قطره

الحمدلله علی کل حال...

الحمدلله علی کل حال...

قطره

«دریا! مزن به سینه ما
دست رد
که ما
گر قطره‌ایم
از آب وضوئی چکیده‌ایم...»
محمد مهدی سیار

این وبلاگ،
همان «پری برای پرواز» سابق است! :)

بایگانی
آخرین نظرات

۰۹:۴۴۲۸
دی

این چند روز خیلی ب نقش معلم ها فکر میکنم

اینکه اگر در مدرسه چه اتفاقی می افتاد و معلم ها چه کاری انجام میدادند الان بعضی از نوجوون ها و جوون ها فریب دشمن رو نمیخوردن؟! 

من معلم پایه اولم ...اینقدر از وضعیتی که تو شبکه های اجتماعی برای زبان فارسی پیش اومده نگرانم ک از اول سال همه هم و غمم رو گذاشتم ک بچه ها درسشون که همین خوندن و نوشتن باشه رو خیلی خوب یاد بگیرن...هر از گاهی باهاشون حرف میزنم ...هر از گاهی با ی داستان یا شعر یا ایجاد انگیزه نشانه ها یه کار فرهنگی هم سر کلاس انجام میدم ...اما همش احساس میکنم یه کم کاری ای دارم...

این چند وقت سعی میکردم بهشون منتقل کنم ک چقدر امام و آقا تاکیدشون روی ما می توانیم بوده و هست 

چقدر تاکید دارن که درس بخونیم و دکتر و مهندس و معلم بشیم چون علم قدرت میاره... 

ولی فردا ک برم مدرسه می‌خوام بهشون بگم بچه ها درسته باید درس بخونیم ، درسته ک علم قدرته ... خیلی خوبه ک در اینده شغل خوبی داشته باشیم و بتونیم ب کشورمون خدمت کنیم ولی از اون مهم تر اینه ک آدمای خوبی باشیم...انسان باشیم ...یک انسان هیچ وقت نمیتونه از کنار درد انسان های دیگه بی تفاوت عبور کنه... نمیتونه ب مادر خودش، که وطنشه، پشت کنه! ...

جمعیت کلاس ما سی نفره 

کنترل سی تا بچه هفت ساله خیلی سخته... خصوصا اینکه از ی جایی ب بعد دیگه روشون ب معلم باز میشه و همینجوری باهات رفتار میکنن ک با مامانشون...و معلم میمونه با یک عالمه درس ک باید تدریس کنه، یک عالمه انتظار و توقع ک مامانا و کادر مدرسه و اداره ازت دارن و باید همه شونو انجام بدی و یک عالمه توقع ک خودت از خودت داشتی و داری... 

همه اینا باعث میشه بعضی وقتا برای اینکه کلاس نظم داشته باشه، ساکت بودن و منظم بودنشون رو تشویق کنم شده با یک ستاره، و شلوغ کاری شون رو تنبیه کنم شده با محروم شدن از زنگ نقاشی ...

«ادب» خیلی مفهوم غریبیه برای بچه های این دوره ...شما باورتون نمیشه ک من حتی شیوه صحبت کردن با ماماناشون رو هم باید بهشون یاد بدم... منم خیلی حساسم رو این موضوع...ب خاطر جا انداختن مفهوم ادب خیلی بهشون سخت میگیرم 

ولی همه این وقتا ب این فکر میکنم ک این سخت گیریا این حرفا چ تاثیری رو ناخوداگاهشون می‌ذاره...

همش نگران اینم ک آینده این بچه ها چی میشه...

ب نظر شما ی معلم چه کاری باید انجام بده ک این بچه ها در اینده بچه های قوی ای باشن ک کسی نتونه از احساسات شون سوء استفاده کنه؟ چ کار کنیم ک آدمهای اهل تحقیق آزاده و با عزت بار بیان؟! 

 

سین میم
۲۳:۰۵۲۷
دی

وقتی مادرم از دنیا رفت عده ای مدام تو گوش ما میخوندن که اگه مادرتون ب خاطر کرونا رفت تقصیر اون کسیه که نذاشت واکسن فایزر وارد ایران بشه، وگرنه الان مادرتون زنده بود!! 

آدم داغ دیده حال خوبی نداره...مدام دنبال مقصر میگرده...دنبال کسی یا چیزی که بتونه همه چیزو بندازه گردنش...اون وقت تو همچین شرایطی خناسانی هستن که برن پیش خانواده های داغدار و مقصر پیدا کنن! 

همش دارم سعی میکنم خودمو بذارم جای خانواده هایی که تو این اتفاقات داغ دیدن... کسی از دل خانواده های نیروی انتظامی وبسیج خبر نداره ولی هر چی باشه همینکه می‌دونن اینا برای مردم فدا شدن شاید کمی قلبشون‌ آروم بگیره... ولی اون آدمای عادی چی؟ اون پسر کاسبی که رفته مغازه شو باز کرده و یهو یه تیر سرشو شکافته چی؟ اون خانم ۵۵ ساله ای که رفته بوده نونوایی نون بگیره چی؟ خانواده های اونا به چی فکر میکنن؟ باور میکنن که اونی که زده نیروی امنیتی نبوده؟ باور میکنن؟ حتی اگه باور کنن با خودشون نمی‌گن اونی که با گرونیا باعث این اغتشاشات شد مقصره؟ مقصر گرونیا کیه؟ 

میگن تو بهشت زهرا زیر تابوتا هم شعارمیدن...شعار بر علیه کی؟ بر علیه آقا شعار میدن؟! چرا همیشه هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار آقا نیست... 😔

ای کسایی که تو تهران و شهرهایی که شلوغ بوده هستین، شاید وظیفه شما الان این باشه که برین پیش خانواده های داغدار و باهاشون حرف بزنید...نذارید یه عده خناس برن بغض های خودشونو تو قلب های داغ دیده این عزیزان خالی کنن... برید براشون شفاف سازی کنید...اونا الان نیمتونن اخبار نگاه کنن...شاید از هیچی خبر نداشته باشن...شاید ندونن ک آمریکا و اسراییل چجوری نقشه کشیدن برای تکه تکه کردن ایران ما... شاید ندونن چ همه سلاح گرم و سرد وارد ایران کردن برا قتل عام کردن مردم... شاید ندونن نیروهای امنیتی خودشون بدون سلاح قربانی شدن جلوی این بی شرفا چون نمیتونستن مردم عادی رو از تروریست تشخیص بدن...

