قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)

بایگانی
آخرین نظرات

۴ مطلب در مهر ۱۴۰۴ ثبت شده است

۲۶
مهر
۰۴

وقتی میرویم توی جاده 

بیشتر آهنگ های عربی پلی میکنیم

از کی شروع شد ؟ 

شاید از هفت اکتبر 

و بعد از سید 

جاده فقط دلتنگی های بعد از او را برایمان مرور میکند ...

دستم خورد روی یکی از همین آهنگ های عربی 

اسمش آشنا بود اما دقیق یادم نبود چه بوده 

وقتی صدا پخش شد ، یادم آمد حنین الشاطر است و آهنگ سیدة قلبی ...

یک لحظه ذوق آمد توی قلبم و چشمهایم 

که ما الان در راه مشهدیم 

و وقتی این جاده به آخرش برسد دلتنگی من در فراق مامان تمام میشود و میروم یک دل سیر توی بغلش ...همان طور که میروم بغل بابا و مادرجون و خاله ها و...

و یک آن یادم آمد ...که مامان نیست....


نشسته بودم سر سفره خانه مادرشوهر

یکی از برادرشوهرها آمد 

در حالی که بچه اش بغلش بود 

چند ثانیه ماتم برد

نشناختم 

نمی‌دانستم آن بچه کیست 

اسمش چیست 

و با صدای بقیه به خودم آمدم و یادم آمد ...


بله درست است...

من موفق شده ام دنیای خودم را بسازم ! 

دیوارهای دور خودم را 

و دنیایی که قابلیت آن را دارد که آنقدر توش غرق بشوم که همممه آن چیزهایی که تمام این مدت یک عامل ناراحتی های روحی ام بوده اند فراموش شوند...آنقدر که انگار هیچ وقت این اتفاق نیفتاده...


آیا اینکه آدم دور خودش دیوار بکشد 

در دنیایی که برای خودش ساخته غرق شود 

و در آن احساس آرامش کند 

از ناتوانی اش نشات میگیرد ؟ ناتوانی در حل مسأله و بعد ایگنور کردن آن ؟ 

یا این خودش یک نوع توانایی است ؟ که بتوانی با آن وضعیتی که توش هستی کنار بیایی و در همان وضعیت یک زندگی عادی برای خودت بسازی؟ 


راستش من غرق شدن در دغدغه های خودم و زندگی خودم را به همه چیز ترجیح میدهم ...من این آرامش را به همه چیز ترجیح میدهم ...حتی اگر بهای آن این باشد که دیگران فکر کنند من خودم را برایشان میگیرم یا ارتباطم را با آنها قطع کرده ام یا هر چیز دیگر ...

من از اینکه در یک ماه گذشته با آدمهایی قطع رابطه کرده ام که من را مستقیم پرت میکنند توی نداشته هایم و آن ها را فرو میکنند توی چشمم و باعث میشوند تمام خاطرات این دو سال اخیر و حتی قبل از آن برایم مرور شود، خوشحالم ... از اینکه وقتی یک نفرشان حالم را پرسید من حالش را نپرسیدم خوشحالم ... از اینکه توانسته ام این اخلاقم را که باید نسبت ب همه اطرافیان دلسوز و مهربان باشم کنترل کنم خوشحالم ...

زندگی گذراتر از این حرف هاست که آدم عمرش را با ارتباط های اشتباهی از دست بدهد... و دغدغه های بزرگ تری از دغدغه های حقیر بعضی جمع های خانوادگی در این دنیا وجود دارد...

خدا را شکر میکنم که هفت اکتبر را دیدم 

خدا را شکر میکنم که سید حسن و اسماعیل هنیه و یحیی سنوار و ضیف و ابوعبیده و مردمان قهرمان غزه و لبنان را درک کردم ...

خدا را شکر میکنم که با حاج رمضان آشنا شدم ...

خدا را شکر میکنم که حرفهای او را شنیدم ...

خدا را شکر میکنم که معلم شدم ...

