آرزو و اراده...
دیشب در حالی ک اشک توی چشمام جمع شده بود و قلبم فشرده و شکسته شده بود اومدم اینجا ک ی پستی بذارم اما تا نیمه رها شد ... وقتی رسیدم پیش بابا چند لحظه بیشتر توی آغوشش موندم... بعد ظاهراً حواسم به سینمایی طوفان شن ک خانواده داشتند میدیدند پرت شد اما ناخوداگاهم همچنان شکسته بود چون تا صبح توی خوابم در حال زدن حرف هایی بودم ک تو بیداری نتونسته بودم بگم...
کلا تعریف کردن رنج های زندگی برای دیگران خوب نیست ... چون هم ترحم دیگران رو برمی انگیزه و هم شکایت از خالق محسوب میشه... اما خب یه جاهایی دیگه آدم کم میاره... و منفجر میشه...
دلم میخواست تو این دنیا فقط خودم بودم و همسرم و بابا و و برادرم و خاله هام و مادربزرگم ... تنها آدمای امن زندگیم ... که قلبمو نمیشکنند و فقط حال خوبم براشون مهمه ...
دیروز سالگرد شهید عماد مغنیه بود ... امروز صبح در حالی ک هنوز قلبم از حرفهایی ک دیشب شنیده بودم شکسته بود کلیپ صحبت های حاج قاسم رو در مورد عماد باز کردم... اینکه عماد خاکی نبود...و آرزوهای خاکی نداشت... اگر آدم آرزوهای خاکی داشته باشه در خاک باقی میمونه و اگر میخواد رها بشه باید آرزو و اراده ش تغییر کنه...
آره شاید تکه و کنایه های بقیه یه امتحانه برای آدم... با وجود همه کنایه ها و دل شکستن ها، بازم حاضری جنس ارزوهاتو تغییر بدی؟ بازم حاضری دیگه برای آرزوهای مادیت دعا نکنی و وقتی میری حرم امام رضا چیزهای دیگه ای ازشون بخوای؟
کاش پر پرواز میداشتم تا میرفتم قم سر مزار حاج رمضان ... حرفهایی داشتم ک فقط میشه ب حاج رمضان گفت...

تو
ه عالمی زندگی می کنی شما
من نمیدونستم دیروز سالگرد عماد مغنیه بوده
و هوس حرف زدن با حاج رمضون هم نداشتم ...