 

+ عید مبعثه...و اعیاد مختلف پیش رو ... درسته می‌خوایم بگیم زندگی عادی ب شهرا برگشته...ولی بیاین هر وقت هر کاری انجام میدیم حواسمون پیش دل این خانواده های داغدار هم باشه...

++ میگن ما رو کردن کره شمالی... مطمئنم اونایی که این حرفا رو میزنن حتی نمی‌دونن کره شمالی کجاست! فقط چیزایی که شنیدن تکرار میکنن... حتی نمی‌فهمن ک اگه ب خاطر همین حرفای پرت و پلا نبود دشمن نمیتونست این همه جوونا رو شستشوی مغزی بده و این همه ادمو ب تور مزدوری خودشو بندازه... همش دلم میخواد بهشون بگم کره شمالی شدن بهتر از سوریه شدنه! چون کره شمالی لااقل یک کشوره با تمامیت ارضی خودش که رو پای خودش واستاده ولی سوریه الان چیه؟ میشه اسمشو گذاشت کشور؟ چی براشون مونده؟! 

+++ وقتی سرعت اتفاقا زیاد میشه تو ذهنم همه چیز قاطی پاتی میشه همیشه بهترین راه تطبیق تاریخی بوده برام... باید بتونم تطبیق هاشو پیدا کنم تا مسأله برام حل بشه. 

بیاید فرض کنیم تو عصر حکومت امام علی زندگی میکنیم... یهو میان میریزن خونه هامون و آتیش میدن و مردامونو میکشن و خلخال پای زنا رو غارت میکنن ... اونایی که این کارا رو میکنن میگن مامورای علی هستن... واکنش ما اون موقع چی بود؟ 

اگه تشخیص اون موقع سخت بود الان هم سخته... ظاهرش اینه که الان رسانه هست...ولی اتفاقا ب خاطر قدرت رسانه تشخیص حق سخت تره... 

++++بیاید برای آرامش قلب خانواده های داغدار دعا کنیم... بیاید دعا کنیم تو این امتحان سخت ایمانشونو از دست ندن... 

++ای کاش تو این اوضاع قوه قضاییه چار تا از اونایی که ب خاطر فساد و رانتشون تصمیم گرفتن ارز ترجیحی رو حذف کنن و اونایی ک مسبب این وضع مملکت هستن و مدام گرای تحریم و فشار و حمله خارجی به دشمن میدن رو هم میاوردن جلو چشم مردم اعدام میکردن... تا ی کم قلب‌ها آروم بگیره... هر چند که آقای طباخیان می‌گفت حضرت امیر وقتی ب دست ابن ملجم ترور شدن فرمودند درسته منو یکی از خوارج ترور کرد ولی مبادا خشم مقدستون رو خرج خوارج کنید! دشمن اصلی معاویه ست!! شاید هم باید چشم فتنه رو کور کرد...شاید باید این دفعه دیگه یقه آمریکا و اسراییل رو رها نکنیم...

+++ حاج قاسم می‌گفت والله والله والله یکی از مهم ترین شئون عاقبت ب خیری ارتباط قلبی با ولی فقیه.. من اینو ب چشم خودم دیدم که هم تو فتنه مهسا و هم تو این فتنه اونایی که حتی دین رو قبول نداشتن ولی تو دلشون ب آقا احترام میذاشتن چشماشون رو غبار فتنه نگرفت و تونستن خون شهدا رو ببینن... ولی اونایی که بغض آقا تو دلشون بود باز هم نتونستن تشخیص بدن...بلکه ثم قسمت قلوبهم من بعد ذلک...فهی کالحجارة او اشد قسوة...

سین میم
۱۹:۴۳۲۷
دی

شب عید مبعث 

و در حالی که باید خوشحال باشم 

حالم بد است...

بغضی چنگ انداخته به گلویم ...

اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلة عددنا...

یا نبی! 

بعد از هزار و چهارصد و چهل و هفت سال 

این وضع امت توست...

اینقدر مظلوم ! 

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دلخسته دلسوخته ارباب ندارد؟! 

لا یوم کیومک یا اباعبدالله ...اما ...این همه سال روضه شنیدیم و حالا جلوی چشم ما در عصر ما یزیدیان زمان حسینیان را اینطور اربا اربا کردند ...کودکان را کشتند ... و بسیجی ها را دست بریدند و فرقشان را شکافتند... خدایا ! کجای دنیا نیروهای محافظ امنیت مردم اینطور سلاخی میشوند؟! 

میگوید وقتی داشتند یکی از پلیس ها را میکشتند، تلفنش زنگ خورده و همسرش پشت خط بوده گوشی را جواب دادند و گفتند بشنو که چطور همسرت را تکه تکه میکنیم! و آن زن صدای همسرش را تا لحظه آخر شهادتش شنیده در حالی که هفت ماهه باردار بوده... 

خدایا 

مگر نمی‌گویند حضرت صاحب، زمانی ظهور میکنند که دنیا پر از ظلم شده باشد ؟! ظلم از این بیشتر؟ 

یا صاحب الزمان کیست که جز شما یاری مان کند...؟! 

 

+ محرم نیست اما دل من رفته در حال و هوای محرم ...

در این حال فقط یاد این شعر حمیدرضا برقعی می‌افتم:

 

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی؛

برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر یک جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرک الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛

 

سین میم
۱۷:۰۴۲۳
دی

همیشه دوست داشتم تو راهپیمایی ها پلاکارد دستم بگیرم ...چیزی که خودم نوشته باشمش...ولی معمولا نمیشد. بیشتر به خاطر اینکه یادم میرفت و وقتی یادم میومد ک دیر شده بود و وقت نبود... 

امروز صبح ک وبلاگ دوست عزیزم خانم هومورو رو دیدم به ذهنم رسید تا وقت دارم یه چیزی بنویسم ...

رفتم سراغ کتاب شعر «دادخواست» که مجموعه اشعار اعتراضی پیرامون عدالت بود. کل کتابو ی تورقی کردم. آخرش با همفکری همسر به این بیت رسیدیم: « آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید، از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد» تو یه برگه دیگه هم نوشتم: « مگس روی زخم می‌نشیند، مسئولی که با سیاست های نئولیبرالی زمینه سوء استفاده دشمن را فراهم می‌کند را هم محاکمه کنید» 

شعرو من دستم گرفتم عکس آقا رو با اون جمله همسرم ....این اولین بار بود که با هم می‌رفتیم راهپیمایی! چون همیشه همسر سر کار بود و من خودم باید تنها میرفتم ...

