتاب ها را جا به جا کردم...یادداشت ها مدام خاطرات را یاداوری میکرد برایم....

چگونه مردن ادم ها واقعا مهم است...چه بخواهیم چه نخواهیم، پیام دارد برایمان...مثلا اینکه یک نفر شب جمعه دفن شود...یک نفر در ماه شعبان از دنیا برود...یک نفر همه مراسم های تعزیه اش بخورد به یک مناسبت مهم...مثل شهادت حضرت علی....مثل اینکه راحت از دنیا برود...

اینها چگونه زندگی کردن آن فرد را نشان می دهد...


بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم همین اتفاقات زندگی باعث می شود چیزهایی که تا قبلش فقط می شنیدی را با تمام وجودت بفهمی! مثلا تا در خانواده خودت یک بچه شش ماهه نداشته باشی، تا وقتی عزیزانت را از دست نداده باشی...نمی فهمی روضه کربلا را...نمی فهمی در یک نصف روز نزدیک بیست نفر از اعضای خانواده ات جلوی چشمت به شهادت برسند یعنی چه...و....

همین اتفاقات آدم را بزرگ می کند...

چند وقت پیش یادداشتی نوشته بودم میخواستم اینجا ثبت کنم و التماس دعایی از شما برای شفای پدربزرگ...اما نشد...

اما حالا میگذارمش...دوست داشتید بخوانید در ادامه مطلب...

حتی خیال بی تو شدن می کشد مرا /کارم به روزهای جدایی نمی رسد!

حاج اقا جاودان میگفتن، بودن افرادی ک سال های عمرشونو با محبت حضرت امیر گذروندن، بارها تو زندانای ساواک شکنجه شدن، حتی اخرش شهید شدن، اما فقط همون شب شهادتشون مهمان حضرت امیر بودن...

چی به سر ما اومده

که اینقد بی خیالیم؟؟


بی چاره اونکه حرم رو ندیده...

بی چاره تر اون که دید کربلاتو...


چقد بعد کربلا رفتن، سخته روزای دوری از کربلا؟؟

چقد روزا رو می شمریم و حسرت می خوریم و التماس میکنیم در خونه خدا، ک هر چ زودتر اجازه بده، هر چ زودتر ارباب بطلبه بریم کربلا؟؟


حالا فکر کنین، این دنیا لااقل دلمون خوشه ک ی بار دیگه شاید بطلبن...بریم نجف، کربلا، کاظمین...، اون دنیا دیگه هیچی عوض نمیشه! فقط خودمونیم و اعمالی ک اگه لیاقت پیدا نکرده باشیم پای سفره حضرت ارباب و پای درس حضرت امیر بشینیم...دیگه هیچ وقت نمیشه...هیچ وقت!

چطوری می تونیم دوری شونو تحمل کنیم؟؟!!


حدیثه ک گریه کنان اباعبدالله، روز قیامت سر سفره اباعبدالله نشستن و اونقد مشغولن ک هر چی از طرف بهترین نعمت های بهشت، براشون پیام میارن ک بیاین، حتی سرشونو بلند نمی کنن اونا رو نگاه کنن...

همینه ک بهشتیا رو هم ب زور می برن بهشت...

اخرش هم میرن ...اونجا مهمانند فقط! مهمان...اونا بهشتشون ی جای دیگه ست...


پی نوشت: 

- پاراگراف اخر مضمون حدیثی بود ک تو کتاب «دعوا سر اولویت است» ذکر شده، نویسنده کتاب ذیل حدیث ذکر میکنه ک: اگه گریه کنان اباعبدالله، روز قیامت ب زیباترین نعمتای بهشتی بی توجهن برا اینه ک تو دنیا هم سبک زندگی شون همین بوده، فقط حسین...اولیت و اولیت حسین...همه چیز فدای حسین...


- حاج اقا جاودان، بعد اینکه اون ماجرایی ک گفتم رو نقل کردند، بعد گفتن: احمق اون کسیه ک فکر کنه با دو رکعت نمازش باید معجزه براش نازل بشه...

  • نظرات [ ۰ ]

در شهر شما باری اگر عشق، فروشی است، هم غیرت آبادی ما را نفروشید!

