قطره

الحمدلله علی کل حال...

قطره

الحمدلله علی کل حال...

۶ مطلب با موضوع «تجربه» ثبت شده است

می گفت
تازه دو ماه شده بود
که در قنوت هایم
«اللهم ارزقنا زیاره الحسین»
را می خواندم
فکرش را هم نمیکردم
به این زودی ها دعایم مستجاب شود...


گفتم
چند وقت بود که شب های جمعه برای خودم 
«هوای حسین هوای حرم
هوای شب جمعه زد به سرم...»
را می خواندم
و وقتی چند ماه بعدش 
شب جمعه
وسط بین الحرمین
ناحیه مقدسه میخواندم
یادم امد 
که چقدر زود
«بده صدقه به راه خدا..بده شب جمعه تو کرب و بلا»
را مستجاب کرده اند...


فقط باید خواست
فقط باید گدا بود...
باید سمج بود
و نشست بر در خانه شان...


قبل ترها
عزیزی می گفت
«بگو چند بار رفتی دخیل بستی به ضریح امام رضا و خواستی که آدمت کنن و نکردن؟بگو...بگو گفتی و اجابت نکردن تا به کرم این خاندان شک کنم...»
آن زمان از این همه قاطعیتش بهت زده میشدم فقط!

و حالا به این نتیجه رسیده ام
که این همه سال
این من بوده ام
که کاهل بوده ام
و هزاران بیراهه را 
برای رسیدن به مقصد 
طی کرده  ام...

اصلا حالا که اینطور است
چه میشود اگر 
ادم از این خاندان بخواهد که
ادمش کنند که لایق زیارت شود؟
بخواهد که«اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد»؟؟
اصلا چه میشود اگر بخواهد که لایقش کنند که بر سر سفره کرامتشان در بهشت مهمان باشد؟؟


  • سین میم

استاد

مدام سر کلاس تاکید میکند

انچه که خاص اسلام است و خیلی ها در برابرش مقاومت می کنند

«تقوای جمعی» است

نه تقوای فردی

ب همان دلیلی ک امام رضا در حدیثی می فرمایند:

«دو چیزند که هرگز از هم جدا نمیشوند...تقوا و صله رحم» 

چرا؟!

چون در واقع تقوا

در جمع است ک معنا پیدا میکند

و در جمع است ک می توان باتقوا بود 

و ماند...

و گره خیلی از کارهای ما

و شکست خوردن ها و ناامید شدن ها

همین است ک میخواهیم 

تنها

پیش برویم...

در حالی ک نمیشود

ما ب «آمنوا و عملوا الصالحات » عمل میکنیم...

اما

یادمان می رود ک 

«و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»...


بعد نوشت:

۱-امروز برای چندمین بار دوباره ب این حرف ها رسیدم!!

۲-توصیه ای ک استاد مدام ب ما میکنند همین است ک اول جمع های فامیلی را دریابیم... (ک ایه قرآن می فرماید:« قوا انفسکم و اهلیکم نارا...» کارکرد خانواده اصلا همین است ک همدیگر را حفظ کنیم...از خسران...)

بعد هم هر جمعی ک هستیم

و کاری را با هم شروع کرده ایم

یکدیگر را حفظ کنیم

و نگذاریم ک از دست برویم...

۳- تقوای جمعی اشاره ای هم دارد ب «امر به معروف و نهی از منکر» ...البته نه ب ان معنای رایجی ک بین ماها جا افتاده عمدتا

ان شاالله فرصتی باشد از رهنمودهای استاد در این مورد، خواهم نوشت...

۴-اگر همه ایات قران و احادیث همینقدر کاربردی و عملی برایمان ترجمه و تفسیر میشد، چه اتفاقی می افتاد واقعا؟؟؟

۵- امیدوارم در انتقال مفهوم و معنی، موفق بوده باشم...اما اگر جایی نامفهوم است دوستان بپرسند، در حد توان در خدمتم!

  • سین میم

«جوان ما تصمیم گرفته است 
که دیگر تحقیر نشود»...


