قطره

الحمدلله علی کل حال...

خوشا به حال شماها که شاعری بلدید!

 

بچه که بودم پدر بعضی وقت‌ها دست من و برادرم را می‌گرفتند می‌بردند مغازه‌های محل...
گاهی اسباب‌بازی می‌خریدند گاهی کتاب
همان زمان‌ها یک دیوان حافظ خریدند بعد هم یک گلستان و بوستان سعدی
من بیشتر دیوان حافظ را دوست داشتم و کمتر گلستان و ‌بوستان می‌خواندم...
برادرم ولی عاشق شعر بود
این غرق شدنش در شعر و ادبیات باعث شده بود گهگاهی شعر هم بگوید...و من همیشه به حالش غبطه می‌خوردم!
بزرگتر که شدیم، هیچ‌کداممان رشته ادبیات و علوم انسانی نخواندیم هر دو تایمان ریاضی خواندیم اما شعر را فراموش نکردیم، البته با حفظ همان حالت قبل...برادرم شعر میگفت و من فقط شعر می‌خواندم، فقط شعر را دوست داشتم...


دبیرستان دبیر ادبیاتی داشتیم که رابطه‌ام با شعر را مستحکم‌تر از قبل کرد، با شور و‌ شوق تمام آرایه‌های ادبی را توضیح میداد و شعرها را معنی می‌کرد، معناهایی فراتر از یک کلاس درس معمولی!


از همان زمان‌ها هر سال دیدار شعرا با حضرت آقا را می‌دیدم؛ تک تک شعرها را میخواندم و فیلم‌هایش را می‌دیدم. خیلی‌ها را حفظ می‌کردم و باز غبطه می‌خوردم به حالشان...


یک بیت شعر هم دیده بودم که زبان حالم بود:
«چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید!»


تمام این سال‌ها برادرم اگرچه شعر میگفت اما هیچ وقت حاضر نشد برود انجمن شعر و به طور جدی قضیه را دنبال کند...تا این اواخر، شاید یک یا دو ماه پیش که بالاخره رفت. انجمن شعر آفتابگردان‌ها

وقتی که رفت، برایش بیت شعری فرستادم که خیلی حرف دلم بود: 

«وقتی که شاعری

دلت آیینه خداست...

یعنی محل آمد و رفت فرشته‌هاست...»

 

شاعری همینقدر مقدس است در نظرم...


هر هفته که برادرم می‌رود جلسه و ‌برمی‌گردد و از شعرهایی که در جلسه خوانده شده و نقدهایی که بیان شده میگوید حسرتی به حسرت‌های گذشته‌ام اضافه می‌کند و داغ دلم را تازه‌تر! 


بعضی وقت‌ها شعرهایش را که برایم میخواند، میگویم:«این شعرهات دقیقا از کجا میاد؟!» 
این سوال هر چند بچگانه، همیشه برایم سوال مهمی بوده! چرا من با اینکه اینقدر شعر را دوست دارم و میفهمم، هیچ‌وقت نمی‌توانم شعر بگویم؟! 

 

یک شب خواب دیدم که بالاخره شعر گفته‌ام و میتوانم بروم انجمن شعر! توی خواب به شدت ذوق‌زده شده بودم...اما، حیف که فقط خواب بود و خواب بود...

 

این روزها که درسم تمام شده، خیلی به گذشته و تصمیم‌های گذشته‌ام فکر می‌کنم. به انتخاب‌هایم...به راه‌هایی که میتوانستم بروم اما نرفتم.
و خیلی بیشتر از قبل، حسرت می‌خورم که ای کاش انسانی می‌خواندم!

 

شاید مهمترین دلیلم برای انسانی نخواندن، این بود که دبیرستان ما رشته انسانی نداشت و درست وقتی آب از سرم گذشت و رفتم سوم دبیرستان رشته انسانی هم تاسیس شد در مدرسه. من نتوانستم از دبیرستانم دل بکنم و بروم مدرسه‌ای دیگر...اما اگر دل می‌کندم، به چیزهای بهتری می‌رسیدم... 

هرچند در آن صورت باز هم همین مسیری را می‌آمدم که الان آمده‌ام فقط با این تفاوت که این آمدنم آگاهانه تر بود و شاید سرعتش بیشتر! و از همه مهمتر اینکه شاید شاعر میشدم!! 

  • نظرات [ ۲ ]

تا آخر خط ۵۷

 

تند تند قدم برمیداشتم
گذر از این بازار شلوغ مثل همیشه برایم سخت بود؛
من می‌روم درحالی که عده زیادی برمی‌گردند و باید خودم را از لابلای آدم‌ها عبور دهم... چشم در چشم شدن با این جمعیت نفسم را می‌برد! 