می گوید:

مدرس درس اسیب شناسی اجتماعی، راهی مان کرده به مناطق حاشیه شهر

که در مورد اعتیاد و طلاق و روسپی گری تحقیق کنیم!


می گویم حرف تازه ای نیست!

مثل همیشه!

حتی مدرسین دانشگاه هم...(البته باید گفت تعجبی ندارد) با عینک رسانه ها و با پیش فرض ها مردم را می بینند! و در واقع مردم را نمی بینند؛ فقط ان چیزهایی را می بینند که دل خودشان می خواهد...


یادم هست دو سال پیش سر همین کلاس اما با مدرسی که تعصب کمتری به این اموخته های دانشگاهی اش و نظریه ها و نسخه های از پیش تعیین شده داشت، سر همین موضوع بحث کردم...یعنی در واقع اعتراض کردم!

گفتم حاشیه شهر را یک جای جدا از بقیه شهر در نظر نگیرید! حاشیه شهر اولا که صرفا ان چیزی نیست که شما فکر می کنید...نمی گوییم طلاق و اعتیاد و ...نیست، اما میگوییم مگر فقط در همین مناطق این اسیب های اجتماعی وجود دارد؟!  و مگر فقط اسیب های اجتماعی وجود دارند در این مناطق؟! چرا این همه نقاط مثبت این مردم را نمی بینید؟!

و مگر اسیب های اجتماعی این مناطق به خاطر مردم این مناطق به وجود امده؟؟! یعنی مردم حاشیه شهر، ذاتا شرور به دنیا امده اند و سپاه ظلمت شده اند و شما سپاهیان نور، می خواهید مردم بقیه مناطق شهر را از دست این مردم و به تبعش اسیب های اجتماعی نجات بدهید...هان؟!

چرا یک نفر نمیگوید که اگر اسیب های اجتماعی در این مناطق هست به خاطر تبعیض ها و سیاست گذاری های ضد عدالت است! به خاطر این است که شما حاشیه شهر را اصلا جزء شهر نمی دانید! 

به خاطر این است که بافت شهری ای که شما ایجاد کرده اید در این مناطق، با نگاه سودمحورانه، زمینه جرم را ایجاد کرده و مردم حاشیه شهر، خود، قربانی و ضرب خورده این اسیب ها هستند؛ نه اینکه خودشان مسبب اسیب های اجتماعی باشند!


بعد این حرف ها آقای دکتر دوباره رفت سراغ همان نظریات جامعه شناسانه اش و سعی کرد همین حرف مرا هم در چارچوب همان نظریات بگنجاند!!!


پی نوشت:

- وقتی داشتم این قسمت یادداشت را می نوشتم، یکهو به ذهنم خطور کرد که حکایت مردم حاشیه شهر حکایت مسلمانانی است که خودشان قربانی ترور هستند اما بهشان می گویند تروریست!!

- ‏چند ماه پیش، در منطقه ساختمان مشهد دخترکی به اسم ندا به قتل رسید، یکی از رسانه های شبه روشنفکر هم گزارشی نوشت از این خبر که طی ان، تمام زنان این مناطق را تن فروش خطاب کرده بود و این دست اتفاقات را امری طبیعی، استاد عزیز ما هم یادداشتی نوشتند پیرامون همین دیدگاه حضرات روشنفکرمآب، که هم در نشریه دانشجویی ما و هم در روزنامه قدس چاپ شد. دوست داشتید اینجا مطالعه بفرمایید.

- عنوان، بیتی است از قیصر، که استاد در یادداشتشان به عنوان حسن ختام استفاده کرده بودند:)

- در همین دانشگاه، عده زیادی از دانشجوها، از بچه های حاشیه شهرند؛ اما دریغ که فقط میتوانند خون دل بخورند و با بغضی فروخورده، این همه قضاوت ها و تهمت های ناروا را تحمل کنند...بماند که این طرز فکر، از کودکی تا به حال، چه پیامدهای منفی ای برایشان داشته... 



  • نظرات [ ۰ ]

انقلاب در مقابل نظام یا در قالب آن؟!