این جمله از آن روز
و آن اجتماع دشمن شکن 
مدام در ذهنم تکرار می شود

و هی یادم می آید
از برخی کلاس هایمان
که هر کس بیشتر کشورش را
فرهنگش را
و حتی مردمش را
تحقیر کند
انگار باسوادتر است
و با کلاس تر...

جو کلاس ها سنگین است
اینکه بتوانی خودت را بکنی از این جو
و سربلند کنی
و اتفاقا خلاف جریان حاکم بر دانشکده روانشناسی حرکت کنی
خیلی سخت است
سخت تر از آن چیزی که روزی فکرش را می کردم

اینجا برخی مسئولین و یک عده از دانشجویان(نمیدانم میشود گفت اکثریت یا نه!)
و زمین و زمان دست ب دست هم می دهند 
تا روز ب روز غرب زده تر شوی
و از فرهنگ خودت بیگانه تر
و به جای آنکه به فرهنگ و طبیعت مردمت
و نیازهای جامعه ات بیندیشی
دقیقا پشت سر آنهایی حرکت کنی
که سال هاست ثابت کرده اند
پایش بیفتد حتی به تو اجازه فکر کردن هم نخواهند داد...


بعد نوشت:
1- این حرف ها را نزدم که بگویم
به حضرت آقا گزارش اشتباه میرسد

دلم به حال خودمان سوخت!
ماهایی که حداقل سه سال است در فضایی نفس میکشیم که اینقدر از حرکت کلی جوانان جامعه عقب است
و بعد اتفاقا ادعا میکند که می خواهد برای سلامت روان همین جوانان و خانواده هایشان تلاش کند!!! 

2-معتقدم در دانشکده ما این روشنفکری بیمار وجود دارد چون دقیقا به همان چیزهایی مبتلاست که جلال آل احمد در کتابش ذکر میکند. که مهمترینش هم همین بی اعتنایی به سنت های بومی و فرهنگ خودی است.

3- تا آنجایی که به ما اموخته اند یک روانشناس در صورتی موفق است که با فرهنگ ها و عقاید مختلف آشنا باشد و هیچ کدام را نفی، تحقیر و...نکند. چون با مراجعین مختلفی سر و کار دارد که فقط وظیفه دارد به سلامت روان آنها کمک کند ...پس باید حرف هایشان را بفهمد و دریچه نگاهشان به زندگی را درک کند اما متاسفانه همین اصل ساده و البته مهم که در قبله آمال دوستان روانشناس ما (امریکا) هم مورد توجه و تاکید است مورد غفلت این دوستان عزیز است!!
  • سین میم

خوب است ک ادم کسی را داشته باشد

ک تمام تنهایی هایش را

و ان لحظاتی ک از همه جا بریده

با او باشد


درد دل هایش را گوش کند

 و درد دل هایش را به ‌او بگوید


تنها باشد

و با او

برود کنج پاتوق کتاب 

غرق شود در کتابها

و ساعتی بعد با صدای او به خودش بیاید:

«کتابت تموم شد؟ بریم؟؟»


کسی باشد ک با او

پله برقی های مترو را بالا و پایین برود

در ایستگاه مترو کنارش بنشیند

ب صورتش خیره شود

و چشم در چشم هایش

حرف هایش را گوش کند


کسی را داشته باشد

ک کوچه پس کوچه های شهر را با او طی کند

ک شاید بتواند

گم شده هایش را پیدا کند!

گم شده های فکری اش...

گذشته اش

اینده اش

خلا های زندگی اش...


با او برود سینما

و تمام راه برگشت

در اتوبوس

دیالوگ های فیلم را با او مرور کند

و تلاش کند برای تحلیل کردن، یاد گرفتن...


همه بدانند که وقتی نیست

یعنی قرار دارد

با کسی که همه می دانند او کیست

همه!

همراه تمام پیاده روی ها

پارک رفتن ها

همراه تمام دغدغه ها...


کسی را داشته باشد که با او 

غرق شود در رویاها

در اینده

در ارزوهای دست یافتنی و نیافتنی

و به هم بگویند:« ینی میشه؟»

و بعد با او بزند زیر خنده:

«چرا نشه!!»