این اواخر آن قدر آدم‌های رنگ برنگ در این بازار رفت و آمد می‌کنند که فقط می‌توانم چشم‌هایم را بدوزم به زمین، طوری که فقط کفش ها را ببینم...

در حالی که نفس نفس زنان و به سرعت پیش میرفتم، یک لحظه چیزی دیدم که دلم میخواست همان وسط بازار، درست وسط همان جمعیت، بنشینم روی زمین و از عمق وجودم فقط فریااااد بزنم! 
چه دیدم؟!
پاهای خاکی درون کفش‌هایی پاره پاره....
نگاهم را از کفش‌ها آوردم بالا...تمامش خاکی بود...حتی لباس‌ها هم خاکی بود...موهایش هم...

میدانم که این خصوصیات، خصوصیات یک کارگر زحمت‌کش است که آن موقع شب دارد برمی‌گردد خانه... کارگری که پیامبر به دست‌هایش بوسه میزدند...همانی که همه زندگی ماها بر پایه زحمت‌ها و رنج‌های او استوار است...

نه نه! اشتباه نشود! دیدن این کارگر زحمت کش زمینم نزد...دیدن او کنار ماشین‌های انچنانی و ادم‌های انچنانی زمینم زد!
وقتی برایم تداعی شد خانه ۴۰ متری‌اش در کنار خانه های میلیاردی بعضی ها! وقتی پاهای خسته‌اش را گذاشتم کنار ماشین‌هایی که...

باورتان میشود؟اینجا، محله ما، در حاشیه شهر مشهد، برای خودش یک پا ایالات متحده امریکا شده؟!
یک درصدی ها در برابر ۹۹ درصدی‌ها...
یک درصدی‌هایی که واقعا خون ۹۹ درصد دیگر را در شیشه‌ کرده‌اند. یک درصدی‌هایی که ثروت‌هایشان، غالبا، نه حاصل رنج و زحمت، که حاصل بالاپایین شدن قیمت دلار و گرانی‌های اخیر بوده است!

 

اما اینجا هنوز هم حاشیه شهر است، اینجا هنوز هم محل زیستن پابرهنگانی است که حضرت روح‌الله میگفتند فقط انها با ما تا اخر خط خواهند ماند...تا اخر خط ۵۷!
اینجا هنوز هم اکثریت، هوا روشن نشده از خانه می‌زنند بیرون برای دراوردن یک لقمه حلال، آن هم از طریق کارگری ساختمان، خیاطی، پسته شکستن، دوختن کفش، دست‌فروشی و...اینجا حتی دست‌های بچه‌ها هم پینه دارد، چون از کودکی یاد گرفته‌اند فقط تلاششان است که آینده و حالشان را می‌سازد، عادت کرده‌اند بزرگ باشند، بی‌تفاوت نباشند، اینجا بچه ها حتی اگر بیرون کار نکنند، کارهای خانه را انجام میدهند اما همه اینها بی‌انکه ذره‌ای کودکی کردن را یادشان رفته باشد! بعدازظهرها همه در کوچه‌ها بازی می‌کنند. پسرها توپ بازی و هفت سنگ، دخترها طناب بازی و قایم باشک. 
اینجا هنوز هم صداقت و صفای مردمش به اندازه آسمان‌هاست...اما آن عده قلیل شده‌اند وصله ناجور محل ما! 

بعضی‌وقتها دلم میخواهد کنارشان بکشم یقه‌شان را جفت کنم و سرشان فریاد بزنم که : آهای! چه می‌خواهید از جان محله ما؟؟ چرا هی دلارهایتان را میاورید اینجا خانه میلیاردی می‌سازید؟! چرا هر روز با ماشین‌های چند صد میلیونی‌تان در خیابان‌های محله رژه می‌روید؟! چرا آن سبک زندگی غرب‌زده تان را برداشته‌اید اورده‌اید در بین ادم‌هایی که صفر تا صد زندگی‌شان بوی مسجد و قرآن و دعا می‌دهد؟! اصلا چرا حرمت خون شهدای مدافع حرم محل ما را نگه نمی‌دارید؟؟ شهدایی که خیلی‌هایشان از خانواده های خود شما هستند؟؟ 

ای کاش اینجا هم یک بخش منطقه، بالاشهرش بود و یک بخشش پایین شهر! نه اینکه بالاشهر و پایین‌شهرش در هر خیابان در هم تنیده شده باشد...آن طوری لااقل میشد به این فکر کرد که یک روز این وصله ناجور را میبُریم از محله مان میندازیم بیرون! اما حالا چه...
 

  • نظرات [ ۰ ]

وقتی همه بی‌آرزو میشن...