چند وقت پیش، سر یکی از جلسه های استاد، بحث شد در مورد این جریانات موجود عدالتخواهی و مطالبه گری

اینکه یک عده می گویند اگر نظام یک سری ضعف هایی دارد، پس یعنی انقلاب هم همان ضعف ها را دارد

و عده دیگر می گویند نخیر، انقلاب جداست و نظام جدا


کلام اخر استاد، برای جمع بندی همه این حرف ها این بود:

«نظام ی کشتیه

ک اگه نیاز ب تعمیر هم داشته باشه باید روی آب تعمیرش کنی

اگه بخوایم بیخیال این کشتی بشیم یا بخوایم غرقش کنیم دیگه معلوم نیست دوباره کشتی ای بتونیم بسازیم یا نه....

تا رو آبه تعمیرش کن»


پی نوشت:

- ب تحلیلی برخوردم در مورد بیانیه گام دوم انقلاب، که اشاره کرده بود؛ معنای راهبردی بیانیه، پیشبرد انقلاب در قالب نظام است، درست مقابل فشار دشمن برای القای راهبرد انقلاب در برابر نظام! تا دیدم، یاد این مثال استاد افتادم :)


- اشنایی با چارچوب های فکری امام و رهبر انقلاب، باعث می شود بتوانی پیش از انکه رهبر فرمان دهد یا راهبردی تعیین کند، یا نقشه دشمن را برایت تبیین کند، خودت تشخیص بدهی، راه چیست و چاه کدام است و تکلیف فعلی ات چیست! درست همین طوری که استاد ما هستند...دغدغه استاد در مورد جدا کردن یا نکردن نظام و انقلاب از یکدیگر، به چند ماه قبل بر میگردد. یعنی چند ماه قبل بیانش کردند.


- کلیدواژه امید، خیلی راهگشاست...در این اوضاعی ک خیلی ها شبیه هم شده اند و دغدغه ها انگار مشابه است و همه حرف از مطالبه گری و عدالت و مبارزه با ظلم می زنند، همینکه ببینی برایند نهایی شان رساندن انسان به نقطه امید مبتنی بر واقعیت است -ک ب انسان انگیزه حرکت می دهد- یا ناامیدی ک انسان را منفعل می کند،معیار تشخیص خوبی است برای حق و باطل!


  • نظرات [ ۰ ]

و کَیْفَ تَصْبِرُ علی ما لم تُحِطْ به خُبْرا؟!

گرفته مه همه ی جاده را

 ـ مشخص نیست

که صاف می شود آیا هوا ؟

ـ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت 

از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم

نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت

شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی

و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی

صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد

غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:

نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 ...

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست

هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

 

حسن بیاتانی


حرف دل...و زبان حال...همین!

عنوان مطلب هم عنوانی بود ک خود ایشون در وبلاگشون برای این شعر زیبا گذاشته بودند.


پی نوشت: خدا خودش هم میدونست و میدونه که این ندونستن و این ابهام ادمو بی تاب میکنه. و زبانشو ب گله و شکایت باز...اما انگار امتحان ادم همینه! امید و رضایت و تلاش در عین نامشخص بودن اینده و نامشخص بودن دلیل خیلی از اتفاقا...

ب عبارتی؛

 تو کارتو، وظیفه تو، انجام بده...زندگی کن...به معنای دقیق کلمه...خدا هواتو داره! ( برداشت از کلیپ «حال خوش معنوی رو از بچه ها یاد بگیریم» از حاج اقا پناهیان ^_^)

چققدر رسیدن ب این نقطه سخته...

  • نظرات [ ۰ ]

رسیدن به جواب قبل از رسیدن به سوال!

«استعمار یعنی تعطیلی فکر

نه ب این معنا ک ب تو اجازه فکر کردن ندهند

بلکه ب این معنا ک اصلا فرصت فکر کردن نداشته باشی

استعمار فرانو رسیدن ب جواب قبل از رسیدن ب سوال است»*

افراد زیادی را می شناسم ک مشغله هایشان اجازه زیاد کتاب خواندن را نمی دهد

تحصیلات انچنانی هم ندارند

اما

اهل فکر هستند

لحظه ها یا حتی ساعت های زیادی را به تفکر می گذرانند

شاید در حین انجام کارهایشان...