هی ناامید شود

و کسی باشد که مدام امید را به او تزریق کند!

و «او» ناامید شود

و این بار خودش به «او» امید بدهد!

این چرخه مداوم...


کسی باشد ک 

تمام زندگی اش را با بودن کنار او برنامه ریزی کند

و حتی نتواند یک لحظه تصور کند

که نکند روزی این دوستی

به پایان برسد!

و مدام اضطراب همین را داشته باشد که نکند روزی...


اما واقعیت این است که

انسان تنهاست

تنهای تنهای تنها

و ادم حتی اگر کسی را با تمام این خصوصیات داشته باشد

باز روزهایی هست ک او نیست

و شاید زمانی برسد که کلا نباشد!

به میل خودش یا به‌اجبار زمانه...

و راه هایی هست که باید بدون او طی شود

هر چند اگر با او شروع شده باشد...


و فقط یک نفر هست که ادم باید تمام تنهایی هایش را با او پر کند

همان کسی ک از ابتدای تنهایی ها با ما بوده

و تا انتهای تنهایی هایمان فقط او با ما هست...


پی نوشت: 

سخت است

اما میگویند اگر از اول به کسی دل نبندی

کلا ارامش بیشتری داری

چون نمی ترسی از روزی که باید از او دل بکنی!

یک روز صرف بستن دل شد ب این و آن

وآن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت


  • سین میم

« وای به حال مسلمانی که یک هفته بر او بگذرد

و در آن هفته 

یک روز را برای تفقه در دین خود قرار ندهد

(بحارالانوار،176،1)

.

.

.

امام امیرالمومنین فرمود:

حسن جان، قلب می میرد.

با موعظه آن را زنده کن...»

(مواعظ، سلسله مباحث اخلاقی ایت الله حق شناس، ج 3، ص67)


قبل تر ها این حدیث و مانند آن را زیاد می شنیدم

اما زیاد جدی اش نمی گرفتم!

شاید به خاطر همان توهم تقوایی بود که فکر میکردم با همان علم اندک و اندک عمل به واجبات و دوری از محرمات رسیدم به آخرین مرحله دین داری!

چوب این نگاه غلط را وقتی خوردم که وارد دانشگاه شدم

نه همان اول

تقریبا پس از دو سال

خودم را غرق درس های دانشگاه کرده بودم(و فکر میکردم این علم همان علم است که توصیه میکنند!)

و از آن طرف بعضی درس ها گاهی باعث میشد به سختی بتوان در فضای دانشگاه نفس کشید

و این حالت بر خواندن درس های دانشگاه هم اثر میگذاشت و...

یک چرخه باطل که روز به روز آدم را به سقوط نزدیک تر می کرد!


حوزه دانشگاهیان که به همت نهاد رهبری دایر است در دانشگاه ها 

خیلی کمک میکند که آدم به این نقطه سقوط نرسد!

که بتواند در کنار درس های دانشگاه

فرصتی برای تنفس داشته باشد!


من دیر فهمیدم

ضربه اش را هم خوردم

شما اگر ابتدای راهید 

فرصت را دریابید!

(حوزه دانشجویی، جلسه اخلاق، مطالعه کتاب های اخلاقی و حتی دیدن و شنیدن یک کلیپ از حاج آقا پناهیان! همه از اسبابی هستند که کمک میکنند به نمردن قلب آدم...)

  • سین میم

همه ما...؟!

۲۲
خرداد

می‌گفتند

چرا سال هاست هجرت نکرده و فقط در همین مسجد فعالیت میکند؟

و برایش آیه «ان الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله...» می‌خواندند...


اما وقتی گفت امسال هجرت میکند

گفتند نمی‌شود نرود؟! 

خانواده‌اش برای سختی های خودشان

اهل مسجد برای اینکه با او انس گرفته بودند و به فکر مراسم شبهای قدرشان بودند!

و...

در واقع هر کسی او را برای خودش می‌خواست!

و به فکر خودش بود

شاید نوعی انحصار طلبی...


پی نوشت: 

همه ما فرعونیم

فقط مصرهایمان کوچک و بزرگ می‌شود! 

(ع.ص)


  • سین میم