در جلساتی که با بچه های مسجد داریم، وسط صحبت‌ها و کارها بچه ها خیلی ناگهانی سوال ها و حرف‌هایی که در ذهنشان هست میپرسند و میگویند


سر یکی از جلسات بود که یکهو، یکی از بچه ها پرسید: خانم وقتی امام زمان بیان چی میشه؟؟

گفتم: نظر خودتون چیه؟


یکی گل از گلش شکفت و با لبخندی روی لب، گفت: 

- خانم همه جا گُل می‌ریزن.....


دیگری گفت: خانم همه باباهایی که بیکارن کار پیدا می‌کنن...


یکی از آن وسط جمله‌ای گفت که از تعجب ، تا چند لحظه هاج و واج نگاهش میکردم...

گفت: 

خانم همه #بی‌آرزو میشن!

گفتم: ینی چی بی‌آرزو میشن؟؟

گفت:

خانم امام زمان که بیان، همه به آرزوهاشون میرسن، همه مشکلا حل میشه، به غیر اون الان مهمترین دعامون اینه که امام زمان بیان، وقتی بیان دیگه ما آرزویی نداریم....



چند وقت قبلش هم، یکی دیگر از بچه ها پرسید: 

الان امام زمان کجا هستن؟؟


برای اینطور سوالهایشان، اول نظر خودشان را میپرسم:

- خانوم تو آسمونا هستن؟؟

- خانم پیش خدان؟؟


و ‌وقتی گفتم «امام زمان بین ماها هستن طوری که وقتی ایشون ظهور کنن خیلیا میگن ما ایشونو قبلا دیده بودیم اما نمیشناختیم»، چشم‌هایشان چنان برق میزد و ذوق زده شده بودند که حد نداشت! شاید به این فکر میکردند که یعنی ممکن است خودشان هم تا به حال امام زمان را دیده باشند؟!



این نگاه مثبت و ذهن پاک و صداقت و بی‌الایشی بچه‌ها از ان گنج‌هایی است که مراقبت از آن، واقعا مسئولیت سنگینی است روی دوش مربی‌ها و فعالین فرهنگی...


حرف‌های بچه ها مرا یاد شعری از اقای بیاتانی انداخت...

مرکز دنیا!

قبل‌ترها یک کلیپ صوتی شنیده بودم

 از حاج اقا پناهیان

 با عنوان« بیست باش مثل حاج عیسی!» 


خاطره‌ای از حضرت امام

 رحمه الله علیه

 نقل میکنند که ایشان 

همیشه در دعاهایشان میگفتند: 

خدایا من را با حاج عیسی محشور کن! 


حاج عیسی کیست؟ خادم حضرت امام...

حالا حاج عیسی چه خصوصیت ویژه‌ای دارد که امام چنین دعایی میکنند؟ اینکه در همان جایگاهی که بوده - یعنی خادمی حضرت امام - تمام تلاشش را میکرده و سنگ تمام میگذاشته...

********

چند وقت شده 

با افراد مختلفی رو به رو شده‌ام...

از خاطراتشان که صحبت میکردند

 مدام در دلم اشوب ایجاد میشد که خدایا، 

چه ادم‌هایی در این دنیا هستند! 

چه همه ادم‌های پرتلاش و مخلص و....


و بعد هی با خودم میگفتم: 

تو چه کار کردی؟! 

موقعیت‌هایی که تو در انها بودی

 و مسایلی که با انها دست و پنجه نرم کرده‌ای

 هیچی نیست در برابر کارهای این دوستان عزیز....


راستش را بخواهید به همین خاطر چند وقت بی‌انگیزه شده بودم...


فکر میکردم تا به حال هیچ کاری نکرده‌ام و به درد نخورده‌ام اصلا! 


اما امروز یکهو یاد آن خاطره حاج عیسی افتادم...


و دوباره جمله حضرت آقا در ذهنم مرور شد که : «در جمهوری اسلامی هر جا قرار گرفتید همان جا را مرکز دنیا بدانید و بدانید همه کارها به شما متوجه است».

***********

لذا به این نتیجه رسیدم که واقعا ادم نباید خودش را با هیچ کس دیگر مقایسه کند، چون توان، شرایط، و تکلیف هر کس با دیگری متفاوت است و خدا هم با توجه به همین مسائل اعمال انسان را می‌سنجد...فقط باید تلاش و دعا کرد که در همین جاهایی که قرار گرفته‌ایم تمام تلاشمان را بکنیم ...خصوصا برای اخلاص کارهایمان....

  • نظرات [ ۰ ]

قهرمان‌های خانه ما

سلام

چند وقتی هست که به لطف خدا دوره اموزشی ژورنالیسم مردم نگار یا به عبارتی همان تاریخ شفاهی در حسینیه هنر مشهد برگزار می‌شود


مبنای رسانه‌ مردم نگار، همان تفکر حضرت امام مبنی بر خوش‌بینی و اعتماد به مردم است.


انتخاب سوژه‌ها از بین مردم عادی

یافتن و دیدن قهرمان‌های معمولی...