این افراد

در مواجهه با شبهات

شایعات

اخبار دروغ فضای مجازی و...

دچار تشویش نمی شوند

به راحتی

حق را از باطل تشخیص می دهند

و در مواجهه با مباحث مختلف فورا گارد نمی گیرند

فورا پاسخ نمی دهند اما وقتی نظرشان را بیان میکنند مشخص است ک از فکر و ذهن خودشان برامده

نه اینکه حرف هایی باشد ک یک سری افراد، رسانه، کانال و...در ذهنشان فرو کرده اند!


*: نقل به مضمون از ایت الله حائری شیرازی


پی نوشت:

- مدام در حال دریافت اطلاعات بودن، به بهانه استفاده بهینه از وقت (من جمله چرخ زدن در فضای مجازی، گوش دادن دایمی ب موسیقی و...) فرصت تفکر را از ما نمیگیرد؟! 

- عزیزی از قول ‏نویسنده ای نقل میکرد: مطالعه فقط ب معنای خواندن کتاب نیست، به معنای مطالعه زندگی است...اینکه از کنار هر چیزی راحت عبور نکنی...


  • نظرات [ ۰ ]

شفا از سمت ان دست مسیحایی اگر باشد...!

هفت هشت سال پیش

خانم مهربان و خوش رو

روز عید غدیر

آمده بود منزل ما

تا پدر 

برای او و بهترین دوستش

عقد اخوت بخواند...

پدر نبود...

مادر گفتند: بیا خطبه را از روی مفاتیح بخوان برایشان...

خواستم نروم

گفتم اخر من ک...

اما...

خواندم!

فقط همین....

چهار پنج سال بعدش

خبر رسید که فرزند ان خانم 

در سوریه به شهادت رسیده است...



و حالا

چه حسی دارد وقتی بفهمی

این مادر بزرگوار شهید مدافع حرم

هنگام تشرفش به حرم حضرت زینب سلام الله علیها

و حرم حضرت رقیه سلام الله علیها

اختصاصی یاد تو بوده اند 

و برایت سوغات اورده اند؟!

فقط ب خاطر ان کار کوچک کوچکی ک چندین سال پیش انجام داده ای...

اینقدر مهربان و بزرگوارند مادران شهدا....

چطور می شود جبران کرد این همه لطف را؟!

و به غیر از آن، پرچم حرمی که تا به حال چشمانت توفیق دیدنش و زیارتش را نداشته ای از دست مادر یک شهید مدافع حرم می رسد ب دستان تو...و به چشمانت...مگر می شود شفا نگرفت با این دم مسیحایی شما بانو؟!! 


سوغات از حرم سیدة الزینب سلام الله علیها 


پرچم از حرم حضرت رقیه سلام الله علیها...

پی نوشت:

- شهدا زنده اند... می دانند کی و در چه شرایطی و چگونه باید بیایند سراغت...


- محله ما چند سال است که احیا شده با خون شهدای مدافع حرم...الهی لک الحمد...

  • نظرات [ ۱ ]

الان وقت استراحته؟!

کلا هیچ وقت نمیشه با خیال راحت زندگی کرد

نمیشه هیچ وقت فکر کرد همه چی تموم شده و وقت استراحته!

نمیشه فکر کرد ما ب ی جایی رسیدیم تو فلان مسیر، حالا بریم ب کارامون تو فلان مسیرای دیگه برسیم

باید با چشم باز حرکت کرد!!!

« مَن نامَ لمَ ینم عنه...»

مبارزه هیچ وقت تموم نمیشه

تا لحظه اخر اخر اخر


فقط ادم باید خودشو بسپره ب خدا

چی بگم...!!

اول و اخرش باید مواظب خودش باشه

از خدا بخواد ک مواظبش باشه

ک ی وقت گم نشه

ک ی وقت آدم اشتباهی نشه!!

چون اول و اخرش بصیرت آدما

و ب دست آوردن قدرت تصمیم گیری و شناخت درست تو لحظه های حساس 

چیزی نیس ک ب این آسونی ها ب دست بیاد...


پی نوشت یک: این روند تو جریان مبارزه همیشگی ادم با ی موجود، نیرو یا...چه میدونم؟ همون موجود به شدت بی اعصاب و خطرناک تو وجودمون، صادقه...

