عمر معنای دیگری دارد ....
دو روز پیش معاون مدرسه منو احضار کرد دفتر و با داد و فریاد فراوان گفت چرا اینقد تعداد خیلی خوب های کلاس کمه؟ گفتم من دانش آموزانی رو خیلی خوب دادم ک هم املا هم روانخوانی شون عالی بوده و اگه یک کدوم اینا هنوز جای پیشرفت داشته خوب دادم ... شروع کرد با فریاد های بلندتر گفت عجب...پس اینا کم کاری شما رو میرسونه که همه دانش آموزات در حد خیلی خوب نیستند ! و من شکستم... نتونستم در برابر اون حجم فریاد خودمو کنترل کنم و اشکم دراومد. خصوصا اینکه کلا این چند وقت دل شکسته بودم ب خاطر تنهایی های دم افطار به خاطر سر کار بودن همسرم و این غربت و هزاران مشکل دیگه... و اینکه چقد با عشق برای این بچه ها وقت میذارم ولی واقعا از ی جایی بعد دیگه دست من نیست! دست اراده خودشونه...
معاون مدرسه حرفاشو مستند کرده بود ب حرف مادر یکی از دانش آموزان ک گفته چرا خانم نمره بچه مو خوب داده در حالی که همیشه میگفته ازش راضیم؟ همونجا هم تعجب کردم ...چون این حرف با اون شناختی ک من از مادر این دانش آموز داشتم فرق داشت... من از اول سال همه والدین رو حداقل هفتگی در جریان پیشرفت یا پسرفت بچه شون قرار میدادم ... و تو دفتر املا و مشق و کتاب نگارش یا برگه های ارزشیابی ریز جزییات پیشرفت و پسرفت شون رو مینوشتم ... اون وقت چرا باید مادر دانش آموز چنین حرفی زده باشه؟ ضمن اینکه نمره خوب، خوبه، و واقعا مشکلی نداره و بر فرض گفته باشم ازش راضیم، حتما ب این معنا بوده ک خیلی خوب باید باشه؟
امروز تو مدرسه حالم بد بود تنها مادری ک بهم پیام داد و احوالمو پرسید دقیقا همون مادری بود ک معاون ازش حرف میزد ... و در آخر هم گفت با وجود معلم دلسوزی مثل شما درس دختر من خیلی پیشرفت کرده و سلامتی شما آرزوی همه ما مادراست... شوکه شدم! حرف معاونو باور کنم یا پیام این مادرو؟
من از همون ابتدای معلمی یاد گرفتم ک کارهامو مستند کنم تا برای نمره ای که میدم سند داشته باشم و زیر بار حرف زور هیچ والدی نرم که نمره بچه رو به ناحق تغییر بدم! اما این چند روز اونقدر که از برخورد بد معاون داغون شده بودم تصمیم گرفته بودم برای نوبت بعد هر جور شده قبولی همه رو بدم بره تا دیگه لازم نباشه برای دانش آموزان نیاز ب تلاش دوباره گذرم ب این مدرسه بیفته و با این آدم چشم تو چشم بشم یا بخوام خودمو بهش اثبات کنم! ... خدا میدونه ک تو همین چند روز چقد بهم فشار اومد تو کلاس و چقد از انرژی ای که همیشه برای بچه ها میذاشتم گرفته شد چون مدام حرفها و جملاتش مثه پتک تو سرم کوبیده میشد...
علت اصلیش هم این بود که همکار دیگه پایه اول که ظاهراً بیشتر ب اصول پیشرفت در ساختارها واقفه و میدونه باید فقط ظاهر رو حفظ کنه حتی اگه در باطن چیزی وجود نداشته باشه با من مقایسه شد و عملکردش توی سرم کوبیده شد! در حالی که امکاناتی که او برای کلاسش داشته من نداشتم ...مثل پروژکتور ...مثل کتاب کار... که ایشون تونست برای بچه هایش بگیره چون بلد بود زیرزیرکی کاراشو انجام بده و من همه چیم رو و آشکار بود ...و معاون ب راحتی ب من امر و نهی کرد که حق نداری کتاب کار برای دانش آموزات داشته باشی چون ممنوعه ولی ب اون همکار هیچی نگفت چون اون لاشو بالا نیاورده بود که کتاب کار گرفته برا بچه هاش...
من با زدن از وقت زندگی شخصیم برای بچه ها کاربرگ اماده کردم و با هزار منت کشی تونستم تو مدرسه چاپ کنم و ب بچه ها بدم و وقتایی هم که کارشکنی میکردن بیشتر از خودم مایه میذاشتم تا بچه ها تمرین های بیشتری رو حل کنن... ولی واقعا از ی جایی به بعد دیگه در توان من نبود ... چون بعضی بچه ها نیمخوان تلاش کنند و بعضی خانواده ها این موضوع براشون اهمیتی نداره...
وقتی داشتم همین قضیه رو تو دفتر برا همکارای دیگه تعریف میکردم همون همکار پایه اول برداشت گفت خب مشکل از خودته ! میخواستی از زندگیت نزنی !
برادرم میگه دست از این همه صداقت و صمیمیت با آدما بردار ! جلوی آدم متکبر مثه خودشون رفتار کن... و من از اون روزی ک چنین برخوردی رو از معاون و این همکار دیدم سعی کردم رفتارمو تغییر بدم...
ولی یک لحظه با خودم فکر کردم کار درست چیه؟ به همین زودی به خاطر محیط رفتارمو تغییر دادم؟ برای در امان موندن از حرفای معاون تصمیمو برای بچه ها عوض کردم؟ ...
کاش ساختارها جوری درست نمیشدن که افرادی که بیشتر از همه میدونن چه چیزایی اونا رو بالا میبره ولو ذره ای بهش اعتقاد نداشته باشن بالاتر برن... کاش ساختارها صداقت و تلاش واقعی آدمها رو میدیدن... نه کاغذها رو !
ناگفته نماند که همین همکار با سابقه مشابه من الان استخدام رسمی آموزش پرورشه در حالی که امثال من حالا حالا ها پیمانی هستیم ... همین همکار با سابقه مشابه امتیازش تو سازماندهی از من بالاتر بود.. چرا ؟ چون بیشتر و بهتر بلدن مدرک برا خودشون جمع کنند... و من بلد نبودم و در واقع برام مهم نبود...اگه تو خونه زمان اضافه داشته باشم برای گوش دادن ب ویس های روخوانی بچه ها و بازخورد دادن بهشون میگذرونم نه برای شرکت تو وبینارهایی که بعدا امتیازمو ببره بالا...
با همه این اوصاف من تصمیم خودمو گرفتم... کارمو انجام میدم ...صد خودمو میذارم... ولی حاضر نیستم به خاطر امتیاز بالاتر یا به خاطر خوب جلوه دادن خودم حق بچه ها رو ناحق کنم ! وقتمو برای رابطه خودم با خدا و خانواده و دانش آموزام و رسیدن به آرزوهای شخصی زندگیم میذارم به جای اینکه به این بروکراسی حاکم به آموزش پرورش تن بدم ! ...

سلام
من با بیت هایی که به جای عکس پروفایلم میذاشتم حس و حال خودم رو منتقل می کردم
یه زمانی بود حس می کردم دارم مبارزه میکنم
همین حس شما
شعر پروفایلم این بود:
قسم به وعده شیرین من یمت یرنی
که ایستاده بمیرم به احترام علی
این ایستادگی قابل ستایشه
شما یه جا جوابش رو میگیرید که فکرش رو هم نمی کنید :)
نترسید... خدا بزرگه :) بزرگتر از مدرک و رتبه بندی و هزار و یک چیز دیگه ی موقت :)