واقعا این که توی دین ما میگن دست خدا با جماعته و اینقدر روی اجتماعات مسلمین تاکید میشه دلیل داره... دلیلش همون تواصی به حق و صبره! دلیلش اینه که بفهمی تنها نیستی و بیشتر بتونی صبر و مقاومت در راه خدا داشته باشی....

امیدوارم با حماسه امروز مردم این فتنه هم کم کم جمع بشه ...و دشمن نتونه به اهدافش برسه...

+ مثل همیشه این مردم نشون دادن که چقد بصیرن، کاش مسئولین هم یه مقدار خجالت بکشن و درست برای این مردم کار کنن...کیه که ندونه این ملت فقط به خاطر ولایته که همیشه پای کاره...

++ خون شهید ...شاید فقط خود خدا عظمت خون شهید رو بدونه و ما همه از درکش عاجز باشیم... فقط همین خون شهداست که خون غیرت رو در رگ های مردم به جوش میاره...حال و هوای مردم در شعار دادن های امروز مثه همیشه نبود، خیلی با اعتقاد تر و محکم تر از همیشه بود...شاید چیزی شبیه اول انقلاب ...

سین میم
۰۶:۵۷۲۳
دی

سال ۹۲ وقتی حسن روحانی با شعار« باید با کدخدا توافق کنیم تا مشکلات مون حل بشه» رای آورد ، هیچ کس فکرشو نمی‌کرد که دوازده سال بعدش این وضع مملکتمون باشه... همه فکر میکردن دلار سه هزار تومنی احمدی نژاد با روحانی میشه هزار تومان ! 

خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک.... ما اون موقع اگر قدری بیشتر مقاومت میکردیم ساختار تحریم ها فرو میپاشید... اما سازش رو و پذیرش کدخدا بودن آمریکا رو راه حل مشکلات مملکت دونستیم... 

قرآن شدید اللحن ترین آیه هاش رو در مورد کسانی میگه که کافران رو به جای مومنان به عنوان ولیّ انتخاب میکنن... «لا یتخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین، و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شئ الا ان تتقوا منهم تقاه و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر. قل ان تخفوا ما فی صدورکم او تبدوه یعلمه الله، و یعلم ما فی السموات و الارض...» سوره آل عمران . و آیات مشابه بسیار دیگه... 

کاش میشد ی جوری این مفهوم رو به مردم بگیم که این همه سختی و گرانی هزینه اعتماد ب کدخدا به جای خدا بود! هزینه انتخاب راه سازش به جای مقاومت .... 

سین میم
۰۱:۰۹۲۲
دی

خسته م ...شاید سرخورده ... حتی فکر میکنم کاری که دارم تو مدرسه انجام میدم بیهوده ست ...به این فکر میکنم که چی میشه نووجونای کشورم بیان تو خیابون و این کارا رو بکنن؟! ...

همه پیام رسان ها بسته ست . فقط از دیروز نرم افزار سلامت زنان که داشتم چتش باز شده ... تا امشب خبری نبود ...ولی یهو یه تاپیک باز شد با سه هزار چت ! استدلال ها حرف ها ...خیلی عجیبه برام! ما کی اینجوری شدیم؟! نوشته : نظام افراد آموزش دیده ای داره که هر وقت مردم اعتراض کنند می‌فرسته تو خیابون تا برن مردمو بکشن و مسجد و بانک آتیش بزنن تا باز ی عده رگ غیرتشون ب جوش بیاد و بعد اعتراضات خفه بشه! نوشته من به شاه کشورم افتخار میکنم...چرا آخوندا شاهو برداشتن ما رو به این خاری کشوندن؟! ...

اومدم یه پیام گذاشتم درباره بازار ازاد و اینطور چیزها توضیح دادم، درباره اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی، برام نوشتن کی حوصله داره حرفای طولانی تو رو بخونه؟! دیدم آره...انگار خیلی وقته شبکه های اجتماعی ما رو ب آدم های سطحی و کم حوصله تبدیل کرده! آدم های که اگه اینترنت شون قطع بشه از بیکاری کلافه میشن و نمی‌دونن باید چکار کنن!

طبیعیه که مایی که اهل خوندن کتاب و تاریخ نباشیم و حتی اهل دیدن فیلم مستند نباشیم ، این میشه وضعمون! در هیچ جای جهان سابقه نداشته ک مردم خواهان بازگشت حکومتی باشن که خودشون از بین بردنش!! بعد الان نقطه آرمانی ذهن مردم ما شده رضا شاه و محمدرضا!!! 

آقا تو دو دیدار اخیرشون از جنگ نرم گفتن...از اینکه حضرت امیر تو هیچ جنگ نظامی شکست نخورد ولی جنگ نرم با مردم عصر حضرت چنان کرد ک وقتی در محراب مسجد ب شهادت رسیدن کسی باورش نمیشد حضرت نماز می‌خوندن....

رفقا ما تو جنگ نرم شکست خوردیم....ما این زمینو دادیم رفته....

قرار بود جامعه ای بشیم که همه اهل تحلیل باشیم ... ولی الان انگار کسی حتی گوش نمیکنه ! همه فقط میگن! اونم با توهین! اونم با حرمت شکنی....

علیزاده موقع جنگ دوازده روزه می‌گفت کافیه بیان ی عکس درست کنن و بگن ی بسیجی ب ی دختر تجاوز کرده بعد ببینید چجوری جوونای مردمو تو کوچه ها سلاخی میکنن! راست می‌گفت...دشمن تو رسانه خیلی قویه...دشمن تو همه این سالها با فضای مجازی برا خودش لشکر جمع کرد و ما خواب بودیم ...خودمون با خودمون حرف زدیم و تایید کردیم و خوشحال بودیم! 

چقد ایران جان ما مظلومه... خائنین بهش میشن قهرمان و قهرمان‌هاش میشن خائن.... تاریخ درباره مردم عصر ما چه قضاوتی میکنه؟! همون ک قضاوتی که درباره مردم زمان حضرت امیر میکرد؟! 

صحبت های ۱۳ دی آقا دقیقا این نکته رو گفته بودن ک زمان حضرت امیر معاویه کسانی رو میفرستاد مردم رو بکشن و بعد می‌گفت اینا مامورای علی بودن! ...و چقدر تاریخ در حال تکرار شدنه....