لحظه ای ک ادم فکر کنه از این کشاکش مبارزه با این موجود درونی فارغ شده، دقیقا نقطه شکسته...


پی نوشت دوی طولانی ;-) : 

این مساله تو زندگی سیاسی و اجتماعی ما هم صادقه

لحظه ای ک فکر کنیم ی عده پیدا شدن ک مسیول بشن و جامعه رو پیش میبرن و ما هم می تونیم بریم ب زندگی مون برسیم و بقیه مسایل هیچ!!! دقیقا اینجا هم نقطه شکست ماست یا حداقل شروع یک شکست...

ی جمله ای رو میخوندم از قول مهندس بازرگان، ک اوایل انقلاب میگفته:« مردم، انقلاب شد!! ب خانه هایتان بروید!» 

این حرف ینی همین!

البته منظورم اینه ک حرفم دقیقا خلاف حرف ایشونه :| 

اگه فکر کردیم بعد ایجاد یک حکومت اسلامی و ایجاد ساختارهاش همه چی گل و بلبل میشه و ما هم میتونیم بریم ب زندگی مون برسیم، خیلی اشتباهه

چون اگه اینطوری بود پس چرا اصل امر ب معروف و نهی از منکرو خدا جزء فروع دین قرار داده؟؟ 

عایا این ب این معنی نیست که «مردم، هر لحظه خطر انحراف هست!! حواستون به همدیگه باشه!»؟؟

همه اینا رو گفتم ک بگم اقایان نماینده مجلس(با اکثریت ظاهرا اصولگرا و با چهره های فول انقلابی :|| )  در حال تصویب طرح اصلاح قانون انتخابات هستن...البته اصلاح نه به اون معنایی که فکر میکنین، مثلا طرح «استانی کردن انتخابات مجلس» ب جای روند گذشته ک شهرستانی بوده و امکان شناخت کاندیداها و ارتباطشون با مردم بیشتر! 

و ب ی معنای دیگه از طریق این طرح، میخوان مردم رو وادار ب رای دادن ب لیست ها و جناح های خاص و ب قول خودشون تقویت تحزب بکنن!!! و ب معنای دقیق ترش یعنی همون حرف جناب بازرگان: «آهاااای مردم، اصلا به شما چه ک کی میخواد نماینده بشه کی نشه؟ مگه اصلا شما میفهمید این چیزا رو؟؟ شماها از سیاست و حزب و منافع و مصلحت ها چی می فهمید؟؟ هاااان؟؟! امام هم اگه گفت جمهوری اسلامی برا این بود ک دهن غربی ها رو ببنده و گرنه کدوم جمهور؟ کدوم مردم؟!»


ی طرح دیگه شون هم اینه: عدم اعتقاد ب اسلام و عدم التزام ب ولایت فقیه، فقط وقتی برا کاندیداها اثبات میشه ک ب زبون بیارن :-\ 

اونم تو زمونه ای ک خیلی ها ب زندگی منافقانه عادت کردن و کلا با استحاله موافق ترن تا تقابل مستقیم!! 


خلاصه که دوستان عزیز

انقلابی، غیر انقلابی، حزب اللهی و غیر حزب اللهی..غفلت کنیم یهو ب خودمون میایم می بینیم هیچی نمونده از ارزش های ملی و اسلامی مون!! از چیزایی ک ب خاطرش خون دادیم!! 


درسته ک شورای نگهبان هست

اما ما هم باید نشون بدیم ک هستیم...که «سرنوشت هر قومی ب دست خودشه فقط» و «عدالت، که ترجمه عملی توحیده فقط ب دست مردم عملی میشه»! 


پی نوشت سه: مستند خارج از دید ۱ شبا ساعت ۲۰:۱۵ از شبکه افق و مستند خارج از دید ۲ شبا ساعت ۲۲:۱۵ از شبکه سه پخش میشه. دیدنش ب اندازه ساعت ها مطالعه می ارزه. و البته پرده از چیزهایی برمیداره ک اصلا تو کتاب ها بهشون اشاره ای نمیشه! و ی جورایی داره نقشه ی عده ای رو، رو می کنه! از دیدنش پشیمون نمی شید! :)

  • نظرات [ ۰ ]

مرثیه ای برای یک نشریه!