رسانه مردم نگار یعنی هم روایت اتفاقات را از زبان مردم شنیدن و هم به دنبال مسائل مردم بودن...

مردم یعنی همان ادم‌های معمولی کف خیابان! 


شاهدان مهمترین اتفاقات معاصر ما، بیشترشان حالا پا به سن گذاشته‌اند...

پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما خودشان قهرمان‌هایی هستند که روایت خیلی از اتفاقات را در سینه دارند...


کاش فقط لحظه ای به این فکر کنیم که تاریخ ما هویت ماست و پدران و مادران و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان راویان این تاریخ، که بیشتر اوقات اصلا نمی‌بینمیشان و توجهی به انها نداریم! و اگر روزی برسد که انها نباشند، شاید دیگر هیچ وقت نتوانیم در مورد گذشته‌مان، تاریخمان، هویتمان اطلاعاتی به دست بیاوریم!


اگر با این دید نگاه کنیم خاطره ‌گویی های این عزیزان برایمان جزء فرصت‌های مغتنمی میشود که شیرینی‌اش را احساس خواهیم کرد! 


پی نوشت:

* چیزی که این چند وقت مدام حسرتش را می‌خورم، خاطراتی است که در سینه پدربزرگم بوده و حالا دیگر هیچ دسترسی به انها ندارم! 

پدربزرگی که خیلی از حوادث مهم تاریخ معاصر شهرمان را به چشم دیده بودند اما ادمهایی که سراغشان بروند و این خاطرات را ثبت کنند نبودند! و ما هم به اهمیت این مساله واقف نبودیم که خاطره‌گویی هایشان را قدر بدانیم و از عمق وجود گوش بدهیم و ثبت کنیم! 


** فرصت داشتید مستند «قهرمان‌های خانه ما» را در سایت عماریار ببینید! روایتی جذاب از ثبت خاطرات پدر و‌مادرها در یک مدرسه راهنمایی...


*** نگاهی که ژورنالیسم مردم نگار به انسان میدهد فقط به درد فعالین رسانه‌ای و...نمی‌خورد! بلکه برای همه ماها، مفید است...

شاید مهم‌ترین اثر این طور مباحث، دیدن مردم باشد! 

بیرون امدن از اخبار شبکه‌های مجازی و بی‌اهمیت شدن اخبار زرد و سوژه‌هایی که هر روز به ذهنمان تزریق میشود...ان وقت دیگر وقتی اخبار زندگی خصوصی فلان بازیگر و...سوژه داغ فضای مجازی میشود، فقط به انها می‌خندیم نه اینکه درگیرشان بشویم و بگذاریم هر روز در ذهن ما رژه بروند و برایمان دغدغه‌های این مدلی بسازند! 

  • نظرات [ ۰ ]

پروانه پر بسته به کنج قفسی تنگ/ دیگر چه کند تا نشود جای کسی تنگ؟!

پروانه‌ی پر‌بسته به کنج قفسی تنگ

دیگر چه کند تا نشود جای کسی تنگ؟!


فریاد بزن ماهی افتاده در این تُنگ

فریاد قشنگ است  وَلو با نفسی تنگ


عقل آمده بر عشق مگر تنگ بگیرد!

آتش نشود خانه اش از خار و خسی تنگ


یادم نرود خانه‌ی معشوق کجا بود

نزدیک خدا، کوچه‌ی بی‌دست‌رسی تنگ!


از بس سر هر‌کوچه نشستم که بیایی

خُلقم شده از دیدن هر بُلهوسی تنگ


دیر آمدی افسوس، کسی منتظرت نیست

دیر آمدی افسوس، دل هیچ کسی تنگ...


مهدی جهاندار

  • نظرات [ ۰ ]

مبارزه با کاغذبازی...

۲۷ خرداد

سالروز تاسیس جهاد سازندگی بود


آن زمان‌هایی که نشریه دانشجویی داشتیم

یکی از بزرگترین و مهمترین سوژه‌هایمان 

پرداختن به همین بحث جهاد سازندگی بود


خصوصا وقتی

 سر کلاس روانشناسی صنعتی و سازمانی می‌نشستیم

 ‏و مدام حرص می‌خوردیم که چرا وقتی 

 ‏یک الگوی موفق سازمانی در کشور خودمان داشته‌ایم 

 ‏باید الگوهای ناکارامد یا کارآمد، اما بومی نشده آن طرفی‌ها را یاد بگیریم و در موردش بحث کنیم!


حداقلی ترین کار

همین بود که در نشریه دانشجویی‌مان طرح بحث کنیم

و باقی کار را به آینده موکول کنیم



مهمترین خصوصیتی که

 از همان اول آشنایی‌ام با جهاد سازندگی 

 ‏برایم جالب توجه بود

 ‏همین اصل «انجام شدن کار روی زمین مانده» بود!

