قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)

آخرین نظرات
نویسندگان

۱۵۰ مطلب توسط «سین میم» ثبت شده است

۰۸
دی
۹۸

یکی از چیزهایی که مدت‌ها بود ذهنم رو به خودش درگیر کرده بود این بود که چطور میشه که خیلی‌ها یک عمر تلاش میکنند، عبادت میکنند، زحمت میکشند برای اینکه در لحظات حساس زندگی شون بتونن درست تصمیم بگیرن و تو کشاکش مبارزه با نفس شکست نخورن، اما درست تو همون موقیعتها انگار هر چی به عنوان سرمایه برا خودشون جمع کرده بودن از بین میره و هیچ کاری ازشون برنمیاد!؟


آیت‌الله جاودان تو درس اخلاق این هفته شون خاطره ای رو نقل کردن از آیت‌الله حق شناس، که یک شب ایشون نماز تشریف نیاوردن و خود اقای جاودان با دوستانشون میرن منزل ایشون، حاج اقا حق شناس توی اتاقشون در حال قدم زدن بودن و فرمودن: «امروز این خبیث سه بار به سراغ من امده بود، اگر دعاهایی که صبح میخوانم نبود توانسته بود کاری بکند!» 
این خاطره خیلی برای من تکان دهنده بود. اینکه حتی کسی مثل حاج آقای حق شناس هم که خودشون استاد اخلاق بودن و به لحاظ معنویت و عبادت در اوج، اگر یک روز خودشون رو با عبادات و توسل به خدا و اهل بیت نسپرن، اون روز از حملات شیطان در امان نمی مونن...
انگار جواب سوالم رو گرفتم؛ اون چیزی که در لحظات حساس زندگی، آدم رو نجات میده اعمال گذشته و...نیست! (هر چند که شاید کمک کننده باشه) بلکه احساس نیاز و اظهار فقر لحظه به لحظه در پیشگاه الهیه! 

 

  • سین میم
۱۶
آذر
۹۸

آخه چطور ممکنه؟! : /

«حرکت جوهره ی اصلی انسان است و گناه زنجیر,  من سکون را دوست ندارم.  عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است, سکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده,  انسان کر میشود,  کور میشود, نفهم میشود, گنگ میشود و باز هم زندگی میکند .بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم. درد را, انسان بی هوش نمیکشد,  انسان خواب نمیفهمد,  درد را, انسان با هوش و بیدار میفهمد.  راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شده ام؟ نکند بی هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم.  قلب چند نفرمان به درد آمد ؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟

خدایا تو هوشیارمان کن,  تو مرا بیدار کن, صدای العطش میشنوم صدای حرم می آید گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد.  مرضی بالاتر از این چرا درمانی برایش جستجو نمیکنیم, روحمان از بین رفته سرگرم بازیچه دنیاییم.

الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ ما هستیم, مرده ام تو مرا دوباره حیات ببخش, خوابم تو بیدارم کن.  خدایا! به حرمت پای خسته ی رقیه (س) به حرمت نگاه خسته ی زینب (س) به حرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر(عج) به ما حرکت بده.»

بخشی از وصیتنامه شهید عباس دانشگر

پ.ن:

خدا نکنه چند روز دیگه خبر شهادت شیخ زکزاکی و همسرش رو بشنویم، اگه اینطور بشه مسئولین جمهوری اسلامی تو ریخته شدن خونش شریک نیستن؟! 

ما چی؟! 

نقش ما چیه؟! 

 

 

  • سین میم
۱۵
آذر
۹۸

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‌‏رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‌‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏‌خورد
پروانه‌‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى‌ست
در مى‌‏زنیم و خانۀ گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏‌دادم عشق را
حتّى زبان سادۀ اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد بى‌‏تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‌‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر: شاعرى ز جهان بار بسته است

نجمه زارع

  • سین میم
۱۱
آذر
۹۸

 