*به احتمال ۹۹ درصد این اخرین بعدالتحریری است ک نوشتم!

هر چقدر به اخر راه نزدیک می شوم، خیلی سخت می شود

همه چیز!

دل کندن از تک تک بخش های نشریه...


*هر ایده، از «اقدام و عمل» گرفته تا «بعدالتحریر» از دل ساعت ها هم فکری، گفتگو، مرور تجربیات نشریات دانشجویی و غیردانشجویی، تخصصی و حرفه ای، بیرون آمده...

و بعد از لحظاتی پر از شک و تردید، اشک و گریه و دعا و توسل....


*روز اولی ک قرار بود مدیر مسیول بشوم هیچ چیزی نمی دانستم!

هیچ چیز!

اما وقتی پذیرفتم به همان قرار «خذها بقوة»، پیش رفتم و رفتیم...

حتی لحظه ای قرار نگرفتیم...به لطف الهی...


*نشریه ای که قرار بود نماینده گفتمان انقلاب باشد و تریبون درد آنها که تریبونی ندارند، شده بود میزان اعمالم!!! پایم را کج می گذاشتم، نیت و فکر خطایی به ذهنم می آمد، همه چیز گره می خورد!!! همه چیز....دقیقا احساس می کردم بودن در این نشریه و نفس کشیدن بین اعضای باصفایش توفیق می خواهد!


*هر چند شاید حاصل ۲ سال دغدغه و فکر و رفت و آمد و بالا و پایین شدن، فقط ۴ شماره نشریه شد، ولی همه ما در این دو سال بزرگ شدیم...

امتحان شدیم...

از همان اول، هر کس پایش را به این تشکیلات می گذاشت میگفتم همان حرفی را که فرمانده، در بدو ورودمان گفته بود: حواستان باشد که حساب این تشکل، جداست از تشکل های دیگر!

تک تک اعمال و گفتار و افکار و نیت هایتان تحت نظر است...

نظر حضرت صاحب، آقا...و شهدایی که لطف کرده اند و اجازه داده اند در جایگاهشان نفس بکشیم و اسم و رسمشان را یدک...


*همین بود ک روند نشریه هم همینطور پیش میرفت! تلاشمان را می کردیم، برنامه می ریختیم، حداقل برای سه چهار ماه بعد...،روز و شبمان را به هم می دوختیم، اما در نهایت به خودمان که می آمدیم احساس می کردیم، هیچ‌چیز این نشریه دست ما نبوده...اینکه در نهایت «اقدام و عملش» چه بشود و «گپ و گفت»ش چه، از چه کسی مصاحبه بگیریم و چه کسی یادداشت بنویسد و در اخر «بعدالتحریر»ش به چه مسایلی بپردازد و در نهایت چه زمانی چاپ شود....و اینکه اصلا محوریت نشریه بر چه موضوعی باشد...


*همه اینها را گفتم که باز بگویم، دل کندن از این نشریه سخت است...نشریه ای که شاید برای خیلی ها فقط یک نشریه باشد، برای ما، همه چیز بود!


*نمی دانم بعد از ما چه کسانی عهده دارش می شوند و نمی دانم ایا با همین روندی که شروع شده ادامه اش خواهند داد یا نه، ولی همینقدر می دانم که ما فقط تا همین جای مسیر، فرصت داشتیم! از این به بعد دیگر نمی شود...باید نیروی تازه نفس بیاید! نیرویی که خلاقیت و ایده پردازی و...اش صدها برابر ما باشد و انگیزه اش هزاران برابر...


*این مسیر برایمان تجربه بود...

و مهم بود که انهایی که باید، ببینندش...! همان کسانی که چند پاراگراف قبل، ذکر کردم

اما 

نمی شود گلایه نکرد 

و نگفت

که طبق معمول، ما هم در این مسیر از همان جایی ضربه خوردیم که اغلب کارهای فرهنگی ضربه می خورند ...

و نمی توانند علی رغم تلاش بسیار، جریان ساز باشند انطور که باید، و موثر باشند!


خیلی رفتیم و امدیم

جلسه گذاشتیم

پیغام و پسغام فرستادیم

اما

نشد!