 ‏کار باید انجام شود

 ‏در اسرع وقت

 ‏به بهترین نحو

 ‏با کمترین هزینه

که لازمه‌اش هم

دور شدن از کاغذبازی‌های مرسوم بوده است.



اهمیت این مساله را زمانی فهمیدم

که می‌دیدم در تشکل‌های دانشجویی حتی

این کاغذبازی‌ها

ولو به صورت شفاهی : | 

وجود دارد

و چقدر باعث می‌شود 

کارها روی زمین بماند!!

و انرژی‌ها هدر برود...

و کار روی زمین بماند....


این مساله برایم زمانی بیشتر اهمیت پیدا کرد

که دیدم امام خمینی رحمه الله علیه، این کاغذبازی ها را یکی از مهمترین میراث به جا مانده از دوران طاغوت می‌دانستند که باید با آن مبارزه شود(اصل جملات را نمی‌آورم، ارجاعتان می‌دهم به خود صحیفه امام که بارها و بارها به این مساله اشاره کرده‌اند مثل ج ۶ ص ۲۶۶، ج ۱۰ ص ۳۶۷، ج ۱۰ ص ۴۷۱، ج ۱۱ ص ۴۴۶، ج ۱۲ ص ۴۷۶، ج ۱۲ ص ۴۷۹، ج ۱۲ ص ۲۰۵، ج ۱۲ ص ۴۷۹، ج ۱۳ ص ۲۰۵،ج ۱۴ ص ۲۱۸، ج ۱۹ ص ۴۲۱، ج ۲۰ ص ۳۹، ج ۲۱ ص ۴۲۶). 


بگذریم...

در اخرین شماره نشریه مان

یک پرونده ویژه داشتیم برای جهاد سازندگی

تمایل داشتید در ادامه مطلب، بخشی از آن را مطالعه بفرمایید...



راستی

خبری هم دیدم

که طرح احیای جهاد را دارند اماده می‌کنند

نمیدانم چقدر این طرح آن طور هست که باید باشد

اما به قول یکی از اساتید

احیای جهاد بیشتر نیازمند جریان پیدا کردن روحیه جهاد در تمام ارگانها، سازمان‌ها و...است.

یکی از اولی ترین ها برای احیای این روحیه هم

همین مبارزه با کاغذبازی‌های اداری است!!!



نمیخواهد راه دوری برویم

از همین تشکل‌های دانشجویی شروع کنیم! 

مطبی که پنجره‌ش رو به کعبه باز میشه!

یک دفعه در خود فرو رفت

انگار می‌خواست حرفی را به زبان بیاورد

نگاه مختصری به من کرد و گفت:

«مامان، من یه ارزویی دارم...دعا می‌کنین براورده بشه؟»

خندان پرسیدم:

«دختر من چه ارزویی داره»؟!

از پنجره اشپزخانه بیرون را نگاه کرد.

- مامان، دعا کنین

بشم جراح قلب

و خدا یه مطبی بهم بده

که پنجره‌اش رو به کعبه باز بشه!



از کتاب:

راض ِ بابا

خاطرات شهیده راضیه کشاورز

شهید ۱۵ ساله

تاریخ شهادت: فروردین ۱۳۸۷



پی‌نوشت: 

خدا چقد خوب دعای این شهید عزیز رو مستجاب کرده

بهترین جراح قلب

اون هم برای قلب‌هایی که مردن! 

و دیگه هیچ امیدی برای احیاء شون نیست!

  • نظرات [ ۱ ]

پسرت دیگر برنمی گردد!

بعد از نماز

یکهو دیدم یک نفری از پشت سر هی قرآن را می آورد جلوی نمازگزارها

هی قرآن را می بوسند و او رد می شود می رود سراغ نفر بعدی

داشتم با خودم فکر میکردم که قضیه چیست و این چه رسمی است در این مسجد؟؟

که آن نفر به من رسید!

من هم هول شدم

همان کاری را کردم که حاج خانم کناری ام کردند

من هم قرآن را بوسیدم و آن یک نفر رد شد

و در دلم آشوبی بود از اینکه کاری را کردم که نمیدانستم چرا!! (بوسیدن قران کار عجیبی نیست اما در آن شرایط واقعا فکر میکردم یک رسم و روال خاصی است در این مسجد)

بعد فهمیدم در این مسجد رسم است بعد از نماز ظهر یک صفحه قرآن میخوانند

آنهایی که نمیخواهند از روی قرآن خط ببرند، قرآن را می بوسند که یعنی ما نمیخوانیم!



چند دقیقه بعدش

همان حاج خانم کناری، دعایی را از روی کاغذ نشانم دادند که میتوانی بخوانی برایم؟؟

گفتم بله

خواندم...