ای کاش میشد طوری زندگی کنیم که هیچ «تابو»یی برا خودمون نسازیم، که هیچ ادعایی نداشته باشیم.
چون انگار امتحانات الهی و مسیر زندگی مون دقیقا بر اساس همین ترس ها و ادعاها پیش میره! 
شاید واقعا گله کردن از تقدیر و قسمت و غر زدن ب درگاه خدا، اشتباه باشه! خدا یه سری قوانین و سنت هایی رو تو این دنیا قرار داده؛ اما این ما هستیم ک با عملمون تعیین میکنیم کدوم قانون و چطوری سرنوشتمون رو تغییر بده.  قوانینی مثه اینکه :
«اگه کسی رو ب خاطر اشتباهی سرزنش کنی، حتما خودت هم ب اون اشتباه گرفتار میشی»
 یا «اگه تو هر زمینه ای ادعایی رو بیان کنی، حتما امتحان میشی تا اثبات بشه چقد پای ادعات هستی»
 ‏ یا اینکه«هر عملی تو این دنیا اثری به جا میگذاره که اون اثر، زندگی خودت رو هم تحت تاثیر قرار میده» و...
 ‏
 ‏این قوانین هستن، چه بخوایم چه نخوایم. اما واقعا امتحانای زندگی مون بر اساس حرف‌ها، قضاوتها، ادعاها، ترس‌ها و تعلقاتمون چیده میشن! پس بهتره اینقد همه چیز رو به گردن تقدیر نندازیم! عامل خیلی از امتحانای سخت زندگی، اول از همه خود ما هستیم! وقتی که راحت راجع به ادما صحبت و قضاوت میکنیم، وقتی سرمونو میگیریم بالا و میگیم: من و فلان اشتباه؟! من و فلان خطا؟!! وقتی که خیلی آسوده خاطر، میگیم ما مرد فلان کار هستیم! [ یادم میاد از «لبیک یا حسین» ها و «جانم فدای رهبر»هایی که خیلی راحت لقلقه زبونم بوده یه زمانی...و به خاطر اثبات درستیش به سختی امتحان شدم!] وقتی یه سری تابو تو ذهنمون میسازیم و بدون اینکه حلشون کنیم و منطقی و واقعی باهاشون رو به رو بشیم و کنار بیایم فقط سعی میکنیم نبینیمشون و ازشون فرار کنیم! وقتی به یه سری چیزا اونقدر وابسته میشیم که میشن همه زندگی مون و امتحانای زندگی هم طوری برنامه ریزی میشن تا گلدون این تعلقات شکسته بشه و بتونیم ازاد بشیم! (بماند که برای ازاد شدن از دست این تعلقات، چقد ممکنه زمین بخوریم و بشکنیم واقعا)
خلاصه که دوستان! حساب کتاب این دنیا هم دقیقتر از اون چیزیه ک فکرشو میکنیم! 
ای کاش بتونیم اونقدر خوداگاهی پیدا کنیم که در هر لحظه واقف باشیم به همه احساسات و افکار و عادت هامون! و مراقب ترس‌ها و تعلقات و تمایلات و ادعاهامون باشیم....

راستی، جنبه منفی ماجرا رو گفتم، مثبتش رو هم بگم: ارزوهامون هم خیلی مهمن و اثرگذار تو برنامه زندگی مون! خدا حواسش به همه ارزوهای ما، به همه آه های حسرتمون هست. اگه یاد بگیریم ارزوهامون رو، حتی ارزوهای کوچیک رو برا خودمون بنویسیم و هر چند وقت یک بار مرورشون کنیم، متوجه این میشیم که خدا دقیقا برنامه زندگی مون رو طوری چیده که این ارزوها محقق بشن! حالا اگه ارزوهامون کوچولو باشه، به همونا میرسیم فقط اما اگه ارزوهای بزرگ بزرگ داشته باشیم...

  • سین میم
۳۰
آبان
۹۸

-سلام، وقت میخواستم بگیرم از خانم دکتر

+ وقتاشون پره، تا دی ماه!

- حال مریض ما خیلی بده[در حال تلاش برای یک راه حل] شما رو خانم دکتر فلانی معرفی کردن...

+ خب! حالا میگی چ کار کنم؟! وقتاشون پره...

 

روندی که این چند روزه در مراجعه به دکترهای مختلف طی کردیم! 

و ما ماندیم و دیدن ذره ذره سوختن و آب شدن مادرمان و دکترهایی که جان بیمارها هیچ هیچ ارزشی برایشان ندارد...ای کاش می فهمیدند...ای کاش می فهمیدند چه می کشیم! ای کاش وقتی سوگند میخوردند برای مدرک پزشکی شان، به این فکر میکردند که معنای سوگندشان چیست! کاش متعهد میشدند که تمام زندگی شان را وقف بیمارانشان کنند....کاش...

  • سین میم
۱۸
آبان
۹۸

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفته اند
من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست
دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم
که هیچ کس اینجا برای هیچ کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست
من می روم هرچند می دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست


نجمه زارع

 

پی نوشت: 

+ نمیدانم چرا

اما 

در همین مدت کوتاهی که با شعرهای این بانوی شاعر عزیز، آشنا شده ام و میخوانمشان، بسیار بسیار به دلم مینشیند و مدام به این فکر میکنم که اگر این شعرها برآمده از زندگی واقعی او باشد، چقدر شبیه او و حالات و‌تجربه هایش هستم...

+ باز شروع شده...دل تنگی! دلم برای خودم برای ارمان هایم‌ تنگ شده اما انقدر کوچک شده ام انقدر ضعیف و‌ناتوان شده ام ک فقط میتوانم بنشینم یاداوری شان کنم و مثل یک فیلم از جلوی چشمم عبور کنند و‌ببینمشان و فقط حسرتشان را بخورم....

+ بعضی وقتها فکر میکنم اگر یک اندیشمند، روانشناس، فیلسوف، یا...بتواند مساله احساس تنهایی بشر را عمیقا و‌ واقعا و نه فقط روی کاغذ حل کند مهمترین و‌ بزرگترین مساله را حل کرده است!