ای خدا تو شاهد باش که این انقلاب با مردم پابرهنه ای پیروز شد که ب خاطر اسلامی که با خمینی و بهشتی و مطهری و خامنه ای شناخته بودن قیام کردن.... خدایا تو شاهد باش که اونقدر از یارای خمینی و خامنه ای شهید کردن که دیگه یاری نموند و یه مشت سرمایه دار زالوصفت اومدن دولتو ب دست گرفتن و بعد ب ریش این مردم خندیدن بعد هم خامنه ای رو سپر بلای خودشون کردن و گفتن هر کاری میکنیم تصمیم نظامه! 

+ حضرت امیر تو نهج البلاغه میگن: اگر با شمشیرم بر بینی مومن بزنم با من دشمن نخواهد شد و اگر تمام دنیا را به منافق بدهم مرا دوست نخواهد داشت... غربال خوبیه... ببینیم تو سختی تا کجا حاضریم پای چیزی واستیم ک خون این همه شهید براش ریخته شد! 

++ بهشتی می‌گفت: ما هرگز حکومتی را غیر از جمهوری اسلامی در این کشور نخواهیم دید زیرا ما تا آخرین قطره خون برای دفاع از جمهوری اسلامی مبارزه میکنیم ....خدایا نذار ما فردای بعد از جمهوری اسلامی زنده باشیم! 

+++ آوینی می‌گفت : اگر شیطان بخواهد ما را از ابهامی که چون مهی غلیظ راه فردای ما را در خود پوشانده است بترساند ما خود را به پناه قرآن می سپاریم و میگذریم... رفقا! ما غیر از قرآن و نهج البلاغه پناهی نداریم....نذاریم تو این فتنه ها ایمان مون از دست بره.... 

++++ آیات قرآن برا همه نازل میشه ، بعضیا باهاش هدایت میشن و بعضیا ب کفرشون افزوده میشه... پس این فتنه ها برا همه خوبه... برای بعضیا میشه لیزدادو ایمانا مع ایمانهم ...و برای بعضیا بشه برعکسش...خدایا ما رو از گروه اول قرار بده! خدایا نذار پیش حضرت رسول شرمنده بشیم! ... 

++ هر چی میگذره بیشتر میفهمم چرا اون رزمنده حزب الله تو رویاش امام زمان رو دیده بود که تو خرابه های غزه راه میرن و ازشون پرسیده بود اینجا کجاست؟ حضرت فرموده بود اینجا غزه ست، اینا همه یاران من هستند!! حقا و انصافا ک هیچ امتی مثل این فلسطینی های با ایمان شایسته بودن در رکاب صاحب الزمان نیست... با اون همه ابتلا که حتی یک صدمش هم هنوز سر ما نیومده چطور پای دین خدا موندن؟ چطور کافر نشدن؟ چطور وقتی ازشون می پرسیدن مردم غزه حماس رو قبول دارن یا نه؟ میگفتن بیموتو حماس!! اونا برا حماس می میرن!!! مقاومت حماس یه شمه کوچکی از انقلاب خمینی بود ... اون وقت ما در مهد انقلاب خمینی اینه وضعمون ....

خدایا خودت ب ما رحم کن!

-- ببخشید انگار خیلی شبیه روضه وداع و وصیت نامه شد این پست.... حالم اصلا خوب نیست!!! 

 

 

 

سین میم
۰۲:۰۶۰۹
دی

دیالوگ فیلم این بود: آدم تو سن هفتاد سالگی ، تنها واژه ای که دوست داره فریاد بزنه اینه: مامان! 

من همیشه از تنهایی میترسیدم، این واقعیتیه که نمیشه انکارش کنم... من با اون همه غرورم تو سن نوجوانی که حتی در برابر مامانم هم سر جاش بود، شبا وقتی خواب بد می‌دیدم فقط از خواب می‌پریدم و بدو بدو میرفتم تو بغل مامان خودمو جا میکردم ... اونقدر خودمو جمع میکردم که کامل تو بغلش جا بشم... اون وقت مامان از خواب بیدار میشد و دست نوازششو رو سرم میکشید ... و صبح با اون خنده قشنگش بهم میگفت: معصومه! باز دیشب خواب بد دیدی؟ 

من خیلی مغرور بودم...هیچ وقت بروز نمی‌دادم که چقدر مامان تکیه گاهمه ...چقدر بهش وابسته م ...و چقدر دنیا رو به خاطر وجودش دارم تحمل میکنم و اونی که بهم انگیزه میده برای جنگیدن خودشه... 

مامان بابا ها مثه دریای پر آبن و ما ماهی های توی آب ... همه زندگی مون ازشونه ... نفس کشیدن مون، دلیل حیاتمون ... و اونجایی که یکی شون می‌ذارت و برای همیشه می‌ره دقیقا حس اون ماهی ای رو داری که از دریا پرت شده بیرون و داره رو ماسه های ساحل جون میده... 

هنوز نمرده ...هنوز داره نفس میکشه... ولی دیگه نفسای آخرشه ... اگه اون موقع یکی از دشمناش بیاد و بخواد بلایی هم سرش بیاره هیچ حرکتی انجام نمی‌ده .... 

 

حالا فکر کن یهو یه نفری از راه برسه و بیاد روی این ماهی آب بریزه ... اونقدری که دوباره برگرده به دریا ... اون وقت حس این ماهی به اون یه نفر چیه؟ نمیشه دلیل دوباره ادامه دادن زندگیش؟ دلیل برگشتن دوباره ش به دریا؟ نمیشه دلیل دوباره جنگیدنش ؟ ... 

 

بعد یه روزی یهو این ماهی به خودش میاد و میبینه اولویت یک اون یک نفر نیست !   

میبینه رنج هاش، تنهایی هاش اونقدری به چشم نمیان، نه اینکه مهم نباشن، ولی چیزهای مهم تری وجود داره که میشه ب خاطرشون از اونا چشم پوشی کرد

 

حال اون ماهی چجوری میشه؟! حتی اگه اون چیزها، از نظر معنوی خیلی باارزش هم باشن ، ولی به حال اون ماهی هیچ فرقی نداره و تنها اثری که روش داره اینه ک از همون چیزای معنوی هم متنفر میشه ... چیزی که شاید تا حالا تجربه ش نکرده بود ! 