و هر سال میتوانم وارد دنیای سی کودک هفت هشت ساله بشوم ... هر روز به عشقشان به مدرسه بروم، به عشقشان ابزار آموزشی بسازم یا بخرم و طرح درس بنویسم و شخصیت هر کدامشان را تحلیل کنم و هر روز در کنارشان قد بکشم و رشد کنم ....

 

بله...من این دنیا را دوست دارم ...حتی اگر از دید دیگران فرو رفتن در یک غار تنهایی به نظر بیاید ...


+ گوش شیطان کر، به لطف خدا 

به طرز عجیبی با زندگی کنار آمده ام ...

نه اینکه به دغدغه های قبلی فکر نکنم 

نه اینکه آنها را فراموش کنم 

اما انگار با این دردها کنار آمده ام ....

هنوز هم از آینده نامعلوم میترسم 

از تکرار تجربه های تلخم میترسم 

اما آرامش عجیبی دارم که نمیدانم تا کی پایدار می ماند ؟! 

  • سین میم
۲۴
مهر
۰۴

نشسته بودم توی دفتر مدرسه 

منتظر که بچه ها بروند کلاس 

یکهو مدیر آمد کنارم و گفت یکی از شاگرداتون هم رفت 

گفتم کی؟ چرا؟ 

گفت بهار ... میخوان برن قائن ...

انگار یک تکه از قلبم کنده شد با این خبر ...

بهار از شاگردای زبر و زرنگ کلاسم بود 

ولی در عین حال خیلی شلوغ کاری میکرد و مدام در حال تذکر دادن بهش بودم 

امروز جشن قرآن داشتیم و در عین حال سه تا مبحث سنگین رو تو فارسی و ریاضی و نگارش باید درس میدادم 

همه این درگیری های ذهنی باعث شد یادم بره یه عکس سلفی با بهار بگیرم 

ازش خداحافظی کنم 

و بگم خیلی دوستش دارم 

حتی همون وقتایی که مجبور بودم دعواش کنم ...

تو جشن قرآن میخواست بیاد سوره کوثر رو بخونه ولی چون وقت نبود معاون پرورشی مون گفت نه و من یادم نبود ک بهار میخواد بره ...

چند روز پیش که درس سایه ها رو تو علوم داشتیم 

بهار دلش میخواست بیاد جای تخته و تو سایه بازی شرکت کنه ولی چون اون روز خیلی شلوغ کاری کرده بود نذاشتم بیاد ....

 

حالا من موندم و این حسرت‌ها ...

خاطره های همین بیست و سه روز با بهار رو برای خودم مرور میکنم

و از اون موقع دارم یک ریز اشک میریزم که یعنی دیگه هیچ وقت بهارو نمی‌بینم ؟ ...

 

+ همه معلما همینن یا من اینجوری ام فقط؟ 

چجوری من هر سال باید با سی تا دانش آموز زندگی کنم و بعد ازشون برا همیشه خداحافظی کنم؟ 

++ از این ب بعد باید هر روز جوری رفتار کنم که انگار آخرین روزیه ک تک تک شاگردامو میبینم ...

  • سین میم
۱۸
مهر
۰۴

دانش آموزی دارم 

که روز دوم مهر به کلاسم آمد 

فقط جیغ میکشید، پشت سر مادرش قایم میشد 

و نه روز جشن شکوفه ها و نه اول مهر حاضر نشده بود برود سر کلاسش

مدیر مدرسه گفتند فعلا بیاید کلاس شما تا ببینیم چه میشود 

روز اول با مادرش نشست روی سکو دم در 

روز دوم حاضر شد برود روی نیمکت آخر کلاس با مادرش بنشیند 

و روز سومی که آمد فقط روی یک صندلی تکی پشت به تخته و رو به در نشست تا مادرش را ببیند 

هر روز هم که می آید اول یک دور گریه میکند ...