یک حسی بهم میگفت از تمام این حاج خانم های کناری بپرسم شما مادر شهید نیستید؟؟

یکهو دیدم خود این حاج خانم، شروع کرد از پسرش صحبت کرد...

«آن پسری که آن بالاست

بالای عکسِ آن آقای عینکی

محمد هادی من است...

محمدهادی ۲۵ سالش بود

هنوز میخواستیم از سوریه که برگشت دامادش کنیم

اما همان دفعه اولی که رفت سوریه

سه ماه فقط گذشت که شهید شد

کاش لااقل یک بار می آمد و دفعه دوم شهید میشد! 

۴ سال گذشته...


ابوحامد که شهید شد...خیلی بی‌قرار شده بود


آخرین بار که زنگ زد میگفت: مادر اینجا هوا سرد است...لباس گرم باید بپوشیم...

چند وقت بعدش دیدم هی دوستانش زنگ میزنند خانه احوالش را می پرسند...

گفتم حتما یک خبری شده که همه زنگ میزنند

آمدند گفتند: مادر! محمدهادی، زخمی شده...خیلی خونریزی دارد! در تهران بستری است...

بعد آمدند گفتند: هی به هوش می آید هی از هوش میرود

من هم نذر کردم

نماز امام زمان خواندم

نماز حضرت زهرا خواندم

سر نماز بودم که دیدم خانه پر شده از فامیل...

گفتند: مادر! پسرت دیگر برنمی‌گردد!!!» 


پی نوشت:

مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها

مسجدی است که دو سه سال قبل به نام شهدای فاطمیون، در محله مان احداث شد...


بعد نوشت:

مزار این شهید عزیز رو پیدا کردم! 


  • نظرات [ ۲ ]

آن گیاه، راز دل من است....

🌱 #از_سروده‌های_امیرالمومنین(علیه السلام)


و فی صدری لباناتٌ

إذا ضاق لها صدری


نکَتُّ الأرض بالکفِّ

و أبدیت لها سرّی


فمَهما تنبتُ الأرضُ

فذاک النّبتُ من بذری


در سینه رازهایی دارم

هر گاه سینه ام از آن ها به تنگ می آید

با دست بر زمین می کوبم

و راز دلم را برای زمین بازگو می کنم

پس هر گاه زمین گیاهی برویاند

آن گیاه

راز دل من است....



این شعر را به همراه داستان آن از اینجا بخوانید:

منتهی الآمال(محدث قمی)/باب دوم/فصل هفتم/در بیان حالات میثم تمار


#تلک_الایام

  • نظرات [ ۰ ]

خدا هوامونو داره! اگر...


 

🍃 میگن همیشه تو اوج ناامیدی‌هاست که گره‌ها باز می‌شه! اما یه شرط داره...ناامید بشی از همه #به_غیر_خدا! و مطمئن باشی که تو همین شرایط سخت، که دیگه از دست هیچ کس کاری بر نمیاد، #خدا_هواتو_داره!

مهم اینه که تا لحظه اخر، پای عهدت بمونی... #پای_تکلیفت! 

 

🔹همونطور که تو زندگی شخصی‌مون، این موضوع صدق میکنه، تو زندگی اجتماعی هم همینطوره!

تو اوج سختی‌ها و تنهایی‌ها که یک ملت فقط خودش هست و #عقایدی که پاش واستاده و طرف مقابلش یه جبهه‌ای که فشار میارن تا این ملت اصولشو زیر پا بذاره، اگه این ملت ترسید و فکر کرد ضعیفه و باید تسلیم بشه، انگار میفته رو یه #دور_باطل، که مدام هی عقب‌نشینی می‌کنه اما باز مشکلاتش هم بیشتر میشه! 

 

🔹تجربه این پنج شش سال ما دقیقا همینو بهمون ثابت کرد...گفتیم امریکا کدخداست...جهان بینی مونو عوض کردیم! وعده های الهی رو فراموش کردیم و بر خلاف انتظارمون روز به روز همه چی بدتر شد! یه روزی دلار ۴ هزار تومنی برامون فاجعه بود...اما به دلار ۱۵، ۲۰ هزار تومنی رسیدیم....

اما اگه به جای ترسیدن، فقط وظیفه‌مونو انجام می‌دادیم؛ اشکالاتمون، نواقصمونو برطرف می‌کردیم، پشت هم وامیستادیم و با گرون‌فروشی و احتکار و...وضعو بدتر نمی‌کردیم، وعده‌های خدا هم برامون محقق میشد و از تنگناها عبور می‌کردیم! 

 

🔹قوانینی که تو جهان هست، ظهور اراده خداست و #خدا_می‌تونه_اراده‌شو_تغییر_بده!! همون‌طوری که دریا رو برای موسی شکافت، همونطوری که درهای بسته رو برای یوسف باز کرد، آتش رو بر ابراهیم سرد کرد...می‌تونه ما رو هم تو این #رویارویی_نابرابر بر طرف مقابلمون پیروز کنه!

 

🔹این روزها که دوباره یه عده‌ای حرف از مذاکره و تسلیم شدن دوباره میزنن، خوبه یه بار برگردیم و این تجربه مونو مرور کنیم! نذاریم طوری محاسباتمونو تغییر بدن که یه اشتباهو #دو_بار تکرار کنیم!

 

  • نظرات [ ۰ ]

تو فقط دنبال نشونه ها باش!

دو سالی هست که ایام نوروز مستند مسابقه‌ای به کارگردانی آقای سعید ابوطالب از تلویزیون پخش میشه

روند مسابقه این طوریه که هیچ کدوم شرکت کننده‌ها نمی‌دونن قراره چه اتفاقی براشون بیفته و تو چه موقعیت‌هایی قرار میگیرن

فقط در طی مسیر باید دنبال نشونه بگردن

و نشونه رو رمزگشایی کنن 

تا بفهمن چه کار باید بکنن کجا باید برن از کیا باید کمک بگیرن و...


جذابیتی که این مسابقه داره به غیر از بحث فرهنگی و محتوایی‌ش همین روندش هست

انگار مدل مسابقه، ادم رو یاد همین زندگی دنیا میندازه

واقعیت زندگی دنیا!


کارگردان مسابقه دنیا

حواسش به تک تک افرادی که تو مسابقه شرکت کردن هست

برا هر کدومشون نشونه اختصاصی میفرسته[ الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق]

اما

ممکنه شرکت کننده ها اونقد درگیر حاشیه های مسابقه بشن، جذابیت های طول مسیری که دارن میرن و...، که نشونه ها رو نبینن!!

و اگر ندیدن یا اگر چند بار دیدن اما اهمیت ندادن کم کم به نقطه ای می رسن که دیگه اصلا نمیتونن متوجه نشونه ها بشن! [ صم بکم عمی فهم لا یعقلون]


و اینجا همون نقطه انحراف از مسیره!

باعث میشه راهو اشتباه برن

از بقیه جا بمونن

وقتشون تلف بشه

و دیر برسن به مرحله بعد

یا اصلا نرسن! 


« و کیست ظالم‌تر از آن کسی که به آیات پروردگارش تذکر داده شود، سپس از آن ها روی بگرداند؟! حتما ما از گناهکاران انتقام می‌گیریم» (آیه ۲۲،سوره مبارکه سجده)


این آیه‌ای که ذکر شد هم دقیقا داره همینو به ما میگه

نشونه ها هستن

اختصاصی برای هر نفر

در طی مسیر هم برات فرستاده میشن

شاید از اولش تا اخر مسیر مشخص نباشه ولی همینطوری که میری جلو و نشونه ها رو دنبال میکنی بقیه راه هم روشن میشه!


اما در طول مسیر اگه حواستو جمع نکنی

اگه درگیر چیزایی بشی که غافلت میکنه از هدفت

ممکنه نبینی نشونه ها رو

و این ندیدن ها

اخرش جز جا موندن و منحرف شدن

هیچ نتیجه دیگه‌ای نداره!



راستی این مسابقه یه نکته دیگه هم داره:

تو این مسابقه فقط شرکت کننده باش، نه کارگردان! 

به عبارتی فقط بنده باش و بندگی کن! سعی نکن خدایی کنی!


تفاوتش میدونین تو چیه؟ 

وقتی بنده هستی میدونی خدا حواسش بهت هست

تنهات نمیذاره

تو فقط باید وظیفه تو انجام بدی

و بعد بهش اعتماد کنی[ و من یتوکل علی الله فهو حسبه]

بدونی همه چی رو حساب و کتابه [قد جعل الله لکل شئ قدرا]

هیچی اتفاقی نیست

رو همه چی باید حساس باشی و منتظر! 

نمیخواد حرص بخوری که مرحله بعدی چه اتفاقی میخواد بیفته

تو فقط دقت کن!

از چیزایی که حواستو پرت میکنه دوری کن

فقط نترس و برو جلو

تو هر مرحله‌ای که قرار میگیری، پس میتونی که انجامش بدی و از پسش بربیای و گر نه الان اینجا نبودی!

سنگ راه کس دیگه‌ای هم نشو

تا نشونه ها رو ببینی و بری جلو

راه برات روشن میشه [ لنهدینهم سبلنا]

حتی اگر از الان اخرش معلوم نباشه... :)


این عمل به تکلیف و اعتماد و توکل، ادم رو از این همه استرس و نگرانی نجات میده! و ارامش رو تو زندگی حکم فرما میکنه ^__^



  • نظرات [ ۱ ]

که تحمل هر دردی ممکن است الا دلتنگی!