 

 

باد میومد و اونقدر محکم به در و دیوار میخورد ... که نتونستم بخوابم ... (من ترسیدم... من هنوز تو این سن و سال از این صداها میترسم ... من از تنهایی و تاریکی میترسم ... )

بیدار شدم و احساس کردم چیزی در من شکسته ...توی آینه به چشمام نگاه کردم ...برق همیشگی تو چشمام رفته بود ... 

من شکستم ! و اینو هیچ کدوم اونایی که دلیل شکسته شدنم بودن هیچ وقت نمی‌فهمن ... 

 

میگن زندگی بالا پایین زیاد داره دعا کنیم آخرش بی ایمان نمیریم... من امشب صدای اولین ترک های شکسته شدن ایمانم رو شنیدم ... 

 

از این به بعد بی ایمان ها رو قضاوت نکنید! شاید اونا هم یک شبی مثه من اول خودشون شکستن و بعد ایمانشون ترک برداشته...

سین میم
۱۴:۲۵۲۲
آذر

هفته پیش بچه ها نشانه «ر» رو یاد گرفتن...حالا دیگه می‌تونستن بنویسن مادَر... صدای ماماناشون رو از قبل گرفته بودم و تو کلاس براشون پخش کردم... دو تا قلب هم کشیدن ک تو یکیش نقاشی کشیدن و تو‌ یکیش نوشتن: «مادَرَم تا اَبَد دوستَت دارَم». ...

این هفته نشانه «ن» رو یاد گرفتن و تونستن بنویسند :«مامان» ... و حالا دیگه فاعل جمله سازی هاشون ب غیر از بابا مادر و مامان هم شده بود...

چهارشنبه ازشون ارزشیابی فارسی گرفتم... تقریبا ی ده نفر از سی نفر خیلی شرایطشون وخیم بود... ناامید و عصبی شده بودم... ولی بازم باید برنامه های ک تو ذهنم بود انجام میدادم ...

سریع کاربرگ های روز مادر رو بهشون دادم ... سرود «شبیه قلب» هلالی رو هم براشون با اسپیکر پخش کردم... وقتی بیشتریا کاربرگشون رو برش زدن و آماده کردن گفتم می‌خوایم دونه دونه ب مامان هاتون زنگ بزنیم تا روز مادر رو بهشون تبریک بگید...

تجربه بهم ثابت کرده بود ک معمولا نمیتونم فیلم‌هایی ک از کلاسم میگیرم رو خیلی شسته رفته دربیارم...و همیشه انگشت ب دهن میموندم ک این معلم بلاگرها چطوری میرسن این همه فیلم های تمیز دربیارن از کلاس هاشون! ولی خب بازم باید تلاشمو میکردم...

گوشی بابا رو از قبل ازشون گرفته بودم... تکیه ش دادم ب فلاسک چایی م... دوربین رو روشن کردم و دونه دونه ب مامان ها زنگ زدم... حاصل شد ی فیلم ۵۵ دقیقه ای! ک با تلاش سه چهار ساعته همسر، ی کلیپ شش دقیقه ای ازش دراومد... وقتی فیلمو نگاه میکردم از این همه خوشحالی خودم وقتی بچه ها داشتن ب مامان هاشون تبریک میگفتن متعجب بودم... انگار من ب جای همه شون هر بار داشتم ب مامان خودم تبریک میگفتم...

شب ولادت چند باری نشستم آهنگ سیدة قلبی رو هم گوش دادم بازم آروم بودم ... استوری ها و پست هایی ک بقیه برا تبریک ب ماماناشون گذاشته بودن رو دونه دونه دیدم... ولی بازم آروم بودم... حتی برخلاف این همه مدت برنامه از مامان بگو رو هم دیدم و آروم بودم... هنوز این همه آرامش برام عجیبه... 

منتظرم و فکر میکنم ب همین زودی ی جایی دوباره طوفان گریه هام از راه میرسه...ولی نمی‌دونم کی و ب چه بهانه ای!

+ نه کانالم، نه پیجم... هیچ کدوم دیگه جایی نیستن ک بتونم راحت از احوالات درونی م توشون بنویسم ... اینجا هم حتی میخواستم دیگه ننویسم...احساس میکنم برای مخاطب حرفهام تکراری شده... و حتما خسته کننده... ولی خب باز هم وبلاگ تنها جاییه که ک دارم... واقعیت اینه ک تا احوالاتمو ثبت نکنم انگار ی کار نکرده دارم ک همش روی مخمه... 

++ تو اکسپلور ی پست همش برام میومد ک نوشته بود: روز مادر مبارک معلم هایی که تو کلاس یهو یکی صداشون میزنه مامان! ..و خب این اتفاق خصوصا برا معلم کلاس اول خیلی پیش میاد تو کلاس... راستی یکی از دانش آموزان هم ب همین مناسبت ی جوراب قشنگ برام آورده بود :) ک خیلی جالب و غیرمنتظره بود ...

+++ الحمدلله ک مادربزرگم رو دارم تا روز مادر رو بهشون تبریک بگم... الحمدلله ک پدرم رو دارم تا روز پدر رو بهشون تبریک بگم... 

+ شما هم دیدین؟ اخیرا خیلی تو فضای مجازی درد دل دخترهایی رو میبینم ک از مامان هاشون شاکی هستن...و حتی یکیشون نوشته بود نمی‌خوام روز مادر رو ب مامانم تبریک بگم چون همش بهم کنایه میزنه... زیاد شدن این حرفها خیلی برام عجیبه... چرا آدم ها قدر نعمت هایی ک دارن رو نمیدونن؟

 

سین میم
۰۰:۱۰۰۴
آذر

دو سه شب پیش ک رفتم در تاریکی فضا نتوانستم تشخیص بدهم که آن جلو ، روی جایگاه شهید هم هست یا نه ...

زود باید برمیگشتیم ...بلند شدم که بیایم بیرون ...برگشتم یک نگاه کردم ...گفتم این دفعه نمی آیم ... چقدر این سالها آمدم پیش تک تک تان ...دست خالی برم گرداندید...

بعد فهمیدم شهدا تازه شب شهادت قرار است بیایند کهف... 

دیر نرفتیم ...اما وقتی رسیدیم همه بیرون در محوطه ایستاده بودند ...جا نبود...سه شهید را از جلوی ما رد کردند که ببرند داخل، هر چه تقلا کردم دستم نرسید... بعد هم هر چه ایستادیم نشد برویم تو... یک آن دلم شکست! گفتم: یعنی جواب حرفهای آن شبم شد این؟ که دیگر حتی به مجلس تان راهم هم ندهید؟!