 

  • سین میم
۰۹
آبان
۹۸

امسال هم در همان لحظات اخر و روزهای آخر ارباب اذن دادند و توفیق دادند جزء سیاهی لشکرشان بشوم...

با همان کاروان دانشجویی سال قبل

با مسئولی که صدایش می‌زدیم: عمه! 

در تمام طول مسیر به این فکر میکردم که هیچ کس هیچ کس مثل مسئولین کاروان نمیتواند بفهمد حال عمه جانمان حضرت زینب را؛ وقتی که با پاهای پر از آبله‌شان میدویدند دنبال بچه های کاروان که مبادا کسی جا بماند، وقتی که آب نبود و به این در و آن در می‌زدند تا برایمان آب پیدا کنند، وقتی که دست به آب و غذا نمی‌زدند تا زمانی که مطمئن میشدند همه اعضای کاروان سیراب شده‌اند و کسی گرسنه باقی نمانده! وقتی که سختی‌ها را تحمل می‌کردند اما خم به ابرو نمی‌آوردند، وقتی که در اوج سختی‌ها و شلوغی‌ها نماز نافله‌شان ترک نمیشد....

 

کاروانی سفر کردن مزیت‌های خاص خودش را دارد، آن هم با کاروانی که خادمینش مسجدی و خودساخته باشند.

 

شنیده‌اید می‌گویند روز قیامت، یوم الحسرة است؟!

امسال احساس کردم پیاده روی اربعین برایم مصداق همین روز است؛ اینقدر که آدم‌های بزرگ می‌دیدم و کوچکی خودم را. 

و در آن موقع هم برای این کوچکی‌ام هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد! آنها که وسعت روحشان اجازه می‌داد شب و روز نداشته باشند و فقط خادم زائران اباعبدالله باشند بی هیچ چشمداشتی، قبل اربعین مدتها سختی کشیده بودند و خودسازی کرده بودند و در اربعین ثمره تلاشهایشان را برداشت می‌کردند و میتوانستند تمام وجودشان را بگذارند برای خدمت، اما من...

 

نمی دانم چرا اما امسال، بیشتر طول مسیر یاد خطبه منای حضرت اباعبدالله بودم؛ خصوصا آن قسمت خطبه که حضرت می فرمایند:

پس شما ای جمعیت حاضران

ای گروهی که بر علم شهرت داشته و یادتان نزد مردم نیکوست و به خیرخواهی معروف هستید و به خاطر خدا در میان مردم هیبتی دارید که بزرگان از شما حساب می برند ضعیفان اکرامتان می کنند و کسانی که شما بر آنان هیچ برتری ندارید و دستی بر آنان ندارید شما را بر خویش مقدم می دارند. شما در حاجت ها شفیع می شوید هنگامی که حق از خواهان آنها منع می شود. شما مانند پادشاهان در راه ها راه می روید و کرامت بزرگان را دارید.

آیا شما که به چنین جایگاهی رسیدید برای این نیست که امید می رود حق الهی را اقامه نمایید؟ حال آنکه از اکثر حقوق الهی کوتاهی کرده اید؟ شما حق امامت را خفیف کرده و حق ضعیفان را خوار نموده اید. اما گمان میکنید که حق دارید و آن را مطالبه می کنید! حال انکه نه مالی در راه خدا بذل کرده اید نه جانی را به خاطر خدا به خطر انداخته اید و نه با خاندانی برای خدا دشمن شده اید. شما ارزوی بهشت خدا را دارید و می خواهید کنار پیامبران بوده و از عذابش ایمن باشید اما من می ترسم که شما ارزومندان خدا مستحق عذاب الهی شوید. چرا که شما به خاطر خدا به چنین جایگاه اجتماعی رسیدید و حال انکه شما هر که به خدا شناخته شده را اکرام نکرده اید. و شما با خدا در میان بندگان احترام دارید...

 

شاید به یاد این فرازها بودم به این خاطر که در این مسیر مدام مورد احترام و اکرام هستیم آن هم به خاطر برچسبی که خورده ایم؛ به خاطر زائر اباعبدالله بودن... و اینکه این همه احترام و محبت و اصلا نفس حضور در این پیاده روی،چه تکلیف و وظیفه ای بر دوش ادم می گذارد؟

 

راستی

این بلاتکلیف بودن هر سال نزدیک اربعین آدم را رشد میدهد. و واقعا معلوم نیست چه کسی چه طور نزدیک تر است به اهل بیت؟ در دوری یا نزدیکی؟! واقعا مهم اتصال قلبی به حرم اباعبدالله است. اینطوری هر جا که باشی انگار در محضر خود ارباب هستی اما چه بسا افرادی که نزدیک ایشان باشند اما نه آن معرفتی که باید داشته باشند نه آن اتصال قلبی را. 

از ما فقط بست نشستن پای در این خانه است و کاهلی نکردن... ما دور نشویم، ما ناامید نشویم، در خانه کس دیگری نرویم و به بزرگی و کرم این خانواده ایمان بیاوریم، بقیه اش با خود ایشان است. خودشان بهتر می دانند که چطور ما را پرورش بدهند...

