پری برای پرواز

الحمدلله علی کل حال...

پری برای پرواز

الحمدلله علی کل حال...

پری برای پرواز

امام خامنه ای(مد ظله العالی):
«شیعه باید مدرن ترین شیوه های تبلیغ را برای رساندن پیام حق خود به دیگران مورد استفاده قرار دهد»


آخرین نظرات
  • ۲۴ فروردين ۹۶، ۰۹:۵۰ - دوکوهه
    احسنت...

۵ مطلب با موضوع «مهمان شهدا» ثبت شده است

نیمه پنهان ماه-شهید ناصر کاظمی

خواستگاری

خودش را که حسابی معرفی کرد،از من پرسید

از ولایت فقیه چه قدر میدانم

چه قدر قبولش دارم

چه قدر اهل کتاب خواندنم

چه کتاب هایی از شریعتی خوانده ام

مطهری را چه قدر میشناسم

میخواست بداند آدم بسته ای هستم؟

نسل ما همه شان چند خط از شریعتی و مطهری خوانده بودند من که بیشتر

اتفاقا همان روزها یک جزوه از آقای خامنه ای به دستم رسیده بودکه از دکتر شریعتی و مطهری گفته بود که دو دیدگاه خاص دارند ولی هر دو یک چیز را می گویند و هدفشان یکی است

حرف هایم را که گوش داد فهمید گیر آدم دگمی نیفتاده...از این چیزها که خبالش راحت شد از جنگ گفت

از زندگی توی غرب«این راهی که من میرم برگشتی نداره،هر آن ممکنه یه اتفاقی بیفته»

از شهید شدن دوست هایش گفت که«دموکرات ها اگه بخوان عروسی شون خیلی مجلل بشه حتما دو سه تا پاسدار رو زیر پای عروس قربونی میکنن ،شب ها میریزن توی پایگاه،سر بچه ها رو میبرن،مثله شون میکنن»


اولین سفر

سه چهار روز آنجا ماندیم صبح ها برای نماز میرفتیم حرم وقتی بر میگشتیم صبحانه مان حاضر بود

نماز اول وقت برای ناصر خیلی مهم بود

میگفت:«هرجا که باشیم هر کاری که داشته باشیم،موقع اذان باید بریم مسجد نمازمون رو بخونیم»

...توی حرم حال خوشی داشت

قران و دعا را با سوز خاصی میخواند

میگفت« من با امام رضا یه جور دیگه دوستم»

هر وقت میرفتیم حرم تنهایی میرفت زیارت،اگر هم با هم بودیم اصلا نمیگذاشت از این ور و آن ور حرف بزنیمیا قران میخواندیم یا دعا

میگفت«ما زیاد توی دنیا وقت نداریم باید تا میتوانیم از فرصت ها استفاده کنیم»...


زندگی

ناصر نشست جلوی پای منیژه

ارام کفش هایش را بیرون اورد کفش نو را پایش کرد

منیژه سرش را اندخته بود پایین و فقط نگاهش میکرد

نمی دانست چه کار کند

دلش میخواست خوب نگاهش کند شاید دیگر از این فرصت ها گیرش نیاید

ناصر سنگینی این نگاه را خوب حس میکرد ولی چیزی نمی گفت گذاشت تا منیژه هر چه میخواهد نگاهش کند

بند کفش ها را محکم کردسرش را آورد بالا

گفت«من که خیلی خوشم اومد،تو توش راحتی؟»

وقتی که میپسندید دیگر پسندیده بود

ناصر هنوز بلند نشده بود مشتری ها میخندیدند و پچ پچ میکردند

منیژه گفت «ناصر پاشو دیگه همه دارن نگامون میکنن»ناصر گفت «خب نگاه کنن گناه که نکردیم،پای خانوممون کفش کردیم»...


شهادت

ارام ارام رفت جلو.جلوتر که میرفت بوی تربت را بیشتر حس میکرد .انگار این کفن را از تربت دوخته بودند.ناصر خوابیده بود،فقط صورتش باز بود،منیژه میدانست این اخرین باری است که صورتش را میبیند،پیشانی گذاشت به پیشانیش،حرف هایی را که توی این چند روز از قلبش سرریز میشد بیرون ریخت

گفت«شنیدم وقت رفتن خدا رو شکر کردی،اومدم بهت بگم منم خدا رو شکر میکنم»...


تولد علیرضا

سنگ قبرش سرد سرد بودسرد سرد

علیرضا را نزدیک برد تا بوی پدرش را خوب حس کند

سوز سرما امان آدم را میبرید ولی او از بین پلک های نیمه بازش خیره شده بود به سنگ قبر پدر

اصلا گریه نمیکرد

منیژه به ناصر گفت:«بیا این هم پسرت،ببین خوب امانت داری کردم؟»آرام گریه میکرد.میدانست از این به بعد او است و علی و سال های تنهایی...


چندسال بعد

زمستان همان سال از طرف کنگره شهدا امدند دنبال علی که با هم بروند پاوه...وقتی برگشت خیلی عوض شده بود میگفت« مامان نمیدونی این مردم با من چی کار میکردن پیرمردها وقتی من رو میدیدن دستم رو می بوسیدن،آب شدم از خجالت...»

برده بودنشان روستاهایی که ناصر ازاد کرده بود

پسر بچه های هم سن و سال علی با لباس های رسمی و کلاه های محلی می آمدند دم در میگفتند«اسم ما رو ناصر گذاشتن چون روستای ما رو ناصر کاظمی از دست ضد انقلاب آزاد کرده»

علی توی آن سفر خیلی عوض شد

میگفت«بابا رو یه طور دیگه شناختم»


شرمنده بابت طولانی بودن متن...

حیفم میومد این قسمتا رو براتون نذارم

ولی بخونید این کتابو حتما

از بین کتابای شهدا که خوندم تا حالا اینقد باهش ارتباط برقرار نکرده بودم

تا حالا اینقدر سختی زندگی همسران و فرزندان شهدا رو حس نکرده بودم

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۱
گم نام