گفتم من با این حال نزارم الان نیاز دارم بیایم پیشتان ...اگر امشب نتوانم بیایم خیلی به هم میریزم... آخرش همسایه دستم را کشید و برد داخل... تا نشستم مداح بالای جایگاه گفت : الان فقط مادرها گریه کنند...چون فقط مادرها میفهمند اینها چند تکه استخوان نیستند...اینها ثمره سالها رنج یک مادرند... همانجا شکستم... انگار بهم بربخورد... 

آن موقع که مادرم از دنیا رفت ، یک روز یک نفر در قلبم گفت فکر کن حضرت زهرا در چار پنج سالگی طعم بی مادری را چشیده بود ، حضرت زینب هم... تو مگر نمیگفتی خجالت میکشی اگر محشور شوی در حالی که ذره ای از دردها و رنج های اهل بیت را نچشیده ای؟! خب! پس حالا خوش حال باش که به اندازه ذره ای چشیدی رنج هایشان را... آنجا بود که قلبم آرام گرفت ...

 

خب ... آهای شهدا! تا کی من باید این ننگ را با خودم حمل کنم که توی روضه ها بشنوم حضرت رباب شام غریبان چه کشید در فراق علی اصغرش ...بشنوم دختر سه ساله اباعبدالله چه شد و...خودم درکی از مادر شدن نداشته باشم؟! درکی از رنج آن مادر نداشته باشم؟! 

حالا هم ک...من حتی برای این شهیدان هم نمیتوانم گریه کنم!... چون مادر نشده ام! و نمی‌فهمم یک مادر چه میکشد!! 

 

معلق بودن در عالم یعنی چه؟ 

یعنی مادرت را از دست داده باشی و داغ خدمت ب مادر بر دلت بماند ...

و کسی را هم نداشته باشی که مادر صدایت کند و برایش مادری کنی...

آن وقت شب شهادت حضرت زهرا...هی بگویند سادات ببخشند...مادر شما را اینطور به شهادت رساندند ...و تو فقط بسوزی و آب شوی ...

مادر !

فقط برای من یک مفهوم است ... بدون معنا شاید... 

مثل یک فعل که نمیتوانم صرفش کنم ...

یا شاید فعلی که فاعل ندارد ...و فاعلی که فعل ندارد ... 

 

سین میم
۰۷:۳۲۲۹
آبان

گفت: شنیدی میگن یه بنده خدایی رفت دکتر گفت آقای دکتر من هر جای بدنمو دست میزنم درد میگیره! دکتره گفت : بنده خدا! همه بدنت درد نمیکنه اون انگشتات هستن که درد می‌کنن... وضعیت منم همین بود...اینکه با بقیه ب چالش می‌خوردم و هی میگفتم بقیه فلانن در واقع مشکل از خودم بود...

 

داشتم فکر میکردم چالش های من با آدمای دیگه دلیلش چیه؟ آیا دلیلش خودمم؟ شاید ... اما اگه این باشه دلیل اصلیش حساس بودنمه... و این حساس بودن پشتش کلی تجربه های تلخ نهفته ست... اینکه اونقدر تو بعضی ابتلائات فشرده شده باشی که دیگه طاقت فشار بیشتر رو نداشته باشی... 

انتخاب فعلی من دور شدن از موقعیت هاییه که توش با دیگران ب چالش میخورم ... فقط ب همین خاطر ! طاقت فشار بیشتر رو ندارم...

اما به یک دلیل دیگه هم میشه علت اصلی چالش ها خودم باشم...اونم مهربانی و صداقت بیش از حدمه... ک باعث میشه دیگران فکر کنند میتونن هر طور ک دلشون میخواد باهام رفتار کنن... و اینجا انتخابم شده خشک و جدی برخورد کردن و صمیمی نبودن ... 

 

دو سه روز بود قلبم تیر میکشید و بازی در میآورد ... همه دفعات قبلی بهم میگفتن این دردها منشأ جسمی ندارن و منشا روانی دارن... معلوم شد این دفعه هم همینه... هر وقت حرفامو میریزم تو خودم، هر وقت ادای آدمای قوی‌ای رو در میارم که ی چیزایی رو به روی خودشون نمیارن، همه این وقتا این میشه وضع من....

 

+ بماند ک بزرگترین موقعیت چالش برانگیز برای من کلاس درسه و سواد یاد دادن به سی تا دختر کوچولو که نشانه «ب» رو با «د» و «م» قاطی میکنن و برای کلمه اَسب سه تا دندونه میذارن .... و من از این چالش فرار نمیکنم، پذیرفتمش و پاش واستادم... اما چالش ارتباط با آدمهایی که یا نقطه ضعفی در تو رو به روت میارن یا با توهین و تحقیر باهات حرف میزنن اونیه که یا سعی میکنم خودمو دیگه در معرضش قرار ندم و یا اونقدر خشک برخورد کنم که فکر اون رفتارها هم از سرشون بیفته...هر چند ک بعضیا عادت دارن ب زخم زبون زدن ...حتی اگه نبیننت با پیام و تلفن حرفاشونو بهت میزنن...

سین میم
۱۶:۳۵۰۷
آبان

پارسال دانش آموزی داشتم که خیلی ریزه میزه بود و از همان اول سال هم می‌گفت من هیچی بلد نیستم و «نمیتونم» ورد زبانش ...

از همان اول سال دائم میگفتم «تو‌ میتونی، نمیتونم نداریم» کوچکترین پیشرفت هایش را تشویق میکردم تا آنکه شاید یک یا دو ماه ک از سال گذشت، یکهو پیشرفت های عجیب غریب و آن هم بیشتر در درس فارسی از خودش نشان داد ... 

و اما راز پیشرفت او در چه بود؟! به غیر از تشویق و تلقین، راز این بود که این پسر ب خاطر جثه اش مدام کتک میخورد از بقیه و هیچ تلاشی هم برای دفاع از خودش نمی‌کرد...بچه های دیگر که زورشان به قلدرهای کلاس نمی‌رسید چپ و راست این طفل معصوم را میزدند، او هم نهایت می آمد می‌گفت خانم فلانی منو زد! یک بار بهش گفتم :« تو رو زد؟ تو هم بزنش! از خودت دفاع کن ، نذار بزنت!» همین شد که اعتماد به نفس پیدا کرد و شد آنچه شد! 