  • سین میم
۰۱
آبان
۹۸

خدا خدا می‌کردم یادم نرود امسال

چه چیزی را؟!

سالروز شهادت آقا مصطفی صدرزاده را...

یک آبان، روز تاسوعا

درست چهارسال پیش

 

برای همین تا چشمم افتاد به تقویم گوشی

سریع و مستقیم، آن هم این موقع صبح امدم اینجا

 

بارها تلاش کردم متنی چیزی بنویسم برای این شهید بزرگوار، برای این همه لطفشان به آدم های در راه مانده ای مثل من...اما نشد! زبان من الکن است و قلم هم قاصر از گفتن و نوشتن از سید ابراهیم...

 

فقط می‌توانم بگویم:

دوستان

مستند عابدان کهنز را ببینید!

 

کمتر کسی است ک با شهید صدرزاده اشنا شده باشد و گرفتار سبک زندگی و مرام و لطف ایشان نشده باشد!

 

این نوحه معروف ک شهید با ان مانوس بوده اند را هم اینجا میگذارم

 

 

 

 

  • سین میم
۲۸
مهر
۹۸

جمله ای از حضرت امیر در نهج البلاغه دیدم

که دلم میخواهد هیچ وقت هیچ وقت فراموشش نکنم

 

حضرت در حکمت ۴۵۴ می فرمایند:

ما لابن آدم و الفخر؟!

اوله نطفه

آخره جیفه

و لا یرزق نفسه

و لا یدفع حتفه

 

فرزند آدم را با فخر چه کار؟

او که در آغاز نطفه ای گندیده

و در پایان مرداری بدبوست

نه میتواند روزی خویشتن را فراهم کند

و نه مرگ را از خود دور نماید!

 

 

ای کاش این جمله همیشه در ذهنمان باشد و عمیقا به آن ایمان بیاوریم!

 

پی نوشت:

افرادی رو میشناسم که این حرفها رو کسی بهشون نزده و نشنیدن و هیچ وقت هم نفهمیدن تاااا زمانی که خود خدا بهشون فهمونده! 

و چقققدر بد زمین خوردن...

رفقا!

کاش تو حساب کتاب هامون بشینیم نقاط ضعفمون رو پیدا کنیم. خصوصا اگه یه چیزی مثه عجب و غرور باشه. این عجب و غرور بدجور آدمو زمین میزنه! یه طوری که زانوهات میبره! و معلوم نیست کی بتونی دوباره بلند شی...و شاید اصلا هیچ وقت دیگه فرصت بلند شدن و برگشتن و جبران نباشه! 

​​

 

  • سین میم
۰۸
مهر
۹۸

چطوری باید خدا رو شکر کنیم

بابت اینکه 

خونه خودشو قرار داده تو کوچه پس کوچه‌های این شهر شلوغ؟

که وسط همه دلتنگی‌ها

همه خستگی‌ها

وقتایی که می‌بُری از همه کس و همه جا

وقتایی که نفس کم میاری

بری تو خونه‌ش نفس بکشی 

و ریه‌هاتو پر کنی از هوای خودش...

و بار سنگین قلبتو سبک کنی...

 

پا گذاشتن رو فرش مسجد

و نشستن کنار بنده‌های خوب خدا

و شنیدن صدای اذان

غل و زنجیرهای روح آدمو باز می‌کنه

و لحظه به لحظه آدمو به خدا نزدیک تر میکنه...

 

 

خدایا شکرت

شکرت که هستی

 که با ما حرف میزنی

که حرفامونو گوش میدی

که وقتای دل شکستگی و تنهایی

آغوشتو باااز میکنی برامون

و میذاری یه دل سیر تو بغلت گریه کنیم...

و نوازشمون میکنی...

نه خداجان!

شما همیشه آغوشت بازه برای ما...

ماییم که اشتباه میکنیم

ماییم که نمیبینمت!

 

ولی خدا...

ما هر جا بریم باز برمیگردیم

چون جایی رو نداریم

غیر خونه خودت

 

هَلْ یَرْجِعُ الْعَبْدُ الْآبِق 

اِلّا اِلی مَوْلاه؟

 

خدایا

واقعا«چه یافت آنکه تو را گم کرد و چه گم کرد آنکه تو را یافت؟!» 