نشد که با دیگر عناصر فرهنگی هم دغدغه هم دانشگاهی مان، یک جبهه بشویم!!!

نشد!!

چرایش را هنوز نمی دانم!

اما همینقدر می دانم که اگر میشد

هم ثمره دو سال فعالیت، فقط چاپ چهار شماره نشریه نمی بود

هم اینقدر بالا و پایین نمی شدیم...

و از همه مهمتر

موثرتر می بودیم...

و در حالی روضه وداع نمی خواندیم که سوژه های به ثمر نرسیده فراوانی روی دستمان مانده باشد!


سعی مان بر این بود که این کوتاهی ها صورت نگیرد

و لااقل از جانب ما نباشد

اگر فرد یا افراد دیگری در این مسیر بوده اند و کوتاهی کرده اند، خودشان می دانند و خدا

و هزاران چشمی که به همین جبهه شدن فعالین فرهنگی انقلاب اسلامی دانشگاهمان، دوخته شده بود!


فرصت ما تمام شد

اما مطمئنم کم کم این تلاش ها به ثمر می رسد و ان شاالله روزی برسد که حرفی از کم کاری و‌ کوتاهی، حب و بغض های شخصی، یا جا به جا شدن اولویت ها نباشد و فقط مهم، برداشتن بارِ روی زمین مانده انقلاب و این مردم باشد!


* باقی حرف ها را هم قبلا اینجا زده بودم...

والسلام


به وقت نهم دی ماه ۱۳۹۷

بعد از اتمام اخرین شماره نشریه صبح
  • نظرات [ ۰ ]

قلب انسان مثل بچه است!

اتقواالله مااستطعتم، این ایه برا ماهاست...

کلا نمی تونی چشماتو ببندی، ولی میتونی نگاهتو پایین بندازی ک...

اگه تلاشتو کردی ولی بازم چشمت افتاد حکایتت میشه حکایت اونی ک تو بیابانه و برای زنده ماندن چاره ای جز مردارخواری نداره!!! 

ی خیال بدی تو ذهنم اومده ک خوب نیس؛ خب این خیالو من نباید کشش بدم. دنبالش نکنم...


[انسان باید]بی بند و بار و رها نباشد!!!

***

تمدن غرب بالاترین مرتبتی ک برا انسان تصور کرده بودند آزادی بود؛ نه! من آزاد نیستم! تا میتونم حدود را رعایت کنم...

حدود، حدودی است ک انسانیت برای ما خواسته! حدودی است ک انسان باید آن را مراعات کند

***

اگر خدای متعال از ما [چیزی] خواسته معلوم است ک میشود ک خواسته...ممکن است سخت باشد اما شدنی است...اگر جایی اطاعت، نشدنی بود تکلیف برداشته می شود.

***

دل ادمی مثل بچه است. هی باید تذکر بدی توجه بدی سرانجام ب یاد خدا زبان باز میکند. اگر زبان باز کرد و عادت کرد آن وقت او تو را می برد


پی نوشت: نکاتی که از صحبت های هفته گذشته حاج اقا جاودان برام مهم، جدید و جالب بودند... :) گفتم با شما هم به اشتراک بذارم.

اما قطعا شنیدن این صحبت ها خیلی خیلی اثرگذارتره! صوت جلسات رو میشه از کانالشون دانلود کرد.

  • نظرات [ ۰ ]

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا درگلو شگست


ای داد- کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای -های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


«بادا» مباد گشت و«مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و«چـرا» در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین وآفرین ودعا در گلو شکست


قیصر امین پور


پی نوشت: حال این روزهایم... :'( 

- اینجا گفتم کنار اومدم...قشنگ حرف زدم راجبش! اما واقعیتش اینه که هنوز با این اتفاق کنار نیومدم...



  • نظرات [ ۳ ]

تحلیل خوان بودن یا تحلیل گر بودن؟!

اهل تحلیل بودن

با تحلیل خوان بودن فرق دارد!!


این روزها به برکت فضای مجازی

پس از هر اتفاقی

موج تحلیل ها و اظهار نظرهاست

که در کانال ها و شبکه های اجتماعی سرازیر میشود


من هم مدتی بود که به شدت تحلیل خوان شده بودم!