اوایل فکر میکردم باید با ملاطفت برخورد کنم

اما از یک جایی به بعد مغزم ارور داد 

تحمل این همه جیغ کشیدنش را نداشتم

آن هم هر روز اول زنگ 

وقتی او این کارها را میکرد چند نفر دیگر از بچه ها هم یاد مادرشان می افتادند و میزدند زیر گریه ...

کلا کلاس به هم می‌ریخت 

و تمرکز من هم

فرستادمش دفتر 

با یک تشر معاون گریه ش بند آمد ...

حالا می آید کلاس ولی باز هم حواسش پیش مادرش هست...و ب درس توجه نمی‌کند 

به غیر او گهگاهی یکی دو دانش آموز دیگر هم می‌زنند زیر گریه...

چه زمانی؟ وقتی قرار است کتاب درختی شان را انجام بدهند...

وقتی میگویم فلان کارت بد بود نباید انجام بدهی

یا وقتی که باید قوانین کلاس را رعایت کنند و موقع درس بازیگوشی نکنند...

 

دیشب داشتم برای همسرم تعریف میکردم که معصومه پیش از معلم شدن آنقدر دل نازک بود که با هر گریه کودکی بشکند ...

ولی حالا دربرابر گریه های دانش آموزانم کم نمی آورم ...

صورتم را برمی گردانم 

میگویم: «اشکاتو‌ پاک کن! دیگه اشکاتو نبینم !» 

 

گفتم من در برابر اشک هایشان صبور شده ام...نمی‌گذارم از اشک به عنوان سلاحشان استفاده کنند و با گریه کارهایشان را پیش ببرند ... 

چون من صلاح خودشان را میخواهم....

 

و دقیقا همین موقع یک پتکی محکم کوبیده شد توی سرم! 

خدا هم در برابر اشک های تو‌ صبور شده دختر...! 

هر چقدر گریه کنی ...

او چون صلاح تو را میخواهد ...

لزوما ب خاطر گریه هایت خواسته هایت را برآورده نمی‌کند....

 

مقایسه رابطه یک معلم و دانش آموزش با رابطه پروردگار و بنده اش، قیاس مع الفارق است... اما حقیقتا خیلی خیلی نزدیکند به هم 

خدا رب است و بنده را تربیت می‌کند...

و معلم، مادر یا هر فرد دیگری که در موقعیت یک‌کار تربیتی است در یک سطح خیلی خیلی کوچک چنین چیزهایی را تجربه میکند...

و یکهو یک‌گره ذهنی باز میشود که مثلاً چرا خدا فلان جور با من رفتار میکند؟ 

توی بنده ای که اینقدر در علم و فهم و احاطه به مسائل کوچکی، در برابر دانش آموزت چیزهایی را به عنوان یک بزرگتر و معلم در نظر میگیری ، آن وقت چطور خدا با آن عظمتش و ربوبیتش و آن احاطه اش به همه چیز، مصلحت هایی را برایت در نظر نگیرد؟ و در برابر اشک هایت صبور نباشد؟ 


+ خیلی وقت ها سعی میکنم مثل بچه ها اشک نریزم

اما خیلی وقت ها هم زورم به خودم نمیرسد ...

 

  • سین میم
۰۷
مهر
۰۴

دقیق نمیدانم چه احساسی داشتم

فقط میدانم 

مثل پدرم دوستش داشتم 

فقط میدانم از کودکی هویتم با حرفهای او شکل گرفت...

فقط میدانم هر گاه حرفهایش را می‌شنیدم ذوق میکردم 

فقط میدانم فکر میکردم او هیچ گاه نخواهد رفت ...

هنوز هم شهادتش را باور نکرده ام ...

هنوز هم از خودم بدم می آید که بعد از او زنده ام 

که زنده بودم و او شهید شد ...

 

+یادداشت چند روز قبل ب مناسبت دلتنگی ها و احوالات اولین سالگرد سید... که نیمه کاره ماند و تمام نشد ...

و الان نمیدانم چطور باید تمامش کنم 

برای همین همینطوری منتشر کردم

شاید بعدها تکمیل شد ....

  • سین میم