  • سین میم
۰۴
مهر
۹۸

دو هفته بود کلاس بچه‌های مسجد را تعطیل کرده بودم

گفتم اخر تعطیلات کمی استراحت کنند خصوصا اینکه تابستان کلاسمان هفته ای دو جلسه بود
امروز اولین جلسه بعد تعطیلات بود
وقتی رسیدم دم در مسجد دیدم قفل در مسجد عوض شده! با کسانی که میشناختم تماس گرفتم آنها هم خبر نداشتند. احتمالا خادم مسجد این کار را کرده بود و به هیچ کس هم اطلاعی نداده بود!
نیم ساعت بچه‌ها معطل شدند. دیدم همینطوری ک نمیشود کلاس را تعطیل کرد! به خاطر یک قفل! 
گفتم بیایید برویم خانه ما. انجا کلاس را تشکیل می‌دهیم.
با اینکه ۴۵ دقیقه گذشته بود اما خدا را شکر تا قبل از نماز اکثر مباحثی که قرار بود با بچه ها کار کنم و فعالیت‌هایی که قرار بود انجام بدهیم را انجام دادیم.
در این بین چیزی که خیلی برایم تلنگرآمیز بود این بود که یک بار دیگر به این نتیجه رسیدم در کار با بچه‌ها و نوجوانان و کلا در کارهای تربیتی، آدم هر کاری هم که بکند آخرش خود خود واقعی‌اش رو میشود جلوی بچه‌ها
و انها هم دقیقا همان چیزی می‌شوند که خود ما هستیم! 
هیچ چیزی را نمی‌شود ازشان مخفی کرد! همه خصوصیات مثبت و منفی ادم را میفهمند! 
اما امروز چه شد که دوباره این حرف‌ها برایم یادآوری شد؟
اینکه نحوه تعاملم با مادرم جلوی بچه‌ها آن ایده‌آلی که همیشه برای خودم در نظر دارم و دوست داشتم بچه ها هم همانطوری باشند نبود! 
خود فعلی‌ام بود
نه خود ارمانی‌ام
و از این اتفاق واقعا متاثر شدم! 
یاد حرف یکی از دوستان عزیزم افتادم؛ قبل اینکه وارد این کار بشوم و بهانه میکردم که من هنوز خیلی مشکل دارم و باید اول خودساخته بشوم بعد بیایم سراغ این کارها و...، ایشان به من گفتند که: بخواهی صبر کنی هیچ وقت نمیشوی آن چیزی که باید! و اتفاقا ورود به این فعالیتها تو را سریع تر و راحت تر به مقصد می‌رساند! چون بچه‌ها دقیقا میشوند عین خود تو. و برای همین تو مجبور میشوی به خودسازی، به رفع اشکالاتت. 

بله...واقعا باید پای در راه نهیم 
در گوشه‌گیری ها هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد 
البته شاید یک اتفاق بیفتد:
اینکه روز به روز فقط ارمانگراتر بشویم بدون اینکه ذره‌ای به آن آرمان‌ها نزدیک بشویم! 
اینطوری دور و دور و دورتر میشویم از مردم و دانسته‌هایمان فقط بار اضافه می‌شوند روی دوشمان و شاید روزی کمرمان را هم بشکنند! 

  • سین میم
۰۳
مهر
۹۸

امروز که رفته بودم کتابخانه، چند کارتن بزرگ، کتاب‌های اهدایی رسیده بود.

قرار شد بنشینم و لیست کتابها را بنویسم
مجموعه شعر، داستان...
حتی کیهان بچه‌ها هم بود لابلای کتاب‌ها
حس کنجکاوی‌ام انگیزه‌ام را بیشتر می‌کرد برای دیدن کتاب‌ها و نوشتن مشخصاتشان
وسط همین نوشتن‌ها چشمم به دو کتاب خورد که خیلی خوشحال شدم از دیدنشان و پیدا کردنشان

مجموعه «از عشق باید گفت» مثل مجموعه کتاب «نیمه پنهان ماه» خاطرات همسران شهداست. چاپ اولش، سال ۸۲ بوده. خیلی تعجب کردم که چرا آنقدری که نیمه پنهان ماه در اکثر کتاب‌فروشی ها و کتابخانه ها هست، این مجموعه کتاب نیست.

آنقدر ذوق و شوق داشتم که شروع کردم به خواندنشان. یک نفس خواندم...


«حرف‌هایش به دلم می‌نشست» خاطرات همسر شهید فریدون بختیاری و «قرمز، رنگ خون بابام» خاطرات همسر شهید علی نیلچیان

 

خاطرات همسر شهید نیلچیان، دقیقا همان حس و حالی را برایم داشت که موقع خواندن خاطرات همسر شهید ناصر کاظمی تجربه کردم.

خیلی برایم جالب بود که کتابی با این حجم کم بتواند هم خیلی خوب و جذاب روایت کند خاطرات شهید را و هم سبک زندگی ارائه بدهد برای مخاطب. الگوی سبک زندگی هم برای مردان هم برای زنان. هم فعالیت اجتماعی و هم زندگی شخصی و خانوادگی. 

 

وقتی کتاب را می‌خواندم به این فکر میکردم که واقعا ما خاک پای شهدا و همسران شهدا هم نمی‌شویم! ای کاش آنقدر از شهدا و زندگی‌های مملو از ایمان و تلاش و اخلاصشان برایمان می‌گفتند که فکر نمیکردیم با کوچکترین کارهایمان شده‌ایم سرباز انقلاب و بسیجی  و لایق شهادت! ای کاش همه جا از این قله‌های ایمان و ایثار بگویند تا امثال من که به زور خودمان را به این دامنه‌ها رسانده‌ایم حتی به خودمان اجازه ندهیم که اسم خودمان را بگذاریم بسیجی! ای کاش آنقدر از این زندگی‌های عاشقانه شهدا و همسرانشان برایمان می‌گفتند تا رنگ می‌باختند همه این عشق‌های ظاهری پیش چشممان! تا می‌فهمیدیم که عشق و خوشبختی را در سادگی و قناعت و همراهی و تلاش برای ادای تکلیف می‌شود جستجو کرد و به دست آورد نه در ظواهر و آداب و رسوم دست و پاگیر! ای کاش ... ای کاش....

​​​

​اما با همه این افسوس‌ها و حسرت‌ها، راه بسته نیست و ما هم می‌توانیم در حد توان خودمان، قدم جای پای این شهدای عزیز و همسران بزرگوارشان بگذاریم. حداقلی ترین کار شاید همین تلاش برای ساده زیستن باشد. آن هم در شرایطی که همه چیز دست به دست هم می‌دهند تا ما را به سمت تجملگرایی و اسراف و دور شدن از سبک زندگی اسلامی ایرانی‌مان سوق دهند. 

 

خیلی دوست دارم این کتاب‌ها را پیدا کنم تا بخرم. همه کتاب‌های این مجموعه را. این کتاب‌ها را باید داشت و همیشه خواند. این روزها خیلی چیزها غبار و حجاب می‌شوند برای حرکت ما در مسیر. خیلی وقت‌ها ممکن است ارمان‌هایمان را فراموش کنیم، اصول زندگی انقلابی را، زندگی ای که حضرت روح الله یادمان داد. 

​​​​​​

راستی، چیزی که خیلی جالب توجه بود برایم در این کتاب‌ها این بود که مصاحبه کنندگان این مجموعه، دختران دانش‌اموز یا دانشجوهای سال اول و دومی بودند. 

 

وقتی که از کتاب خاطرات همسر شهید کاظمی نوشتم، دلم نیامد فقط بخشی از کتاب را بگذارم. همه قسمت‌هایی که دوستشان داشتم گذاشتم اینجا، یادتان هست؟! 
الان هم دلم نمی‌اید این قسمت‌ها را نگذارم!

 



هیچ وقت ابراز ناراحتی نکرد. هیچ وقت از درد ننالید. حتی نگذاشت در کارهایش کمکش کنم. همیشه از من می‌پرسید:« مشکلی نداری؟...سختت نیست؟» او که اینطور درد خودش را پنهان می‌کرد، او که همیشه رنج و سختی را برای خود می‌خواست، چگونه انتظار داشت که من مشکلات بی او بودن را به او بگویم؟ من هم باید سهم خودم را می‌پراختم. یک بار به او گفتم:«می‌دونی حضرت زهرا سلام الله علیها چرا وصیت کرد شبانه غسلش بدهند؟ به نظر من می‌خواست حضرت علی علیه السلام آثار رنج‌هایی که کشیده بود را کمتر ببیند». حال علی منقلب شد. گفتم:«الگوی من فاطمه سلام الله علیها است. اون این همه به فکر علی خودش بود، چطور من به فکر علی‌ام نباشم. اینقدر نگران ما نباش. بالاخره خدای ما هم بزرگه. وظیفه تو رفتنه، وظیفه من موندن. خیالت راحت باشه. من نه می‌ترسم و نه مشکلی دارم.» علی سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:«الحمدلله. همین زن را از خدا می‌خواستم. می‌خواستم چنین روحیه‌ای داشته باشه. زنی که بتونه با من کنار بیاد!» 


 

شب عقد کلی سنت‌شکنی کردیم! سفره نینداختیم. گفتند:«بی سفره که نمی‌شود!» گفتیم: به یک رسم عمل کردیم کافیه! یک سجاده انداختیم رو به قبله و یک جلد کلام الله هم مقابلش. همین!! مهریه را هم بر خلاف آن زمان اصلا سنگین نگرفتیم. بعد از کلی بحث با پدر و مادرم، به مهر السنه حضرت زهرا (س) راضی شان کردیم. مراسم شلوغی بود. تقریبا همه فامیل و دوستان و آشنایان را دعوت کرده بودیم. نه برای ریخت و پاش. گفته بودیم بیایند تا همه ببینند که با سادگی هم می‌شود زندگی کرد و خوشبخت هم بود. برعکس عقد، مراسم عروسی مان اصلا مراسم نبود! شب نیمه شعبان، خانواده علی آمدند خانه ما. شام را دور هم خوردیم و بعد من و علی رفتیم خانه بخت اجاره‌ای مان.


 

گفت:«جهاد اکبر از جهاد اصغر واجب تره...از اسم‌هاشون هم معلومه! اول باید این القاب و‌دکتر و‌مهندس ها رو از خودمون دور کنیم، بعد کلاش دست بگیریم و‌ضامنش رو آزاد کنیم. اول باید «من» رو بکشیم، بعد می‌تونیم به فکر شکست دشمن توی جبهه جنگ باشیم.» این حرفش خیلی به دلم نشست. همه حرف‌هایش همین طور بودند. یک جمله دیگر بود که آن را هم خیلی می‌گفت. نمی‌دانم از که شنیده بود، از شهید باهنر به گمانم که گفته بودند: «آدم دو بار زندگی نمی‌کند تا یک بار خودش را اصلاح کند و یک بار دیگران را.»

  • سین میم
۱۹
شهریور
۹۸

 

 

 
 

 

ما چطور طاقت می اوریم؟
هر سال؟
ده شب محرم
روضه حسین علیه السلام را می‌شنویم...و زنده می مانیم...چطور؟!
چطور من در کربلا جان ندادم؟
چطور اقاجان وقتی ب اغوش مهربانت رسیدم جان ندادم اقا؟!
ما را ب سخت جانی خود این گمان نبود...نبود...نبود...

 

بعد نوشت: 

امسال هم دهه اول محرم گذشت

و من زنده ماندم...
تاب آوردم شنیدن روضه‌های ارباب را...

روز عاشورا مقتل شنیدم و زنده ماندم

 

ما روضه حسین شنیدیم و زنده‌ایم
ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

 

 

  • سین میم
۱۷
مرداد
۹۸

 

بچه که بودم پدر بعضی وقت‌ها دست من و برادرم را می‌گرفتند می‌بردند مغازه‌های محل...
گاهی اسباب‌بازی می‌خریدند گاهی کتاب
همان زمان‌ها یک دیوان حافظ خریدند بعد هم یک گلستان و بوستان سعدی
من بیشتر دیوان حافظ را دوست داشتم و کمتر گلستان و ‌بوستان می‌خواندم...
برادرم ولی عاشق شعر بود
این غرق شدنش در شعر و ادبیات باعث شده بود گهگاهی شعر هم بگوید...و من همیشه به حالش غبطه می‌خوردم!
بزرگتر که شدیم، هیچ‌کداممان رشته ادبیات و علوم انسانی نخواندیم هر دو تایمان ریاضی خواندیم اما شعر را فراموش نکردیم، البته با حفظ همان حالت قبل...برادرم شعر میگفت و من فقط شعر می‌خواندم، فقط شعر را دوست داشتم...


دبیرستان دبیر ادبیاتی داشتیم که رابطه‌ام با شعر را مستحکم‌تر از قبل کرد، با شور و‌ شوق تمام آرایه‌های ادبی را توضیح میداد و شعرها را معنی می‌کرد، معناهایی فراتر از یک کلاس درس معمولی!


از همان زمان‌ها هر سال دیدار شعرا با حضرت آقا را می‌دیدم؛ تک تک شعرها را میخواندم و فیلم‌هایش را می‌دیدم. خیلی‌ها را حفظ می‌کردم و باز غبطه می‌خوردم به حالشان...


یک بیت شعر هم دیده بودم که زبان حالم بود:
«چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید!»


تمام این سال‌ها برادرم اگرچه شعر میگفت اما هیچ وقت حاضر نشد برود انجمن شعر و به طور جدی قضیه را دنبال کند...تا این اواخر، شاید یک یا دو ماه پیش که بالاخره رفت. انجمن شعر آفتابگردان‌ها

وقتی که رفت، برایش بیت شعری فرستادم که خیلی حرف دلم بود: 

«وقتی که شاعری

دلت آیینه خداست...

یعنی محل آمد و رفت فرشته‌هاست...»

 

شاعری همینقدر مقدس است در نظرم...


هر هفته که برادرم می‌رود جلسه و ‌برمی‌گردد و از شعرهایی که در جلسه خوانده شده و نقدهایی که بیان شده میگوید حسرتی به حسرت‌های گذشته‌ام اضافه می‌کند و داغ دلم را تازه‌تر! 


بعضی وقت‌ها شعرهایش را که برایم میخواند، میگویم:«این شعرهات دقیقا از کجا میاد؟!» 
این سوال هر چند بچگانه، همیشه برایم سوال مهمی بوده! چرا من با اینکه اینقدر شعر را دوست دارم و میفهمم، هیچ‌وقت نمی‌توانم شعر بگویم؟! 

 

یک شب خواب دیدم که بالاخره شعر گفته‌ام و میتوانم بروم انجمن شعر! توی خواب به شدت ذوق‌زده شده بودم...اما، حیف که فقط خواب بود و خواب بود...

 

این روزها که درسم تمام شده، خیلی به گذشته و تصمیم‌های گذشته‌ام فکر می‌کنم. به انتخاب‌هایم...به راه‌هایی که میتوانستم بروم اما نرفتم.
و خیلی بیشتر از قبل، حسرت می‌خورم که ای کاش انسانی می‌خواندم!

 

شاید مهمترین دلیلم برای انسانی نخواندن، این بود که دبیرستان ما رشته انسانی نداشت و درست وقتی آب از سرم گذشت و رفتم سوم دبیرستان رشته انسانی هم تاسیس شد در مدرسه. من نتوانستم از دبیرستانم دل بکنم و بروم مدرسه‌ای دیگر...اما اگر دل می‌کندم، به چیزهای بهتری می‌رسیدم... 

هرچند در آن صورت باز هم همین مسیری را می‌آمدم که الان آمده‌ام فقط با این تفاوت که این آمدنم آگاهانه تر بود و شاید سرعتش بیشتر! و از همه مهمتر اینکه شاید شاعر میشدم!! 