اما واقعا یک زمانی رسید که خسته شدم

احساس کردم دیگر از این همه تناقض دارم دیوانه می شوم!!!


هر کسی یک چیزی می گفت

اصلا انگار انها بودند که داشتند برایم تعیین میکردند که چه چیزهایی را ببینم، بخوانم، بشنوم و اولویت هایم چه چیزهایی باشد!!


خیلی جاها هم اشتباه رفتم...

اشتباه فکر کردم قبلش!

شاید هم فکر نکردم اصلا!!


در واقع با تحلیل خواندن هیچ وقت ادم صاحب تحلیل نمی شود!!!

به یک عبارت می شود گفت در واقع با این روش فقط یک بازیچه می شود!!

همین....


چرا؟؟

چون خودش نیست که دارد فکر میکند

و در واقع به یک جای محکم و مطمئنی وصل نیست!!!



شاید نزدیک دو سال است که با اقای محمدصادق شهبازی ( دبیر اسبق جنبش عدالتخواه دانشجویی) اشنا شده ام

یعنی استفاده میکنم از حرف ها و مطالبشان در کانال و وبلاگشان...

ایشان تحلیل به ادم نمی دهند فقط...

کمک میکنند که خودت صاحب تحلیل بشوی!

در واقع فکر کردن را به ادم یاد می دهند...


نزدیک سه سال هم هست که با استاد عزیزمان( از اعضای سابق شورای مرکزی جنبش عدالتخواه دانشجویی) اشنا شده ام

ایشان هم همینطورند...

فکر کردن را یادت می دهند...

و از همه مهمتر این که

به یک جای مطمئنی وصلند...

به مبانی...


اصلا ذوب شده اند در اندیشه اسلام ناب..و بالتبع اندیشه امام و رهبری...


وقتی ادم به یک جای مطمئنی وصل باشد

هیچ‌وقت دچار تناقض نمی شود...

از هر جایی برود

اخرش به همان حرف اصلی می رسد

به همان جایی که باید



نشان به ان نشان

که دقیقا

اولویت ها

مساله ها

و راه حل هایی ک استاد ما اینجا در مشهد برایمان سر کلاس تبیین میکنند

اقای شهبازی دقیقا در تهران همان نکات را مطرح میکنند...

یعنی

راه یکی ست!

که ما اگر اهلش باشیم

درست تشخیصش می دهیم...


- این حرف ها وقتی دوباره در ذهنم مرور شدند که برخوردم به این پدیده که « همانقدر که عده ای هستند که  در همه چیز حتی رای دادن های انتخاباتشان، سلبریتی ها محل رجوعشان هستند، یک عده دیگر هم هستند که در تحلیل اتفاقات و اینکه اصلا باید چه کار کنند، و کلا به چه چیزی فکر کنند حتی، محل رجوعشان، علی زکریایی ها هستند»


- سر کلاس طرح کلی اندیشه اسلامی در قران، یکی از دوستان در مبحث توحید و مصادیق شرک، دقیقا رسید به همین نقطه! یعنی این نکته را مطرح کرد که پیروی هایی از این دست ( که کلا این ما نیستیم که فکر میکنیم و تصمیم میگیریم بلکه صرفا دنبال عده ای دیگر حرکت می کنیم...حتی اگر ان عده، اساتید و به عبارتی کله گنده های حزب اللهی ها باشند!!!  :| ) بعید نیست از مصادیق شرک باشد!! 


- توحید یعنی اینکه فقط خدا در مملکت وجود خودمان و مملکت جهان بیرون حکومت کند!! حالا با این حساب وضعیت ما در فضای مجازی و...چطور میشود؟؟؟  :||


- هیچ چیز و هیچ‌کس را مطلق نبینیم!! و از ادمها بت نسازیم...رسیدن به این نقطه، نقطه خطرناکی ست!!


پی نوشت:

- امروز اقای شهبازی امده بودند دانشگاهمان.. ب مناسبت ۱۶ اذر، فرصت بشود از صحبت هایی که در جلسه مطرح شد خواهم نوشت...




  • نظرات [ ۱ ]
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸ ۹
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan