روزمرگی های من، مدرسه و تعطیلات ...
روزهای سه شنبه روز سنگینی است هم برای من هم بچه ها. چون هم باید درس جدید فارسی و ریاضی را بدهم هم املای آموزشی از دو نشانه قبل و بعد هم املا و نگارش... دیروز زنگ آخر را یک فورجه دادم که بچه های که کتاب نگارش را کامل کرده باشند میتوانند کاربرگ دهه فجر را رنگ کنند :) سرود ۲۲ بهمن ، روز از خود گذشتن را هم پلی کردم برایشان... واقعا رنگ پرچم ایران خیلی قشنگ است... آن هم وقتی ببینی بچه ها خودشان رنگ پرچم را میدانند و خودجوش رنگ میکنند... من بیشتر از بچه ها ذوق دارم که مثلاً میتوانند کلمه «آزادی» و «استقلال» را بخوانند و بنویسند، «اسلام» و «انقلاب» را هم ، و همچنین کلمه« فجر »...مانده نشانه« ه» را هم یاد بگیرند تا بتوانند جمهوری اسلامی را هم بخوانند و بنویسند :)
کلاس اول حجم مطالب خیلی زیاد است اما تقریبا دی و بهمن یک مقداری بار درسی سبک تر میشود و آن گوشه و کنار میشود کارهای دیگر هم انجام داد... من با بچه ها خیلی مکالمه دارم...راجع به همه چیز حرف میزنیم... سعی میکنم به هیچ کدام حرف های بین خودشان هم بی تفاوت نباشم ... مثلاً وقتی راجع به عروسک آنابل حرف میزنند... یا وقتی میخواهند بین لبوبو و کرومی یکی را انتخاب کنند... وقتی از دست هم ناراحت میشوند یا به هم چیزی قرض میدهند... قبل از معلمی شاید اگر کسی میگفت تو باید بتوانی همزمان به سی تا بچه توجه داشته باشی هم مواظب باشی بلایی سر خودشان نیاورند هم درس یاد بگیرند هم با هم مهربان باشند و... واقعا زیر بارش نمیرفتم و میگفتم نمیتوانم! به قول یکی از همکاران که ما قبل از معلمی بیشتر دغدغه تدریس درست را داشتیم و حالا ک افتادیم توش میبینیم بخش اصلی مدیریت کلاس است نه تدریس!
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم بچه ها حرف هایم را میفهمند یا نه؟ ضمن اینکه باید مواظب باشم ذهنشان اشباع نشود ولی سعی میکنم از چیزهایی بگویم که لااقل به گوششان خورده باشد ... مثلا اینکه گل نرگس ما را یاد امام زمان می اندازد ... یا بعضی حب و بغض ها را با آنها به اشتراک میگذارم... مثل محبت امام خمینی و آقا ... مثل نفرت به آمریکا ... برای اینها راهی جز سرود و نقاشی و حرف زدن های معمولی و البته داستان خوانی ندارم :) ... راستی از روزی که از اهمیت قلب با بچه ها حرف زدم احساس میکنم بیشتر به ارزش این هدیه الهی حساس شده اند ... وقتی نشانه «ج» را یاد گرفتیم بهشان گفتم بچه ها حضرت علی میگویند همه ما آدم ها درون خودمان یک گنج داریم... اگر گفتید چیست و کجاست؟ یسنای بلبل زبان گفت: خانم حتما گنج ما تو قلبمونه!
زندگی مشترک بالا پایین زیاد دارد. حتی اگر دو نفر بیشترین تفاهم را با هم داشته باشند باز بروند زیر یک سقف بی چالش نخواهند بود... علت اصلی اش هم همین است که باید همدیگر را درست بشناسند قلق هم را به دست بیاورند و... و همه اینها واقعا هیچ شباهتی به هیچ کدام آن چیزهایی که مشاورها میگویند ندارد! من به شخصه اگر خالی الذهن میبودم و هیچ ذهنیتی در مورد دنیای بعد از ازدواج نمیداشتم شاید خیلی از چالش ها هم کمتر بروز میکرد یا بهتر حل میشد ... رسما بعد ازدواج فهمیدم که آن حرفهای مشاورها به در خودشان میخورد فقط... هر کس خودش میداند و زندگی خودش!
ما چون از دو شهر مختلف بودیم که با هم ازدواج کردیم خیلی برای مدیریت رفت آمد با خانواده هایمان چالش داشتیم... خصوصا تفاوت های فرهنگی زیادی ک بین خانواده ها بود... خیلی روش ها را امتحان کردیم... رفت آمد زود ب زود اما کوتاه، رفت آمد دیر ب دیر اما طولانی ... هر بار با چالش های عجیب غریب رو ب رو میشدیم ... نقطه عطف این قضیه وقتی بود که من رفتم سر کار... با سر کار رفتن من خیلی از مشکلات خود ب خود حل شد چون سطح انتظار و توقع ها پایین آمد... اما بعدش مسأله این بود که من در جو خانواده همسر کلا خیلی راحت نبودم... بیشتر بخاطر خاطرات منفی ابتدای ازدواج ... خلاصه بعد از بالا پایین های بسیار به این نقطه رسیدیم که من یک زمان نصف روزه مهمان شهرشان باشم و بعد بروم پیش خانواده خودم و او بماند پیش خانواده اش... و چون من شاغل هستم و خیلی فرصت رفت آمد ب شهر خودمان را ندارم در چنین موقعیتی برای خانواده همسر هم سوء تفاهم نمیشود ک چرا؟ ...
این یک نقطه ایده آل است برای من.. الحمدلله:)
باید برای نگه داشتن زندگی مشترک با چنگ و دندان جنگید... باید مبارزه کرد ! با خیلی چیزها... رسم و رسومات و تکه و کنایه بعضی ها و ... زن و مرد باید برای کنار هم ماندنشان و حال خوب همدیگر تلاش کنند... از خیلی چیزها دست بکشند و این چیزی است ک من در زندگی با همسرم یاد گرفتم.. و مدیون صبوری او هستم ... وگرنه شاید عمر زندگی مشترکم خیلی وقت پیش ب پایان میرسید... آن هم فقط ب خاطر اینکه من تجربه مواجهه با هیچ کدام این چالش ها را نداشتم و فکر میکردم بسیار ناتوانم و نمیتوانم این مسأله ها را حل کنم...

به نظرم نگه داشتن یه ازدواج تو سالهای اولش، مثل حفظ تعادل یه کشتی تو امواج طوفانی دریاست! هرکسی باید به یه کاری بچسبه، یکی بادبان رو جمع کنه، یکی وسیلهها رو ببره داخل، به قدر خودش تلاش کنه، قلق به دست بیاره، کنار بیاد و.. تا به مرور این طوفان بخوابه و شرایط به آرامش برسه. هرچند بعدشم همچنان موجهای ریز و درشت هست و میاد و میره. ولی خب قبل از شناخت خیلی بیشتره.