به حضرت مادر می گفتند

یا شب گریه کن یا روز

مادرمان رفتند بیرون شهر بیت الاحزان ساختند برای خودشان

این روزها

به یک بیت الاحزان محتاجم

بیت الاحزانی که بشود در آن ساعت ها گریه کرد


وقت هایی هست ک میخواهم ب مادر بگویم:

مادر! بس است...

تا کی گریه میکنی؟!


یادم می اید از حضرت مادر...

چطور مادرمان نتوانستند فراق پدر را تاب بیاورند؟؟

چطور در روزهای بدون پیامبر، نفس کشیدن سخت بود؟؟


هیچ نمی گویم ب مادرم...


خودم هم این روزها

دلتنگم

در دوری از پدر...


شاید خیلی وقت بود ک اینقدر دوری از پدر ...طاقتم را طاق نمی کرد!

اما حالا...

امشب شب نهمی است ک پدر رفته اند سفر...برای تبلیغ ماه رمضان!

و تمام لحظه لحظه و وجودم پر شده از دلتنگی


امسال

شهادت حضرت امیر

غم سنگینی بر دلم احساس می کردم

از دست دادن پدربزرگم

دوری از پدرم

و شهادت حضرت پدر...



پی نوشت:

- عذرخواهم که این روزها حال و هوای این وبلاگ پر شده از دلتنگی

وبلاگ

روزنوشت های ماست

و چه می شود گفت وقتی روزهای من ....


- می شود این شب ها برای مادرم دعا کنید؟؟

دیدن این ذره ذره سوختن مادرم 

خیلی سخت است...

خصوصا اینکه هیچ‌کاری جز دعا

نمی توانم انجام بدهم!

تنها وسیله ارامش و نجات...

  • نظرات [ ۳ ]

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است/ بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم!

الشیطان یعدکم الفقر...و یامرکم بالفحشاء...(سوره بقره، ایه ۲۶۲)


شیطان ما رو از نداری، از ناتوان شدن می ترسونه! که چه کار نکنیم؟؟ که وارد میدان عمل نشیم! این آیه بعد از دستور انفاق اومده...دستور به انفاق از بهترین اموالمون، بهترین دارایی هامون! و انفاق یعنی بخششی که شکافی رو پر کنه*! یک شکاف اجتماعی! 

و انفاق یعنی یک اثرگذاری اجتماعی...

در راستای تحقق توحید!


به این فکر می کردم که در عرصه کار فرهنگی و اجتماعی هم شیطان دقیقا همین کارو میکنه! ما رو می ترسونه! از آینده...از اینکه شاید بعدا ناتوان بشی...شاید اگه بری وارد این کار فرهنگی و اجتماعی بشی، از زندگیت بیفتی...از درست...از زندگی خانوادگیت...بچه هات و...

شاید اگه بری وسط کار از پسش بر نیای! 

شاید بری و کمبود امکانات زمینت بزنه!

و هزاران شاید دیگه...


و وقتی کناره گیری می کنیم

وقتی کنج عافیت می طلبیم

اون وقت کارشو شروع میکنه!

وقتی آرزوهای ما، اهداف ما، آرمان هامون...کوچیک شد و از حد زندگی شخصی و خانوادگی فراتر نرفت...خود ما هم کوچیک می شیم و کم کم ب فساد کشیده میشیم...


*: حضرت آقا در کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، انفاق رو این طور معنا می کنند.


پی نوشت: این روزها به لطف خدا درگیر راه انداختن یک کار فرهنگی اجتماعی مهم هستیم...کاری که در نگاه اول، خیلی خیلی غیرممکن به نظر میاد! و سنگ های زیادی هم سر راهش هست یا ایجاد میشه! اما به قول استاد عزیزمون، در کار جهادی آدم خسته نمیشه، ناامید نمیشه، دست از تلاش برنمیداره...

خیلی سخته اما چشم امیدمون به خدایی هست که خودش ایده این کارو تو ذهنمون انداخته :)

برامون دعا کنید...


  • نظرات [ ۳ ]

کارگروه بررسی کتاب های شهدای مدافع حرم

سلام

چند وقتی هست که به لطف خدا و به همت دوستان کتابخانه مردمی امیرحسین فردی 

جلسه کارگروه نقد کتاب

در حسینیه هنر مشهد برگزار میشود

فعلا قرار بر این بوده که کتاب ها بر اساس موضوع مطالعه و نقد بشوند

اولین موضوع بررسی شده هم

کتاب های شهدای مدافع حرم بود

بعد از اینکه کتاب های مهم یا جریان ساز بررسی شد 

جلسه ای برای بیان نتایج این کارگروه برگزار می شود

رفقای مشهدی 

پیشنهاد می کنم جلسه را از دست ندهید: 

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت

کتابخانه استاد امیر حسین فردی

ساعت ۱۷

دریافت

  • نظرات [ ۰ ]
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹
«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan