قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)

آخرین نظرات
  • ۷ آبان ۰۰، ۱۴:۴۳ - مهر نویس
    😘😘😘
  • ۲۲ شهریور ۰۰، ۲۰:۲۵ - مهر نویس
    😔😔😔
نویسندگان
۰۷
آذر
۰۰

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه

این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست

این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-

رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم

با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست

مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت...

 

نجمه زارع

 

+ بیستم آبان ۱۴۰۰ و پنجم ماه ربیع الثانی ۱۴۴۳ تا ابد به عنوان مهم ترین روز زندگیم ثبت شد...

از اون روز خیلی سعی کردم بتونم یادداشتی اینجا بگذارم اما نشد...بعضی چیزها آنقدر عظیم هستند که زبان و قلم من قاصره که حتی بتونه درموردشون صحبت کنه...

فقط این شعر مرحوم نجمه زارع خیلی خیلی به حال من نزدیکه...

 

++ آخرش در اوج ناامیدی ام، به فضل خدا، کسی به جهانم پا گذاشت که نه تنها درمان کننده زخم های روح من شد، نه تنها وسیله خدا شد در تحقق معنای «پیوند دهنده استخوانهای شکسته»، بلکه بسیار بسیار شبیه به هم هستیم در اعتقادات، علایق، تجربیات و... و او مثل یک کاشف گنج های پنهان، دونه به دونه آرزوها و علایقم رو که در خاک شده بودند کشف کرد، گرد و خاکهاش رو زدود و درخشان و صیقلی تحویلم داد...

 

++ شرح ما وقع رو در یک پست جدا مینویسم انشاالله :) 

  • سین میم
۰۷
آبان
۰۰

سلام

هر چند شاید ماها در گذر سالها و غرق شدن در این دنیای مادی، کم کم روی فطرتمان خاک پاشیده باشیم اما 

خداوند آنقدر رحیم است که باز هم با الهاماتی هدایتمان کند و انجام دادن یا ندادن کارهایی را به دلمان بیندازد که اگر به ندایش گوش کنیم فرداها کمتر حسرت میخوریم...

 

مثلا من مدتی بود که به دلم افتاده بود از مادرم در تمام حالات فیلم بگیرم؛ وقتی غذا میپزد، وقتی نماز میخواند و... اما این کار را نکردم! خجالت کشیدم... گفتم شاید به دلش بیاید و بگوید این دختر فکر میکند من به آخر خط رسیده ام که این کارها را میکند .

یا مثلا همان هفته آخری که مامان خانه بود و ازش مراقبت میکردیم، کسی توی دلم میگفت معصومه این روزها اخرین روزهایی است که میتوانی به مادرت خدمت کنی یک لحظه از کنارش تکان نخور، دست و پاهایش را ببوس، با او حرف بزن، قربان صدقه اش برو و تا میتوانی خدمتش کن! این آخرین فرصتی است که خدا به تو داده...فقط برای اینکه گذشته ات را جبران کنی...اما باز هم نتوانستم آنطور که باید و شایسته بود عمل کنم. میترسیدم باز همان فکرهای منفی سراغش بیاید و روحیه اش را از دست بدهد... من آخرین حرفهایم را به مامان نزدم ...تا لحظه آخر جوری برخورد میکردم که انگار مامان خوب میشود... میدیدم چشمهایش خیس اشک میشود در آن سکوت تلخش! اما فقط اشک هایش را پاک میکردم و نمیپرسیدم چرا گریه میکنی...چون نمیخواستم ...

البته حجم زیاد کارهایی که باید انجام میدادم هم مانع از این میشد که بیشتر کنارش بنشینم... 

 

خلاصه دوستان، به این الهامات قلبی توجه کنیم... شاید همینها راه و تکلیف زندگی مان را نشانمان بدهند... شاید با توجه به آنها در آینده کمتر حسرت بخوریم...

 

پ.ن: به لطف خدا روزهای خوش و خوشی های زندگی باز هم در زندگی ما ادامه دارد اما جای خالی مادرم، همه را ناگهان، تلخ میکند!! دیشب بالاخره توانستم قورمه سبزی را آنطور که همیشه میخواستم درست کنم؛ و همش منتظر مامان بودم که بیاید ببیند خوشحال شود ذوق کند و آن لبخندهای پر از محبتش را نثارم کند... 

با اینکه طبیعی ست دختر در خانه اشپزی کند و ...اما وقتهایی که مامان خانه نبود و غذا را حاضر میکردم و کارهای خانه را انجام میدادم وقتی می آمد با لبخند زیبایش، میگفت: چقدر خوبه که هستی! چقدر خوبه که خدا به من دختر داده تا اینجور وقتا خیالم راحت باشه... 

پ.ن ۲: میدونید رفقا، واقعا آدم هیچی تو زندگیش نداشته باشه اما عزیزانش کنارش باشن و بالا پایین های زندگی رو کنار اونا تجربه کنه... 

  • سین میم
۱۵
مهر
۰۰

همیشه وقتی تو زیارتنامه ها میخوندم «بأبی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی لک الفداء» به فکر فرو میرفتم که چرا با این ترتیب چرا اول پدر و مادر؟! 

حالا میفهمم...

پدر و مادر باارزش ترین دارایی های زندگی آدمن...

و آدم باارزش ترین ها رو در راه خدا میده...

 

پارسال روز شهادت امام رضا علیه السلام با مامانم و خاله م پیاده رفتیم تا حرم...تو راه برگشت از یه ایستگاه صلواتی چای گرفتیم و گوشه پیاده رو نشستیم خوردیم...

هرگز فکر نمیکردم آخرین باری باشه که با مامان پیاده میریم حرم ...

 

میدونین ما آدما خیلی غافلیم...خیلی...همونطوری که من وقتی میشنیدم که هوای پدر مادراتونو داشته باشین قبل اینکه دیر بشه یا دستشونو ببوسین یا...خودمو میزدم به اون در و اصلا نمیخواستم به این چیزا فکر کنم، شاید الان هم اگه من این حرفا رو بهتون بزنم شما هم همین برخوردو داشته باشین...اما امیدوارم اینطوری نباشه، اگه مادرتون کنارتونه اگه از نعمت حضور باعظمتش برخوردارین قدرشو بدونین روزی هزار بار دستشو ببوسین بغلش کنین و بهش بگین چققققدر دوستش دارین ...

 

  • سین میم
۲۵
شهریور
۰۰

به مامان که فکر میکنم 

احساس آرامش میکنم

و از ته دلم معتقدم آنجا خیلی حالش بهتر است از اینجا

اما به خودمان و دنیای بدون مامان که فکر میکنم

پر میشوم از وحشت و ناامیدی و حتی خشم 

و مغزم پر از نشخوارهای ذهنی میشود که اگر فلان دکتر میبردی اگر فلان مراقبت را میکردی اگر اگر اگر...

 

 

  • سین میم
۲۱
شهریور
۰۰

اگر مسابقات قرآن بود

اگر طرح ولایت بود

اگر راهیان نور بود

اگر کربلا بود

هیچ کدام بیشتر از دو هفته طول نمیکشید...

 

من هیچ وقت بیشتر از دو هفته از مادرم دور نبودم

بیست و چهار سالم شده

اما مثل یک دختربچه سه چهارساله

دلم هوای نوازش های مادرم را میکند

هوای قربان صدقه رفتن هایش را

 

وقتی دستم را میبرم منتظرم بیاید و با حرفهای مادرانه اش ارامم کند

وقتی کارهای خانه را انجام میدهم منتظرم بیاید و بگوید دستت درد نکنه مامان

وقتی صبح چشم باز میکنم منتظرم سلامم را جواب دهد

وقتی وارد خانه میشوم چشمم دنبالش میگردد

وقتی ظرفهای غذا را آماده میکنم میخواهم چهار تا بشقاب بگذارم

وقتی لباس هایم را میپوشم تا بروم بیرون دنبالش میگردم که بهش بگویم خوب شدم مامان؟! چادرم چروک نیست؟ روسریم درسته؟!

وقتی توی جمع حرفی میزنم که بعدش استرس میگیرم که آیا درست بوده یا غلط دنبالش میکردم که ازش بپرسم مامان به نظرت حرفم بد یود؟!

و...

مامان در لحظه لحظه من در همه زندگی ام، در همه افکارم، در همه اعمالم، در گوشه گوشه خانه هست...حضور دارد...

 

همه حرفهایی که وقتی بابابزرگ رفته یود به مامان میگفتم، حالا یکی باید به خودم بگوید...

 

 

  • سین میم
۲۱
شهریور
۰۰

ما نمیدانستیم

همان سالهایی که درگیر غمهای دم دستی و کوچک بودیم

بعدها 

بهترین سالهای زندگی مان خواهند بود

 

سالهایی که جمع خانواده ۲۲ نفره ما

۲۲ نفر بود

نه ۲۰ نفر

 

سالهایی که مامان

با تمام وجودش 

و عشقش

برای دختردایی کوچکمان 

عروسک میبافت

با او میخندید

بازی میکرد

 

سالهایی که هر هفته خانه مادربزرگ جمع میشدیم 

و همه حضور داشتیم

هم بابابزرگ بود

هم مامان

 

در تولدهایمان 

از ته دل میخندیدیم

 

و هم مادر داشتیم تا بر دستانش بوسه بزنیم

هم پدر...

 

 

  • سین میم
۲۱
شهریور
۰۰

از کجا معلوم؟

شاید قرار باشد من هم 

به همین زودی ها

ب تو ملحق شوم 

 

پس

بس است این توقف و بهت و حیرت...

 

تو رفته ای مادر

و این تلخ ترین واقعیت زندگی من است

 

اما 

حالا این منم

که باید برای رسیدن به تو

شتاب کنم...

 

  • سین میم
۲۱
شهریور
۰۰

وقتی حاج قاسم رفت

من خواب بودم

و خبر رفتنش مثل سیلی ای بر صورتم نواخته شد تا بیدار شوم

 

وقتی مادرم رفت هم

من خواب بودم

گرد غفلت مدتها بود بر قلبم نشسته بود

و رفتنش 

بیدارم کرد

 

ای کاش بهای بیدار شدن ما 

اینقدر سنگین نبود...

 

ای کاش وقتی بود 

بیدار میشدم...

  • سین میم
۲۱
شهریور
۰۰

هر چقدر عکس هایت را نگاه کنم

هیچ کدامشان

نه آغوش تو میشود

نه دستان گرمت

نه نوازش های مادرانه ات

نه نگاه های پر از محبتت

نه لبخندت

نه دست هایی که به دعا برمیداشتی هر گاه گره به کارم می افتاد

 

حتی وقتی خوابت را میبینم

دیدنت در خواب هم این دل پریشانم را آرام نمیکند...

  • سین میم
۰۹
شهریور
۰۰

شش روز از رفتن مامان میگذره

رفتن بدون خداحافظیش

رفتنش با لب های خشک 

با صورت خون آلود

و دست و پای کبود و ورم کرده

 

 

مامانم عروس حضرت زهرا بود و همه زندگی شو، تحمل سختی هاشو، همه رو با حضرت زهرا معامله کرده بود....

برای همین اینقد شبیه حضرت مادر رفت...

 

حضرت مادر اولین نفری بود که بعد پیامبر رفت پیشش، و مامان منم اولین نفری ک به بابابزرگم پیوست...

فاطمه بنت محمد

 

همیشه از بچگیم یکی از دعاهای توی قنوتم این بود که حتی یک روز بدون مامان و بابام نفس نکشم

بزرگتر که شدم این دعا هم به دعاهام اضافه شد که بعد از حضرت اقا رو‌ نبینم...

همیشه فکر میکردم خدا این دعامو ‌مستجاب میکنه

خصوصا امسال 

فکر میکردم اخرین سال زندگی مه

همه شواهد اینو‌ نشون میداد

اما نشد

من از کرونا جون سالم ب در بردم

و اونی که رفت مامانم بود...

 

من هنوز رفتنشو باور نکردم

هنوز فکر میکنم برمیگرده

 

من هنوز به مامانم نیاز داشتم

اونی که مثه کوه پشتم بود و همه خستگی هام، ناامیدی هام همه رو رفع و‌رجوع میکرد. دلمو قرص میکرد به اینده. 

و میگفت من شما رو به خدا سپردم و خیالم راحته...

 

این روزا گیجم..

گاهی ارومم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

گاهی به شدت دچار وحشت و استرس میشم

گاهی از دلتنگی داد میزنم و گریه میکنم

گاهی فقط انکار میکنم

گاهی هم همش درگیر اینم که کاش فلان کارو میکردم کاش کاش کاش...

 

بهم میگن پاشو

بلند شو

نذار جای خالی مامان احساس بشه

میگن مامانت راحت شد

از این همه سال درد و مریضی کشیدن

از این قرصای اعصاب لعنتی

 

اما من حاضر بودم تا اخر عمرم خدمتشو بکنم

نوکری شو بکنم

ولی باشه

ولی نفس بکشه

 

فقط بهم نگاه کنه

 

 

من چجوری بقیه عمرمو بدون مامانم بگذرونم؟ چجوری این سختی های زندگی رو بدون نگاهای گرمش و حرفای دلگرم کننده ش تحمل کنم؟ 

 

 

همیشه غر میزدم که چرا خانواده ما چار نفره؟ چرا بیشتر نیستیم؟ نمیدونستم میشه از این هم کمتر شد!!

 

خدایا

ما چطوری میتونیم دوباره بلند بشیم؟ چطوری میتونیم بدون مامانم زندگی کنیم؟! خدایا...

  • سین میم
۰۲
شهریور
۰۰

امشب چهارمین شبیه که مادرم بیمارستان بستری شدن. و سیزده شب از شبی که حالشون بد شد میگذره. 

چند روز قبل عید غدیر بود که پدرم سرفه هاشون شروع شد. اما فقط سرفه بود. و چون ب خاطر فشاری ک موقع روضه و سخنرانی به حنجره شون میاوردن این سرفه ها سابقه داشت اونقد روی موضوع حساس نشده بودن. اما از عید غدیر بدن درد و تب شروع شد. پنج شش روز بعد پدرم علایم من بروز کرد و دو سه روز بعدش علایم مادرم...من فقط با دو سه تا امپول تقویتی و دو روز خوردن قرص مسکن و ی شربت دیفن هیدرامین روزهای کرونا رو طی میکردم و بابام با چند تا داروی گیاهی. مادرم هم همینطور. ... ما تمام سعیمونو میکردیم ک توصیه هایی که در مورد بایدها و‌نبایدهای تغذیه ای و...کرونا گفته بودن انجام بدیم.. و غیر از تب و بدن درد خفیف علامت خاصی نداشتیم ک اون هم با مسکن خوب میشد... اما هشتمین روز ابتلای مادرم، سرفه ها شدید شد. اما خورده بود به جمعه و ما صبر کردیم تا شنبه که مادرمو ببریم دکتر... اما خدا میدونه ک چی ب مامانم گذشت... وقتی رفتیم دکتر، اکسیژن خون مامان خیلی پایین بود و به پنجاه رسیده بود... من اطلاعات پزشکیم نزدیک صفره و واقعا تو ‌اون لحظه نفهمیدم اکسیژن پنجاه یعنی چی. فقط دکتر گفت فوری سی تی اسکن بگیرین. اما گرفتن همین سی تی اسکن تا یک دوی بعدازظهر طول کشید. بعدازظهرش مامانو با اورژانس بردن بیمارستان. اما شرایط نامساعد اونجا باعث شده بود مامان نخواد اونجا بمونه. به غیر این، دکترا گفته بودن به خاطر شرایط کلیه مامان، نمیتونن بهش رمدسیور بزنن. پس عملا با موندن تو بیمارستان اتفاق خاصی نمیفته....

کپسول اکسیژن تهیه کردیم تا تو خونه ازشون مراقبت کنیم. من تمام دستورالعملهای طب سنتی، از شبکه افق و اشناها و...، همه رو روی کاغذ نوشته بودم تا مو ب موش رو انجام بدم و واقعا امید داشتم ک موثر خواهد بود... اما هر روز اکسیژن خون مامان بیشتر افت میکرد...طوری که جمعه دیگه حتی مایعات و غذا رو هم نمیتونستن بخورن. صورتشون سرد شده بود و با ماسک اکسیژن و بدون اون، احساس خفگی داشتن...فشار خونشون بالا رفته بود و هر کاری کردیم پایین نیومد...مجبور شدیم دوباره زنگ زدیم اورژانس و باز مامان رو بردن بیمارستان....

ی عده بهمون میگن چرا تو خونه نگهشون نداشتین و با یه اطمینان خاصی میگن قطعا با طب سنتی خوب میشد... 

یه عده میگن چرا زودتر نبردینشون بیمارستان

خودم هم مدام توی مغزم هزار تا شاید و اما و اگر و ای کاش و حسرته...

از جمله حسرتام اینه ک چرا هر روز نبردمشون دکتر تا وضعیتشونو چک کنم...چرا با این تصور که تب تو ایام کرونا طبیعیه و با مسکن خوب میشه، هر روز که تب میکردن فقط بهشون مسکن میدادم و احساس خطر نمیکردم که ممکنه ریه ها عفونت کرده باشه... 

 

واقعیت اینه که این ویروس منحوس هیچیش مشخص نیست. هیچ قطعیتی در موردش وجود نداره و نمیشه گفت اگه یکی با فلان شربت یا بخور یا ماساژ یا دستور طب سنتی یا فلان امپول و دارو و... خوب شده همه با همون خوب میشن. انگار از این ویروس برا بدن هر نفر، یه نوع خاصی وجود داره که با بقیه فرق میکنه... ما فکر میکردیم چون همه مون یک نوع ویروس گرفتیم و حال من و پدرم زیاد بد نشده پس مادرم هم شرایطشون مساعده و‌ وخیم نمیشه! در حالی که اشتباه کردیم...😢 

الان سه روزه که مامانمو ندیدم. هیچ اطلاع دقیقی هم از وضعیتشون ندارم... فقط اومدم اینجا تا ازتون بخوام لطفا برای مادرم دعا کنید..‌.

  • سین میم
۰۹
تیر
۰۰

بعد از مدتها اومدم تا باز هم نکاتی رو در مورد افسردگی بنویسم

 

کسی ک دچار افسردگی میشه، دیگه خودش نیست؛ یعنی فکراش، حرفاش و رفتاراش، هیچ تناسبی با فلانی ای که میشناختیم نداره، اما ظاهر قضیه اینه ک این همون ادمه، و این ممکنه باعث بشه ما دچار اشتباه بشیم...

موقعی ک افسردگی ب وجود میاد، دقیقا مثل انیمشین inside out انگار فقط یک نفره که کنترل مغز ما رو به دست گرفته و اون یک نفر چند تا کلیدواژه و جمله بیشتر نداره؛ من نمیتونم، من هیچی نیستم، به هیچ دردی نمیخورم، هیچ اینده ای وجود نداره، هیچ چیزی تغییر نمیکنه و تلاش هیچ فایده ای نداره و... و همه اتفاقات رو با همین چیزا تحلیل میکنه...

اما در طول درمان افسردگی، اون یک نفر، ضعیف و ضعیف تر میشه و این خود واقعی اون ادمه که کنترل اوضاع رو به دست میگیره. اون وقت میتونه خودش رو همونطوری که هست ببینه و دیگه این افکار تحریف شده رو در موردش خودش و دنیا نداشته باشه. 

واقعیت اینه که واقعا دارودرمانی برای افسردگی موثره به شرط اینکه پیش یه متخصص کاربلد بریم، این چند وقته ما به اشتباه، پزشک برادرم رو عوض کردیم و اوضاع خیلی خیلی بد شد. اما به محض اینکه به دستور دارویی دکتر قبلی برگشتیم، کم کم علایم بهبود به وجود اومد... 

به غیر این، هیچ چیزی جای یک روانشناس بالینی متعهد رو نمیگیره. 

و البته همه اینها وسیله هایی هستند ک خدا سر راه ما قرار داده...

 

خیلی سخته که در حالی که یکی از عزیزترین افراد زندگیت، مدام ناامیده، تو به تغییر شرایط و بهتر شدن اوضاع امید داشته باشی اما چاره ای جز این نیست...

باید امید داشت، تلاش کرد و خسته نشد. باید تو این شرایط، دلتو به اتفاقای مثبت ولو کوچیک زندگی خوش کنی. به اینکه امروز چند بار لبخند زده، به اینکه یک گام کوچیک برای خودش برداشته، امروز تونسته چند خط کتاب بخونه، امروز رفته پیاده روی و خرید کرده، امروز حاضر شده کنارت فیلم ببینه...

 

+التماس دعا...

  • سین میم
۲۰
ارديبهشت
۰۰

غرق شدن در زندگی روزمره، یک وجهش این است که آدم قدر آن چیزهایی را که دارد نمیداند، اصلا نمیفهمد، متوجه نمیشود...

 

چند سال قبل، قبل اینکه مادرم مبتلا به افسردگی بشوند، یکی از درگیری های همیشگی ام با ایشان این بود که: مامان، چرا اینقدر به من گیر میدی؟ چرا اینقدر رو همه چی حساسی؟ رو منظم و مرتب بودن همه چی، رو درست انجام شدن کارا و... ؟ 

بعد، وقتی به افسردگی مبتلا شدند بعد پدربزرگم، دیگر هیچ‌چیزی برایشان مهم نبود...و ما دلمان لک زده بود برای اینکه یک بار دیگر مامان بهمان گیر بدهد! ...الحمدلله مدتی هست که حال مامان بهتر شده به لطف خدا؛ یکی از نشانه های مهمش همین است که باز به نظم و ترتیب و...حساس شده و گاهگاهی به ما گیر میدهد :) 

 

چند ماهی شده بود که حال برادرم بهتر شده بود... و باز، خنده هایش، پر شر و شوری‌اش، مهربانی هایش، انگیزه فراوانش برای زندگی، همه، برایم عادی شده بود... حالا چند روزی است که افسردگی‌اش عود کرده!... این عود کردنها، تا زمان درمان کامل طبیعی ست. اما سخت است، خیلی سخت... سکوت، حرف نزدن، کناره گرفتن از فعالیتهای مورد علاقه اش...دیدن همه اینها خیلی سخت است. سخت تر این است که مدام با خودم فکر میکنم: نکند من کوتاهی کرده‌ام؟ نکند حرفی زده ام که باعث برگشت این وضعیت شده؟ نکند نکند... سخت تر تر این است که وقتی یکی از اعضای خانواده، مبتلا به یک ناراحتی روحی هست، رسما هیچ‌کاری از دست آدم برنمی اید! فقط باید بنشینی نگاه کنی و صبر کنی تا خودش این درد را ذره ذره تحمل کند، و در طول زمان و بتدریج، حالش بهتر شود...

 

اینطور وقتها، به خودم میگویم که چقدر زمان اندک است، چقدر زود فرصت از دست میرود...چرا همان زمانهایی که حالش خوب است نمیروم بهش بگویم که چقدر دوستش دارم؟ که چقدر خوب است که هست؟ که لبخندش، انگیزه زندگی کردنش چقدر به من انگیزه زندگی میدهد؟! 

 

وقتی این اتفاقات می افتد، انگار پیوندی که بین ما اعضای خانواده هست سست میشود، نمیدانیم باید چه کنیم، هر کسی میرود توی لاک خودش... کار همیشگی من این بود که غر بزنم که خدایا چرا ما اینقدر کم هستیم؟ چرا خانواده مان پرجمعیت نیست که اینجور وقتها بالاخره یک نفر این جو را بتواند بشکند و...؟! 

امشب به دلم افتاد که: تنهایی ما را خدا پر میکند...، پیوندهای سست شده را خدا ترمیم میکند... یعنی امید من که این است... و فکر میکنم خدا هم به همین امیدهای ما و طرز نگاهمان به وقایع، نگاه میکند...

 

+ نمیدانم اصلا کسی هنوز اینجا را میخواند یا نه، اگر هم کسی یا کسانی هستند خاموشند و حرفی نمیزنند؛ خواستم بگویم رویه وبلاگ نویسی من همین است که هست. قبلا نبود اما حالا اینطور شده. نوشتن روزمره های زندگی‌ام، گاهی هم درد دل کردن... 

خواهش و التماس من این است که اگر خواندن اینجا حالتان را بد میکند حتی به قدر ذره ای، اگر فکر میکنید وقتتان تلف میشود و... نخوانید لطفا! وبلاگ را انفالو کنید و‌خلاص! بی تعارف! 

باور کنید شانه های من تحمل این را ندارد که در آن دنیا، بخواهد بار حق الناسی که از این طریق برایم به وجود می اید را تحمل کند...

بارها خواسته ام وبلاگ را حذف کنم. اما نشده... چون اینجا انگار دفتری ست که هر پستش، برگی از زندگی من است؛ احوالات و تجربه هایی که میخواهم ثبت شوند تا یادم بماند و واقعا دفتر خاطرات و اینستاگرام و...هیچ‌کدام جای این وبلاگ را نمیگیرند! ...

 

++ خیلی التماس دعا دارم...

  • ۰ نظر
  • ۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۰۸
  • سین میم
۲۶
فروردين
۰۰

پارسال، چنین شبهایی، یک مرده متحرک بودم؛ نسبت به ادمهای اطرافم احساسی نداشتم و مدام در حال فرار کردن ازشون بودم. فرار از نگاهشون، سوالاشون، نگرانی هاشون، ابراز احساساتشون... پارسال من کوهی از افکار منفی، خشم، تردید و ناامیدی بودم... من تو گذشته گیر کرده بودم. مدام در حال سوال کردن از خدا بودم. طلبکار بودم؛ خدایا چرا من؟ چرا اینطوری شد؟ چرا به فلان چیزها نرسیدم؟ چرا چرا چرا؟! ... 

اما امسال خدا رو شکر خبری از اون همه بی تفاوتی، افکار منفی، ناامیدی، تردید و سرگردانی نیست. با اینکه سال پرماجرا و واقعا سختی رو پشت سر گذاشتم، اما بحمدالله الان حالم خوبه. دیگه تعارف رو با خودم کنار گذاشتم، خودم رو همونطور که هستم پذیرفتم، دیگه گذشته م و اشتباهاتم روی شانه هام سنگینی نمیکنن. فراموششون نکردم اما دیگه درگیرشون هم نیستم. من تصمیم گرفتم برای رسیدن به آرزوهام مبارزه کنم و دیگه تلاش برای رسیدن به اونها رو به آینده حواله نکنم. 

واقعا ادم در طول زندگیش، روحش زخمی میشه. یا به وسیله خودش یا دیگران. نباید بذاریم اونقد این زخما کاری بشن که یه روز از پا بندازنمون. باید یاد بگیریم چجوری خودمون مرهم زخم خودمون باشیم. چجوری بحرانهای زندگی رو مدیریت کنیم، مسایل رو حل کنیم و با چالشها کنار بیایم و مدیریتشون کنیم. 

امروز مشاورم میگفت وقتی دوباره تو یه بحران قرار میگیری، وقتی دوباره اوضاع پیچیده و دشوار میشه، بشین برا خودت بنویس واقعا تا حالا چطور پیش رفته وضعیت؟ قبلا چطور بود؟ الان چطوره؟؟ اگه وضع الان نسبت به چند ماه قبل بهتر شده،‌چرا چند ماه بعد از امروز بهتر نباشه؟ 

 

میدونم... نباید الکی امیدوار باشم. اما نباید هم الکی ناامید باشم. من یاد گرفتم توقعاتم از زندگی رو واقع بینانه کنم. یکی از مهمترین هاش هم این بوده ک بفهمم شادی و غم همیشه در هم تنیده ست. هیچ روزی از راه نمیرسه که هیچ مساله ای، غصه ای وجود نداشته باشه. باید یاد بگیرم تو دل سختی ها حال خودمو خوب نگه دارم. و تو اوج غمها، شادی های کوچیک رو ایجاد کنم و خوشبختی های کوچیک زندگی رو هم ببینم. 

 

من امشب اومدم اینجا که بنویسم : 

از دست و زبان که برآید؟ کز عهده شکرش به درآید؟ 

 

میدونید رفقا! مستجاب شدن دعاهامون، بهتر شدن حالمون، جبران خطاهامون، و تغییر مسیر زندگی مون، خیلی درد داره. و خیلی تدریجی اتفاق میفته. اما اتفاق میفته. اگر از خدا بخوایم و براش تلاش کنیم... 

امسال خیلی از دعاهای چند ساله من مستجاب شد. اما با بهای سنگین. به قیمت تحمل روزهای سختی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم و همیشه از خدا میخوام برای هیچ ادمی تو این کره خاکی پیش نیاد! 

 

 

«منِ» امروز من، تو ‌ماه رمضان سال ۱۴۴۲، خیلی متفاوته با «من» ده سال یا ۱۵ سال قبل. شاید خیلی چیزهای خوب سالهای قبلم رو امروز نداشته باشم، شاید خیلی سرمایه هام رو از دست داده باشم، اما وقتی از بالا نگاه میکنم به روندی که همه این سالها طی کردم، رشد رو میبینم.

حتی رشد رو در خانواده و اقوام دور و نزدیک میبینم. 

به نظرم این روند رشد برای کل بشریت در جریانه. و انسان در طول تاریخ داره به سمت کمال حرکت میکنه. مهم اینه که وقتی تو دل سختی‌ها هست، توشون غرق و ناامید نشه و همین نگاه از بالا رو برای خودش حفظ کنه. مهم نیست که الان تو چه وضعیتی هستیم، مهم اینه که در مجموع به چه سمتی حرکت میکنیم؟ چه چیزهایی رو از دست دادیم و‌ چه چیزهایی رو به دست آوردیم؟ ...

 

+ دلم میخواست یه پست ماه رمضانی بذارم، ولی خب فعلا چیزی از این دل برنمی‌آید... برای حال دلمون دعا کنیم...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۰۲:۲۱
  • سین میم
۲۵
اسفند
۹۹

همین چند ماه قبل بود، که فکر میکردم هیچ وقت آسمون آفتابی نمیشه، فکر میکردم ابرای تیره و سیاه همیشه هستن و امید دیدن خورشیدو نداشتم... روز به روز شرایط سخت‌تر میشد و من هر روز از خدا میپرسیدم: مگه یه آدم چقد طاقت و تحمل داره؟ ...

اما درست همون موقعی که همه چی خیلی سخت تر از قبل شد، همون موقع که فکر میکردم واقعا دیگه نمیکشم، همون موقع، ابرای تیره آروم آروم شروع کردن به کنار رفتن... 

آره! من فکر میکردم هیچ وقت دیگه روزای عادی نمیاد. راستش من اصلا به آینده فکر نمیکردم. فقط هر روز که چشمامو باز میکردم به این فکر میکردم که چطور امروز تحمل کنم؟! چطور امروزم شب بشه در حالی که همچنان خودمو قوی نگه داشتم و از پا نیفتادم؟!

اما الان، امروز که ۶ ماه از شروع اون دوران سخت و ۳ ماه از روزی که آسمون زندگیم شروع کرد به صاف شدن، میگذره، من حالم خوبه! من زنده م! من قوی تر از قبل شدم... اما نمیخوام هیچ وقت اون روزا از یادم بره. باید یادم بمونه که چه معجزه ای تو زندگی ما اتفاق افتاد. باید یادم بمونه که هر چقد سخت و طاقت فرسا باشه یه برهه هایی از زندگی، بالاخره یه روز تموم میشه... 

آره ، نمیشه منتظر نشست تا یه روزی برسه که همه چی خوب باشه. یه روزی که حال آدم تماما خوب باشه، و همه ش اتفاقات خوب بیفته و هیچ سختی ای وجود نداشته باشه. ان مع العسر یسرا؛ آسونی و حال خوب کنار و همراه اتفاقات دشوار زندگیه... تو دل سختی ها چیزایی هست که بشه به خاطرشون لبخند زد و کورسوهایی از امید همیشه روشنه... 

۶ ماه قبل من فکر نمیکردم پایان سال ۹۹ رو ببینم. فکر نمیکردم موقع عید بتونم ب فکر خونه تکونی یا تصمیمای جدید سال آینده یا انتخابات باشم. اما ...شد، اتفاق افتاد و فرج بعد از شدت تو زندگی ما محقق شد. 

نمیدونم در آینده چی پیش میاد. نمیدونم بازم یه دوران سخت مثه تجربه امسالم رو تجربه خواهم کرد یا نه، اما خدا بزرگه... خیلی بزرگ... 

تو این چند وقت یاد گرفتم که غصه چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده رو نخورم. و به خاطر چیزهایی که در کنترل من نیستند نگران نباشم و احساس مسئولیت نکنم...

 

+ میگفت: تا حالا روزی نبود که صدات، نگاهت و حرفات بوی امید داشته باشه. همیشه احساس میکردم دیگه هیچ امیدی به آینده نداری، اما امروز اینطوری نیستی، چی شده؟ 

واقعیتش اینه که من همین دو سه روز پیش اونقد حالم بد بود که کارم به بیمارستان کشید، اما الان خدا رو شکر خوبم. چرا، چون تصمیم گرفتم به جای نادیده گرفتن مسائل و سرکوب کردنشون، حلشون کنم... من مستقیم با برادرم حرف زدم، همه چیزایی که تو دلم بود بهش گفتم، با پدرم حرف زدم و گفتم چی تو روابط خانوادگی مون سر جاش نیست و باعث حال بد منه... شاید فورا همه‌چیز تغییر نکرده باشه. اما در بلند مدت اتفاقات خوبی خواهد افتاد ... 

++ همه چی تو این زندگی، تدریجیه. چه رشد چه سقوط... همین تدریجی بودنه که صبور بودن رو به آدم یاد میده. ناامید نشدن رو و در سخت ترین شرایط مقاومت کردن رو...

  • سین میم