امسال چالش های دخترها با پسرها فرق میکند، خبری از کتک زدن نیست اما پر است از خبر قهر و اشک و... یکی از شکایت های دائمی بچه ها این است که:« خانم، فلانی با من قهر کرده» و بعد هم میزند زیر گریه ... 

امروز گفتم :« فلانی گفته باهات قهر میکنه؟! بذار قهر کنه، اصلا مهم نیست! اشک های ک خدا تو چشمای شما قرار داده ارزشمندتر از اونه ک بخواین برا این چیزای بی اهمیت اشک بریزین!» یکی از بچه ها هم از آن طرف گفت:« بذار قهر کنه بگو به درک!» ؛) دقیقا حرف توی دلم را گفت ... 

 

بله...چالش پارسال من این بود که به پسرها یاد بدهم نه زور بگویند و نه زیر بار زور بروند... و چالش امسالم اینکه دخترانم را قوی کنم... آنقدر قوی که به خاطر هر چیز بی ارزشی اشک نریزند، به خاطر رفتن آدمها ناراحت نشوند ، به کسی التماس نکنند و آنقدر قوی باشند که با بالا پایین شدن روزگار در روابط و حوادث خم به ابرو نیاورند ....

سین میم
۰۱:۴۳۰۷
آبان

دو سه روز است که سوزنم گیر کرده روی آهنگ مرا ببخش علیرضا قربانی

چرا؟ بیشتر ب خاطر این مصرع: مرا به خاطر دل شکسته ام ببخش...

دو سه روز است دلم گرفته و یک بغض چنگ انداخته ب گلویم ...

امروز که جشن ولادت حضرت زینب در مدرسه برگزار شد، وقتی توی نمازخانه نشسته بودم در حالی که داشتم دفترهای بچه ها را امضا میکردم ، با شعرهایی که توسط مداح خوانده میشد بغضم تبدیل ب اشک میشد ... یک آن توی ذهنم آمد که من تا ب حال ب حضرت زینب هم توسل کرده ام؟! 

امشب که با همان دل شکسته و بغض چنگ انداخته ب گلو در حال تمیزکاری خانه بودم ، یکهو یک تصویر آمد جلوی چشمم... تصویر وقتی که خسته و کلافه زنگ تفریح نشستم روی صندلی و یادم رفته ابزارهای آموزشی را از روی تخته جمع کنم ... یکهو میبینم دو سه تا از بچه ها خودجوش رفته اند ابزارها را جمع کرده اند مرتب کرده اند و گذاشته اند توی پلاستیک روی میزم ... 

انگار چینی شکسته قلب من با همین محبت های یهویی و بی مزد و منت دانش آموزانم بند زده میشود ... 

+ معنای ان مع العسر یسرا چیست؟ دقیقا همین...که در دل سختی ها و زمانهایی که فکر می‌کنی دیگر آنقدر خسته ای ک نمی‌توانی ادامه دهی خدا با بعضی اتفاقات و با بعضی بندگانش به تو حال میدهد! آنقدر که یک نفس عمیق از ته دل بکشی و بگویی نه... هنوز هم میتوانم ادامه دهم! 

سین میم
۰۹:۳۴۰۲
آبان

خوب شد نوشتم گوش شیطان کر 

ولی باز هم فایده نداشت 

وقتی از سفر برگشتیم همسرم ذهنش درگیر خانه خریدن شده بود

اینکه چطور میتواند وام جور کند بلکه بتوانیم یک خانه کوچک لااقل بخریم 

اینقدر ک صاحبخانه هر ماه اذیتش میکند ...

و البته ماجرا از آنجایی شروع شد ک همکارهای محترم همسر از خانه خریدنشان و رهن کردنشان حتی صحبت کرده بودند ...

گفته بود سرویس طلایم را فروختم شده یک میلیارد ، دو تا ماشین هم اسممان درآمده بود فروختیم هر کدامش پانصد میلیون ، یک وام یک میلیاردی هم گرفتیم و چه و چه ... آخرش پنج میلیارد یک خانه خریدیم در فلان نقطه شهر 

بعد رو کرده بود ب همسرم که شما هم ب همسرتان بگویید سرویس طلایش را بفروشد تا بتوانید خانه بخرید ... هعی دنیا... 

این فاصله طبقاتی تا کی؟ ما وقتی ازدواج کردیم با یک جهاز حداقلی و اندک پولی ک پس انداز داشتیم برای رهن خانه، آمدیم سر خانه و زندگی...اصلا شرایط خرید طلا و اینطور چیزها را نداشتیم و هنوز هم نداریم ... 

آن وقت همکار همسر فقط پول مبل جهازش شده بود صد میلیون ...

خلاصه شروع از بین رفتن آرامش ما همین موضوع بود ...

هی به همسرم میگفتم ذهنت را درگیر مسایل مالی نکن خدا تا الان جور کرده برایمان از این ب بعد هم وا نمی‌گذاردمان...ولی مردها دغدغه های خودشان را دارند ... هیچ جوره هم بیخیالش نمی‌شوند ... 

همین شد ک شیطان لعنتی ذهن من را هم پر کرد و بی اعصاب شدم سر اشتباه های مالی مان... سر بذل و بخشش ها ب اطرافیان ... قرض هایی ک ب دیگران داده ایم و پس نداده اند و... 

آخرین روز مهر قشنگ تمام شیرینی هایش را شست برد برای من ...

دیشب داشتم ب خدا میگفتم خدایا به خودت قسم که من اصلا از این دنیا خوشم نمی آید ... بیخیال! لازم نیست چالش های اینطوری پیش بیاید که باز از این دنیا بدم بیاید... :/ 

 

+ فقط نوشتم که بدانید زندگی همیشه هم گل و بلبل نیست ... بعضی وقتها اینجور همه چیز  قر و قاطی می‌شود .... و البته منشأ اصلی آن هم همین درگیری های دنیوی و مالی است ... اف بر این دنیا! 

سین میم
۲۳:۵۳۲۶
مهر

وقتی میرویم توی جاده 

بیشتر آهنگ های عربی پلی میکنیم

از کی شروع شد ؟ 

شاید از هفت اکتبر 

و بعد از سید 

جاده فقط دلتنگی های بعد از او را برایمان مرور میکند ...

دستم خورد روی یکی از همین آهنگ های عربی 

اسمش آشنا بود اما دقیق یادم نبود چه بوده 

وقتی صدا پخش شد ، یادم آمد حنین الشاطر است و آهنگ سیدة قلبی ...