  • سین میم
۱۶
مرداد
۹۸

 

تند تند قدم برمیداشتم
گذر از این بازار شلوغ مثل همیشه برایم سخت بود؛
من می‌روم درحالی که عده زیادی برمی‌گردند و باید خودم را از لابلای آدم‌ها عبور دهم... چشم در چشم شدن با این جمعیت نفسم را می‌برد! 

این اواخر آن قدر آدم‌های رنگ برنگ در این بازار رفت و آمد می‌کنند که فقط می‌توانم چشم‌هایم را بدوزم به زمین، طوری که فقط کفش ها را ببینم...

در حالی که نفس نفس زنان و به سرعت پیش میرفتم، یک لحظه چیزی دیدم که دلم میخواست همان وسط بازار، درست وسط همان جمعیت، بنشینم روی زمین و از عمق وجودم فقط فریااااد بزنم! 
چه دیدم؟!
پاهای خاکی درون کفش‌هایی پاره پاره....
نگاهم را از کفش‌ها آوردم بالا...تمامش خاکی بود...حتی لباس‌ها هم خاکی بود...موهایش هم...

میدانم که این خصوصیات، خصوصیات یک کارگر زحمت‌کش است که آن موقع شب دارد برمی‌گردد خانه... کارگری که پیامبر به دست‌هایش بوسه میزدند...همانی که همه زندگی ماها بر پایه زحمت‌ها و رنج‌های او استوار است...

نه نه! اشتباه نشود! دیدن این کارگر زحمت کش زمینم نزد...دیدن او کنار ماشین‌های انچنانی و ادم‌های انچنانی زمینم زد!
وقتی برایم تداعی شد خانه ۴۰ متری‌اش در کنار خانه های میلیاردی بعضی ها! وقتی پاهای خسته‌اش را گذاشتم کنار ماشین‌هایی که...

باورتان میشود؟اینجا، محله ما، در حاشیه شهر مشهد، برای خودش یک پا ایالات متحده امریکا شده؟!
یک درصدی ها در برابر ۹۹ درصدی‌ها...
یک درصدی‌هایی که واقعا خون ۹۹ درصد دیگر را در شیشه‌ کرده‌اند. یک درصدی‌هایی که ثروت‌هایشان، غالبا، نه حاصل رنج و زحمت، که حاصل بالاپایین شدن قیمت دلار و گرانی‌های اخیر بوده است!

 

اما اینجا هنوز هم حاشیه شهر است، اینجا هنوز هم محل زیستن پابرهنگانی است که حضرت روح‌الله میگفتند فقط انها با ما تا اخر خط خواهند ماند...تا اخر خط ۵۷!
اینجا هنوز هم اکثریت، هوا روشن نشده از خانه می‌زنند بیرون برای دراوردن یک لقمه حلال، آن هم از طریق کارگری ساختمان، خیاطی، پسته شکستن، دوختن کفش، دست‌فروشی و...اینجا حتی دست‌های بچه‌ها هم پینه دارد، چون از کودکی یاد گرفته‌اند فقط تلاششان است که آینده و حالشان را می‌سازد، عادت کرده‌اند بزرگ باشند، بی‌تفاوت نباشند، اینجا بچه ها حتی اگر بیرون کار نکنند، کارهای خانه را انجام میدهند اما همه اینها بی‌انکه ذره‌ای کودکی کردن را یادشان رفته باشد! بعدازظهرها همه در کوچه‌ها بازی می‌کنند. پسرها توپ بازی و هفت سنگ، دخترها طناب بازی و قایم باشک. 
اینجا هنوز هم صداقت و صفای مردمش به اندازه آسمان‌هاست...اما آن عده قلیل شده‌اند وصله ناجور محل ما! 

بعضی‌وقتها دلم میخواهد کنارشان بکشم یقه‌شان را جفت کنم و سرشان فریاد بزنم که : آهای! چه می‌خواهید از جان محله ما؟؟ چرا هی دلارهایتان را میاورید اینجا خانه میلیاردی می‌سازید؟! چرا هر روز با ماشین‌های چند صد میلیونی‌تان در خیابان‌های محله رژه می‌روید؟! چرا آن سبک زندگی غرب‌زده تان را برداشته‌اید اورده‌اید در بین ادم‌هایی که صفر تا صد زندگی‌شان بوی مسجد و قرآن و دعا می‌دهد؟! اصلا چرا حرمت خون شهدای مدافع حرم محل ما را نگه نمی‌دارید؟؟ شهدایی که خیلی‌هایشان از خانواده های خود شما هستند؟؟ 

ای کاش اینجا هم یک بخش منطقه، بالاشهرش بود و یک بخشش پایین شهر! نه اینکه بالاشهر و پایین‌شهرش در هر خیابان در هم تنیده شده باشد...آن طوری لااقل میشد به این فکر کرد که یک روز این وصله ناجور را میبُریم از محله مان میندازیم بیرون! اما حالا چه...
 

  • سین میم