یک لحظه ذوق آمد توی قلبم و چشمهایم 

که ما الان در راه مشهدیم 

و وقتی این جاده به آخرش برسد دلتنگی من در فراق مامان تمام میشود و میروم یک دل سیر توی بغلش ...همان طور که میروم بغل بابا و مادرجون و خاله ها و...

و یک آن یادم آمد ...که مامان نیست....


نشسته بودم سر سفره خانه مادرشوهر

یکی از برادرشوهرها آمد 

در حالی که بچه اش بغلش بود 

چند ثانیه ماتم برد

نشناختم 

نمی‌دانستم آن بچه کیست 

اسمش چیست 

و با صدای بقیه به خودم آمدم و یادم آمد ...


بله درست است...

من موفق شده ام دنیای خودم را بسازم ! 

دیوارهای دور خودم را 

و دنیایی که قابلیت آن را دارد که آنقدر توش غرق بشوم که همممه آن چیزهایی که تمام این مدت یک عامل ناراحتی های روحی ام بوده اند فراموش شوند...آنقدر که انگار هیچ وقت این اتفاق نیفتاده...


آیا اینکه آدم دور خودش دیوار بکشد 

در دنیایی که برای خودش ساخته غرق شود 

و در آن احساس آرامش کند 

از ناتوانی اش نشات میگیرد ؟ ناتوانی در حل مسأله و بعد ایگنور کردن آن ؟ 

یا این خودش یک نوع توانایی است ؟ که بتوانی با آن وضعیتی که توش هستی کنار بیایی و در همان وضعیت یک زندگی عادی برای خودت بسازی؟ 


راستش من غرق شدن در دغدغه های خودم و زندگی خودم را به همه چیز ترجیح میدهم ...من این آرامش را به همه چیز ترجیح میدهم ...حتی اگر بهای آن این باشد که دیگران فکر کنند من خودم را برایشان میگیرم یا ارتباطم را با آنها قطع کرده ام یا هر چیز دیگر ...

من از اینکه در یک ماه گذشته با آدمهایی قطع رابطه کرده ام که من را مستقیم پرت میکنند توی نداشته هایم و آن ها را فرو میکنند توی چشمم و باعث میشوند تمام خاطرات این دو سال اخیر و حتی قبل از آن برایم مرور شود، خوشحالم ... از اینکه وقتی یک نفرشان حالم را پرسید من حالش را نپرسیدم خوشحالم ... از اینکه توانسته ام این اخلاقم را که باید نسبت ب همه اطرافیان دلسوز و مهربان باشم کنترل کنم خوشحالم ...

زندگی گذراتر از این حرف هاست که آدم عمرش را با ارتباط های اشتباهی از دست بدهد... و دغدغه های بزرگ تری از دغدغه های حقیر بعضی جمع های خانوادگی در این دنیا وجود دارد...

خدا را شکر میکنم که هفت اکتبر را دیدم 

خدا را شکر میکنم که سید حسن و اسماعیل هنیه و یحیی سنوار و ضیف و ابوعبیده و مردمان قهرمان غزه و لبنان را درک کردم ...

خدا را شکر میکنم که با حاج رمضان آشنا شدم ...

خدا را شکر میکنم که حرفهای او را شنیدم ...

خدا را شکر میکنم که معلم شدم ...

و هر سال میتوانم وارد دنیای سی کودک هفت هشت ساله بشوم ... هر روز به عشقشان به مدرسه بروم، به عشقشان ابزار آموزشی بسازم یا بخرم و طرح درس بنویسم و شخصیت هر کدامشان را تحلیل کنم و هر روز در کنارشان قد بکشم و رشد کنم ....

 

بله...من این دنیا را دوست دارم ...حتی اگر از دید دیگران فرو رفتن در یک غار تنهایی به نظر بیاید ...


+ گوش شیطان کر، به لطف خدا 

به طرز عجیبی با زندگی کنار آمده ام ...

نه اینکه به دغدغه های قبلی فکر نکنم 

نه اینکه آنها را فراموش کنم 

اما انگار با این دردها کنار آمده ام ....

هنوز هم از آینده نامعلوم میترسم 

از تکرار تجربه های تلخم میترسم 

اما آرامش عجیبی دارم که نمیدانم تا کی پایدار می ماند ؟! 

سین میم
۱۵:۳۸۲۴
مهر

نشسته بودم توی دفتر مدرسه 

منتظر که بچه ها بروند کلاس 

یکهو مدیر آمد کنارم و گفت یکی از شاگرداتون هم رفت 

گفتم کی؟ چرا؟ 

گفت بهار ... میخوان برن قائن ...

انگار یک تکه از قلبم کنده شد با این خبر ...

بهار از شاگردای زبر و زرنگ کلاسم بود 

ولی در عین حال خیلی شلوغ کاری میکرد و مدام در حال تذکر دادن بهش بودم 

امروز جشن قرآن داشتیم و در عین حال سه تا مبحث سنگین رو تو فارسی و ریاضی و نگارش باید درس میدادم 

همه این درگیری های ذهنی باعث شد یادم بره یه عکس سلفی با بهار بگیرم 

ازش خداحافظی کنم 

و بگم خیلی دوستش دارم 

حتی همون وقتایی که مجبور بودم دعواش کنم ...

تو جشن قرآن میخواست بیاد سوره کوثر رو بخونه ولی چون وقت نبود معاون پرورشی مون گفت نه و من یادم نبود ک بهار میخواد بره ...

چند روز پیش که درس سایه ها رو تو علوم داشتیم 

بهار دلش میخواست بیاد جای تخته و تو سایه بازی شرکت کنه ولی چون اون روز خیلی شلوغ کاری کرده بود نذاشتم بیاد ....

 

حالا من موندم و این حسرت‌ها ...

خاطره های همین بیست و سه روز با بهار رو برای خودم مرور میکنم

و از اون موقع دارم یک ریز اشک میریزم که یعنی دیگه هیچ وقت بهارو نمی‌بینم ؟ ...

 

+ همه معلما همینن یا من اینجوری ام فقط؟ 

چجوری من هر سال باید با سی تا دانش آموز زندگی کنم و بعد ازشون برا همیشه خداحافظی کنم؟ 

++ از این ب بعد باید هر روز جوری رفتار کنم که انگار آخرین روزیه ک تک تک شاگردامو میبینم ...

سین میم